« ساختارگرایی »
نوشته: ايرج رحمانی
(دریافت نسخه ی پی. دی. اف مقاله (124 کیلوبایت
به يک روش فکری اطلاق میشود که توسط چند تن از متفکرين(structuralism)ساختارگرائی
فرانسویی قرن 20 پايهگذاری شده است. بازتاب اين مشرب فکری را عمدتاً میبايستی در زبانشناسی
مدرن، انسانشناسی اجتماعی و روانکاویی تحليلی جستجو کرد.
"ساختارگرائی حاصل کار و
پژوهش اين پنج متفکر فرانسوی است: انسان شناس معروف کلود لِوی_اشتراس(۱)، متولد ۱۹۰۸؛
منتقد ادبی، رولند بارت(۲) (۸۰- ۱۹۱۵)؛ فيلسوف و تاريخدان و فرهنگ شناس شهير، ميشل
فوکو(۳) (۸۴- ۱۹۲۶)؛ لوئی آلتوسه(۴)، تئوريسنِ مارکسيست(۱۹۸۹_۱۹۱۸)؛ و روانکاو و
(Merquior, p. 1)(فرويديست مشهور، ژاک لاکن(۵) (۱۹۸۲- ۱۹۰۱
،روان شناس فرانسوی ژان پياژه (۶) که صاحب تأليفات متعددی در زمينهی روانشانسیی کودک است
(دو رساله نيز تحت عناوين "ساختارگرائی و ديالکتيک"(۷) و "ساختارگرائی: مقدمه و مشکلات"(۸
نوشته است. مقالهی اول در اساس برخوردی است به بخش پايانیی کتاب "تفکرِ وحشی"(۹) نوشتهی
لِوی اشتراس. در اين بخش، لوی_اشتراس "نقد منطقِ ديالکتيکی"(۱۰) ژان پل سارتر را به نقد کشيده
است و ضمن بررسیی ديالکتيک سارتر و نظرات لوی اشتراس، به برخی از مبانیی ساختارگرائی
.اشاراتی دارد، اما رسالهی دومِ پياژه نوشتهی مدونی است که به تبيين فلسفیی ساختارگرائی میپردازد
پياژه در اين مقاله با استناد به عاميت خصلت ساختار در علوم و فلسفه، ساختار را با برشمردن سه
ويژهگیی اساسی آن توضيح میدهد. اولين ويژهگی ساختار به نظر وی تماميت(۱۱) آن است. وی
.مینويسد: "تمام ساختارگرايان... بر اين باورند که تفاوت بين "ساختار" و "مجموعه"، بنيادی است
منظور از "ساختار" تماميت است؛ و "مجموعه" به معنیی ترکيبی است از عناصرِ متشکلهای که مستقل از
ترکيبیاند که بدان وارد شدهاند. پافشاری بر اين موضوع به معنیی انکار اين نيست که ساختار دارای
عناصر است، بلکه به اين معنی است که عناصر يک ساختار تابع قانون اند، و تحت اين قانون است که
"تماميتِ" ساختار و يا "سيستم" تعريف میشود." (پياژه: ص 769) آنچه که پياژه از آن تحت عنوان
"تماميت" و به مثابهی يکی از ويژگیهای ساختار نام میبرد، به زبان سادهتر اين است که عناصرِ متشکلهی
يک ساختار فاقد حياتی مستقل از ساختار و در تماميت خويش واضع قوانينیاند که طبيعتِ آن عناصرِ متشکله
و همچنين آن کل را تعيين میکنند. يعنی عناصر متشکلهی يک ساختار دارای ويژگیهائیاند که اين
ويژگیها را از ساختار و در ساختار بودن کسب کردهاند. "اگر خصلتِ "تماميت" در ساختار، تابع قوانين
باشد: دوگانگیئی که پيوسته در حال(structuring)"خويش باشد، طبيعت اين قوانين میبايستی "ساختن
پياژه ساختار را يک پديدهی ايستا نمیداند و معتقد(piaget: p. 770).ساختن" و "ساخته شدن" است"
.است که قوانينی که بر ساختار حاکم اند ساختار را پيوسته به تغيير و تبديل به ساختاری جديدتر وامیدارند
،ديناميسم موجود در ساختار و به تبع آن پروسهی تغيير و تبديل ساختار به ساختاری ديگر، بنا به نظر پياژه
دومين خصلت ساختار است، البته اين تغيير و تبديل نه تابع عناصر خارج از ساختار، بلکه تابع قوانين
داخلیی ساختار است، يعنی اينکه ساختار، خود قوانين خود را وضع میکند و بر اساس آنها تغيير و تبديل
میيابد. "خود-قانونی"(۱۲)، سومين خصلت اصلیی ساختار است." (پياژه: ص 772) ساختارگرائی بر اين
اعتقاد است که اشياء و پديدهها را نمیتوان به صورت مستقل و جداگانه مورد بررسی و شناخت قرار داد. اگر
چه پديدهها از عناصر متعدد تشکيل شدهاند، اما درک و تعريف و حتی طبقه بندی اين عناصر بطور مستقل و
جدا از يکديگر امری است ناميسر؛ و اجزاء و عناصر متشکلهی يک کل، تنها در ارتباط مابينشان قابل
:شناسائیاند، چرا که تمام پديدهها و امور بطور اجتناب ناپذيری دارای "ساختار"ند. لِوی اشتراس مینويسد
"ساختار در طبيعت، همچنان که در فرهنگ، در هنر و در علم وجود دارد. ساختار ويژهگی فعاليت مغزی
انسان است." (لوی اشتراس: ص. 268) و برای شناخت يک پديده ناگزير از شناختِ ساختارِ آن پديده، و يا به
عبارتی ديگر، برای درک يک پديده ناگزير از شناختِ موقعيت و ارتباط متقابل عناصر سازندهی آن می
.باشيم
بسياری از ساختارگرايان، و از آن جمله ساختارگرايان امريکائی نقطه عطف شروع و پيدايش ساختارگرائی
را سال ۱۷۲۵ ميلادی میدانند. اين سال مصادف است با نشر کتابی با عنوان "اصول علمِ جديد..."(۱۳) اثر
نويسندهی ايتاليائی گيامباتيستا ويکو. آنچه که ويکو در "اصول علم جديد" میگويد به طور فشرده اين است که
نهادهای اجتماعی ساخته و پرداختهی انسانهای نخستيناند و "آدميت" انسان نيز حاصل همين پروسهی
ساختن نهادهای اجتماعی است، يعنی، آدميت انسان نه پديدهای ازلی، بلکه نتيجه و محصول ساختن نهادهای
اجتماعی توسط اوست. شايد بتوان اين درک و دريافت را با گفتهی فردريک انگلس برابر دانست: "انسان
تاريخ را میسازد، و تاريخ انسان را." اين پروسهی مداوم خلق و مخلوق شدن و اين بازسازی مکرر چيزی
است که متفکرين ساختارگرا از آن با عنوان "پروسهی ساختار" نام میبرند. "کليد اصلیی کتاب اصول علم
،جديد، درک و دريافت چيزی است که ويکو از آن با عنوان "انسان اوليه" نام میبرد. بنا به نوشتهی ويکو
زمانی که انسان اوليه را درست ارزيابی کنيم، وی را نه به صورت کودکی جاهل و وحشی، بلکه موجودی
میيابيم که ذاتاً و به لحاظ کاراکتر پاسخگوئی و برخوردش به جهان شاعرانه است. او دارای ارثيهی است بنام
اين عقل شاعرانه پاسخگوی برخورد انسان اوليه به محيط اش(Sapienza Poetica)"عقل شاعرانه"
(Hawkesمیباشد.انسان اوليه اين پاسخها را در قالب "متافيزيکِ متافر"(۱۴)، سمبل و اسطوره می ريزد.( ص.12
اسطوره برخورد پيچيدهای است به جهان و ريشه در تجارب واقعی انسانها دارد.اين پيچيدگی نشانگر اين
است که انسان کوشيده است تا اَشکال ذهنی خويش را به تجارب واقعی و ملموس زندگی تحميل کند. نکتهی
جالبی را که ويکو بر آن انگشت میگذارد اين است که نه تنها اساطير برخاسته و ممهور به اَشکال ذهنی
،انساناند، بلکه اساطير در مرحلهای ديگر، خود به عنوان اَشکال جهان توسط مغزی که سازندهی آنان بوده
بصورت "طبيعی" و "حقيقی" درک و دريافت میشوند. ويکو معتقد است که نهادهای اجتماعی توسط انسان
آفريده شدهاند و در اين پروسه انسان، خويش را نيز خلق کرده است، و اين عمل خلق و اصول و ويژهگیهای
"مخلوقات" بر اساس و الگوی ساختاری مغز انسان، و در هارمونی با ذهنيت شاعرانهی انسان آفريده شده
است. آفرينش و سازندگی بنا به اعتقاد ويکو يک چيز مداوم است، چرا که شکلِ ذهن پيوسته در تغيير است و
اَشکال اجتماعی نيز. بين ساختن و ساخته شدن ارتباطی است که به تعبيری شايد بتوان از آن با عنوان
،ديالکتيک نام برد. در فلسفهی ماترياليستی انسان موجودی ابزار ساز تلقی میشود و انسانِ سازندهی ابزار
خود نيز مخلوق ابزار است و اين رابطهی ديالکتيکی بر رشد و روند تاريخ حاکم است. "علم جديد" نيز حامل
اين پيام است که "طبيعتِ انسان" و "جوهر انسانيت" مقولاتی ازلی نيستند، و ويکو بر خلاف معتقدين به
"اصالت وجود" و همانند مارکس بر اين باور است که انسانيت انسان توسط سيستمها و نهادهای اجتماعی و
روابط اجتماعی برآمده از آنها ساخته میشود. ويکو شروع "انسانيت" را بُريدن انسان از دنيای وحوش و
ورود او به "جهان ملل" میداند، و مینويسد: "وحوش در دنيای طبيعت، به انسانها در جهان ملل تبديل شدند
صحبت میکند منظور او "ملت" به مفهوم(nations)از ملل(Vico, parg. 925)، البته وقتی ويکو
امروزی آن نيست، بلکه ملت به ديدهی او در برگيرندهی افرادی میشود که دارای نهادهای اجتماعیی
ارسطوئی به pilisمشترکیاند. وی معتقد است که انسان وقتی که "هنوز انسان نبود و وحشی بود" در
انسانيت دست میيابد. ويکو سه مرحله در طبيعت و تکامل "ملل" قائل است: "مرحلهی خدايان، مرحلهی
قهرمانان و مرحلهی انسانها." اين مراحل سه گانه هر يک طبيعتی جداگانه دارند که او از آنها با "طبيت
.خدائی، طبيعت قهرمانی، و طبيعت انسانی" نام میبرد
تفکر ساختارگرايانه خواه با انتشار علم جديدِ ويکو شروع شده باشد خواه با جنبشهای علمیی آغاز سدهی
بيست، حرکتی است در ابعاد گوناگون و برای بدست آوردن تعريفی از آن میبايستی بازتاب ابعاد گوناگون
اين نحلهی فکری را در آثار متفکرين ساختارگرا مطالعه کرد. ساختارگرائی آنطور که در آثار نويسندگان
پسامدرن بازتاب يافته است نه يک سيستم فلسفی، بلکه يک مشرب فکری است که در بسياری از زمينههای
"زندگی انسان (علم و هنر و فلسفه) نمود يافته است. "برای رياضیدانان ساختارگرائی با "جدا سازی
در ضديت است ... برای زبانشناسان، ساختارگرائی اساساً به معنیی دور (compartmentalization)
شدن قطعی از مطالعهی دياکرونيک فنومنهای مجزای زبانشناسی ... و روی آوردن به شيوهی مطالعهی
سنکرونيکِ سيستم واحد زبان است. در روان شناسی، ساختارگرائی برای مدتی طولانی با نگرشهای
اتميستيک" در جدال بوده است. اين نگرش سعی در تقليل "تماميت" به عناصر متشکله (عناصر قبلی) را "
...(دارد. در بحثهای فعلیی فلسفی، شاهد غلبهی ساختارگرائی بر "تاريخگرائی"(۱۵) و "عملگرائی"(۱۶
(Piaget, p. 767).میباشيم
زبان شناسىى ساختارگرايانهى فرديناند دو ساسور(۱۷) و تئورىهاى رومن ياکوبسن(۱۸) از پايههاى اصلى
مشرب فکرىى ساختارگرائى است. طى سدهى گذشته زبان شناسى تغييرات شگرفى کرده است. زمانى زبان
شناسان به زبان به عنوان وسيلهاى جهت انتقال معنى و مفهوم مىنگريستند و هم اکنون نيز بقاياى اين طرز
تفکر در بين بعضى از زبان شناسان از مقبوليت برخوردار است. زبان شناسىى مدرن از اواخر قرن نوزده و
اوائل قرن بيست، بر اثر پيشترفت علوم روانشناسى و نورالوژى و با ظهور نوابغى همچون فرديناندو دو
ساسور و رومن ياکوبسن و لئونارد بلومفيلد(۱۹) از اعتقادات قديمى و کلاسيک خود عدول کرد و در تحليل
از مقولهی زبان چرخشی انقلابی بوجود آمد. درک اکنونِ زبانشناسی به ما میگويد که زبان نه وسيلهای جهت
انتقال معانی، بلکه مبين هستیی انسان است. آنچه از آن با عنوان زبان شناسیی ساختارگرايانه
نام برده میشود در اساس به معنیی نگريستن به مقولهی زبان به شيوهی ساختارگرايانه است
البته اين بدان معنی نيست که کليهی نظرياتِ ساختارگرايانِ زبان شناس يکی است. به هيچ رو. دوساسور که
میتوان از او با عنوان پدر زبان شناسیی ساختارگرايانه ياد کرد، در اساس نگرشی کاملاً متفاوت با
ساختارگرايان آمريکائی دارد. يکی از تفاوتهای عمدهی وی با زبانشناسیی ساختارگرايانهی آمريکائی در اين
است که دوساسور کلمه را به عنوان عنصر سازندهی ساختار میداند، در حالی که بلومفيلد کوچکترين جزء
زبان را نه "کلمه"، بلکه جمله میداند. گرامر و قوانين نحوی در سيسستم زبان شناسیی ساختارگرايانهی
آمريکائی از اهميتِ مرکزی برخوردار است، حال آنکه سيستم دوساسوری زبان چندان اهميتی به آنها
نمیدهد. برای قرنها زبان به عنوان يکی از مقولات و موضوعات مورد بررسیی فلسفه و ادبيات به شمار
میرفت، ولی امروزه زبان به مرکزیترين عنصر فلسفه و هنر و ادبيات تبديل شده است. ساختارگرائی، به
عنوان يک نحلهی فکری، زبان را به عنوان مرکزیترين عنصر روش تفکر خويش میداند. برخی چنين
خدمت بزرگ."(Sturrock, p.1)میپندارند که "ساختارگرائی تنها زبانشناسی است و نه چيزی ديگر
دوساسور به زبان شناسی در اين بود که وی روش مطالعهی زبان را تغيير داد. پيتر بروکز(۲۱) در
پيشگفتاری که بر کتابِ "مقدمهای بر بوطيقا" اثر تودورف(۲۲) نوشته است میگويد: "دوساسور بين
،مطالعهی زبان به شيوهی تکاملی و تاريخی (دياکرونيک)(۲۳) و شيوهی مطالعهی سنکرونيک(۲۴) زبان
T).يعنی توجه به سيستم زبان در اين لحظهی حاضر، يعنی بُرِشی افقی از زبان، تمايزی قائل بود
فردريک جيمسن(۲۵) مینويسد: "اصالت دوساسور در اين بود که وی بر اين امر تاکيد (Todorov, 1973
میگذاشت که زبان در هر برهه از زمان و در کليت سيستم خويش مقولهای است کامل. اصلاً اهميت ندارد که
(Hawkes, p. 20)."در لحظهی قبل چه تغييراتی در آن بوجود آمده است
دوساسور اگر چه در کتابی که از او بر جای مانده (درس های زبانشناسی عمومی(۲۶) که بعد از مرگش و بر
،اساس يادداشتهای دانشجويانش تأليف شده است) بطور مشخص نامی از ساختار و يا ساختارگرائی نمیبرد
اما اساس کار او ساختارگرايانه است. او همچون يک ساختارگرای پسامدرن معتقد بود که اگر چه جهان
متشکل از اشياء و پديدههای مجزا و مستقل است، اما مطالعهی آبژکتيو اين عناصر به طور مجزا امکان پذير
نيست. دوساسور اعتقاد داشت که زبان مجموعهای است متشکل از واحدهای مجزا به نام "کلمه"، کلماتی که
.هر کدام معنائی دارند، اما او بر اين باور بود که اين مجموعه تنها در کليت خود قابل بررسی و شناخت است
نه تنها واحدهای مجزا و تشکيل دهندهی زبان میبايستی از نقطه نظر تغييراتی که در طول تاريخ در آنها
بوجود آمده مورد بررسی قرار گيرد (دياکرونيک)، بلکه رابطهی بين اجزاء و واحدهای زبان نيز میبايستی
در هر مقطع خاصی از زمان و صرف نظر از تغييرات تاريخی (سنکرونيک) بوجود آمده، مورد بررسی
قرار گيرد. بنا به اعتقاد دوساسور در هر زبان دو ويژهگیی مشخص وجود دارد که او از آنها با عناوين
"زبان" و "گفتار" نام میبرد. اين تمايز در زبان شناسیی دوساسور از اهميت بسياری برخوردار است. آنچه
نام میبرد به معنیی آن سيستم انتزاعیی زبان است که در کليت و "La Langue"را که وی از آن با عنوان
را معادل اين مفهوم گرفتهاند و در اين مقاله هر کجا "Language"عامّيت خود موجود است. در انگليسی
به تعبيرِ دوساسور استLa Langue"زبان" (زبان در گيومه) مورد استفاده قرار گيرد، منظور من مفهومِ
، بنا به اعتقاد دوساسور، ويژهگی دوم هر زبان"Speech"و يا"Parole""گفتار" و يا معادل انگليسیی آن"
است، و در اين مقاله هر کجا "گفتار" (گفتار در گيومه) مورد استفاده قرار گيرد، منظور من مفهومِ
. به تعبير دوساسور است"Parole"
.وقتی دوساسور از "گفتار" به عنوان ويژهگی دوم زبان سخن میگويد منظور او تکلم زبان توسط افراد است
وی برای روشن کردن مفاهيم "زبان" و "گفتار" مثال جالبی عرضه میکند. دوساسور "زبان" به عنوان
سيستمی انتزاعی را به شطرنج که دارای قانونمندی مشخص و "بازی"های بالقوه بيشماری است تشبيه میکند
و هر "دست بازیی شطرنج" را به "گفتار" همانند میسازد. در واقع تمايز بين "زبان" و "گفتار" همان
تمايزی است که بين "شطرنج"، به عنوان يک کليت، و "بازیی شطرنج"، به عنوان يک بازیی مشخص و
متعلق به يک فرد است. به اعتقاد وی طبيعتِ "زبان" در پسزمينهی "گفتار" قرار دارد و "گفتار" در اساس
نوعی تجلیی "زبان" است. دوساسور زبان را از يکطرف توليدی اجتماعی و حاصل قدرت تکلم میداند و از
طرفی ديگر آن را مجموعهای از قراردادهای لازم که توسط افراد اجتماع بکار گرفته میشود و اين امکان را
فراهم میکند تا افراد يک اجتماع قوهی تکلم خويش را بکار گيرند. به تعبير او "گفتار" تنها نوک کوه يخی
است که در بالای سطح آب شناور است، اما "زبان" آن تودهی عظيمتر يخ است که آن نوک را به دوش خود
حمل میکند و توسط آن نيز تجلی میيابد، و اين تجلی هم توسط "گوينده" و هم "شنونده" بروز میيابد، اما
خود "زبان" هرگز ظاهر نمیشود. دوساسور "زبان" و يا به بيانی ديگر قدرت تکلم را طبيعیی انسان میداند
و آنچه که او از آن تحت عنوان "گفتار" نام میبرد، ثانوی و در واقع در پيشزمينه قرار دارد، يعنی "آنچه که
طبيعی و ذاتیی انسان است زبان گفتاری نيست، بلکه توانائیی مغزی وی در بکارگيریی زبانِ گفتاری
بنا (Saussurre, p.10)."است، يعنی سيستمی از علائم مشخص که معادل معانیی مشخصی قرار میگيرند
به اعتقاد دوساسور علائم زبان دارای دو ويژهگیاند. هر واژه از يکطرف موجوديتی است تصويری-آوائی، و
از طرفی ديگر آن واژه دارای مفهوم نيز هست. يعنی اينکه علامت در زبان در واقع رابطهای است ساختاری
مابين مفهومِ کلمه (مدلول) و کلمه به عنوان موجوديتی تصوير-آوائی (دال). به نظر او رابطهای که برای مثال
موجود است،(signifier)و تصوير-آوائی که توسط کلمهی "درخت"(signified)"مابين مفهومِ "درخت
يک علامت زبان شناسانه میسازد. در واقع، زبان سيستمی از اين علائم است که در کليت خود قابل بررسی
.است
آن چه که به هر واژه معنا میبخشد، کيفت آن واژهی بخصوص نيست، بلکه وجود تفاوت آن کيفيت از کيفيت و
صداهای ديگر است. به قول دوساسور زبان فورم است نه محتوی، "زبان مجموعهی روابطی سيستماتيک
Todorov),است که در آن وجود و کيفيت کلمات اهميت ندارند، بلکه تفاوت آنها با يکديگر مهم است
به عبارتی ديگر میتوان گفت که معنیی هر واژه در تفاوت آوائی آن واژه از واژگان ديگر نهفته( p.32
است. دوساسور در شناختن پديدهی زبان به وجود روابط بين عناصر متشکلهی زبان به مثابهی يک سيستم و
يا يک ساختار توجه خاصی نشان داده است. وی در ساختار زبان به وجود دو نوع رابطه اعتقاد دارد که از
نام میبرد. وی معتقد است که هر واژه(associative)"و "عمودی(syntagmatic)"آن ها با عناوين "افقی
اگر چه به خودی خود میتواند دارای مفهوم باشد، اما مفهوم آن واژه در ارتباط با ساير واژههاست که از
اهميتی اساسی برخوردار میشود. برای مثال در جملهی "شعر هنری است کلامی"، هر يک از لغات اين
جمله تنها در ارتباط با لغات قبل و يا بعد از خود است که معنا میيابد و صاحب مفهوم کامل خود میشود. اين
ارتباط خطی بين واژگان را دوساسور ارتباط افقی مینامد. به نظر او "زبان" دارای انباری از کلمات ذخيره
شده است که در هر مقطعی تنها تعداد اندکی از آن ذخيره استفاده میشود. حضور واژگان انتخاب شده در يک
جمله خود به معنی "غياب" واژگان ديگر در آن جمله است و ارتباط مابينِ واژگان حاضر و کلمات غايب
ارتباطی است که دوساسور آن را رابطهی عمودی مینامد. اگر به مثال بالا توجه کنيم درمیيابيم که در آن
جمله از "شعر" به عنوان "هنر" نام برده میشود. وجود و حضور واژهی "هنر" حکايت از اين میکند و اين
مفهوم را به شنونده و ياخواننده منتقل میکند ک "شعر" فیالمثل "علم" و يا بسياری از "چيزهای" ديگر
نيست، يعنی همانگونه که ما از حضور واژگان به مفهوم دست میيابيم، از مقايسه اين واژگان با واژگانی که
.بالقوه میتوانستند و يا میتوانند مورد استفاده قرار گيرند نيز به مفهوم دست میيابيم
بعد از مرگ دوساسور و چاپ نظريات وی، تئوریهای زبان شناسیی او از نفوذ و مقبوليت زيادی
برخوردار شد و اين دوره در واقع نقطه عطفی در تاريخ زبان شناسی است. در اين دوران علاوه بر
تئوریهای زبان شناسان برجستهای نظير ورف(۲۷) و بلومفيلد در امريکا، دو مرکز عمدهی زبان شناسی در
،اروپا بوجود میآيد: لوئی يلمسلف(۲۸) در دانمارک مکتب کپنهاگ را پايه گذاری میکند و رومن ياکوبسن
يکی از بنيان گذاران فورماليسم روسی، با همکاریی زبان شناس هموطن خود نيکلای تروبتسکوی(۲۹)
مکتب پراگ را در چکسلواکی بنيان میگذارد. تئوریهای زبان شناسی و بخصوص تئوریهای زبانِ شعری
ياکوبسن، از يکطرف وارث اصول اساسی و ساختارگرايانهی دوساسو و وابستگی ژنتيکی به فورماليسم
روسی است، و از طرفی ديگر ريشه گرفته در مشاهدات و مطالعات علمی و عملیی ياکوبسن میباشد. اگر
شيوهی سنکرونيک مطالعهی زبان و برخی از تئوریهای ديگر نظير وجود روابط افقی و عمودی بين
واژگان در زبان را به پای تأثيرات دوساسور بگذاريم، اما تدوين بسياری از تئوریهای ديگر نظير
برابرنهادگی(۳۰) حاصل مشاهدات عملی و کلينيکیی ياکوبسن است. ياکوبسن به واقع يکی از بزرگترين
زبان شناسان ساختارگرای قرن بيست است. بنا به اعتقاد ياکوبسن زبان گفتاری دارای سه فونکسيون جداگانه
است: الف) ارائهی اطلاعات، ب) نشان دادن حالات و نظريات گوينده، و ج) تأثير گذاری بر شنونده. "زبان
شعری"(۳۱) اما "گفتمانی"(۳۲) است متفاوت و درجاتی فراتر از زبان معمولی. زبان شعری، به ديدهی
ياکوبسن، نه اطلاعات رسان است و نه به ارائهی شناخت میپردازد، بلکه "خود-آگاه" و "خود-هوشيار" و
مديومی است ماوراء پيامی که حمل میکند. اين زبان، به لحاظ ذات و کاراکتر، توجه را از موضوع
برمیگيرد و آن را متوجه خودش میکند. در زبان شعر همانگونه که شکلوفسکی معتقد بود، کلمه حمّال معنی
نيست، بلکه خود در محدودهی خود دارای هستیی خودمختارانهی خويش است. در تئوریی زبان شعری
ياکوبسن، کلماتی که به قول او "دارای هستیی خودمختارانهی خويشاند"، خود نقش مفهوم را به عهده
میگيرند، يعنی اينکه در شعر ذات کلمه به مفهوم تغيير میيابد و البته اين عمل تابع قوانين داخلی و بازتاب
طبيعت زبان شعری است. در تئوریی زبان شعریی ياکوبسن قافيه و وزن و "متافر"(۳۳) و ساير صنايع
،شعری هيچ مرجع خارجی ندارند؛ يعنی اينها به "واقعيتِ ماوراء شعر"، به بيرون از شعر ارجاع نمیشوند
(بلکه به خود شعر و واقعيت شعر برمیگردند. آنچه را که ياکوبسن تحت عنوان برابرنهادگی و پلاريتی(۳۴
.تئوريزه کرده، در واقع بر اساس تئوریی دوساسور در مورد ارتباط افقی و عمودی در زبان گفتاری است
متافر و "متانوم"(۳۵) در گفتار آدمی، بنا به اعتقاد ياکوبسن، صورتهای دوگانهی برابرنهادگیاند. ايندو به
لحاظ ويژگی عرضهکنندهی هستیی متفاوتی به غير از هستی خويش میباشند. اين هستیی متفاوت در واقع
از در برابر نهادن آنها با چيزهای ديگر حاصل شده است. در متافر عمل برابر نهادن بر اساس شباهت
پيشنهادی بين چيزهاست. برای مثال در "ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه" ، بر اساس شباهت، نوازش
انگشتها "برابرنهاده"ی نوازش قطرات باران فرض شده است، در حالی که متانومی عبارت است از پيشنهاد
مجاورت و وابستگیی خطی بين چيزها. در جملهی "کاخ سفيد دستور حمله به عراق را صادر کرد"، يک
ساختمان خاص برابر با "رئيس جمهور" يا هيئت حاکمهی آمريکا فرض شده است. با استناد به تئوریهای
کلمات در زبان میداند، در (associative)دوساسور، ياکوبسن متافر را اساساً برخاسته از ارتباط عمودی
يعنی اينکه(syntagmatic)حالی که متانوم را بطور کلی پديدهای میداند برخاسته از ارتباط افقی
برابرنهادگی در زبان از پروسهای دوگانه و در عين حال متضادِ انتخاب(۳۶) و ادغام(۳۷) میگذرد که
ياکوبسن از آن با عنوان "پلاريتی" نام میبرد. زبان گفتاری و يا کلام ملفوظ از قسمتهای مختلفی نظير کلمه
و"فونيم"(۳۸) و جمله و غيره "ادغام" يافته، و کلمات استفاده شده در واقع از بين احتمالات متعدد و ممکنِ
،"انبار کلمات" انتخاب شدهاند. بنا به نظر دوساسور زبان حاصل جمع و يا ادغام کلمات در حيطهی افقی زبان
(و برآمده از انتخاب کلمههای خاصی از انبار ذخيرهی کلمات است و پروسهی جمع و ادغام (ارتباط افقی
،خود را در شکل ارتباط بين کلمه با کلمههای قبل و يا بعد از آن نشان میدهد، در حالی که پروسهی انتخاب
.خود را در شباهت نشان میدهند
:پانويسها
1)ClaudeLevi-Strauss 2. Roland Barthes 3. Michel Foucault 4. Louis Althusser 5.
Jaques Lacan. 6. Jean Piaget 7. structuralim and dialectic 8. stracturalims:
introduction and location of problems 9. savage mind 10. critique de la raison
dialectique 11. wholeness 12. self-regulating 13. principles of a new science
concerning the nature of the nations, by which are found the principles of another
systems of the natural law of the Gentes/by Giembattista Vico 14. Methaphysics of
methaphor 15. historicism 16. functionalism 17. Ferdinand de Saussure 18. Roman
Jakobson 19. Leonard Bloomfield 20. Edward Sapir 21. Peter Brooks 22. Tzvtan
Todorov 23. diachronic 24. synchronic 25. Fredric Jameson 26. cours de linguistic
general 27. Bejamin Lee Whorf 28. Louis Hjelmslev 29. Nikolay Trubetskoy 30.
equivallence 31. poetic language 32. discourse 33. metaphor 34. polarity 35.
metanomy 36. selection 37. combination 38. phonym
: کتابشناسی
Hawkes, T. Structuralism and semiotics, 1977
Levi-Stauss, C. Savage mind, 1966
Merquior, P. From Prague to Pars, 1986
Norris, C. Deconstruction: Theory & practice, 1982
Piaget, J. The essential Piaget/edited by H.E. Gruber & J.G. Voneche, 1977
Sturrock, J. Structuralism, 1993
Todorov, T. The fantastic: A structural approach to a literary genre, 1973
Todorov, T. Introduction to poetics, 1981
Vico, G. The new science/translated by T.G. Bergin & M.H. Fisch
|