دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 «یادگارهای ادبی»   
آندره ژید    
Andre Gide    
ترجمه ی اردشیر لطفعلیان    

«آن چه در این سطور می خوانید ترجمه ی فشرده یکی از سخنرانی هایی است که « آندره ژید 
 در سال 1946 ایراد کرده است .در این سخنرانی « ژید » به تفصیل از دو چهره سرشناس شعر 
و نثر فرانسه یعنی « استفان مالارمه » و « موریس بارس » یاد می کند و نظرات بدیعی درباره 
ی اندیشه و آثار هر یک ارایه می دهد . « ژید » در پایان سخنان خود به وضع دنیای بعد از جنگ 
و اضطراب نسل جوان در قبال زندگی اشاره می کند و بر فلسفه پوچی و بیهوده گی که سوغات 
.مکتب اگزیستانسیالیسم است ، خرده می گیرد 
.زیر نویس های مقاله از مترجم است 

مرد جوانی از آغاز هجده سالگی برای نوشتن قلم به دست می گیرد . در کلاس به او گفته اند و او 
 نیز پذیرفته که لازمه ی خوب نوشتن ، خوب اندیشیدن و خوب احساس کردن است . او در 
«.کاراکتر » « لایرویر »(1)خوانده است : « نوشتن فنی است که می تواند و باید فرا گرفته شود» 
 
نقاشان برای تعلیم گرفتن به کارگاه یک استاد مشهور می روند . اما جوان ادب دوست به کجا روی 
می تواند آورد ؟ 
 پیرلویی »(2)  و من همکلاس بودیم . یک روز ما با شیفته گی بسیار متوجه شدیم که هر دو » 
ذوق یکسان یا لااقل عشق یکسانی به شعر داریم . « لویی » از من جدی تر و پر شورتر بود و من 
.به میل طبع ، عنان اختیارم را به دست آورده بودم 

او بود که مرا به خانه « مالارمه » برد . « مالارمه » سه شنبه عصرها ، در آپارتمان کوچک 
اش واقع در کوچه ی « رم » پذیرایی داشت . از این اجتماع خانه ی « مالارمه » سخن بسیار 
گفته اند و من اگر به خاطر شرح بعضی اوصاف شاعر و روشن کردن پاره ای از ویژگی های 
.تعلیمات او نبود ، حرفی از این مقوله به میان نمی آوردم 

اکنون که پس از گذشت سال ها به « مالارمه » می اندیشم ، گفته های او ورای دوستی که او در 
زندگی برگزید ، در چشم ام ارزش و جلای بیشتری پیدا می کند . زیرا گفته ی او از آن چه که در 
.آن روز دیگران می گفتند ، سخت متمایز بود و از آن چه امروز گفته می شود نیز متمایز است 

خانه ی « مالارمه » نمونه ی سادگی و شخص او نمونه ی فروتنی و بی ریایی بود . حقوقی که 
بابت تدریس انگلیسی در دبیرستان « گندرسه » می گرفت به او اجازه ی هیچ تجملی را نمی داد 
ولی در خانه ی او همه چیز از یک سلیقه ی بسیار عالی حکایت می کرد . ناهارخوری کوچکی که 
ما را در آن می پذیرفت ، گنجایش بیش از هشت یا حداکثر ده نفر را نداشت . حاضران همه دور 
.یک میز می نشستند و یک ظرف بزرگ پر از توتون در وسط میز جای خوردنی را می گرفت 

استاد خودش سر پا می ایستاد و به بخاری دیواری که از سفال قهوه ای رنگ ساخته شده بود تکیه 
.(می آورد(3Grog می داد . دخترش « ژنویو » درست سر ساعت ده برای مهمانان 

بعضی اوقات هنگامی که تعداد مهمان ها کمتر بود ، چند لحظه ای در اتاق درنگ می کرد ولی 
.معمولن از داخل شدن به بحث ما اجتناب می ورزید 

، مالارمه » تقریبن تنها متکلم جمع بود . مجموعه « پراکنده گویی ها »(4)  که بعدن منتشر شد» 
نمونه های دقیقی از سخنان او به دست می دهد . آهنگ صدای او ، لبخند ملایم و پرهیزناک اش 
...که معمولن با حرکت خفیف بدن همراه بود ، انگشتی که به ملامت سوال و انتظار بلند شده بود 
آه که ما در آن اتاق کوچک چه قدر از کوچه ی « رم » دور بودیم . از سر و صدای بیهوده ی 
«شهر پر مشغله ، از شایعات سیاسی ، از تحریک ها و جاه طلبی ها دور بودیم . ما با « مالارمه 
به دنیایی سرشار از حساسیت وارد می شدیم . در آن جا از پول ، افتخار ، تحسین و مجامله خبری 
نبود و محجوبانه تر از پرتو بزرگی وحشتی که از وجود « مالارمه » ساطع بود ، چیزی در 
.تصور نمی گنجید 

امروز همه ی مردم با فرهنگ می دانند . ( ولی در آن روزگار ما چند تنی بیش نبودیم که بر این 
نکته آگهی داشتیم ) که « مالارمه » شعر کلاسیک ما را به درجه ای از کمال آهنگین ، زیبایی 
درونی و قدرت تجسم رسانید که حدی بالاتر از آن متصور نیست . زیرا در هنر به آن چه کامل 
.است ، چیزی نمی توان افزود . مگر این که راه دیگری اختیار و چیز تازه ای آفریده شود 

و اما در « مالارمه » باز هم چیز دیگری وجود داشت . او با پرتوی که از وجودش ساطع بود به 
یک قدیس می مانست . کلام اش در ذهن ما می نشست و روح ما از نمونه ای که او با وجود خود 
ارایه می کرد ، تاثیر می پذیرفت . رفتار او به اندازه ی گفتارش و بل بیش تر برای ما سرمشق 
تقوا و پرهیزگاری بود و به همین سبب است که نقش او در خاطر من چنین زنده و برجسته باقی 
مانده است . راستی که او همیشه در چشم من صورت یک قدیس را خواهد داشت و من میل داریم 
در یک ستایش نامه ی کوتاه به بعضی از خصایل او که به ظاهر ربطی به ادبیات ندارد ولی 
.ادبیات سخت به آن ها متکی است ، اشاره کنم 

تقوای « مالارمه » چه اجزا و عناصری داشت ؟ نوعی اعتقاد و اطمینان به حقایق مطلق ، غیر 
قابل لمس و تعبیر ناپذیر . تغییر ناپذیر در برابر اوضاع و احوال ، رویدادها و همه ی آن چه که ما 
در محفل « مالارمه » ، نام « حوادث گذرنده » به آن داده بودیم . دلبستگی به یک حقیقت بیش از 
اندازه حساس و ظریف که همه چیز در برابر آن تسلیم می شد ، همه چیز رنگ می باخت و کم 
.اهمیت جلوه می کرد 

آه ... خوب می بینم که بی اعتنایی « مالارمه » به کجا راه می برد : به خوار شمردن دنیا و پشت 
کردن به آن . شاعر با واقعیت قطع رابطه کرده بود و بیم آن می رفت که ادبیات را به جهان های 
مجرد و منجمد بکشاند ، او از دنیای خارج بیزار بود . اجازه می خواهم در این باره داستان برای 
:شما نقل کنم 

من که با مکتب ناتورالیست در جنگ بودم ، قصد داشتم به حساب مکتب سمبولیسم یک رمان 
بنویسم که به اعتقاد خودم کمبودش سخت احساس می شد ( زیرا که سمبولیسم تا به آن روز ، جز 
شعر چیز دیگری عرضه نکرده بود ) . و « سفر اورین »(5)  را به همین منظور نوشتم . تازه از 
«نوشتن این کتاب فارغ شده و سومین و آخرین قسمت آن را تحت عنوان جعلی « سفر به ستیزبرگد 
. در جزوه جداگانه ای منتشر کرده بودم . نسخه ای از همین جزوه را برای « مالارمه » بردم 

او با توجه به عنوان جزوه تصور کرده بود که حکایت از یک سفر حقیقی در میان است و کمی 
ابرو در هم کشیده بود . چند روز بعد که مرا دید با لحن شکوه آلودی گفت : « آه ... که مرا 
ترساندید . فکر کردم واقعن به چنین سفری رفته اید » . و هیچ چیز از لبخند او در آن حال برای 
.من دلپذیرتر نبود 

چندی بعد از آن ماجرا من در این اعتقاد راسخ شدم که باید بین ادبیات و دنیای خارج یک ارتباط 
.مستقیم و جسمانی ایجاد کرد و چنان که با قدری تاخیر در مقدمه ی « مایده های زمینی » آوردم 
 «. باید زمین را با پای برهنه لمس کرد » 

حقیقت این بود که من به تدریج از « مالارمه » فاصله می گرفتم ، اما به تاثیر از تعلیمات او ، یک 
ترس مقدس از هر چه آسان است و از هر چه که بوی تعریف و مجامله می دهد و شخص را می 
ستاید و می فریبد ، چه در کار ادبیات و چه در عرصه ی زندگی در من باقی ماند . یک عشق 
صمیمی و تزلزل ناپذیر به صداقت در قبال خویش و در قبال انسان . یک ایمان خدشه ناپذیر به این 
که هر چه پیش آید و هر اتفاقی که بیافتد مرد با اتکا به تقوا و مناعت خویش از بوته ی آزمایش 
سربلند بیرون خواهد آمد . مرد اگر ارزشی دارد در همین تقوا و مناعت اوست ، اصل همین است 
.و هر چه باقی می ماند فرع ، و به هنگام ضرورت باید به خاطر آن فدا شود 

در این جا نکته ای است که می خواهم یادآور شوم و اصولن نمی دانم کسی به آن توجه کرده است 
.یا نه 
اثر تعلیمات « مالارمه » ـ سخت گیری و عشق به حقیقت که همیشه با نیاز به عدالت در وجود 
آدمی می آمیزد ـ به طور غیر مستقیم هنگام قضیه ی مشهور « دریفوس » آشکار شد . جمعی از 
سرسخت ترین مدافعان « دریفوس » مثل « فردینالد هرولد » ، « پیر کی یار » و   « برنار 
.لازار » از جمله ی شاگردان و اصحاب نزدیک « مالارمه » بودند 
بنابراین من حق دارم که بگویم سختگیری و ثبات تعلیمات کوچه ی « رم » تنها متوجه ذهن 
.مریدان نبود بلکه در پرداخت و پیرایش روح آن ها نیز تاثیر فراوان داشت 
با توجه به آن چه گذشت ، اکنون می خواهم اندکی هم از روش فرصت طلبانه ای که در این ایام 
:در لباس « ادبیات متعهد » مد روز شده است ، سخن بگویم 
در زمان « مالارمه » ادبیات متعهد نماینده ی بسیار برجسته ای داشت و او کسی جز « موریس 
بارس »(6)  نبود . قبلن باید در قبال « بارس » این حق شناسی را ابراز کنم که او نخستین کسی 
.بود که به اولین اثر من ـ « یادداشت های آندره والتر » ـ توجه نشان داد 
« همان ناشری که آثار « بارسPerrin نسخه های این کتاب که هنوز توزیع نشده بود ، نزد 
را چاپ می کرد ، روی هم انباشته بود . یک روز توجه « بارس » به آن ها جلب می شود و 
نسخه ای را بر می دارد و ورق می زند . همان چند خطی که از کتاب می خواند او را علاقه مند 
.می کند به این که مرا بشناسد 

من تازه کمی بیش تر از بیست سال داشتم . « بارس » هشت سال از من بزرگتر بود و با آن که 
جز سلسله ی کتاب های « پرستش من » اثر مهم دیگری انتشار نداده بود ، در همان زمان نزد 
جوانان از اعتبار فراوانی برخوردار بود . به علاوه « بارس » خود به تنهایی مجله ی کوچکی به 
نام « لکه های جوهر »(7)   انتشار می داد که نویسنده ی منحصر به فرد آن خود او بود . از این 
مجله فقط سه شماره بیرون آمد و از جمله ی مقالات آن تحقیقی بود در احوال « بودلر » که هنوز 
هم جز عده ی انگشت شماری بر این موضوع وقوف ندارند و به اعتقاد من یکی از بهترین و زبده 
.ترین مطالعاتی است که تا به حال درباره ی « بودلر» انجام گرفته است 

خود « بارس » نیز از هر نظر شخص زبده ای بود . در حرکات و رفتارش و در آهنگ مغرور 
تمسخر آمیز صدایش . او برتری خود را به همه تحمیل می کرد . از این نظر من او را شبیه 
شاتوبریان » می یافتم . بین « بارس » و « شاتوبریان » شباهت دیگری هم وجود داشت ولی»  
بارس » از « شاتوبریان » در قد و قامت رشیدتر بود . از وجودش یک نوع قدرت تحقیر آمیز » 
ساطع بود . گویی با منت بر سر خاک قدم می گذارد . با این همه ، شخص بدش نمی آمد که گرفتار 
او شود . آری او موجود جدایی بود اما شخص مجذوب همیشه ترسان و لرزان به وی نزدیک می 
شد . از خودش سخت مواظبت می کرد . همیشه در کسوتی تحسین آمیز ظاهر می شد و ظاهرش 
در عین برازنده بودن از یک نوع غفلت دانسته حکایت می کرد . قد و قامت بلند او هنوز در نظرم 
مجسم است . نگاه اش به نگاه اسب شبیه بود ، اما یک اسب شرور یا لااقل اسبی که شرارت در او 
.((سخن می گوید(8 Junon تحریک شده باشد ( یادتان باشد که « هومر » از نگاه گاوآسای 

.با بینی درشت و خمیده و یک دسته موی کاملن سیاه که می گذاشت روی پیشانی زیبایش بیافتد 
(می شد او را به جای یک نفر اسپانیایی گرفت و « بارس » که سخت عاشق شهر « تولدو »(9 
.بود ، در واقع شباهت بسیاری به قهرمانان تابلوهای « ال گر کو » داشت 

آن روز وقتی نامه ی او که مرا به رفتن و چند لحظه ای را با او گذراندن دعوت می کرد . به 
دست ام رسید ، قلبم به تندی شروع به تپیدن کرد . در آن زمان خانه « بارس » در محله ی 
یکی از اعیانی ترین محلات پاریس ) واقع بود که خودش به عنوان « کلبه ی Moncraa 
.مونسو » از آن یاد می کرد 

از گفتگویی که آن روز با او داشتم چیز دقیقی در خاطرم نمانده است . من خود را راحت حس نمی 
کردم و « بارس » معمولن مخاطبین خود را کمک نمی کرد که از هم بشکفند و از خود شخصیتی 
مغایر با شخصیت وی بروز دهند . تنها چیزی که شاید به دقت به یاد می آورم این است که در 
مدتی که برای دیدار استاد در محوطه ای شبیه به یک راهرو انتظار می کشیدم ، چشم ام به قفسه 
ای افتاد که چند ردیف کتاب با جلد و صحافی نفیس روی آن جلب توجه می کرد . دیدن کتاب ها 
تحسین مرا برانگیخت . می دانستم که « بارس» چندان اهل مطالعه نیست و خودش هم از اعتراف 
به این موضوع ابایی ندارد . ناگاه نگاه ام در قفسه به مجموعه ی آثار « لرد بایرون » افتاد و با 
بی احتیاطی خواستم یکی از کتاب ها را به طرف خود بکشم که یک باره ردیف کتاب ها به لرزه 
درآمد . در واقع این ها جز نقشی از کتاب نبودند و کشویی را پشت خود مخفی می کردند که 
!محتوی وسایل اصلاح و عطر بود 

 بارس » نزد بسیاری از جوانان آن زمان از شان و اعتبار فوق العاده ای برخوردار بود. تحسینی » 
که اینان در حق « بارس » نشان می دادند . بی شباهت به یک نوع پرستش مذهبی نبود . مثلن 
دوست من « موریس کی یو » که من بعدها « مایده های زمینی » ام را به او تقدیم کردم . در اتاق 
فقیرانه ی دانشجویی اش ، چیزی شبیه به یک آشیانه درست کرده بود و در آن به جای نیم - تنه ی 
قدیسین ، عکس بزرگی از یک نقاشی کار « امیل  بلانش » از چهره ی « بارس » دیده می شد که 
چند عدد شمع بر آن نور خاضعانه ای می افشاندند . به یاد دارم که همین « موریس کی یو » مرا 
دعوت کرد که در هزینه ی برگزاری مجلس ختمی برای آمرزش روح « بارس » در کلیسای 
سن سرون » شرکت کنم . فکر نکنید که « بارس » مرده بود . نه ، او فقط به تازگی ازدواج کرده » 
!بود 

گفتم که « بارس » خیلی کم ، چیز می خواند ( و « پیرلوتی »(10)  از او کمتر ) با این حال به 
نظر می رسید که از هر جریانی به خوبی مطلع است . علت اش این بود که منشی ها و دوستان 
اش متن هایی را برای او آماده می کردند و می خواندند و به استدلال و استشهاد کافی مجهز می 
کردند . این سهولت او را در طریقی که اختیار کرده بود هر چه بیش تر سوق می داد و در عقایدی 
که داشت جَری ترش می کرد . او که به طرز شگفت انگیزی نسبت به دیگران بی علاقه و بی 
اعتنا بود ، چه گونه می توانست ارزش حتا یکی از معاصران خود را که بعدها توانستند به همان 
درجه از افتخار و اعتبار و بلکه بالاتر دست یابند ، دریافته باشد . او کمترین توجهی نه به « ژول 
.«رنار » داشت نه به « بروست » یا « کلودل » یا « والری 

ارتباط من با « بارس »  چندان طولانی نشد . بلافاصله بعد از انتشار « ریشه بر افتاده ها» من 
شروع به درک و دریافت این معنی کردم که نظرات و افکار « بارس »  تا چه حد می تواند به 
حال بشریت ناسالم و زیانبار و برای ما فرانسویان خطرناک و بدعاقبت باشد . سعی می کنم دقیق 
.تر بگویم که خطر افکار « بارس »  در کجا بود 

 بارس »  سعی داشت با بخشیدن یک جنبه ی انحصاری فرانسوی به افکار خود ، حقایق محلی و » 
به خصوص مسایل ایالت « لرن » را در مقیاس فرانسه بزرگ کند . او دشمن « کانت » و چنان که 
خودش اصطلاح می کرد « کانتیسم » ناسالم بود . چرا که « کانت » اساس اخلاق خود را بر یک 
سلسله ی مفاهیم کلی استوار کرده و نیز به این سبب که گفته است : « همیشه به طرزی رفتار کن 
که عمل تو بتواند پایه ی یک قانون جهانی قرار گیرد » . در حالی که به اعتقاد « بارس »  در 
اخلاق هیچ گونه اطلاق و جهانی بودنی نمی تواند راه داشته باشد . حقایق همیشه یک کیفیت خاص 
دارد و یا اوضاع و احوال و رویدادها انطباق پیدا می کنند . « حقیقی » و « پسندیده » همیشه از 
قاعده ی نسبیت پیروی می کنند و ما این نکته را با گوش دادن به پند تاریخ و اطلاعات از فرمان 
زمین و مردگان » می توانیم دریافت . پیش کشیدن این بحث در واقع به مثابه ی دامن زدن به یک » 
.نزاع کهنه علیه « ژانسنیسم »(11)  بود 

: بارس »  در کتاب « دوستی فرانسه » به پسرش فیلیپ چنین تعلیم می دهد » 

آلمان ها فاقد روح هستند ، بنابراین با آن ها هر گونه رفتاری جایز است » . اما چه کسی آلمان » 
ها را باز خواهد داشت از این که آن ها نیز در مورد ما عینن همین روش را اختیار کنند . ثمره ی 
تعلیمات به ظاهر فریبنده ی شخصی مانند « بارس »  وقتی که توسط یک قوم دشمن گرفته و علیه 
ما به کار بسته شود این است که در حرکت بازگشت ، ما در زیر پای دشمن به کلی خرد ولگدمال 
شویم  . من بهترین تجسم تعلیمات « بارس »  را در هیتلر می بینیم . اما « بارس »  حتا در 
.بحبوحه شکست و خودکشی که ثمره ی مستقیم افکار او است ، از عقاید خود دست بر نمی دارد 

در « دوستی فرانسه » می خوانیم : « هیچ مصیبتی ( منظور شکست سال 1870 است ) فرزندان 
.ما را از این که قانون کامل و بی نقض ضرورت را راهنمای خویش قرار دهند باز نخواهد داشت 
آن ها وقتی در یک صبحدم بارانی دسته گلی بر سر گوری می برند . اَجری نیک خواهد داشت اگر 
«.در همین یک دسته گل همه ی باغ ها و همه کشتزارهای رویاهای ما را نثار کنند 

از همان آغاز انتشار « ریشه بر افتاده ها » ، من برای مبارزه با « بارس »  و افکار او قد علم 
«کردم . از آن پس نیز از هر فرصتی برای شوریدن برضد او سود جستم تا آن جا که « ماسیس 
در کتاب « داوری ها » چنین نتیجه گیری کرد که اگر مخالفت با « بارس »  نبود ، من نیز به 
.عنوان نویسنده وجود نمی داشتم 

متاسفانه سیر وقایع نشان داد که من حق داشتم با « بارس »  به مبارزه برخیزم و در شگفت ام که 
چه چیز مانع بعضی از مردم بود که نتوانند تشخیص دهند پیروی از « بارس »  عاقبت به کجا می 
.انجامد و یا لااقل چنان دیر تشخیص دهند 

فکر می کنم جوانان امروز چندان رغبتی به خواندن کتاب های او نداشته باشند ( اشتباه می کنند ) و 
.(یا در هر حال به دنبال افکار او نباشند . ( کاملن حق دارند 
ویژگی بارز این گونه عقاید همیشه این است که میان ما و حقیقت فاصله می اندازند و منشاء لغزش 
های وخیم چه در عرصه ی سیاست و چه در زندگی خصوصی افراد می شوند . من گمان ندارم 
.که شخص بتواند بدون هیچ عقوبتی با حقیقت و اگر شما بهتر می پسندید با خدا بازی کند 

بارس »  و هم ملک دیگر او « موارس »(12)  هیچ یک اهل دین نبودند . مذهب که به زعم » 
بارس »  چیزی جز « میراث خاک و مردگان » نبود جزء لاینفکی از فلسفه ی فرصت طلبانه » 
ی او به شمار می رفت . مذهب شاید تنها به عنوان یک احساس در قلب وی راهی داشت ولی هیچ 
چیز مطلقی به روح او عرضه نمی کرد . « بارس » در کتاب « دوستی فرانسه » که در شمار 
بهترین آثار اوست ، اصول تعلیماتی را که به پسرش « فیلیپ » می دهد تشریح می کند . آن چه 
در نظر او بالاترین درجه ی اهمیت را حایز است ، این است که همان وابستگی و پیوندی که خود 
.او با « خاک و مردگان » دارد . به فرزندش نیز القاء شود 

بارس »  در « دوستی فرانسه » می نویسد : « چه خوش است که یک نوای درونی گام آن » 
هایی را که تازه در کوره راه های گورستان های ما قدم گذاشته اند ، با گام کسانی که این راه را تا 
نیمه پیموده اند منطبق کند » . « بارس » می خواهد در پسرش وقوف به سرنوشتی را که از ازل 
برای فرانسه تعیین شده ، بیدار کند و بی شک سخت به وجد می آمد اگر می شنید که مردم درباره 
ی او با آوردن مصرعی از « هردیا »(13)  می گویند : « علی رغم خویش همان حرکت 
.«موروثی را تکرار کرد 

 بارس »  هر گونه حرکتی را که خود به خود و بدون زمینه ی قبلی باشد طرد می کند و معتقد » 
است که باید یک نقشه ی از پیش تدارک شده را جانشین هر نوع میل غریزی کرد . کار اصلی 
بارس »  جهاد با این غریزه است و این مبارزه ای که غالبن به شکلی ناهشیار صورت می گیرد »  
آثار او را در یک پیچیدگی ظلمت بار فرو می برد . معهذا فقط آن قسمت از آثار او که در آن ها 
همین « میل غریزی » بیش تر مجال خودنمایی یافته ، ممکن است شانس بقا داشته باشد . قطعه 
های « ونیز » ، « تولدو » ، « اورنت » و داستان « آستینه آراویان» نمونه های خوبی از این 
.نوشته ها به شمار می روند 

بارها گفته شده که امتیاز و ارزش فرهنگ فرانسه در این است که خود را به یک محل و یک ناحیه 
خاص محدود نکرده است و هر موجود انسانی متعلق به هر کجا که باشد می تواند خود را در آن 
بشناسد . فرهنگ ما برای افکار کوتاه و تنگ نظرانه ی محلی و به سود تفرقه و دو دسته گی تبلیغ 
نمی کند . فرهنگ ما مبلغ آشتی و سازگای است . باید بلافاصله این نکته را که در نظر من واجد 
اهمیت فراوانی است اضافه کنم که اگر ادبیات فرانسه را در مجموع مورد بررسی قرار دهیم به 
.این نتیجه می رسیم که این ادبیات هیچ گاه در یک راه و یک مسیر واحد سیر نکرده است 

اندیشه ی فرانسوی همیشه در تاریخ تطور خود متمایل به استقرار یک نوع مکالمه (دیالوگ) میان 
.گروه های مختلف فکری بوده است و این مکالمه ی پرشور به طور دایم تجدید و تکرار شده است 
این مکالمه واجد چنان اهمیتی است که ذهن و قلب ما را یک باره به خود مشغول می دارد و تنها 
.گوش دادن به آن کافی است تا شخص حس کند که خود او نیز در آن شرکت دارد 
در اعتقاد من ، جوانانی که به فرهنگ ما علاقمندند و میل دارند از تعالیم این فرهنگ نصیب 
برگیرند ، اگر به صدای هر دو طرف این مکالمه گوش فرا ندهند یا به نوعی از این کار بازداشته 
شوند ، به بیراهه خواهند افتاد و آسیب خواهند دید . آن چه که حیاتی است تنها گفتگو بین یک 
راست و چپ سیاسی نیست ، بلکه بین سنت های چندین و چند ساله و اطاعت و تسلیم در قبال 
قدرت های شناخته شده از یک سو و اندیشه ی آزاد و روحیه ی شک و امتحان ( که به آهستگی 
.ولی بدون انقطاع برای آزادی و رهایی فرد کار می کند ) ، از سوی دیگر است 

ما در جریان مبارزه ای که میان « آبه لار »(14)  و کلیسا درگیر شد ، شاهد این گفتگو بوده ایم 
. گفتگو وقتی که « پاسکال » به مقابله با « مونتنی » بر می خیزد بار دیگر از سر گرفته می شود 
البته میان آن ها به عنوان دو شخص حرفی رد و بدل نمی شود زیرا وقتی « پاسکال » حرف 
خود را آغاز می کند ، « مونتنی » مدت هاست که مرده است ، معهذا طرف « پاسکال » کسی 
.جز « مونتنی » نیست 

به همین ترتیب آن چه ما در « بوسویه » تحسین می کنیم ، آن عالم مذهبی از مد افتاده نیست بلکه 
هنر کامل و زبان ستایش انگیز اوست و همین زبان است که او را در شمار یکی از برجسته ترین 
نویسندگان ادبی ما در می آورد . اگر این هنر نزد « بوسویه » وجود نداشت بی شک دیگر امروز 
کسی او را نمی خواند . همان شیوه ی بیانی که خود او غیر مذهبی اش می خواند ، امروز باعث 
.بقای او شده است 

گفتگو همچنان بدون انقطاع ، در طول تاریخ تکرار و تجدید شده است ، البته با مقداری احتیاط و 
-پنهان کاری از جانب آزاداندیشان . زیرا آن کس که مردم را به آزادی وسوسه  می کند جز با نیم 
صدا سخن نمی تواند گفت یا حتا به اشاره ای کفایت می کند . شعار « دکارت » این بود که « من 
«.با چهره ی پوشیده در نقاب پیش می روم 

گاهی یکی از طرفین بر دیگری چیره می شود . در قرن هجده ، اندیشه ی آزاد در حالی که نقاب 
خود را یک باره از چهره افکنده است پیروز می شود . اما در فرانسه تعادل این گفتگو هرگز برای 
مدتی دراز از دست نمی رود . با « شاتوبریان » و « لامارتین » . احساسات مذهبی که خود 
سرچشمه رقت و تغزل در ادبیات است ، بار دیگر به جوش می آید و جریان بزرگ رومانتیسم 
آغاز می شود . اگر « میسله »(15)  و « هوگو » با کلیسا به ستیزه بر می خیزند ، باز محرک 
.آن ها در این مبارزه ، یک احساس مذهبی است 

کشتی فرهنگ فرانسه در حالی که بدون وقفه میان این و آن کناره شناور است ، به سیر دلیرانه ی 
خود ادامه می دهد . این کشتی چه بسا که با پیچ و تاب امواج بالا و پایین می رود ولی هیچ گاه 
غرق نمی شود . معهذا خطر غرق شدن وجود دارد و شک نیست که کشتی ، روزی که یکی از دو 
مدعی برای همیشه بر دیگری پیروز شود ، روزی که کشتی بیش از اندازه به یک سمت متمایل 
.شود ، غرق خواهد شد 

طی سال های اخیر ، در فرانسه ما شاهد شکوفایی بی نظیر نویسندگان کاتولیک بوده ایم . پس از 
 هپسمان » « لیون بلوآ » ، «جمس» و پگی ، «کلودل» ، «موریاک» ، «گابریل مارسل» و » 
برنانوس » پای به صحنه گذاشتند . اما بدون آن که احتیاج داشته باشیم که به یک « پروست » با » 
یک « سوآرس »(16)  متوسل شویم ، کوه ِ بر سلامت آثار « پل والری » به تنهایی برای مقابله 
.با آن ها ما را بس خواهد بود 
تا این قرن ، هرگز روح نقد چنین شکوهمندانه و مسایل مختلف زمان سایه نیفکنده و هرگز نتوانسته 
بود خود را صاحب قدرتی چنین آفریننده نشان دهد . در اینجا سخن « اسکاروایلد » را به یاد می 
آورم که گفت « نیروی تخیل فقط تقلید می کند ، این روح است که می آفریند.» کلامی که می 
توانست از آن « بودلر » باشد و صرفه هر هنرمندی در آن است که در این سخن بیاندیشد . آری 
از میان چیزهای بسیاری که تخیل به ما عرضه می کند ، روح انتقاد باید برگزیند و دستچین کند 
.(در این جا مقصود از انتقاد ، خرده گیری از دیگران نیست بلکه جستن عیب خویش است ) 

(را راه انداختیم(17 N.R.F وقتی به یاری معدودی از دوستان که پیرامون من بودند ،مجله 
ابتدا در نظر داشتیم فقط آثار گروه کوچکی را در آن منعکس کنیم و کمیته ای ایجاد کردیم که در 
آن دوستان نوشته ی یکدیگر را ببینند و هر یک به بهترین وجهی اثر دیگری را معرفی کند و 
بشناساند . اما آن چه در عمل صورت گرفت درست برخلاف این بود . کمیته ی ما از همان بدو 
.تولد نام « کمیته ی انتقاد » یا بهتر بگویم « انتقاد از خویش » به خود گرفت 

ما از تعارف و مجامله که اهل ادب بخصوص در ایام جوانی سخت بدان راغب اند ، چنان بیم 
داشتم که از همان آغاز قرار گذاشتیم که هیچ کدام از ما در مجله از دیگری سخن نگوید . اما هیچ 
یک از خوانندگان ما بدین خودداری پرهیزکارانه وقوف نیافت ، زیرا به ندرت اتفاق می افتد که 
.مردم به سکوت توجه کنند و آن هم وقتی که این سکوت متضمن معنایی بزرگ باشد 
خصوصیت دیگر "N.R.F" که از همان آغاز سخت مورد توجه قرار گرفت ولی کمتر فهمیده شد 
، این بود که نوشته هایی را که دریافت می داشت ، فقط براساس کیفیت و محتوای آن ها قضاوت 
می کرد نه بر اساس تمایل و تعلق نویسنده به این یا آن جریان ادبی . ما آن چه را که عالی بود 
بدون بیم از هر رنگی که ممکن بود به خود بگیرد می پذیرفتیم . نتیجه ی این روش آن بود که جز 
.نوشته ی خوب به خواننده عرضه نمی شد 

به این ترتیب بود که در مجله ی ما آن گفتگوی حیاتی که چند لحظه پیش به آن اشاره کردم توانست 
برای مدتی دراز برقرار شود و سعی همیشه گی ما بر این بود که هیچ گاه تعادل میان اصحاب این 
.گفتگو به هم نخورد 
این کار شاید به ظاهر بی اهمیت جلوه کند اما باور کنید که کار کوچکی نیست و شاید مجله ی ما 
تنها نشریه ای بود که توانست بیطرفی خود را در بحث های بی شماری که در صفحات آن بر 
انگیخته شد ، تا آخر حفظ کند . این بی طرفی گاه خشم « کلودل » را بر می انگیخت ، به 
خصوص وقتی در کنار نوشته ی خود که جایش چه بسا ممکن بود در صدر مجله باشد ، نوشته 
دیگری از « پروست » ، « سوآرس » یا « والری » می دید که در چشم اش دشمنانه و سرشار 
.از سوء نیت جلوه می کرد 
در پرتو همین روش عاقلانه در عرضه و ارایه جریان ها مختلف اندیشه و تفکر بود که نشریه ی 
ما چه در فرانسه و چه در خارج ، به تدریج اهمیت و اعتبار فراوانی کسب کرد . من هیچ نویسنده 
ای را که دارای ارزش و اصالتی بود باشد نمی شناسم که در آغاز کار ، به یاری ما وارد میدان 
.نشده و یا از حمایت ما نصیب بر نگرفته باشد 
پیش از جنگ سخن می گویم ، زیرا بعد از جنگ با مدیریت جدیدی N.R.F البته من در اینجا از  
.که به مجله تحمیل شد ، نویسندگان و همکاران نخستین یکی بعد از دیگری از آن کناره گرفتند 

مجله با عرضه کردن و برابر گذاشتن آثار و افکار مختلف ، قبل از هر چیز به صورت یک مکتب 
جدید فکری در آمده بود . جلوه گری "N.R.F" بیش از هر چیز در رشته ی نقد بود و بخصوص 
با طرد ارزش های دروغین از فضای ادبیات و زنده کردن سنت های سالم و شکوهمند گذشته ، گام 
های بسیار مفیدی برداشت . آن گاه جنگ مثل مهمان ناخوانده ای از راه در رسید . جنگی عظیم و 
ویرانگر زندگی که آن چه را نزد ما گرامی بود به نابودی سوق داد و ارزش و متاعت انسانی و آن 
.چه را که تنها انگیزه ی شریف زیستن است ، از میان برد 
***
اکنون همه چیز را باید بر پایه و اساس نو ، بار دیگر آغاز کرد . می گویم برپایه ای نو زیرا معتقدم که یک بازگشت ساده به گذشته و برقراری ارتباط مجدد با آن دیگر نمی تواند سعادت ما را .تامین کند . همه چیز باید یک بار دیگر از آغاز مطرح شود شک نیست که فرانسه به طرز شگفت انگیز و معجزه آسایی دوباره به پاخاسته است . نسلی از جوانان شجاع و با همت ما ، برای خود راه افتخار را برگزیده ، نشان داد که شایستگی احترام و حق شناسی پیرزنان را دارد . افسوس که جنگ همیشه طعمه خود را از میان بهترین مردم انتخاب می کند زیرا آنها نخستین کسانی هستند که برای رنج کشیدن قدم پیش می گذارند . آری جنگ همیشه شکارش را از میان مردم ممتاز دستچین می کند و همواره بعد از هر جنگ به این حقیقت واقف می شویم که اشخاص با ارزش ، بیش از دیگران تحلیل رفته اند . اما آن تقوای رزمجویانه ای که به فرانسه امکان داد تا دوباره روی پای خود بلند شود ، بعد از پایان گرفتن جنگ و نشستن .صلح بر جای آن ، دیگر به کار ما نمی خورد ، مونتسکیو » می گفت : « آن چه که به فرانسه نیروی حیات و تحرک خارق العاده بخشیده» تنوع نبوغ در این کشور است . » دیروز به جنگجویان سرسخت نیاز بود . امروز به مهندس و معمار احتیاج داریم . و همین احتیاجی که به وجودشان هست موجب پیدایش آن ها خواهد شد . اما باید این را نیز اذعان کرد که جوانان ما بعد از تکان وحشتناک جنگ ، سخت بی سلاح و خود ،باخته به نظر می رسند ، در زیر آسمانی که ستاره ها به طرز رقت باری از آن کوچ کرده اند می بینیم که جوانان امروز ـ یا لااقل این مکتب جدید اگزیستانسیالیسم که این روزها این همه سر و :صدا در اطراف آن بلند است ، این سخن « موریس بارس » را زبان حال خود کرده است « جز هیاهوی نامعقولی بیش نیست » :و همین اواخر نیز از « رژه مارتن دوگار » یا لااقل یکی از قهرمانان او شنیده بودیم « ما در جهان بیهوده ای زندگی می کنیم که در آن هیچ چیز جور نیست » « ژان روستان » هم در این مقوله چیزهایی نوشته است . بنابراین قبل از « کامو » و « سارتر » .دیگران در معنای پوچی زندگی تعمق کرده اند و این سان حرف تازه ای نیاورده اند آن چه که من می خواهم به جوانان بگویم این است که گم کردن ایمان ، شخص را به بیراهه می کشاند ، اگر جهان باید معنا و مفهومی پیدا کند ، این کار جز به دست شما ساخته نیست . جهان .همان شکلی را خواهد گرفت که شما به آن بدهید .دنیا جز بر انسان متکی نیست و نقطه ی هر عزیمتی را باید از او آغاز کرد هر قدر که شما به من بگویید و بخواهید مرا متقاعد کنید که هیچ چیز مطلقی در این جهان و زیر این آسمان وجود ندارد ، که حقیقت و عدالت و زیبایی آفریده دست بشر هستند ، مرا بیش تر در این اعتقاد راسخ می کنید که پس بر عهده ی بشر است تا از این ساخته های خود پاسداری کند . زیرا .که سعادت او به ماندن آن ها بستگی دارد (1) (1696 – 1645 ) Jean de Laruyere مهمترین اثر او « کاراکتر » است که در آن وضع جامعه فرانسه در قرن 17 با علاقمندی و .موشکافی نقاشی شده است (2) (1925-1870 ) Pierre Louys «سراینده ی « ترانه های بیلی تیس » و نویسنده ی « آفرودیت » و « ماجراهای شاه پوزول (3) .با آب گرم و شکر درست می شود Rhum مشروبی که از اختلاط Grog (4) Divagations (5) داستان یک سفر خیالی است که از سه مرحله تشکیل یافته و در واقع Le Voyage d'urien اشاره به گریز و رهایی نویسنده از دنیایی است که کودکی و نوجوانی وی در آن گذشته است «ژید » ، « سفر اورین » را در سال 1892 بعد از « دفترهای آندره والتر » و « رساله نرگس » . نوشت (6) ( 1923-1862 )Maurice Bares از نویسندگان بسیار متنفذ فرانسه تا قبل از شروع جنگ دوم جهانی . مبلغ پر شور ناسیونالیسم ـ بسیاری از بزرگان معاصر فرانسه از جمله ژنرال دوگل از افکار و آثار او ناثیر پذیرفتند . از میان مهم ترین نوشته های « بارس » باید « ریشه بر .و « دوستی فرانسه » را نام بردGolette Baudouche, (Les deracines)« افتاده ها (7) Taches d'encre (8) از چهره های میتولوژی رم ـ زن ژوبیتر و دختر « ساتورن » الهه ازدواج ، معادل Junon . در میتولوژی یونان Hera (9) شهر کوچکی در اسپانیا که در پنجاه کیلومتری مادرید واقع شده و زادگان نقاش Toledo است . وزه ی ال گرگو در این شهر اغلب آثار نقاش بزرگ را در بر داردEl Greco معروف . و بهمین سبب واجد اهمیت فراوانی است . « ثویدو » به روایتی قدیمی ترین شهر اروپا است (10) ـ (1923-1850) رمان نویس امیرسیونیست . از آثار مهم او « ازدواج لوتی Pierre Loti . برادرم ریو » و « سیادایسلند » قابل ذکراست » (11) فرقه مذهبی که در قرن هفده با الهام از افکار « ژانسنیوس » ـ اسقف هلندی ـ تشکیل شد و مرکز پاریس بود . پاسکال و خواهرش ژاگلین از پیروان این فرقه بشمار میPort Royalپیروان آن . رفتند (12) (پرچمدار مبارزه با بی نظمی در زندگی سیاسی و در ـ (1952-1885 Charles Maurras عرصه هنر ـ نویسنده « تحقیق درباره سلطنت » و « آینده هوشمندی » وی در سال 1945 به .جرم همکاری با مهاجمین نازی به حبس ابد محکوم شد (13) (1905-1842)Herredia « سراینده مجموعه ی « یادگارهای پیروزی (14) (1142-1079 ) Pierre Abelard Conceptualisme عالم الهی و فیلسوف آسکولاستیک ، واضع نظریه ی (15) ـ (1874-1798) مورخ بزرگ فرانسوی . استاد « کلژدوفرانس » مصنف « تاریخ Micelet فرانسه » و « تاریخ انقلاب فرانسه » . نوشته های ادبی وی مانند « زن » و « مادر » از یک .جنبه ی تغزلی شدید سرشار است (16) ـ (1948-1768) نویسنده ی اهل مارسی ـ چندین رساله و داستان با حال و Ander Suares . هوایی صوفیانه . از نوشته های معروف « سفر کندو تیر» و « سه زنده بزرگ » را باید نام برد . 17- مجله ای که پایه گذار و مدیر آن « آندره ژید » بود و نفوذ Nouvelle Reuue Francaiso . عمیقی میان محافل ادبی ، در داخل فرانسه و د رخارج پیدا کرد مرجع : رودکی - شماره ی 17 - نوروز 1352

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی