دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 « تراژدی زبان »    
اوژن یونسکو     
ترجمه  : ایرج زهری     


.سال 1948 پیش از نوشتن نخستین نمایشنامه ام « آواز خوان طاس » نمی خواستم نمایشنامه نویس بشوم 
 تنها جاه طلبی من این بود که زبان انگلیسی را یاد بگیرم . آموختن انگلیسی الزامن به تئاتر نویسی منجر 
.نمی شود . برعکس ، به دلیل این که من موفق به یاد گرفتن زبان انگلیسی نشدم ، نویسنده ی تئاتر شدم 
«البته به دلیل انتقام از این شکست هم نبود که نمایشنامه نوشتم . گر چه گفته اند « آواز خوان طاس 
.طنزی است بر زندگی بورژووایی انگلیسی . اگر من خواسته بودم ایتالیایی ، روسی یا ترکی هم بخوانم 
باز هم می توانستند بگویند نمایشنامه ی من که نتیجه این سعی بی فایده می بود ، طنزی است بر اجتماع 
.ایتالیایی ، روسی یا ترکی . احساس می کنم که باید خودم را توجیه کنم 

عین واقعه از این قرار است ، نه یا ده سال پیش برای آموختن انگلیسی یک خود آموز مکالمه ی فرانسه ـ 
انگلیسی برای استفاده ی مبتدیان خردیم و مشغول کار شدم . برای از بر کردن جمله هایی که از خود آموز 
بیرون کشیده بودم جداگانه شروع به کپی برداشتن کردم . وقتی جمله ها را دوباره با دقت می خواندم ، نه 
تنها انگلیسی را یاد گرفتم ، بلکه متوجه حقایق عجیبی شدم ، مثلن هفته ، هفت روز دارد . البته این یکی را 
می دانستم ، یا کف زمین ، پایین است و سقف اتاق بالاست . چیزی که باز هم می دانستم ، شاید به طور 
جدی در این باره فکر نکرده بودم یا از یاد برده بودم ولی ناگهان به نظرم هاج و واج کننده و در عین حال 
بدون این که نیاز به بحث و مجادله ای باشد راست و صحیح آمد . من بدون تردید آن قدر آگاهی فلسفی 
،دارم که متوجه بشوم ، جمله هایی را که در کتابچه ام کپی کرده بودم جمله های ساده ی انگلیسی نبودند 
.بلکه حقایقی اساسی و مشاهدات عمیق بودند 

به هر حال همچنان انگلیسی را ادامه دادم . خوشبختانه زیرا بعد از حقایق جهانی مولف خود آموز ، حقایق 
خصوصی را بر من آشکار کرد . و برای این کار مولف که به یقین از شیوه ی افلاطون الهام گرفته است 
، این حقایق را از طریق مکالمه آورده بود . از درس سوم دو شخصیت ظهور کردند که من هنوز نمی 
دانم واقعی بودند یا اختراعی به نام : آقا و خانم اسمیت . یک زن و شوهر انگلیسی . من شگفت زده دیدم 
که خانم اسمیت ، به شوهرش اعلام می داشت که چند تا بچه دارند . در حوالی لندن سکونت دارند ، نام 
خانواده گی شان اسمیت است ، آقای اسمیت کارمند است ، یک کدبانو دارند به اسم ماری که او هم 
انگلیسی است ، بیست سال است دوستانی دارند به نام مارتین . که خانه ی آن ها یک قصر است . زیرا 
«خانه ی یک انگلیسی قصر واقعی اوست » 
با خودم می گفتم آقای اسمیت باید قاعدتن در جریان همه ی این قضایا باشد . ولی خوب کسی چه می داند 
آدم های تودار بسیارند . به علاوه کار خوبی است که آدم به همنوعان خودش چیزهایی را یاد آوری بکند 
که ممکن است یادشان برود یا آگاهی شان از این چیزها غیر کافی باشد . گذشته از این و خارج از این 
حقایق خصوصی حقایق دیگری هم هستند که خودشان را نشان می دهند . مثلن این که ، خانم و آقای 
اسمیت تازه شام میل کرده بودند و این که ساعت ، نه شب را نشان می داد ( به ساعت دیواری ـ ساعت 
(انگلیسی 

من به خودم اجازه می دهم توجه شما را روی خصوصیت قاطع ، اظهار بدیهیات و اعلام حقایق خانم 
اسمیت ، همین طور روی عملیات کاملن دکارت (1) وار مولف خود آموز انگلیسی جلب کنم . زیرا چیزی 
که در این کتاب کوچک جلب نظر می کرد ، پیشرفت مطابق برنامه کاوش و پژوهش حقیقت بود . در 
درس پنجم « دوستان اسمیت » وارد می شدند . گفتگویی میان این چهار نفر در می گرفت که درباره 
بدیهیات اساسی بود و حقایق پیچیده تری را خلق می کرد : « یک خانواده اعلام می کند که ده از شهر 
بزرگ خیلی آرام تر است » خانواده ی دیگر جواب می دهد که ، « بله ، ولی در شهر جمعیت متراکم تر 
است . همینطور امتیاز شهر ، داشتن مغازه هایش است » حرف هایشان درست است . این گفتگو ثابت می 
.کند که واقعیت های متضاد هم نیز می توانند خیلی خوب با هم و در کنار هم زندگی کنند 

این طوری بود که من الهام گرفتم . برای من دیگر مساله ی کامل کردن اطلاعات ام در زبان انگلیسی 
مطرح نبود . چسبیدن به تقویت محفوظات زبان انگلیسی ، لغت یادگرفتن برای ترجمه به یک زبان دیگر 
مطرح شده بود ، ترجمه ی آن چیزی که من خیلی راحت می توانستم به فرانسه بگویم ، بدون این که 
محتوای واژه ها را در نظر بگیرم . این کار سقوط کردن در گناه « فرمالیسم » بود که تا به امروز 
روسای اندیشه ـ و به حق ـ محکوم می کنند . جاه طلبی من بزرگ تر شده بود ، رساندن حقایقی که خود 
آموز فرانسوی-انگلیسی را متوجه خود کرده بود به چشم و گوش همنوعان . از طرف دیگر گفتگوهای 
خانواده ی اسمیت و خانواده ی مارتین ، دقیقن تئاتری بود ، ، تئاتر به عنوان گفتگو . بنابراین یک 
نمایشنامه بود که من باید می نوشتم . به این ترتیب « آواز خوان طاس » به وجود آمد که یک اثر تئاتری 
ویژه ی آموزشی بود . و چرا این اثر آواز خوان طاس نامیده شده و نه « انگلیسی بدون زحمت » اسمی 
که من در آغاز فکر کرده بودم روی آن بگذارم و نه « ساعت انگلیسی » که یک وقت تصمیم داشتم بعد 
از آن بنویسم ؟ گفتن اش خیلی دور و دراز است ، یکی از دلایل این که « خانم آواز خوان طاس » این 
.عنوان را پیدا کرد این بود که هیچ خواننده ی زنی به طاس  ونه با مو ، در این نمایشنامه ظاهر نمی شود 

.این جزء باید کافی باشد . یک قسمت عمده ی نمایشنامه را جابه جا از خود آموز انگلیسی خودم گرفته ام 
آقا و خانم اسمیت و آقا و خانم مارتین نمایشنامه ام ، همان ها هستند که در کتاب بودند ، همان فتوی ها را 
«می دهند ، همان « اعمال » را یا همان « غیر ـ اعمال » را انجام می دهند . در « تئاترهای آموزشی 
،نباید مبتکر بود ، نباید از خود حرف زد . این کاری است مخالف با واقعیت عینی ، باید با فروتنی 
.اطلاعاتی که به نوبه ی خود به ما ابلاغ شده ، اندیشه هایی که دریافت کرده ایم ، به دیگران ابلاغ کنیم 
،چه گونه می توانستم به خودم اجازه بدهم به گفته هایی که به این استحکام ، حقیقت مطلق را بیان می کرد 
کوچکترین تغییری بدهم ؟ نمایشنامه ی من که رسمن آموزشی است مخصوصن نه می بایست ابتکاری 
.باشد . و نه این که استعداد مرا تصویر بکند 

... با وجود این متن « آواز خوان طاس » یک درس نشد ( و نه یک دزدی ادبی ) مگر در آغاز پدیده ی 
عجیبی نمی دانم چه طور اتفاق افتاده ، متن جلوی چشم های من ، به طور نامحسوس و بدون اراده ی من 
تغییر شکل داد . جمله های خیلی ساده و درخشان که من با پشتکار روی دفترچه ی مدرسه ای خود 
یادداشت کرده و رها کرده بودم ، پس از مدتی قالب عوض کردند ، به خودی خود راه افتادند ، فاسد شدند 
و طبیعت خودشان را از دست دادند . گفتگوهای خود آموز که من خیلی تمیز ، دقیق و با توجه یکی پس از 
،دیگری کپی کرده بودم ، نظم خودشان را از دست دادند . از جمله این حقیقت انکار ناپذیر و مطمئن 
کف زمین ، زیر است و سقف اطاق بالا » حقایقی به این وضوح که هفته هفت روز دارد : دوشنبه » 
.چهارشنبه ، پنجشنبه ، جمعه ، شنبه ، یکشنه ، باطل شد 

آقای اسمیت قهرمان من ، درس می داد که هفته از سه روز تشکیل می شود ، سه شنبه ، پنج شنبه و سه 
شنبه . نقش های من ، بورژواهای نیکوخصال ، خانواده ی مارتین به بیماری فراموشی مبتلا شدند . گر 
چه هر روز همدیگر را می دیدند و هر روز با هم حرف می زدند . همدیگر را نمی شناختند . چیزهای 
دیگری هم پیدا شدند که مضطرب کننده بودند ، خانواده ی اسمیت خبر مرگ آدمی به اسم بابی واتسون را 
به اطلاع ما  می رساندند که تشخیص هویت اش مشکل بود . چون آن ها به ما می گفتند که سه چهارم 
اهالی شهر از مرد و زن و بچه و گربه و ایدئولوگ اسم شان بابی واتسون است . و سرانجام یک شخصیت 
پنج ام ، بدون خبر وارد ماجرا می شد فقط برای این که فضای راحت خانواده گی را به هم بزند ، کاپیتان 
آتش نشانی ، و این کاپیتان داستان هایی تعریف می کرد که در آن گویا موضوع یک گاو نر بود که یک 
گوساله زاییده بود ، کوه که یک موش زاییده بود ـ بعد مامور آتش نشانی می رفت برای آن که یک آتش 
سوزی را که سه روز پیش ، پیش بینی شده و در دفتر یادداشت اش یادداشت کرده بود و باید در یک گوشه 
ی دیگر شهر اتفاق می افتاد ، از دست ندهد و در همان حال خانواده ی اسمیت و خانواده ی مارتین 
گفگوهای خودشان را از سر می گرفتند . افسوس ! حقایق اساسی و عاقلانه که آن ها با هم رد و بدل می 
کردند که یکی به دیگری زنجیره شده بود ـ رنگ دیوانه گی پیدا کردند . زبان قطعه قطعه شده بود . نقش 
ها تجزیه شده ، گفتار پوچ و از محتوا خالی شده بود و همه چیز به یک مشاجره ختم می شد که نباید بشود 
علت هایش را تشخیص داد . زیرا قهرمان های من نه با گفتگوها ، نه حتا با جمله ها ، نه با واژه ها ، بلکه 
!...با سیلاب ها و حروف با صدا و حرف بی صدا به جان نقش می افتادند 

برای من ، مساله نوعی درب و داغان شدن واقعیت بود . لغت ها پوسته های صدا دار بودن معنی شده 
بودند که همان طور نقش ها از روانشناسی خودشان خالی شده بودند و جهان در یک نور بی حیا به نظرم 
.می آمد ، شاید هم نور واقعی و خارج از تفسیرها و روابط علت و معلولی اداری 

در حالی که این نمایشنامه را می نوشتم ( چون حالا دیگر نوعی نمایشنامه یا ضد نمایشنامه ، یعنی یک 
شوخی مسخره آمیز با نمایش نامه ، یک کمدی ، کمدی شده بود . ) گرفتار یک دلواپسی ، سرگیجه و 
تهوع واقعی بودم . گهگاه مجبور می شدم کارم را قطع کنم و پیوسته از خودم بپرسم کدام شیطان است که 
مرا مجبور می کند که به نوشتن ادامه بدهم . می رفتم روی کاناپه دراز می کشیدم ، در حالی که می 
ترسیدم کاناپه در عدم غرق بشود و من هم با کاناپه . وقتی کار را تمام کردم در همان حال خیلی به خودم 
بالیدم . من تصور می کردم چیزی مانند « تراژدی زبان ! » نوشته باشم ... وقتی آن را بازی کردند من 
خیلی تعجب کردم . مخصوصن موقعی که خنده ی تماشاگران را که این نمایشنامه را با شوخی و شادی 
پذیرفتند ( و هنوز هم می پذیرند ) شنیدم ، آن ها که این نمایش را به حساب کمدی گذاشته بودند ، سوء 
استفاده از یک آدم خوش باور . بعضی ها در این مورد اشتباه نکردند و اضطراب را حس کردند ، بعضی 
دیگر فکر کردند من تئاتر هانری برنشتاین (2) و هنرپیشه هایش را مسخره کرده ام . هنرپیشه های 
نیکولاباتای وقتی نمایشنامه را بازی می کردند ( بخصوص در اولین اجراها ) متوجه شدند که نمایشنامه 
.یک ملودرام است 

بعدها منتقدان جدی و دانشمند ، بالاجماع این اثر را نقدی بر جامعه ی بورژوا و یک مسخره بر تئاتر 
،بولوار به حساب آوردند . من می خواهم بگویم این تفسیر را هم می پذیرم . با وجود این در فضای من 
.موضوع طنز خصوصیات ذهنی بورژواهایی که به این جامعه یا آن جامعه وابسته باشد ، مطرح نیست 
موضوع من مخصوصن نوعی بورژوای جهانی است . بورژوایی که ایده ها و زبان به خصوصی را 
دریافت می کند و همیشه سازش کار است ، روشن است که زبان اتوماتیک علامت مشخصه ی این 
بورژواست . متن « خانم آواز خان طاس » یا خود آموز برای آموختن زبان انگلیسی ( یا روسی یا 
پرتقالی ) . از اصطلاح های کامل ، از کلیشه های خراب ساخته شده ، با همین خصوصیات ، برای من 
اتوماتیسم زبان و رفتار مردم را آشکار کرد ، « حرف زن برای هیچ نگفتن » . حرف زدن به دلیل این 
که چیزی که شخصی باشد در حرف زدن وجود ندارد ، فقدان زندگی داخلی ، مکانیک معمولی و روزمره 
، انسان که در محیط اجتماعی خودش غوطه می خورد ، و خودش را دیگر باز نمی شناسد . خانواده های 
اسمیت و خانواده های مارتین ، دیگر نمی دانند چه طور حرف بزنند ، چون نمی دانند چه طور فکر 
بکنند، چون نمی دانند چه طور به خودشان تکان بدهند .آن ها دیگر عاطفه ندارند ، نمی دانند چه طور 
وجود داشته باشند . آن ها می توانند فقط « هر چیزی » بشوند ، هر چیزی برای این که وجود ندارد . آن 
ها بین خودشان قابل تعویض اند ، می توان مارتین را جای اسمیت گذاشت و برعکس ، کسی متوجه نمی 
شود . نقش تراژیک تغییر نمی کند ، می شکند . او خودش است . واقعی است . نقش های کمیک ، آدم 
.هایی هستند که وجود ندارند 
(1) رنه دکارت ، فیلسوف ایدئالیست فرانسوی 1650-1596 (2) 1953-1876 نویسنده بسیار موفق تئاتر بولوار فرانسه ، کارگردان فرانسوی
مرجع : رودکی – شماره ی 27 – آذر ماه 1352

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی