« درباره ی تعریف شعر »
داریوش آشوری
کلید واژه : شعر ، نا- شعر ، شعرتر ، جز – شعر ، تکنیک های ادبی ، غیر شعر ، تعریف
کلاسیک شعر ، پدیدار شناسی ، ویژه گی های روانی ، تعریف ارسطویی شعر ، افلاطون ، محی
الدین عربی ، برآهنجیده ، تعریف ، باشندگی میان – ذهنی
:دوست من
نوشته اید که به نظر می رسد که ما به عنوان مردمی که لااقل هزار سال است ادبیات مکتوب داریم
. "تعریف" شعر را گم کرده ایم و یا به چیزهای ِ مختلفی که چندان ربط ماهوی با هم ندارند بنا به
تعریف اعلام نشده ای که در ذهن مان داریم، لفظ شعر را اطلاق می کنیم . نخست می توان پرسید
که اگر ما تعریف شعر را گم کرده ایم کجا آن را یافته اند؟ آیا غریبان که استادان ما دراندیشه ی
منطقی و تحلیلی هستند توانسته اند چنان تعریف جامع و مانعی از شعر بیابند که تکلیف شعر را از
نا- شعر یک بار برای همیشه روشن کند؟ و آیا چنین تعریفی هرگز ممکن است؟ من دو نمونه از
این تعریف ها را از دو واژه نامه ی با اعتبار می آورم که آنان با همه چیرگی شان در کار تحلیل و
.تعریف، شعر را چگونه تعریف کرده اند
ست برای رساندن احساسی زنده و خیال (a composition)ترکیب بندی ای(poem)شعر
انگیز از تجربه همراه با کاربرد زبانی فشرده و برگزیده به سبب توان آوایی، و القایی و همچنین
معانی آن همراه با کاربرد تکنیک های ادبی ای چون وزن ساختاری ، آهنگ طبیعی، قافیه، با
.کاربرد استعاره
The American heritage dictionary, 1985
به ویژه ترکیب آهنگین و گاهی قافیه دار، (in verse)ترتیبی از واژه ها به صورت مصراع
بیانگر واقعیت ها، ایده ها، یا احساس ها به شیوه ای فشرده تر، خیال انگیز تر و نیرومند تر از
.گفتار عادی برخی شعرهای وزن داراند و بعضی آزاد
Webster’s new world dictionary , 1960
می بینید که چنین تعریف های « وصفی » یا لغت نامه ای نمی توانند مایه ی خرسندی خاطر کسی
باشند که در پی یک جوهر ناب شعری ست که از هر عنصر « غیر شعری » خالی باشد . لغت
نامه نویس در تعریف شعر ، آن نشانه های همگانی و همه پذیری را در تعریف می آورد که گاه
یک جا با هم دیده شوند، از نظر او – که نگاه اش به وجه همگانی یک پدیده است – مصداق وجود
شعر است اما این که یک شعر بد است یا خوب است یا ناب است یا نه – کار او نیست و در اساس
کار « تعریف » این گونه ارزیابی ها نیست و این جاست که آن سنجه های گزینشی دیگر در کار
می آید که همانا سنجه های ارزشی اند و آن سنجه ها در تعریف نمی گنجند، چرا که تعریف کارش
« خوب» و « بد » کردن نیست. کار تعریف آن است که هر چیزی را به مایه های سازنده ی آن
تجزیه کند و آن چه را که در هر چیز همگانی و نوعی ست باز – نماید که به فهم مشترک بشری از
ترکیب آن ها چیزی جدا از چیزهای دیگر پدیدار می شود و اما اگر در پی ویژه ترین و ناب ترین
نمونه ی یک نوع باشیم این کار در مورد اشیاء مادی طبیعی در نوع های ساده ی پایه ای نشدنی
ست. برای مثال، می توان گفت که آهن خالص یا پتاس خالص چیست. اما هنگامی که به قلمرو
پدیده های عادی تر و پیچیده تر در ساحت زندگی و از آن بالاتر در ساخت پدیده های فرهنگی و
معنوی می آییم. آیا باز هم می توان هر چیزی را چنان از جز – آن جدا کرد که سرانجام به تعریفی
از ذات بی هیچ «ناخالصی» رسید؟ شما با برشمردن آن چه من در باب رابطه ی زبان و جهان
:بینی و شعر در قلمرو و فرهنگ ایرانی و زبان فارسی گفته ام به این نتیجه رسیده اید که
این ها همه نشانه ی تعریفی ست که آشوری در ضمیر خود از « شعر» دارد، تعریفی که با "
تعریف کلاسیک شعر ( که به « سخن منظوم » عنایت داشت) نمی خواند. البته آشوری این سخنان
را نه به عنوان تعریفِ شعر طرح می کند و نه می کوشد تامفهوم شعر را در این چهارچوب محدود
سازد. اما همین چهارچوب برای به کار بردنِ روش برهانِ خلف کافی ست. اکنون با خیال راحت
می توانیم بگوییم که در نزدِ آشوری سخنانِ عاقلانه و مرتب و خالی از احساس و عاطفه و شور، و
."تهی از ایهام و کنایه و نماد، و فارغ از جستجوی شهودی زیبایی، شعر نیستند
این برداشت درستی ست که شما از گفتار من کرده اید اما این حرف نیز درست است که همان جا
نوشته اید : « البته آشوری این سخنان را نه به عنوان تعریف شعر طرح می کند و نه می کوشد تا
مفهوم شعر را در این چهارچوب محدود سازد . » و این از نظر من ناممکنی تعریف شعر از
دیدگاهی ست که شما در پی آن هستید. آن چه من گفته ام، برشمردن ویژگی های پدیدار شناسانه ای
ست که در عالی ترین نمونه های شعر فارسی دیده ام، ویژگی هایی که (phenomenological)
.این آثار را در نظر ما به صورت عالی ترین نمونه ی شعر در والاترین ساحت آن در می آورد
اما هنوز ویژگی های پدیدار شناسانه ی دیگر ، ازجمله ویژگی های زبانی شعر این جا نیامده است
که آن ها هم به هر حال از ضروریات شعر اند. و در آن دو تعریفی هم که من از دو واژه نامه ی
شعر (psychological)آمریکایی در صدر این مقاله آوردم ، می بینید که ویژگی های روانی
بیان حس و عاطفه و خیال و بر انگیختن آن ها) با ویژگی های زبانی آن ( زبان فشرده و آهنگین و )
کاربرد وزن و قافیه و نماد و کنایه و مجاز و جز آن ها) با هم آمده است. به نظر می رسد که شما
در پی تعریفی از شعر از نوع ارسطویی آن هستید که « جوهر» شعر را از هر عنصر عارض بر
.آن جدا کند. اما چنین کوششی برای تعریف امروز دیگر جایی در اندیشه ی فلسفی و منطقی ندارد
زیر ذات بری از صفات چیزی جز یک اسم تهی نیست ، چیزی همانند « ایده » ی اشیاء نزد
افلاطون یا « اسم » نزد محی الدین عربی که هر کوششی برای تعریف آن بیهوده است ، زیرا هر
.تعریفی ناگزیر تجزیه ای را در بردارد که برشمردن عنصرهای سازنده و صفات یک چیز است
ذات بی صفت بسیط تعریف ناپذیر نیست، زیرا نه اجزایی دارد که بتوان بر شمرد ، نه صفاتی ، و
در حقیقت تصوری ست از یک باشندگی متافیزیکی « ناب » که به هر حال بر روی زمین یافت
.نمی شود
و اما نکته ی درنگیدنی این جاست که شما در این مقاله سرانجام تعریف دلخواه تان از شعر را
نیاورده اید و برشمردن آن ویژگی ها را که من به آن ها اشاره کرده ام راهی به سوی تعریف مورد
نظر خود دانسته اید و این خود چه بسا نشانه ی آن باشد که شما هم تصوری کلی و بر زبان نیامدنی
:و تعریف ناپذیر از چیزی به نام « ذات» شعر دارید و اینجاست که گفته اید
تعریف شعر، اگر بشود چنین تعریفی را یافت در عین ارایه ی ضابطه یا ضوابطِ مثبته ای در ..."
مورد شعر و تفکیک شعر از غیر شعر، باید بتواند آن چنان حوزه ی شمولی داشته باشد که شعر را
."نه فقط در زمانه ی ما ، بلکه در همه ی مراحلِ تحولِ تاریخی آن بشناسد و از غیر شعر تفکیک کند
بی گمان این وظیفه ای سنگین و انجام نشدنی ست که شما به گردن آن تعریف نایافته می گذارید و
از همان تصور ارسطویی « جوهر» و « عرض» بر می خیزد که در حوزه ی امور و پدیده های
طبیعی هم کاربرد ندارد ، تا چه رسد به پدیده های تاریخی – فرهنگی . برای مثال هنگامی که مایه
هایِ « حس » و « عاطفه» و «خیال» را از مایه ای ذاتی شعر می دانیم ، باید به یاد داشته باشیم
که حس و عاطفه و خیال هر انسانی در شرایط تاریخی – فرهنگی ویژه ی او شکل می گیرد و در
نتیجه ، درونه ی حس و عاطفه و خیال از فرهنگی به فرهنگ دیگر و از زمانی به زمان دیگر می
تواند به کل چیز دیگری باشد؛ به عبارت دیگر آن چه امروز و این جا حس و خیالی خوش می
انگیزد چه بسا در جایی دیگر و زمانی دیگر عکس این باشد یا بوده باشد و آن شعر تری که خاطر
حزین را در جایی و روزگاری بر می انگیزد یا بر می انگیخت ، در جا و زمان دیگری برای
مردمان دیگری چه بسا جز کلامی خشک و بی مایه نباشد ( نمونه ی آن داوری هایی ست که برخی
از پیشتازان و نوپردازان امروزین، برای مثال در مورد شعر سعدی کرده اند که البته از نظر من
.(داوری های ناسنجیده ی بی جایی ست
حال ما چگونه می توانیم آن چه را که حس و خیال و
عاطفه ی مردمانی را در جایی دیگر بر می انگیزد یا بر می انگیخته است، از دایره ی شعر بیرون
بگذاریم؟ چگونه می توان تازیانه ی « تعریف » در دست ، بر چنان تختی از استبداد نشست و
تکلیف چیزی چنین مهار ناپذیر ، همچون شعر را برای همه جا و همه کس و همه ی دوران ها
معین کرد؟ هنگامی که طومار یا لوحه ای به زبان مرده ای به دست ما برسد که از آن تنها می
توانیم دانش زبان شناسانه داشته باشیم و اگر آن لوحه، نیایش شاعرانه ای برای خدای از یاد رفته
ای باشد چگونه می توانیم در حس و عاطفه ی دینی و زبانی کسی شریک شویم که دست بالا دانشی
درباره ی دین و زبان او داریم نه دانشی زیسته از آن . بنابراین درباره ی(abstract)برآهنجیده
ارزش شاعرانه ی چنین اثری چه گونه داوری می توانیم کرد؟ و به هر حال هرگونه ارزش گذاری
ما درباره ی آن بر پایه ی حس و عاطفه و خیال امروزی مان خواهد بود. زیرا هر کس زندگیی
فردی و تاریخی و فرهنگی خود را تواند زیست و بس . و دانش برآهنجیده و کتابی هرگز نمی تواند
.جانشین دانش زیسته و به جان آزموده شود
تعریف » در لغت به معنای شناساندن است و در منطق به معنای حد نهادن چنان که برابر آن در »
به معنای مرز ) به )finisاز ریشه ی لاتینیdefinitionزبان های فرانسه و انگلیسی یعنی
همین معنای حد نهادن است، اما حد « شعر» کجاست؟ و نا – شعر از کجا آغاز می شود؟ اگر این
حد نهادن در حوزه ی علوم طبیعی و ریاضی و منطق ممکن باشد که اُبژه های آن ها را میتوان جدا
از هر سوژه یا ذهن دریابنده انگاشت، در مورد شعر چه گونه می توان؟ زیرا که شعر یک باشندگی
است. یعنی شعر تنها آن نیست که سراینده یا آفریننده اش شعر (inter –subjective )میان- ذهنی
بداند بلکه شنونده یا خواننده نیز می باید در این داوری با او شریک باشد تا شعر حضوری ابژکتیو
یابد. هم چنانکه درمورد زبان و واژه نیز می توان گفت که زبان و واژه هنگامی به راستی زبان و
واژه است که در یک رابطه ی میان – ذهنی دست کم میان دو تن موجودیتی « عینی» یابد ، یعنی
چیزی در عین وابستگی به آن ها ، جدا از آن ها باشد و شعر نیز که از دل زبان برمی آید ناگریز
.چنین حکمی دارد
به این اعتبار باید بگوییم آن شعری که در چنان طومار یا لوحه ی فرضی به
زبانی مرده برمی خوریم که از آن مردمانی بوده است از جهان رفته، شعری ست مرده که جسد آن
را کالبد شکافی زبانی می توان کرد اما نمی توان به آن زندگانی بخشید و آن را دوباره چنان زیست
که آن مردمان می توانستند. پس اگر شعر چیزی ست زنده که به زبانی زنده سروده می شود و در
فضای حس و حال و خیال و عقل، و کوتاه کنم در عالم مردمانی زنده پا به هستی می گذارد و تا
زمانی زنده می ماند که مردمانی هم چنان آن فضا و عالم را بزیند و نقش حس و حال خیال خود را
در آن ببیند ، هر گونه داوری درباره ی آن پس از مرگ نمی تواند گویای ارزش راستین آن در
روزگار زندگی اش باشد ( و این را هم بیفزاییم که شعرهای بسیاری نیز سروده می شوند که از
.(!بطن مادر مرده به دنیا می آیند. فاعتبروا
من گمان نمی کنم « شعر جهانی» وجود داشته باشد
زیرا هر شعری ناگریز در فضای زبانی ویژه ای برای مردمانی که آن زبان را با تمامی درازا و
پهنا و ژرفایش زیسته اند پدید می آید و برای آن ها می تواند شعر باشد. به همین دلیل ، شعر ترجمه
ای ، کم و بیش همیشه شعر بدی ست. مگر آن که مترجمی توانسته باشد شعری را در بستر زبانی
.خود چنان بازآفریند که برای همزبانان او باز زیستنی باشد
:و اما این که گفته اید
مهم این است که بدانیم شعر مثل هر امر دیگری هستی یگانه و یکپارچه ای دارد که اگر از درون "
اش آغاز کنیم باید بتوانیم در یک سیر منسجم به بیرون اش برسیم و اگر از بیرون می آغازیم باید
"...بتوانیم در سلوکی به هم پیوسته به درون اش راه پیداکنیم
این همان کوشش شماست برای سنجیدن همه ی شعرها به سنجه ی شعری که در نظر شما
شعرترین» است . باید در پاسخ گفت که ما نخست و در کل « شعر » را داریم با همه ی نشانه های»
صوری اش که آن نشانه ها را در هر تعریف لغت نامه ای آن می توان یافت و سپس با سنجه های
ارزشگذارانه ای گوناگون « شعرتر» را داریم تا به مرز « شعرترین» که هنوز هم شاعری
نسروده است و هرگز سروده نخواهد شد، زیرا « شعرترین» همان است که با یک تصور آرمانی
ایده ای ) در خیال ما همخوان است بی آن که تعریف پذیر و حدپذیر باشد؛ یعنی همان « ایده » ی )
.«افلاطونی شعر؛ که اسطوره ی ست همچون عنقا که « در بند نام ماند اگر از نشان گذشت
بنابراین اگر در فرهنگ ما شعر چنین کاربرد گسترده ای دارد که بقالی هم که می خواهد نسیه ندهد
بر دیوار دکانش می نویسد « ای که نسیه بری همچو گل خندانی..» یا حمامی هم برای آن که
مشتریان اش را از دزدان بر حذر دارد می نویسد : هر که دارد امانتی موجود / بسپارد به بنده
وقتِ ورود..» حکایت از حضور همه گیر و دیرینه ی شعر در میان یک قوم و روان جمعی آن
دارد که از شعر « بند تنباین » آغاز می شود و به نظم استادانه ی پر ملاط از نظر زبانی و کم مایه
از نظر معنایی می رسد و رفته رفته هر چه ظریف تر و خیالی تر و خیال انگیزتر و حسی تر و
عاطفی تر می شود، شعرتر می شود. و اما باید به یاد داشت که « شعرتر» ها هر چه در حس و
عاطفه ژرف تر می شوند چشمه های خرد بلند پرواز جهان نگر عارفانه – عاشقانه در آن ها بیش
.تر سر می گشاید
چنین شعری به سوی شعر ترین روانه می شود که به سوی آن می توان رفت بی
آن که هرگز به آن توان رسید اما به هر حال نمودهایی از آن را می توان توجیه کرد. یکی از سنجه
هایی که برای بازشناختن شعرتر از شعر در معنای کلی و عام این جا می توان در کارآورد آن
است که شعر تا کجا همچون ابزاری برای کاری و هدفی دیگر به کار می رود و کجا از ابزاریت
دور می شود و خود غایت خویش می شود. شعری که بقال و حمامی به کار می برند در مرحله ی
ابزاریت محض است و دورترین فاصله را با شعر ناب دارد و در واقع، نشانه ای صوری زبان آن
را به کار می برد اما با معنای آن فاصله ی بسیار دارد. شعر « ناظم » قصیده سرای مدیحه گو
نیز همچین ابزاری ست ، اما از آن جهت که صناعات و بازی های زبانی در آن ماهرانه تر و
.استادانه تر و صنعتگرانه تر است. از نظر کاربرد هنرهای زبانی شعرتر از آن یک است
شعری
که برای داستان سرایی و منظومه سرایی به کار می رود در میانه ی شعر ابزاری محض و شعر
ناب قرار دارد و میان این دو نوسان می کند و گاهی به این و گاهی به آن نزدیک می شود و
هنگامی که در یک سرایش حماسی یا داستان عاشقانه از گزارش ساده ی داستانی به اوج شور
حماسی و عاشقانه نزدیک می شود، به شعر ناب بدل می شود و همین جاهاست که فردوسی و
نظامی شاعران بزرگ می شوند. و اما در غزل عاشقانه و عارفانه-عاشقانه است که در شعر
کلاسیک ما به شعر از همه نزدیک تر ایم زیرا این جاست که شعر همچون چیزی برای خود
پدیدار می شود و زبان در ناب ترین و نا – ابزاری ترین صورت خود نمایان می شود و هنر نمایی
با زبان، در هم تنیده با ژرف ترین لایه های حس و عاطفه و هوش و آگاهی، اثری پدید می آورد که
.در ژرف ترین لایه های جان، اثر می گذارد
در این مرحله شعر چیزی نمی گوید که ما از آن بی خبر باشیم یا داستانی نمی سراید که ما ندانیم
بلکه آن چیزی را در ما بیدار می کند که ما در ژرف ترین لایه های جان از آن با خبر ایم ، اما آن
آگاهی ژرف ژرفنایی در زیر لایه ای انبوه آگاهی های رویی و سطحی و روزانه پوشیده و گُم ماده
و به مرز ناهشیاری رانده شده است. یگ گزاره یا خبر سیاسی، یک گزاره یا خبر علمی، یک
،گزاره یا خبر شاعرانه به زبانمایه ی ویژه ی خویش بیان می شود .گزاره یا خبر سیاسی یا علمی
زبان زیبا نمی طلبد، زیرا زبان در آن جا در ابزاریت محض است و می باید چیزی را برساند بی
آن که خود در میانه، خودی بنمایاند یا جلوه ای بفروشد. اما در یک گزاره یا خبر شاعرانه است که
زبان رخصت می یابد تا جلوه کند و زیبا جلوه کند؛ زیرا این جا ساحت شهود زیبایی ست و جهان و
چیزهای آن ، این جا نه همچون ابزاری برای هدفی در فراسوی خود بلکه همچون تجلی زیبایی
.ذات در تجربه ی شاعرانه و زبان شاعرانه پدیدار می شوند
می توان گفت که هر جا بازی زبانی و
هنر زبانی در میان باشد شعر یا چیزی از شعر در میان است . خطاب شعر نه با عقل کارافزا و
کاراندیش است که شعر ژرف با ژرف ترین ترین لایه های جان آگاهی ما سخن می گوید . شاعران
کم- و- بیش چیزی تازه به ما نمی گویند و بر « معلومات » ما نمی افزایند ، بلکه چیزهایی را با در
میان می گذارند که ما هم اکنون در ژرفای روان مان از آن آگاه ایم و یا بهتر است بگویم از آن جان
آگاه ایم. شاعران بزرگ آن گزاره ها که از ژرفای جان آگاهی شان بر می خیزد با ناب ترین و
هنرمندانه ترین زبان به ما می رسانند تا جان آگاهی ما را که همانا شهود یا درونیافت زیبایی ست
بیدار کنند؛ تا جان خود را در اقلیم خویش بیابد و از این حضور در اقلیم خویش از لذت حضور
.سرشار شود
بنابراین شعری که از هنر زبانی عاری باشد یا تنها با حس و عاطفه ای خام سر و
کار داشته باشد هنوز شعری تمام، شعری ناب نیست زیرا در جان آگاهی ، ژرف ترین لایه های
عاطفی با بلندترین بلنداهای خرد و توانایی در هم تنیده اند و نام این در هم تنیدگی فرزانگی ست. از
این رو شاعران بزرگ فرزانگان بزرگ اند و حکمت می دهند و ما را از عالم هرزه پویی عقل
کار اندیش - که پیوسته با چشمان نگران و گوش های تیز در پی « خبر تازه » است - دور می کنند
و به خود به ژرفنای جان آگاهی خود فرا می خوانند. بنابراین دوست من بگذاریم شعرهای بسیار
باشند و شاعران بسیار و هر یک به سبک و شیوه ی خود، خواه داستان سرا خواه غزل سرا یا
مرثیه خوان ، تا هر کس یا هر زمانه ای با ذوق و پسند خود شعرها و شاعران خود را برگزیند و
هر کس از شعر سپهری و اخوان برای مثال خوش اش می آید، خوش اش بیاید و اگر برای مثال از
شعر شاملو خوش اش نمی آید، نیاید و نخواهیم با یک تعریف به گفته ی شما « بخشنامه » صادر
کنیم و شاعران بد را که کارشان با « بخشنامه » نمی خواند، دراز و چوب – فلک کنیم چرا که به
.ضرب هیچ تعریفی نمی شود شعر تولید کرد. شاعری و زورگویی با هم یک جا جمع نمی شوند
این ایزدبانوی شعر است که می باید کسی را به معشوقگی خود برگزیند و کلام را بر او نازل کند و
:او را زبان گویای خود گرداند
فیض روح المقدس ار باز مدد فرماید»
«!دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
شاعرانی چه بسا با بال و کوپال انوری و خاقانی و ناصر خسرو هم همچنان در حاشیه ی عالم شعر
.می مانند
و این را هم بیفزاییم که در حالی که فیزیک و زیست شناسی و جامعه شناسی و روان شناسی هم
نمی توانند تعریف جامع و مانع از ماده و زندگی و جامعه و روان بدهند و هر یک از این ها را از
جز این ها یکباره جدا کنند چگونه می توان چنین پافشارانه در پی تعریفی از شعر بود که یکباره
شعر » را از « جز – شعر » جدا کند؟ در واقع همه ی این علوم با همان صورت ذهنی مشترک »
تعریف نشده از موضوع خود ، کار خود را آغاز می کنند و پیش می برند . در کار نقد شعر نیز بی
گمان می توان با روش پدیدار شناسیک به این کار پرداخت یعنی با آغاز کردن از آن چه فهم
مشترک بشری « شعر » می شناسد و با درنگ در آن به سوی فهم تحلیلی آن حرکت کرد و با فهم
شهودی خود از ذات شعر و کشف و برشمردن آن چه با این «ذات » همعنان است و در نمونه های
بسیار مشاهده می شود ، شعرها را رده بندی کرد و بنا به معیار خود از صوری ترین شعر که تنها
،نشانه های ظاهری آن را دارد به ناب ترین آن رسید که در آن ، صورت و معنای شعر با هم
همعنان است اما این سنجش ها و داوری ها هرگز نمی توانند « شعر » را یکسره از « جز – شعر
« جدا کنند. آن هم در حالی که فیزیک هم نمی تواند با تعریف ، « ماده » را یکسره از « غیر ماده
« جدا کند و زیست شناسی « زنده » را از « نا – زنده
و از این نکته نیز نمی یابد گذشت که هر زمانه ای زمانه ی شاعران نیست. زمانه ای که عقل کار
اندیش یکسره بر آن چیره باشد ، به شاعران پشت می کند و شاعران در آن بی پشت و پناه اند و از
مرکز به حاشیه رانده می شوند و در آن جا ، آزرده از بی مهری روزگار ، ناله های سرد می کنند
و آه های سرد می کشند. در روزگاری که به شاعران پشت کرده باشند آتش سرکش جان آگاهی از
دل ایشان بر نمی خیزد و روان شب زده شان از میان دریایی از قیر ، ناله های گنگ و خفه می
کند. خورشید دانایی دیگر بر ایشان نمی تابد و دیگر نمی توانند ما را به روشنایی های فرزانگی
درآوردند، زیرا خود در تاریکی ها گم شده اند . روان شاعران قومی ما امروز به گمان من در
چنین حالتی ست و من امروز در میان انبوه خاکستری رنگ آن چه به نام شعر به زبان ما چاپ می
شود کم تر چیزی می بینم که به راستی نام شعر بر آن بتوان نهاد در این شعر های دود زده جز
تصویر جهانی دودزده و روان هایی دودزده نمی توان دید، شاید من به گفته ی شما محافظه کار یا
ارتجاعی ام و از هنری که در این هاست سر در نمی آورم. اما من به یاد هولدرلین می افتم و این
«سخن او که : « در این روزگار تنگنا شاعران چه می کنند؟
مرجع : کلک – مرداد و آذر 1376 – شماره ی 89 - 93
|