« درباره ی گراهام گرین »
اردشیر لطفعلیان
در مقدمه تازه ای که «گراهام گرین» بر یکی از رمان های نخستین اش به نام «این یک میدان
:جنگ است» نوشته است می خوانیم
رجوع به گذشته همیشه تجربه ای دردناک است. به تدریج که شخص به مرگ نزدیک می شود با "
".یک نوع حالت انتظار نسبت به زمان زندگی می کند،گویی برای رسیدن به پایان راه شتاب دارد
این کلمات غافلگیرانه بازگوکننده ی دو جنبش و دو آهنگ متضاد در ذهن نویسنده است. چندی پیش
در کتاب «سفر در کنار عمه ام» گراهام گرین شور زندگی را در قالب شخصیت عمه «اگوستا»به
.ما تلقین می کرد
سال گذشته با کتاب «یک نوع زندگی» که سرگذشت نامه ی خود اوست و در انگلیس و فرانسه
انتشار یافته است، او را در نوعی بازگشت به بیست وپنج سال نخستین زندگی اش می یابیم، اما این
بار با وارستگی و متانتی که از هرگونه شور و شر جوانی خالی است.بی شک برداشتن این قدم
برای کسی که درباره ی زندگی خصوصی اش، سخت راز دار و کم سخن است، کار آسانی نباید
.باشد
گراهام گرین در اثر قبلی اش نیز ، نوعی مراوده با آثار گذشته ی خود از طریق انتشارات زودگذر
و یادآوری بعضی از اشخاص ، مکان ها و موقعیت های آشنا آغاز کرده بود. معهذا او به تصویری
.که همیشه به عنوان یک مرد انگلیسی آرام و تودار از خودش به دست داده است ، وفادار مانده بود
سرگذشت نامه ی گراهام گرین ، نشانه هایی غیر عادی از بی حوصله گی ، ناامیدی، احساس
شکست و همچنین ناپایداری نویسنده به دست می دهد.این درست همان صفاتی است که در قهرمان
های او می یافتیم ولی حتا فکر این که بتوان آن ها را به خود نویسنده نسبت داد از خاطرمان نمی
گذشت.در این جا حقیقتی که بیان می شود از حد قصه پردازی تجاوز نمی کند. به نظر می رسد که
او نسخه ی بدل قهرمان های خودش است. حتا چیزهایی هم اضافه دارد. آیا شما کار جوانی را که
فقط برای کشتن وقت می رود و یکی از دندان های سالم اش را از ریشه درمی آورد معقول می
شمارید؟ معهذا این همان کاری است که از خود «گرین» سرزده است.«یک نوع زندگی» با همان
،صرفه جویی بی اندازه در کلام و همان طنز و شوخ طبعی- که آشنای خواننده گان «گرین» است
یک قهرمان از راه به در رفته ولی جذاب و لطف انگیز را به ما نشان دهد. معذالک کنجکاوی ما هم
.چنان ارضا نشده
عنوان کتاب خود اعلام خطری است. گراهام گرین این جا هم در بسیاری از موارد مرموز و طفره
.رونده باقی می ماند
او وجود خودش را نمی شکافد و از این که زندگی حقیقی اش را پیش چشم ما بگشاید ابا دارد. ولی
.در عوض کتاب جزئیات پر بهایی از زندگی در انگلیس سال های بیست را به دست می دهد
در این کتاب همه چیز دارای صبغه ای از بیست و پنج سالگی نویسنده است. اما برعکس آن چه که
در «کلمات» سارتر می بینیم ، او خود را برای خواننده روشن نمی کند و در برابر هرگونه وسوسه
ی خویشتن شکافی ، مقاومت می ورزد. در مصاحبه ای هم که با «ماری فرانسواز آلن» نویسنده
لوموند می کند (و خوانندگان ترجمه ای از آن چند سطر پایین تر می یابند.) از آن چه انگلیسی ها در
معنای بسیار باریک کلمه به «شخصی بودن» اصطلاح می کنند، فقط چیزهایی را که خودش می
.خواهد فاش می کند
***
«من خود را مثل یکی از قهرمان هایم تلقی می کنم»
س – جای تعجب است که سرگذشت نامه ی شما به بعد از انتشار سومین رمان تان ختم می شود، در
حالی که شما در آن زمان 28 سال بیشتر نداشتید. در مقدمه ای که بر این کتاب نوشته اید شرح می
دهید که:«بالاخره باید در جایی متوقف شد» و شما چنان لحظه ای را انتخاب کردید، زیرا مصادف
با زمانی است که شما به عنوان نویسنده دچار شکست و ناکامیابی بوده اید. چه عمدی بوده است که
این سرگذشت در نقطه ی شکست به انتها برسد؟
ج – زیرا همان طور که در آن جا نوشته ام ، شکست به زعم من یک نوع مرگ است و متوقف
شدن در آن جا امری طبیعی است. به علاوه من نمی خواستم در این کتاب پای اشخاصی را که هنوز
.زنده اند به میان بکشم
س – آیا علت کم سخنی شما درباره ی ازدواج تان نیز همین است. شما فقط دو کلمه درباره ی این
موضوع حرف می زنید، در حالی که زندگی زناشویی یکی از دوره های مهم و کامیاب عمر شما
.محسوب می شود
.ج – بدون شک همینطور است
س- آن چه که در کتاب شما در خواننده تأثیر بسیار می گذارد ،خشونت بی حدی است که در قبال بی
حوصله گی از خود نشان می دهید.تا جایی که برای رفع بی حوصلگی از بازی کردن «زولت
روسی» هم رویگردان نیستید. آیا بازهم همانقدر از بی حوصلگی در رنج و عذاب هستید؟
ج – بلی.بی حوصله گی یک بیماری مزمن است. ولی امروز دیگر مثل آن روزها در من شدت
ندارد. معهذا هنوز هم رنج می برم. فکر می کنم حال من در آن روزها حال کسی بود که امروز از
یاد می کنند.ولی با فرا رسیدن پیری از وخامت حالMaisque Depressif او به عنوان
.کاسته می شود و سرانجام شخص به حالتی از تعادل دست می یابد Maisque
س – شما در شانزده شالگی به دنبال روانکاوی رفته اید و این یک پدیده استثنایی است.آیا فکر نمی
کنید که این امر در شما اختلالی ایجاد کرده باشد؟
ج – نه. نمی دانم. آثار این واقعه در من چگونه بوده است .مطمئن نیستم که این موضوع اهمیت
زیادی داشته است. فقط شاید آثارش به مواقعی که تعطیلات مطبوعی را می گذرانیده ام، محدود می
شده است و احتمالن علاقه ای که من همیشه به رؤیا دارم در من برانگیخته می شد. فکر می کنم که
به همین سبب است که من در رمان هایم به خواب و رؤیا متوسل می شوم.اتفاق می افتد که وقتی در
حال نوشتن هستم، یکباره متوقف می شوم. امروزهم درست همین حالت به من دست داد. شب ممکن
است خواب قهرمانی را ببینم و الهام به دنبال آن فرا می رسد.فکر می کنم برای یک نویسنده ارتباط
با عالم رؤیا اهمیت اساسی داشته باشد. می توان در خلال روز آن چه را که نوشته شده مرور کرد و
.شب خود را به دست رؤیا سپرد
س- چه عاملی شما را به نوشتن سرگذشت خود وادار می کند؟ کنجکاوی که در قبال خودتان دارید؟
ج- بلی . یا بهتر است بگوییم، به عقب نگرستن و زندگی بخشیدن به آن چه که گذشته است. اما بدون
هرگونه جوش و التهاب ،زیرا در غیر این صورت رشته ی کار از دست مان به در می رود. در
این کار از یک عامل دیگر به طور تصادفی ، کمک بسیار گرفته ام و آن سلسله نامه هایی ست که
پس از مرگ آدم از او باقی می ماند و به من یاری داد تا صحت و اصالت خاطرات خود را بازرسی
.کنم
س – آیا از یادداشت های خصوصی خودتان هم استفاده کرده اید؟
ج – من جز به طور فصلی و بسیار نامنظم یادداشتی برای خود برنداشته ام. فقط از دو یادداشت که
سال ها پیش به قصد تهیه ی سرگذشت نامه ی خودم برداشته بودم ، کمک گرفته ام. یکی از این دو
مربوط می شود به «رولت روسی» و دیگری به برخوردی که با یک دشمن ایام مدرسه در مالزی
داشته ام. عنوان یادداشت اخیر«انتقام» بود. در مورد بقیه ی کتاب باید بگویم که در سال اخیر به
.رشته تحریر درآمده است
س – شما چرا درست این موقع را برای نوشتن سرگذشت نامه ی خودتان انتخاب کردید؟
.ج – چیز دیگری در دست نوشتن نداشتم. من در حال طی کردن یک بحران شدید مالیخولیایی بودم
به دیدن یک روانکاو رفتم که به من «الکتروشوک» بدهد. او به من توصیه کرد که آن حالت وازده
گی را تا پانزده روز دیگر تحمل کنم و در ضمن شروع کنم به نوشتن هرچه از دوران کودکی به یاد
می آورم. من هم همین کار را کردم. پس از پانزده روز حالت عصبی من مرتفع شد . بدون آن که
احتیاجی به «الکتروشوک» باشد و من در خلال آن بحران چندین صفحه مطلب نوشتم که امروز
قسمت اعظم کتاب حاضر را تشکیل می دهد. به هر حال در اعتقاد من شش تا شانزده سال نخستین
زندگی پر از رویدادهایی سرشار است که شخص می تواند برای بقیه ی ایام عمر از آن ها بهره
.برداری کند. من حتا مجبور شدم دو هزار کلمه از سرگذشت نامه ی خود را حذف کنم
س – آیا به همین علت است که در سرگذشت نامه ی شما بعضی قسمت ها مثل داستان گرویدن تان
.به «کاتولیسیسم» از وضوح و صراحت لازم برخوردار نیست
ج – گرایش من به آیین کاتولیک داستانی است بدون معنای خاص و من آن را همان طور که اتفاق
افتاده شرح داده ام. شما کجایش را غیر صریح یافته اید؟
.س- آن چه را که در توجیه کاتولیک شدن خودتان گفته اید
ج- عدم صراحت مربوط به استدلالی است که از طرف کشیش عنوان می شود. اما انگیزه ی من در
این کار چه بود. من می خواستم دریابم که نامزدم به چگونه چیزی اعتقاد می ورزد؟
س- ولی آیا انگیزه ی اصلی شما در این کار، بازهم گریز از بی حوصله گی نبوده است؟
ج- نه، در این مورد به خصوص من می خواستم چگونگی ایمانی را که در شخص دیگری تجلی
.داشت احساس کنم
س- آیا در روش کارتان تغییری داده اید؟
ج- نه،فقط کمتر می نویسم. برای آن که نوشتن به تدریج مشکل می شود. من همیشه بعد از صرف
.صبحانه شروع به نوشتن می کنم. ولی حالا پس از پنج تا شش روز کار به یک وقفه احتیاج دارم
پیش از این می توانستم کتابی را در نه ماه تمام کنم، اما حالا به سه سال وقت احتیاج دارم. نه این که
.سرعت نوشتن ام کم شده باشد، بلکه به علت دفعات استراحتی که برای خودم قایل می شوم
س- آن چه که شخص را در سبک نگارش سرگذشت نامه تحت تأثیر قرار می دهد، قدرت تصویر
سازی است. شما از بوها، سلیقه ها و دل بهم خوردگی ها حرف نمی زنید ولی چیزهایی که باید با
چشم دید، در میانه محو است. فکر می کنید که این خصوصیت، سرگذشت نامه ی شما را از سایر
.کتاب هایشان متمایز می کند
ج- بلی.، من در آغاز از تصاویر به حد افراط استفاده می کردم و اکنون هم متمایل به ادامه ی این
طرح هستم. آن وقت ها من به سبک «باروک» تمایل زیادی داشتم. و این خود جریان ها و حرکات
.را کند می کرد. با افزایش سن، بصیرت بیشتری در کار پیدا کردم
س- دوست ندارید که از شما زیاد حرف بزنند.این طور نیست؟
.ج- اصلن دوست ندارم
س- پس از نوشتن این کتاب چه احساسی دارید. آیا خود را باگذشته بیشتر مربوط حس می کنید؟
.ج- نه، حالا که کتاب نوشته شده، میل دارم فراموش کنم
،س- شما که معمولا آدم توداری هستید ،ازاین که قسمتی از زندگی تان را جلوی مردم عریان کنید
وحشتی ندارید؟
ج – نه، زیرا در حقیقت خودم را جدا از زندگی حس می کنم. من خودم را درست مثل یکی از
.قهرمان هایم می دانم
س- معهذا اثری که روی خواننده باقی می ماند اثر عجیبی است؟
ج- خودم می توانم تصورش را بکنم. ولی به گمان من شخص باید خودش را از تسلط یک قهرمان
به خصوص آزاد کند. نباید به او دلبستگی پیدا کند و از او با هیجان حرف بزند.حتا اگر بداند که این
.قهرمان کسی جز خود او نیست
مرجع: رودکی- شماره ی 7-1351
|