« درباره ی ذات شـعر »
داریوش آشوری
شـعر رویدادی ست در عالمِ زبـان از این رو هر پرسشی از ذاتِ شـعر ناگزیر ما را به این پرسش می
کشاند که در میان ِکارکردها و کاربردهای گوناگون زبـان کارکرد و کاربرد شاعر انه ی آن در برابر
)کارکردها و کاربردهای دیگر زبـان کجا و چه گونه می ایستد و رخ می نماید . زبـان یک زیربنای طبیعی
فیزیکی ) دارد که همان ساخت آوایی آن است که از راه کارکرد اندام ها ی آواساز در تن ما تولید می شود و
.یک روبنای معنایی که با « جهان ایده ها » در رابطه است
بازتاب ایده ها در آواها و در هم تنیدگی آن ها همان چیزی است که « زبـان » می نامیم . صورت های
گوناگون این در هم تنیدگی است که نمودهای گوناگون زبـان را در ساحت های گوناگون کارکردی و
کاربردی خود است که از چیستی چیزها و نسبت ها و روابط شان دم می زند . و این دم زدن از سویی
دمیدن نَفَس است در دستگاه ِآوا ساز تن ما و از سوی دیگر باز گفتن چگونگی حضور چیزها در جهان و
نسبت ها و روابط شان یا به عبارت دیگر بیان معنا ی چیزها ست . با ا ین بیانِ معنا ست که زبـان چیزی
معنا دار می شود از اینرو زبـان از ساحت آوا یی که یک کرد – و – کارِ فیزیکی به خودی خود بی معنا
.ست ، فرا می رود و ا شارت به وجود جهانی از چیستی و روابط و نسبت ها میان چیزها می کند
هنگامی که از ذات چیزی پرسش می کنیم مراد ما یافتن آن ویژگی هایی ست که یک گونه از باشنده ها را از
دیگر گونه ها جدا می کند . از راهِ آن ویژگی ها ست که یک گونه از باشنده ها برای ما سیما و معنایی جدا از
دیگر گونه ها می یابد . همان گونه که موجودات زنده و نا - زنده برای ما به صورت نوع ها و گونه های
بسیار پدیدار می شوند و هر نوع و گونه ای بر حسب صفت هایی که از آن می شناسیم یا به آن نسبت می
دهیم نام های گوناگون به خود می گیرد و هر نوع و نیز هر گونه ای از هر نوع با نام خود سیمایی ویژ ه در
ذهن ما می یابد ، زبـان نیز در کارکرد ها و کاربرد های گوناگون خود سیما ها و نام های گوناگون به خود
می گیرد ، چنان که زبـان شـعر و زبـان نثر ، زبـان گفتار ، زبـان علم ، زبـان عامیانه و زبـان رسمی نام
هایی هستند که ما به گونه های کارکردی و کاربردی زبـان می دهیم و نام هر یک از آن ها صورتی از زبـان
.را در ذهن ما رسم می کند
کاربرد اساسی زبـان آن است که زبـان همچون وسیله ای برای رساندن معنا به کار رود و بس و هدف از
-کاربرد آن تنها کارکرد آن باشد برای انجام کارها وامور زندگانی . زبـان حقوقی ، زبـان پزشکی ، زبـان داد
و- ستد و ارتباط اداری ، زبـان علم و فلسفه دارای چنین ویژگی ابزاری ست که در آن ها زبـان از هر گونه
نمود زیبایی شناسانه کم و بیش بی بهره است و اگر چاشنی ای از هنر نیز به آن زده شود تنها در حد یک
آرایش حاشیه ای ست که نمی باید هرگز اصل کار را که همانا انجام امور و هدف هایی بیرون از زبـان است
.مختل کند
اما کاربرد دیگری از زبـان نیز هست که در آن زبـان بی آن که کم و بیش مقصودی در ماورای آن باشد به
کار برده می شود ، و آن هنگامی ست که در زبـان هنر نمایی می شود . زبـان شوخی و بازی های زبـانی و
زبـان شـعر از این گونه کاربرد زبـان است . البته می باید یاد آور شد که این تقسیم بندی مطلق نیست اما در
کل کاربرد های زبـان را می توان ذیل دو گونه ی کاربرد ابزاری وکاربرد هنری قرار داد .
در کاربرد ابزاری پایه ی طبیعی ( فیزیکی ) آن یعنی زیر بنای آوایی آن تنها وسیله و برداری است برای
رساندن معنا و در این کاربرد هر گونه بازی آوایی یا معنا یی نابجا و نا روا شمرده می شود بلکه دقت و
.رسایی معنا یی بالاترین « هنر » ی ست که از این گونه کاربرد زبـان انتظار می رود
اما در کاربرد هنری زبـان است که بازی زبـانی میدان می یابد و زبـان رخصت می یابد که در ساحت آوا
یی و معنا یی جلوه گری کند و رسانایی معنا یی پاره ای از صورت هنر مندانه ی کاربرد زبـان باشد نه
چیزی جدا از آن و در نتیجه معنا نیز این جا از گونه ای دیگر باشد . در وجه کاربرد ابزاری زبـان ، سامان
درست دستوری زبـان و سامان استدلالی ومطقی معناست که می تواند قانع کننده باشد ، اما در وجه کارکرد
هنری زبـان است که صورت موسیقایی و بازیگری های آوایی و معنا یی یعنی درکار آمدن وزن و قافیه و
واج آرایی و « صنایع » ادبی و شاعر انه معنا را از راه های دیگری می رساند و قانع کنندگی معنایی آن از
.راه همدلی با آن چه از « دل » شاعر و هنرمند بر می آید ، حاصل می شود
در واقع ، در کاربرد ابزاری زبـان ، عقل است که همزبـان می شود یا نمی شود ، اما در کاربرد هنری زبـان
« دل » . در این دو گونه کاربرد زبـان دو وجه یا دو ساخت از وجود انسانی ست که به زبـان می آید یا
زبـان خود را می یابد . در وجه کاربرد منطقی و ابزاری زبـان ، سازمـان دستوری زبـان می باید با کاربرد
دقیق و تعریف پذیر مفهوم ها همراه باشد . زبـان علم و فلسفه و حقوق و فقه چنین زبـان منطقی ست و این
جا میدان کارکرد عقل بشری و کاربرد هدفمند زبـان است و در این ساحت است که طبیعت نیز همچون
میدان کاربست عقل و به کار گرفتن سودمندانه ی اشیا پدیدار می شود و همواره غایت در میان است . در این
میدان که میدان پدیدار شدن اراده ی انسانی نیز هست ، هم چنان که زبـان به خاطر مقصودی ورای آن به کار
می رود ، اشیاء طبیعی ( سنگ و درخت و حیوان ) نیز از جهت آن که به چه کارمی آیند نمایان می شوند و
.وجودشان به خودی خود و برای خود معنایی ندارد
اما در را بطه ی استتیک با زبـان است که اشیا نیز همچون چیزهای برای خود ، نه از جهت سودمندی یا
زیانمندی شان برای ما ، پدیدار می شوند و چشم می تواند به نمودِ خود به خودِ چیزها دوخته شود ، فارغ از
سود و زیان شان ، و زبـان می تواند بی قصد و غرض به کار رود و جمال آن جلوه کند. پس ، این دو
.رویکرد به زبـان درخور دو رویکرد به جهان است
به عبارت دیگر، آن جا که زیبایی در زبـان پدیدار می شود و زبـان آراسته و جلوه فروشانه به میدان می آید
نه ابزاری و کاربرانه ، آن جاست که زبـان نمودهای زیبایی را در جهان و طبیعت نیز باز می گوید و باز
می نماید ومیان آن چه زبـان می گوید و آنگونه که خود پدیدار می شود ، نسبتی سر راست هست . به همین
دلیل است که حقوق و فلسفه و علوم را به زبـان شـعر نمی توان گفت و شـعر را به زبـان حقوق و فلسفه و
علم ؛ و اگر کسی چنین کند این کار جز کاری نابجا و بیانی نارسا نخواهد بود ، هم برای حقوق و فلسفه و
.علوم ، هم برای شـعر
پس ، اگر فردوسی به کلام خویش طنینی ویژه از آواها می دهد که درخور شـعر حماسی ست و سعدی و
حافظ طنینی دیگر که درخور غزل عاشقانه است از آن روست که معناهایی که می خواهند بازگویند چنین
طنینی را می طلبد . به عبارت دیگر ، طنین و بافت کلام ایشان پاره ای جدایی ناپذیر از معنا رسانی زبـان
آنان است . به همین دلیل است که در شیوه های دیگر کاربرد کلام ، در حقوق و فلسفه و علم و کارکرد های
روزینه ی آن هر گاه کلامی که می خواهد رسانای معنا باشد و بس ، طنین سبکی و آرایش سخنورانه به خود
بگیرد ، آن گاه گوینده در پی آن است که برای قانع کردن مخاطب خود از وجه ابزاری صرف زبـان فراتر
.رود و از توان های دیگر زبـان بهره گیرد ویا تنها عقل را که « دل » را نیز بخواهد قانع کند
نمود ابزاری زبـان با نمود ابزاری چیزها در جهان تناسب ذاتی دارد . آن گونه که یک نجار به یک درخت
نگاه می کند وچند – و - چون آن را از جهت آن که ، برای مثال چند قطعه الوار از آن می توان ساخت ، می
سنجد و یا یک زمین شناس به کوه نگاه می کند و چند – و- چون آن را ازجهت کانی های آن می سنجد ، این
سنجیدن با سنجیدگی ابزارها و روش هایی که برای بریدن درخت و تبدیل آن به الوا ر یا کاویدن کوه و بیرون
کشیدن کانی هایش نسبت ضروری دارد. هر زبـانی که این جا به کار می رود ، زبـانی ست در خدمت
.تکنیک ها و روش ها و زبـانی ست تکنیکی از این جهت
اما هنگامی که شاعر ونقاش و یا انسانی که برای هوا خوری و قدم زدن به جنگل می رود ، به درخت نگاه
می کنند ، درخت را نه از جهت فایده ای که از بریدن آن برمی آید ، می نگرند ، بلکه درخت را از آن جهت
،می نگرند که هست و نمود زندگی و زیبایی ست . پس زبـانی که در کارمی آورند ، چه شاعر چه نقاش
زبـانی ست در خور این نمودهای زندگی و زیبایی . زبـانی ست ستاینده ی این زندگی و زیبایی و اگر فنیتی
در این زبـان هست تنها از آن جهت است که نمود های زندگی و زیبایی هر چه زنده تر و زیبا تر یا آراسته
.تر پدیدار شوند
ازاین رو، زبـان شاعر و نقاش نیز زبـانی ست فنی و اندیشیده ، اما آن چنان فنی که در خدمت نمود زیبایی
ست ؛ فنی بی سود که جز نمود هنر هدف دیگری ندارد و درست رویا رویِ آن فنیتی ست که هدف آن
سودمندی ست . ازین رو ، شیوه ی رهیافت به درخت در تابلوی یک نقاش و تصویری که از آن درکتاب گیاه
شناسی می بینیم باهم یکسان نیستند . فرق است میان یک درخت بلوط یا کاج آن چنان که یک نقاش
چینی می بیند و گاه با چند حرکت قلم مو رسم می کند ودرختی از همین نوع که با دقت تمام ، با تمام ریزه
.کاری هایی که نوعیت آن را نشان می دهد و برای یک کتاب گیاه شناسی نقاشی می شود
آن یک همواره یک اثر هنری می ماند واین یک همواره نقشی که تنها ارزشِ آموزشِ گیاه شناسی دارد و بس
. تابلوی نقاش چینی میان ما و درخت نسبتی و حالتی برقرار می کند که آن نسبت و حالت را در نگاه کردن
به تصویر کتاب گیاه شناسی پیدا نمی کنیم . این است آن حالت جادویی هنر که میان ما و چیزها نسبتی برقرار
.می کند جز نسبتی که علم و فن برقرار می کنند
پس می توانیم گفت که ما دو گونه رهیافت به جهان و چیزها داریم ، یکی رهیافت علمی – فنی که منطقی
ابزاری و سازگار با خویش دارد وامکان می دهد که جهان همچون میدان کارکرد اراده ی ما پدیدار شود ، و
دیگری رهیافت شاعرانه – هنرمندانه که میدان اثرپذیری ماست از جهان و چیزهای آن و ، به عبارت دیگر
حالت کنش پذیری ماست در برابر کنشگری علمی و فنی ما . دو گونه چشم گشودن به جهان است و گوش
.سپردن . و هر گونه چشم گشودن و گوش سپردنی زبـانی همساز با خود می طلبد
پس ماهنگامی شاعر ایم و شاعرانه با جهان رویاروی می شویم که می گذاریم تا زبـان نمایان شود و در جلوه
در آید و از راه آن چیزهایی که در جهان هستند ؛ و این آن نسبت و رابطه ی « حسی » ( استتیک به معنای
ریشه ای کلمه ) با جهان و حضور درآن است ، اما آن جا که زبـان جلوه نمی کند و تنها ابزاری « قراردادی
» ، برای بیان است و بس . آن جاست که جهان همچون میدان حضور خواست قدرت می شود و آن جا ما در
پی هدف های خویش به چیزها می نگریم و به زبـان گوش می سپاریم . یعنی ، میان وجه زیبایی شناسیکِ
جهان ، جهان همچون میدانِ بازیِ وجود ، و وجه ابزاریِ جهان و جهانِ همچون ابزاری درخدمت اراده ی
.خدا یا انسان برای جهانی دیگر یا چیزی دیگر نسبت ضروری هست
مرجع : کلک – تیر ، مهر 1375 – شماره ی 76-79 |