دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 «بر براده‌های شیشه نوشتن!؟»    
نزار قبانی     
ترجمه : غلامرضا جعفری     

این متن ترجمه ای است از یکی از مقاله های شاعر بزرگ لبنانی (نزار قبانی) تقدیم به تمامی کسانی 
که بر براده های شیشه زیست می کنند و می نویسند و گاه در یک نیمه شب ظلمانی دشنه ای میهمان 
.خانه شان می شود 

آدمی نمی‌داند كه باید گریه كند یا بنویسد، در روزگاری كه مرز میان نوشتن و گریستن، و اشك و 
...مركب آنچنان كم رنگ است كه نمی‌شود گردی حرف نون و گردی قطره اشك را از هم شناخت 
...ویا حرف الف و قامت درخت اندوه 
..... هفته‌ها می‌گذرند وما همچنان غریب دفترهایمانیم، بی‌آنكه جسمیت برگ را حس كنیم 
گویی ابلیسی نابكار در خون واژه‌هامان رسوخ كرده است، ابلیسی كه نوع رابطه نوشته ونویسنده را 
واژگون كـرده ..... وآنچه مانده؛ ارتباطی فارغ از عشق وراستی وپاكی است، وسرا پا نابخردی 
و اینچنین كه می‌گذرد، نویسنده چگونه به كارش ادامه دهد؟! و همزمان در ریا و پستی وزنا سقط 
....نشود؟ 
.چگونه می‌توان نوشت، وقتی كه حروف الفبایمان مینی آماده انفجار است ؟ ..... اكنون و یا دیرتر 
... از كدام در به درون متن راهی بیابیم، وقتی كه حقیقت سرزمین ما، در آن سوی درهای بسته 
...است؟ 
چه بنویسیم؟ برای كه بنویسیم؟ چگونه بنویسیم؟ پاسخی در برابرم نیست.....  كه در جهانی دگرگون 
مثل جهان امروز لابد نوشتن نیز امری دیگرگون وغیر طبیعی است…وما نمی‌نویسیم ؛ كه بر لوحی 
....ازبراده‌های شیشه راه می رویم 
:.... و نویسنده، تنها دو راه در پیش رو دارد 
:..... بلعیدن براده‌های شیشه های … ویا پا نهادن بر آنها 
.... كشتن خود با كلام …ویا با سكوت 
و حقیقت آن است كه او در هردو حال به كشتن خود برخاسته ونباید امید داشت كه گوشت تنش از لای 
.دندان ماهیان رودخانه سیاست عربی به سلامت درآید 

* 
.... و ما از چنین جایگاهی برایتان می نویسیم 
آیا تاكنون شده، در لحظه‌ای كه صبحانه را نوش جان می‌كنید ومجله را می‌خوانید؛ از خود بپرسید: كه 
اینان از كدام در پنهانی به سوی‌مان جاری می شوند…؟وآیا می‌دانید در همان لحظه كه شما میان 
!حرف‌ها و نقطه‌ها و.....  فاصله‌ها گردش می كنید؟  چه اندازه كمینگاه وزرادخانه در برابر ماست؟ 
وآیا از ذهنتان هیچ گذشته كه چگونه یك نویسنده می‌تواند بر قانون خروج كند، راه رستگاری را ندبده 
بگیرد، از گیسوان معاویه نیز دلخوش نباشد،…وآنگاه صبح علی‌الطلوع یكی از روزهای هفته 
...!شبنامه‌ای نوبردر خانه‌اتان بگذارد؟؟ 
..... واقعیت این است كه وصل ما و شما تنها یك تصادف است 
وشعر نیك .... ونوشته شجاعانه .... و روزنامه‌نگاری جدی، كه در این ملك حتی عشق تصادفی 
.بزرگ است 
وصل ما و شما تنها به امر باریتعالی ممكن است، چرا كه بر اساس هیچ قانونی، تولد مجله، شعر و یا 
ولادت یك كتاب در این سرزمین امری طبیعی نیست…. وقتی كه نیمی از واژگان‌مان سزارین 
...می‌شوند ونیم دیگر در لحظه تولد می‌میرند 
....... وما بدون هیچ سایه‌بانی می‌نویسیم…  بدون هیچ امنیتی برای واژه‌ها واندیشه‌هایمان 
با این همه اگر تا پایان هفته در برابرتان بودیم، می‌توان گفت كه هنوز زنده‌ایم و گر نه، گمان نكنید كه 
با خودروی ناشناسی تصادف كرده‌ایم.... ودر جستجویمان به اورژانس و پاسگاه پلیس مراجعه 
نكنید…. فقط همین را بدانید كه این تصادف از نوع حادثـه‌ای كه در جاده‌ها رخ می‌دهند نیست، و 
زخمی است محصول نوشتن، جراحتی نه یادگار برخورد با خودرویی كوچك، كه این زخم نتیجه 
.برخورد با ماشین باربری سنگینی است به نام قدرت 

* 
...... و برای رسیدن‌مان شرط‌بندی می‌كنید، همچون هواداران مسابقه‌های اسب‌دوانی كه بر اسبهای 
معروف و پیروز میدان دل می‌بندند … و همچنان كه بر روی مبل‌های راحتتان نشسته‌اید وسیگار 
.گرانقیمت دود می‌كنید، منتظرید تا ما به خط پایان برسیم، وشما برنده شوید 
 
و از شجاعت ما لذت ببرید…. ازچرخش نرم تنمان بر روی كا غذهای سپید… از شیهه‌های داغ ما 
.خنك بشوید‌ 
….. اما آنان كه در جایگاه تماشاگران می‌نشینند، اندوه و اشك اسبها را نمی‌شناسند، و چیزی از دویدن 
.بر براده‌های شیشه نمی‌دانند … براده‌هایی كه در گوشت و تن اسبها خانه می كند 

* 
…. شما برای تماشای واژه‌هایمان در زیباترین هیئت جلوه می‌كنید، ما برای دیدنتان در هیئتی فجیع 
…. عطر می‌زنید و شانه می‌كنید، در آبی آرامش، و ما تن به خون می‌شوییم و نام عطر كمیابی كه بر 
،تن داریم اندوه است …. شما به تماشای ما با بهترین جامه‌ها می‌آیید ما با تن پوشی بافته از هراس 
.افتخار بافندگی قوم 
،…. و بر غم این علاقه نا برابری كه میان ما و شماست ، كه میان كودكان نگاهبانان چهارراه‌هاست 
كه میان ما و راهزنانی است كه جامه‌هایمان را دزدیده‌اند و آنچه در كیفمان یافت می‌شد؛  از قلم و 
كاغذ و دفترچه تلفن … بر غم همه اینها ، نمی‌توانیم از شما خالی شویم ، نمی‌توانیم قطار را وانهیم و 
.از رفتن بگریزیم ، چرا كه همه مسافران می توانند پیاده شوند، مگر نویسنده 
و این همه چیزیست كه یك نویسنده در جهان سوم دارد، انسانی كه از لحضه تولد ساكن كوپه درجه سه 
قطاری به نام تخلف است … جایی كه نان و آب كم است و آبرو … و آزادی شایسته همسر و 
فرزندان راننده قطار است، و همچنین دوستان و سگها و گنجشك‌ها و میمون‌ها و دیگر اعضای 
.خانواده‌اش 
در جهان سومی كه ما نویسنده آنیم، مرگ راوی تمام جبهه‌های داخلی و خارجی است، اما هراس 
نویسنده اینجایی از درون است، و بزرگترین خطر در پس سرش به كمین نشسته نه در برابرش، او به 
ناگزیر می‌نویسد و چشمانش در انتظار دستی ناشناس، دستی كه از خیمه‌های قبیله در آید و زخمی 
.بروی بنشاند 
 
…. و حقیقت آن ست كه مرگ ما نیز شكل مرگهای اینجایی است، و لكنت زبانمان در لحضه نوشتن، و 
شكنجه‌گری كه رنجمان می‌دهد نیز همین جایی است و جلادان بیگانه از درون ماست كه راهی به 
.روزنی می‌یابند
…. و دیگر آن كه گرفتاری نویسنده اینجا با قریش است نه با روم …. با خلفای راشدین است نه با 
...لوییس چهاردهم 

* 
…. چگونه می‌توان حقیقت را گفت، حال آنكه میهنی كه برای او و به خاطر او می‌نویسیم ، در برابر 
حقیقت می‌ایستد … در شب این قوم نمی‌توان شمعی روشن كرد، وقتی كه قوممان شمع و كبریت را از 
.دستمان می‌گیرد و بر نوك انگشتهایمان می‌زند 
.…. نمی‌توان با توپ آزادی بازی كرد، وقتی كه ناظمان مدرسه، از فوتبال و آزادی متنفرند 
…. با این همه، رسیدن ما و شما تنها یك شانس است، و اگر از قضا روزی بدستتان نرسیدیم، بدانید 
.كه یا هیچ خودرویی تصادف نكرده‌ایم، و ما زخمی نوشتن‌ایم 
...…. و این حكایت نوشتن در سرزمین معجزه و دانایی است …. سرزمین آگاهی 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی