« اگر مرده باشد »
یدالله رویایی
ای که در صف پیش "
جان پیش صف می گذاری
!بر تلاطم تو جهان من کف و کاهی باد
".و جمال تو تا ابد به اندازه جان ما باد
«از کتاب « هفتاد سنگ قبر
سنگ زرتشت
مشکل است و شما هم این مشکل را می فهمید که آدم از کسی حرف بزند برای کسانی که
خود حرفی درباره ی او دارند. شاعری از میان ما رفته است و به جهت اندوخته های
.بسیاری که با خود برده است ، حافظه بزرگی از ادب معاصر با رفتن او خاموش مانده است
مرگ احمد شاملو امسال در کنار مرگ های دیگر شعر نو ، شعر نو را نمای مرگ می کند
،و در این نما نام هایی چون نصرت رحمانی، نادر نادرپور، شاپور بنیاد، بیژن جلالی
گلشیری قصه ( که خود پنجره ای رو به جهان شعر بود) همه گوهران بیتای شعر و جواهری
هستند که براین نما منظر مرصع مرگ شده اند و شاملو در این میانه بی شک یکی از کسانی
،بود که دایره ی تنگ بزرگان ادب معاصر ما را می سازند. چهره ای چنین مردمی
محجوب مردم، و در عین حال اصیل و بدعتگزار همیشه جایی برای شگفتی، جایی برای
تأمل و گاه ناباوری باقی می گذارد. بی جهت نیست که برای نادر نادر پور احمد شاملو یک
سوءتفاهم » بود و به حیرت می پرسید « چطور می شود که با شعرهایی نه چندان در »
دسترس ، در دسترس مردم ماند؟ » و منظورش از مردم ، توده ی مردم بود و به دنبال
کشف این راز و نه به قول او « استعداد » بود .چرا که نمی خواست شاملو را در شعر در
فراز بداند . برای او شاملو استعداد بود، استعداد مردم شناسی و این را می گفت تا در سخن
.او سهم شاملو در شعر معاصر سهم حیرت و راز نباشد
اما همیشه راز استعداد نیست در سال های 40 نصرت رحمانی هم همین سوال را اما به
«تحسین در باره نیما با من کرد « رویا عجیب است که شعری که در دسترس همه می گذارد
و اشاره اش به هنوزادانی بود که در آن سالها از همه سو نام نیما می گرفتند در خانواده هایی
.که گاه حتی نیما یوشیج را نمی شناختند
این حرف شاید بری سال های دهه 30 و 40 شعر ایران بردی داشت ولی امروز مفهوم
دسترس » در آستانه ی دهه 80 که ماییم کاملن عوض شده است. شعر شاملویی که برای »
آنروزیان » تفسیری دشوار داشت برای « امروزیان » شکل تعبیر ندارد. نسل امروز ناگهان »
بیست سال در برابر پرسش های بی پاسخ ایستاد. با جهش های ذهنی عجیب ، نسلی که دیگر
هضم صراحت های بی خطر در شعر، راضی اش نمی کند. با « شعر شاملویی » خو می
.کند، با نثر او ریتم می گیرد، و ریتم او را پشت سر می گذارد
در مورد نیما اما این طور نیست. نیما یوشیج هنوز تفسیر می طلبد . دوست و دسترس نمی
شناسد. پس « راز » در سوال نصرت رحمانی است. همان قدر که « استعداد » در سوال
نادر نادرپور، هزارها مشایعه در تهران، در آخر شاملو . شعر آخر او را می خوانند و شاملو
.به آخر خود می رسد. و آن هزارها اما هنوز برای خواندن نیما به اول نیما بر می گردند
خواندن نیما هنوز نیاز به تأویل دارد « همیشه آخر خود را/ آن کس که می رسد به آخر/ گم
می کند » و نیما هنوز محبوب آن همه ی مردم نیست و اگر رازی هست در سوال نصرت
.رحمانی است
:زبان شاملو
چرا من امروز در مرگ شاملو دارم این همه از راز حرف می زنم؟ بری این که در میان
شاعران نسل پس از نیما ، او شاعری است که بیش تر از همه به راز کلمه فکر کرد. و بیش
،تر از همه به راز کلمه نزدیک شد.ازمیان هنرمندان کلام ، هنرمندان آفرینش کلامی شعر
.شعر او بیش تر در جستجوی واژه ها و سرگذشت شان بود و در جستجوی راز کلام ماند
.کلام به معنای سخن ، بر خلاف نیما که شعرش تفکر به شعر و جستجوی راز شعر است
وقتی اگر باشد فرق بین این دو را ، راز کلمه و راز شعر، منظورم از این دو را می گویم آن
که راز کلمه را کشف می کند مرموز نیست. چون همیشه به مصرف آزاد این کشف نمی
رسد یعنی به تصرف کشف شکل ، کشف زیبایی ، کشف « زیبا » و « زیبا » همیشه
.رازهای خودش را دارد
تمام اقامت ما در « شیرگاه » و بعد ها در دره های « فیروز کوه » با او و آیدا که هنوز
طلیعه ی تازه ای بود بر سر این راز گذشت . بر سر این که زیبایی چیست و زیبا یعنی چه ؟
شعر « دلتنگی ها» تازه آمده بود . و این بحث ما را به ساختمان شعر ، نقش تکرار ، جای
کلمه، ترکیب و کمپوزسیون قطعه، استقلال قطعه و مسایلی از این دست می کشاند. و در این
گفتگوها شاملو همیشه بر سر این حرف بود و تا آخر هم بر سر این حرف ماند که « یک
قطعه شعر زیبا، اگر فقط زیبا باشد و حرفی برای گفتن نداشته باشد برای سبد خوب
(است»(نقل به تقریب
حرفی برای گفتن؟ و هیچ از من قبول نمی کرد که زیبا تنها به جهت زیبایی اش همیشه
چیزی می گوید با این وجود شعر کلاغ ( هنوز در فکر آن کلاغ ام در دره های یوش ) نطفه
اش در همان جا و در میان گفتگوها بسته شد. در حضور من گرچه بعد از سال ها تردید
منتشر شد ولی تنظیم همان چیزی بود که در « شیرگاه » برای من خوانده بود و تحسین مرا
برانگیخته بود. تحسین مرا و شاید به همین علت، تردید او را چرا که در همین شعر زیبا هم
شاید به عمد به دنبال حرفی بری گفتن می گردد. آن هم در دره های یوش که هیچ وقت به
یوش نرفته بود. و من کنایه ی او را گرفتم که اشاره به من داشت گرچه هیچ وقت به قدرت
.او در شعر شک نکرده بودم
،گفتن؛ آری برای گفتن. شاملو همه چیز را گفتن می دید؛ شعر را و نوشتن را و نویسش را
همه گفتن می دید و در قلمرو زبان می دید. زبان الفاظ و واژه ها و نه زبان علامت ها و
زبان را هم ابزار زبان می دید. و در ابزار زبان شور او، همه برای لغت بود شور لغت و
جنون لغت بود که تسلی ناپذیر بود . یک عطش بی تسکین که به لغت سرایت می کرد و لغت
در متن بی تاب می شد. و خواندن شعر او کشف همین بی تابی می شد. بی تاب کلمه ها و
سرگذشت شان ، آوازشان ، مأواشان، جای لغت و رابطه های لغت با لغتی که رابطه با لغتی
دیگر می کرد. با لغت مرابطه می کرد و در مرابطه اش با لغت به وقت شعر، در چشم ما
شعبده بازی می آمد که از آستین اش کبوترهای سپید جادویی به هر سو پر می داد. این رفتار
او با زبان عادت او می شود. و عادت او نثری می شود که شعر را زیرپر می گیرد. شعری
.که زیبایی را در زیبا گفتن و در صراحت زیبایی می بیند
:نگاه او
با این همه او با همین زبان و با همین نوع گفتن، نگاهی نو به جهان داشت بی آن که برای
دیدن دنیا، « نگاهی نو به جهان را بسازد» و از دانستن تا ساختن فاصله ی بسیار است. مثل
فاصله از مصرف تا تولید، از انتخاب تا ابتکار . برای آن که او سمت نامریی الشیاء را برای
دیدن دنیا کمتر می جست. ولی سمت نامریی دنیا با او، با زبان او، در نگاهی نو دیده می شد
یعنی این نگاه وقتی به نوشتن می آمد، طبیعت بی جان را نمی ساخت. بر عکس جانی تازه
به طبیعت آن چه می دید، می داد و این نمی تواند جز ناشی از جادوی زبان چیزی دیگر
باشد . یعنی می خواهم بگویم که شاملو به آن چه می دید بافتی از زبان خودش می داد پس
اشیاء با این بافت تازه زبانی ، فیبر درونی خودشان را برای خواننده رو نمی کردند. بلکه
خودشان را، ظاهر خودشان را، بهتر از آن چه بودند می نمودند ، و بنابراین امر محسوس
در شعر شاملو امر محسوس می ماند. بدون آن که روایت شده باشد و بدون آن که سر جای
خودش و در منظر خودش مانده باشد . این مکانیسم نگاه شاملو به چیزها و اشیاست. در پشت
چیزها خبری نیست ولی در عین حال از چیزی باردار می شود و این یک نوع شکل تازه
دستگیر کردن دنیا است که محصول مکانیسم جادویی زبان است، و نه محصول تغییر شکل
.دنیا در نگاه تازه به دنیا
در این جا اشیاء و دیدنی های جهان به کلمه تبدیل نشده اند بلکه تظاهرشان در متن شاملویی
.محصور در میان کلماتی است شفاف، رنگین که به آنها ریتمی شاملویی می دهد
قافله ای از کلمات در التزام آن مفهوم اند که به تشییع و بدرقه می مانند. آیین با نفسی از
تورات و از تاریخ یعنی از یوحنا و از بیهقی ، صیقلی موزون و همآهنگ و چیزی که
خصوصیت » به سبک شاملویی می دهد همین است. انگار پدیدارها و مزایای جهان در »
اوراد شاملویی رژه می روند. و یا ما آن ها را در این مشایعت و تکرار، سان می بینیم و در
این سان راحت و رام ، مناظر و مرایا تأنی تصویر می بینیم. این تأنی تصویر را طرز
،نوشتن او جبران می کند: طلوع واژه های تازه در جای تازه شان تأنی از تصویر می گیرد
احیای چفت و بست های کهنه در سبک نو، نگاه را تهی از عادت می کند. و نگاه، اگر
منقلب نمی شود دست کم در لباس تازه زبان نمای تحویل می گیرد. درباره ی این تحول نگاه
در پیش شاملو توضیح بیشتری بدهم : پیش او در این نثر، شعرِ به نثر، هر چیز جای خودش
را دارد و وقت خودش را دارد، آن جا و آن وقت را که تو در کتاب مقدس می خوانی . تو آن
ها را می خوانی و در « عهد قدیم » عهد جدیدی از کلمات می بینی. و در این معاهده ی
تازه ی کلمات ، میل تو به شنیدن متن بیشتر می شود تا به خواندن آن و این موهبت بی شک
دینی است که او به موسیقی و به جهان موسیقی دارد. زمانی که « شبانه » های شوپن و
آسمانی » های بتهوون را با هم می شنیدیم ، ساعت ها نه این که می شنیدیم، گوش می »
.سپردیم و نه گوش که هوش می سپردیم و این دین که گفتم دین کمی نیست
ریتم در شعر شاملو ادای همان دین است و گرنه زمانی که عروض را و وزن شکسته نیمایی
را کنار می گذاشت چه چیزی داشت که جای خالی آن را پر کند؟ هر کسی و هر کسانی نمی
توانند به شوپن و بتهوون مدیون بشوند که آن را روزی ادا کنند . از این پس همه ی دانش
،های عروضی اش را و همه ی قیل و قال افاعیل را ، قربانی طلیعه ی این تغییر، این تقدیر
این تازه می کند، یعنی موسیقی کناری؛ و همجواری کلمات که این دو در قلمرو ریتم ، حرف
.کمی از آن همه حرف است
و این دومین باری که شاملو در خودش چیزی را قربانی چیزی دیگرمی کرد. بار اول
.هنگامی بود که « آهنگ های فراموش شده» اش را به فراموشی می سپارد
« نه آبش دادم! نه دعایش خواندم! خنجر بر گلویش نهادم! ودر احتضاری طولانی او را کشتم »
و بار دوم وزن شکسته نیمایی را و نیما را ، بار اول نگاه اش را و بار دوم زبان اش را نو
.می کند
:آمیزه زبان و نگاه
و شاملو خلاصه ی همین دوبار نوشدن است .چکیده از آن است. و در این نو شدن ها است
که شاملو آلیاژی از ذهن و زبان خودش می شود .چیزی که امروز از آن به « شعر شاملویی
« یاد می شود و من شاملوی این آلیاژ را محصول تکرار ، تمرین و تکوین همین آمیزه ی
نگاه و زبان » می بینیم. و آن را ، او را چنین خلاصه می کنم: تامل شاملو روی زبان، زبان»
را برای او به صورت امری عادی و به صورت ماده در می آورد. اما برداشت های او در
شعر از این امر مادی گرفتار برداشت های او از جهان خارج است. به طوری که شعرش را
در مرز بین ذهن و زبان قرار می دهد و همین عادت، عادت نگاه او به طبیعت اطراف می
شود. در شعر توضیح بیش تر بدهم: نگاه شاملو به اشیا و چیزها ، شعر او را در مرز
واقعیت مرئی و ماوراء نامریی واقعیت نگاه می دارد و بنابراین برای او امر محسوس می
ماند و هرگز در جدایی کامل با آن نمی ماند .جدایی از محسوس تا آن جاست که ردپای آن را
گم نکند. از این لحاظ نیما مدرن تر از شاملو است. او از جای از نیما جدا می شود که در
شعر به نثر رو می کند، و در آن جا امر محسوس را « دیر هضم »می کند ( آلیاژ شاملویی
). در حالی که در پیش نیما موضوع نگاه ، شکل می گرفت. دگرگون می شد. آن واقعیت ها
و آن چیزهایی که در زبان نیما می خواستند در واقعیت ها چیزهای دیگر پنهان شوند، این جا
در زبان شاملو جا و مقام می خواهند تا تظاهر دیگر کنند و در همین زبان با همه ی این ها
وضعیت شاملو را در میان محسوسات جهان چندان هم در فاصله ای از نیما نمی بینیم وقتی
.که می بینیم.امروز دیگر واقعیت در حجم های ذهن شاعران پس از او به کلی گم می شود
حذف می شود و در زبان محو می شود. و خیال های شاعران از امر واقع ، خود واقعیت
.دیگری است که از حذف واقعیت پیشین ( واقعیت مادر ) می آید
شاعری از میان ما رفته است. چه بگویم؟ دوست بزرگ قدیم و شریف من با انبوه یادگارهای
عزیزی که در من اند و در من تا من هستم عزیز می مانند. همکاری هامان ، همدوشی
هامان، هم کوشی هامان، تفریح هامان، جدال هامان، چرکنویسهامان، پاکنویسهامان، خط
خطی هامان، بذل سازیها و مسخره بازیها. همه آه این همه را چطور می توانم امروز در میان
این سخنان الکن دفن کنم؟ در میان این کلمه ها این جا اگر می شد! که این کلمه ها خود همه
چیز او بودند. در کوچه، در کتاب، همه چیز او! باغ اش بودند ، روح اش بودند مستی اش
بودند. هستی اش بودند و کلمه ها امروز عزای او را دارند که برایشان می مرد. که انگار
.برای آن ها مرده است اگر مرده باشد
مرجع : عصر پنجشنبه – شماره ی 25 و 26
|