دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 «مارسل پروست ، در هجو اسنوبیسم »    
ژان فرانسوا روول     
ترجمه : م . قائد     

آن چه در زیر می آید ترجمه ی بخشی (1) از یک بررسی انتقادی درباره ی آثار پروست به قلم 
 ژان ـ فرانسوا روول (2) فیلسوف ، نویسنده و منتقد مشهور فرانسوی است . کتاب « بدون 
مارکس یا مسیح » (3) روول ، مدت ها در آمریکا در شمار آثار پرفروش بوده است . روول 
.از نویسندگان دایمی مجله ی « اکسپرس » نیز هست 

به هنگامی که تلقی ما از یک انسان ، مستقیمن به آن شخص خاص و با تاثیری که حضور وی 
در ما می گذارد بستگی ندارد ، بلکه وابسته به عامل سومی بیرون از ماهیت و نقایص شخصی 
اوست ، اسنوب هستیم . این عامل سوم ممکن است اشرافیت ، پول ، قدرت ، مالکیت اتومبیلی 
که از حد معینی تندتر می رود ، مالکیت یک اسب ، یک سگ ، شهرت در جهان ورزش یا 
ادبیات ، یا یک عنوان دانشگاهی ، عضویت « در گذشته ، حال ، یا آینده » در یک گروه ـ 
دانشکده ، اداره ، جمعیت و یا ارتش ـ باشد . و یا باز بستگی به این داشته باشد که وی در فلان 
،کشور ، شهر یا حتا هتل اقامت داشته ، و یا این که برای شکار ، تیراندازی ، ماهیگیری 
اسکی ، کوهنوردی در آلپ و یا قایقرانی رفته و از مصاحبت معشوقه های بیشماری برخوردار 
بوده یا به دانستن یک زبان خارجی ، حضور در  کنگره ها شهره بوده و یا دزد یا جانی بوده و 
مدتی را در زندان گذرانده است ـ زمینه ی اسنوبیسم را در همه چیز می توان یافت . بر این 
روال ، در جمع معتادان به مواد مخدر ، حس تحقیر تریاکی ها را نسبت به معتادان مرفین می 
.توان به چشم دید ، و در جمع معتادان مرفین تحقیر آن ها را نسبت به الکلی ها و الا آخر 

در شهر بزرگی در تگزاس ناحیه ای است که در آن ، در نتیجه ی تبانی ضمنی زمینداران و 
عاملان فروش املاک ، به اشخاصی که ثروتشان کمتر از یک میلیون دلار برآورد شود، کسی 
حتا یک وجب زمین نمی فروشد . حال ، از یک دیدگاه کاملن عملی ، « قابل سکونت بودن » و 
جنبه های تجملی محله را یقینن می توان با قیمتی کمتر هم حفظ کرد . در این مورد آن چه این 
شرایط را به وجود می آورد یک توهم ، یک « توتم » یا تمایزی است که در بسیاری از 
شهرهای آمریکا وجود دارد . در ناحیه ای که می شود در آن در سطحی مطلوب زندگی کرد یا 
ناحیه ای که سکونت در آن به معنی طرد شدن از یک جامعه ی خاص است فقط چند قدم فاصله 
دارد . با توجه به این که ، تا آن جا که چشم می تواند ببیند ، میان این دو محله که در جوار 
یکدیگرند از نظر دلپذیری و پاکیزگی تفاوتی نیست ، تفاوت کرایه و قیمت ها مرز دو ناحیه را 
.تعیین می کند 

آسان ولی خسته کننده است که موارد بیشتری را ذکر کنیم . نکته ی اساسی این است که طرز 
تفکری میان ما و دیگران حایل است و بر سر ما سایه انداخته است . مهم نیست کسی که 
تصادفن با او صحبت می کنیم آشکارترین نشانه های حماقت و ابتذال را از خود بروز دهد ـ تا 
زمانی که مقهور این اندیشه ایم که او قهرمان پرش ، همکار مجله ی تایم ، سفیر فرانسه ، یا 
رییس کارخانه ی آب نبات سازی است ، این حماقت و ابتذال در ما تاثیری ندارد . کسل کننده 
ترین شخص دیگر ما را کسل نمی کند . در وجود او ما به مثل افلاطون می رسیم . و آن چنان 
که آقای ورودورن (4) می گوید : « او از ماست » در انتهای رمان « زمان باز یافته » (5) ی 
پروست ، خانم ورودورن ، که حالا پرنس دوگرمانت شده و در حال احتضار است ( زیرا که 
،برای اسنوب ها هم مثل سیاستمداران من ، بازنشستگی وجود ندارد ) ، فریاد می زند : « بله 
همینطور است ، ما گردهم خواهیم آمد ! تمام طایفه را جمع می کنیم ! من این نسل را دوست 
دارم ، این قدر دانا ، این قدر آماده برای پیوستن به ما ! آه ! شما چه افسونگرانی هستید ! » و 
«.نویسنده ناظر است که تا پایان کار مادام ورودورن تصمیم داشت « همه ی طایفه را جمع کند 

در میان ابتدایی ترین معیارهای تبعیض ، درجه ی نخست ، القاب اشرافی یا اداری ، قدرت و 
پول قرار دارد . ولی می توان فهرستی از میلیون ها اصل تبعیض اسنوبیستی تهیه کرد. هر چه 
تمدنی پیچیده تر می شود ، معیارهای اسنوبیسم گسترده تر می شود ، ثروت و قدرت ظاهرن 
کنار می رود ، اسنوبیسم اشکال بیشتری می یابد ، تغییرپذیر می شود ، انشعابات بیشتری پیدا 
می کند ، خود را به هیاتی دیگر در می آورد و تا آن جا پیش  می رود که ماهیت درونی خود 
را در پوشش های گوناگون مخفی می سازد . ضد اسنوب بودن اسنوب ها ، در حقیقت جز گونه 
ای اسنوبیسم نیست که پروست آن را هم در رده ی انواع دیگر آن قرار می دهد و مثلن می 
نویسد که « دوشس دوگرمانت دید طبیعی یک زن اجتماعی را داشت ، زنی که می شود گفت 
«.تظاهر می کند که از جامعه متنفر است 

در بعضی جوامع دیگر ، اسنوبیسم نیرومند و ساده باقی می ماند و به روش های مشخص آداب 
معاشرت و علایم مریی نیاز دارد . در ایتالیا ، کسی که عنوانی ندارد و آن چه که هست باقی 
مانده ، محکوم به هستی حقیری است . کسی را به سادگی « آقا » خطاب کردن آخرین دستاویز 
،و نشانه ی بی ادبی است . طرف باید دکتر ، مهندس ، فرمانده ، وکیل مدافع ، پرفسور 
حسابدار و غیره باشد . داستانی روایت می شود که مرد بیچاره ای زیر کامیون رفت و کشته شد 
زیرا رهگذری که متوجه خطر شده بود از بیم آن که مرد را برنجاند جرات نکرده بود فریاد 
بزند و او را به سادگی « آقا ! » بنامد . به ناچار فریاد می زند : « رییس ! » و قربانی که 
رییس نبود به اطراف نگاهی نکرد و زندگی خود را از دست داد . هر شکل اسنوبیسم بر پایه ی 
،یک سازش قبلی بنا شده که بدون آن فرو می ریزد و دچار اغتشاش می شود . و بر این منوال 
فرض اسنوبیسم پذیرش بی چون و چرای یک سلسله ارزش ها است . این پذیرش کور کورانه 
ممکن است تا آن جا پیش برود که ما را وادار سازد تا احترامی روحانی برای یک سلسله 
مراتب اجتماعی که هیچ ارتباطی با ما ندارد قایل شویم . این نوع اخیر ، اسنوبیسم نوکران است 
که پروست به تشریح آن پرداخته است . ستایش روستاییان از اربابان و کارهاشان ، که خود 
،روستاییان قربانیان آن اند ، در جوامع مالکان بزرگ دیده می شود . نیاز به طبقه بندی شدن 
حتا اگر منتهی به جای گرفتن در پایین ترین طبقه شود ، آدمیان را وادار به پذیرش هر گونه 
.تمایز طبقاتی می سازد 

در درون دایره ای محدود به مرزهای ساختگی ، اسنوبیسم تمامی معیارهای ماهیت و احساسات 
انسانی را بازسازی می کند . در بیرون این دایره کسی ممکنست فاضل ، مهربان و یا هوشیار 
باشد ، ولی برای این فضایل ، به اصطلاح دیوانسالاران ، « عنوانی » به او داده نخواهد شد ؛ 
بالعکس ، « مهربانی » ، « شجاعت » ، « هوشیاری » و « غیره » اگر در وجود سفیر 
کبیری که وابسته به اسنوب هاست ظهور کند بی نهایت قابل توجه می شود. پسری که بسیار 
باهوش » ، « بسیار مستعد » ، « بسیار موسیقیدان » ، « آماده برای پیشرفت » ، « بسیار » 
شوخ » و غیره است ، با همان لحنی که با همه حرف می زند ، با یک صاحب عنوان صحبت 
نمی کند . مبنای ارزش یک عنوان ، به همان اندازه که به طبقه ی اجتماعی بستگی دارد ، به 
یک گروه خاص یا حتا یک خانواده وابسته است . موضوع دشواری نیست . اسنوبیسم با تقسیم 
بشریت به آنهایی که نیستند ، زندگی را برای ما آسان تر می کند و ما را از اجبار احساس و 
قضاوت در مورد خاص می رهاند و « احترام به خود » ما را به احترام بی حدی که برای 
.معدودی افراد دیگر قایلیم پیوند می زند 
***
هر طبقه از اسنوب ها ، اجتماعی سری به وجود می آورد که دوام آن به حفاظت سرسختانه ی ،«گنجینه ای که وجود خارجی ندارد وابسته است . از « گنجینه ای که وجود خارجی ندارد ،من آشکارا توجیهات و بهانه تراشی های اسنوب ها را در زمینه ی ارزش های اخلاقی روشنفکری و زیبایی شناسی مراد می کنم . در باطن امر ، گنجینه به راستی وجود دارد ، چرا که هر شکل اسنوبیسم از آغاز از منافع یک طبقه ، گروه ، طایفه، یا عده ای هم مسلک دفاع می کند . در تحلیل نهایی ، و در مقیاس بسیار کوچک ، فقط یک نوع اسنوبیسم وجود دارد : پول و معادل های آن ـ قدرت و نفوذ ، شهرت . ولی شکاف بزرگی میان ریشه های یک تلقی و گسترش آن وجود دارد . همان گونه که مارکس در « هجدهم برومر » (7) نشان می دهد ، هر نظام اخلاقی ، قدرتی خود ساخته می یابد که از عللی که موجب پیدایش آن شده است پایدارتر است . این نظام می تواند پس از ، از میان رفتن ضرورت هایی که آن را به وجود آورده ، و یا در برابر آن مقاومت کرده اند ، دوام آورد و بار دیگر با گسترش خود در سطحی وسیع تر بر .عوامل پشتیبان خود تاثیر گذارد در یک مقیاس بزرگ ، در کلاسیک ترین شکل اسنوبیسم ، در آن چه زندگی به اصطلاح باب ،روز دانسته می شود ، و در اشکال منحوس اسنوبیسم نظیر ضد یهودگرایی و نژادپرستی اسنوبیسم به صورتی بی شکل و نامریی در می آید . اسنوبیسم در هر کس می تواند وجود داشته باشد ، و حتا در نامحسوس ترین شکل برداشت های ما را به آرامی فاسد می کند . اسنوبیسم حتا رفتار کسانی را که با قاطعیت از آن روی می گردانند آلوده می کند ( در حزب کمونیست فرانسه و در کلیسای کاتولیک ، البته ، اسنوبیسم وجود دارد ) . در کار آن هایی که برای دفاع از خود در برابر اسنوبیسم ، با انزجار جبهه ی مخالف را بر می گزینند می توان ماهیت اسنوبیستسی آن را خواند ، مثل نوشته ای که در آینه خوانده شود ـ مصاحبت با همنشینانی از .طبقه ی پایین تر نیز می تواند نشانه ی اسنوییسم باشد پروست ، در مقام روشنگر و ثبت کننده ی حساس کوچکترین نشانه ی اسنوبیسم ، به تجسم همه گیری و مسخره گی آن می پردازد . پروست بی آن که از کشف دایمی رموز اسنوبیسم خسته شود ، با ولعی ضد اسنوبیستی ، که آفریده ی خود اوست ، با دیدن هدف ها و کارهای اسنوب ها تفریح می کند . در هر کجا که باشد ، نخستین نکته ای که چشم های او برای دیدن آن ها در مردم حساسیت دارد ، زوایای تاریکی که از خوشمزگی و مسخره گی عروسک های خیمه شب بازی در آن جا نهفته است ، پروست ناگهان بر این « راز » درنگ می کند ، آن را جدا می .سازد و به دیوار می آویزد و تلاش فرد علاقه مند را برای به دست آوردن اش تماشا می کند از شخصی به شخص دیگر رجوع می کند تا ارزش مورد نظر خود را ارزیابی کند . و پس از .دانستن نظریات دیگران به سراغ احساسات خود بر می گردد تا آن را به دلخواه دستکاری کند گاهی پروست آزمایش را طولانی تر می کند و با لذتی سادیستی اسنوب مورد نظر را شکنجه می دهد . نخست می گذارد تا مادام دوگامبرمر(8) که اسنوب روشنفکری است ، با رد کردن آثار « بوسن»(9) ، که می پندارد از مد افتاده ، خود را لو بدهد ( در داستان شهرهای دشت (10) ) و سپس پروست ، در مقام راوی داستان ، تصادفن می گوید « دگا (11) به آثار بوسن :در «شانتیلی» (12) علاقه فراوانی دارد مادام دوگامبرمر جواب داد : « واقعن » من آنهایی را که در شانتیلی است نمی شناسم ... ولی :می توانم راجع به تابلو هایی که در لوور است صحبت کنم ، که وحشتناک است ... » ... گفتم « دگا هم عمیقن آن ها را تحسین می کند . » پس از یک لحظه سکوت گفت : « باید آن ها را دوباره ببینم . از آن ها خاطره ی دوری دارم . « مثل این که نظر موافقی که می رفت تا به زودی درباره ی پوسن پیدا کند ، نه به اطلاعاتی که من به او داده بودم ، بلکه به امتحانی دوباره ، و این مرتبه ی نهایی بستگی داشت ، که قصد داشت از آثار بوسن در لوور ، به عمل بیاورد .تا در موقعیتی باشد که بتواند نظر خود را عوض کند و در نگاه خوانزده ی مادام دوگامبرمر شروع یک تغییر عقیده ی ناگهانی را می بینم که در طی .یکی دو هفته باعث خواهد شد که پوسن را تحسین کند چه غفلتی باعث شده که گاهی کسانی سعی کند پروست را ، علارغم استثنایی بودن اش ، رمان نویسی مردم پسند که کار عمده ی او بیرون کشیدن چیزهای عمقی از مسایل سطحی و تبدیل موضوعات بی اهمیت به مطالبی انسانی است قلمداد کنند یا نوعی سن سیمون (13) طبقه ی .میانه ی بالا به شمار آورند سن سیمون به واقعیت اشرافیت خونی ایمان داشت ، ولی برخورد روزانه با حقارت و نادرستی اشراف ضربه ی مهلکی به ایمان او بود ، که آن را از اساس از هم می پاشید و نظام اخلاقی وابسته به این ایمان را ناپذیرفتنی می کرد . این سرخوردگی ، توجیه کننده ی تلخی و سبعیت و .خشم پرکنایه ی کتاب « خاطرات » او است بعضی ادعا می کنند به این دلیل که زندگی اشراف و متجددان خود به خود جالب است ، پروست به توصیف آن می پرداخت ، دیگران می پندارند پروست ، که نیمه یهودی بود ، مفتون چیزی بود که هرگز بدان راهی نداشت . هر دوی این تعابیر از سوی کسانی که هرگز « یادآوری ،زمان از دست رفته »(14) را باز نکرده اند کاملن به جاست . اگر نخستین ادعا درست باشد به همان اندازه مصداق دارد که بگویم « مضحکه ی رییس بانلین » (15) مطالعه ای در وضعیت قوانین قرن پانزدهم است . و اگر دومی راست باشد ، حاصل کاربرد ناهوشیارانه ی قسمتی از یک فرضیه ی روانکاری است که می گوید آن چه انجام می دهیم ، برای دفاع از خود در برابر انگیزه ی قوی نسبت به انجام عمل مخالف آن است . با آن که با پنهان کردن «وسوسه ها ، زمانی که قادر به انجام آن ها نیستیم ، خود را فریب می دهیم . شاید « روانتس .عشقی پنهانی و محبتی حسرت بار به داستان های شوالیه ها داشت .ولی لحن پروست فریب نمی دهد . در عمق هجو او کوچکترین نشانه ای از محبت نیست علاوه بر این ، در مورد او مساله فقط هجو ساده نیست که نتوان پنداشت نویسنده چیزی را که اکنون بدان حمله می کند در ابتدا جدی می گرفته است . زیرا اگر به این خاطر بود ، نمی »توانستیم توجیه کنیم چرا همیشه می توان چند صفه ای را که درباره ی حماقت آقای دونوریوا» (16) با خودخواهی موذیانه ی گرمانت ها است با لذت خواند ، یا چرا خواننده گانی که هرگز شخصن نمونه هایی از این تیپ های اجتماعی را ندیده اند به توصیف پروست از آن ها علاقه دارند ، پروست برای نیش زدن ، « روشن کردن » را به گونه ای به کار می برد که « در ابهام فرو بردن » را تداعی می کند . « یاد آوری زمان از دست رفته » نه زمانی است که قصد جبران نا امیدی یا طرد شدن نویسنده ای اسنوب را داشته باشد و نه حتا دفترچه ی .خاطرات زمان سرگردانی و بی سامانی است پروست اجباری به کشف مرزهای « دنیای مودب » نداشت ، چه به « دنیای مودب » بی اعتقاد بود . به طور دقیق تر ، او به هوشیاری و فریبنده گی « دنیای مودب » پیش از آن که آن را ،بشناسد ، اعتقاد داشت . ولی این وهم در نخستین لحظات برخوردش با واقعیت از میان رفت در نامه ای به « رینولدوهان » (17) که در آن نوکیسه های پاریس را استهزا می کند و از روش دعوت کردن شان به میهمانی به مسخره تقلید می کند ، نشان می دهد مردی که در بیست همکاری می کرد ، پس از مدتی ناچار نبود به(Revue Blanche) سالگی با روو بلانش جامعه ی مودب » عقب نشینی کند . به هر حال ، غیر عادی می نماید که بعضی خواننده گان » آثار پروست اعتقاد ندارند که « یادآوری ... » ، علاوه بر لحن انتقادی و داعی مالیخولیایی با .جهان بورژوازی است همین بی توجهی کافی است که پروست را با « گابریل لویی پرنگه » (18) نویسنده ی خونگرم « بیست سال تنعم در شهر » (19) اشتباه کنیم . پرنگه به « جامعه ی مودب » با همان ،تصورات مردمی که بدان راهی نداشتند در سال های 1900 از آن برای خود می آفریدند .اعتقاد داشت . گر چه پرنگه بدان وارد نشد ، باز هم با همان دید سابق به آن می نگریست برای او ، تالارها مملو از زنانی است که « به گونه ای شیطانی » زیبا هستند . ملکه ها همیشه هیاتی ملکه وار دارند . نویسنده گان روز به « پراندن سه چهار لطیفه » اجازه ی دخول می یابند ، دقیقن همان گونه که بچه ها خیال می کنند ، قهرمان یک فیلم وسترن بی آن که با شیشلول اش چند تیر شلیک کند حرکتی نمی کند . دوشس ها همیشه « مهربان » اند و مارگیرها همیشه حاضر جوابی های دندان شکنی در آستین دارند . پرنگه با شور فراوان بعضی از این « حرف های هوشیارانه » و « حاضر جوابی » ها را نقل می کند که در سال های 1900 تا 1914 در مجامع متجددان پنج قاره زبانزد بود و به قدری مزخرف و کسل کننده اند که غیر ممکن است .بتوان در هیچ کجای آن ها کمترین نشان های از هوشیاری و بذله گویی یافت از دیدگاه اخلاقی ، پرنگه معتقد است مردم خوبی وجود دارند که کاملن خوبند و مردم بدی که کاملن بدند ، مثل شخصیت های فیلم های وسترن . حقیقت مطلب این است که پرنگه نوعی (20)وسترن درباره ی مجامع متجددان نوشته است . مثل بچه هایی که از پیش می دانند دیوی کراکت یا بیلی د کید (21) همیشه شجاع است و هیچ گاه تیرش خطا نمی کند ، پرنگه به وجود فضیلت در بعضی اشخاص اعتقاد دارد . دریغ ! فضیلت همیشه پیروز نمی شود . کافی است صفحات تکان دهنده ای را که در آن ها پرنگه با رقت قلب فراوان از زنانی صحبت می کند که ، بی هیچ مقامی در اجتماع ، می کوشند تا برای پیدا کردن کاری به اتاق روسای انجمن های .خیریه راه یابند ، بخوانیم سرانجام از یک دیدگاه ماورای طبیعی ، از نظر پرنگه وابسته بودن به آن چه که او « قشر بالای جامعه » می نامند ، متضمن داشتن خصوصیاتی چون زیبایی ، هوشیاری و خوبی است ،که در ذات اشخاص و از آن ها جدایی ناپذیر است ( به همان گونه که مدرسی ها خشکی رطوبت ، گرمی و سردی را خصوصیاتی در ماهیت اجسام می دانستند ) . مثلن ، وقتی از زنی صحبت می کند که « به گونه ای شیطانی زیبا » است ، می نویسد : « اندام او، اندام یک مجسمه ی اصیل بود . » بنابراین برای پرنگه : 1) مجسمه یا اصیل است یا قلابی ، 2) تنها مجسمه ی اصیل اندام زیبایی دارد ، 3) زنانی که به « قشر بالای جامعه » تعلق ندارند ، به .مجسمه های قلابی می مانند البته این نکات بیشتر زاییده های سادگی است تا خیانت . از گاربل لویی پرنگه ، که بعدن به .طور مفصل درباره ی او خواهم نوشت ، در این جا بیش از این حرفی نمی زنم با این بررسی ، هر چند کوتاه ، حداقل می توان گفت که آثار پروست چیزی بیش از متضاد آثار پرنگه است . کاملن برخلاف او پروست حتا سعی در توجیه زندگی مد روز ندارد . چنان که بعضی می کوشند ثابت کنند که اسنوب ها گر چه ارزش ندارند ، معهذا در هر جامعه ی منظم ، مثل اشیاء تزیینی ، بی فایده ولی شادی بخش اند . هیچ چیز بیش از آثار پروست این افسانه را باطل نمی کند که فراغت ، ثروت و رابطه با عده ای محدود ، شرایطی می آفریند که به شکوفا :شدن ماهیت فکر و ظرافت رفتار منجر می گردد . در طراحی شخصیت کارلوس می خوانیم به پاریس رفت ، بیست و پنج سال داشت . فوق العاده خوش سیما ، و در حد یک مرد » ،متجدد ، بذله گو بود . » که در قاموس پروست، قفدان هر نوع حسن بذله گویی است . و بعد « نادانی فوق العاده این مردم . » مردمی که در « زمان بازیافته » در مهمانی صبحگاهی .شاهزاده خانم دوگرمانت شرکت دارند پروست به توصیف شیوه ی سخن گفتن متجددان می پردازد و با مسخره گی از آن ها تقلید می .کند . زبان مردمی که قلابی هستند ، همیشه قلابی است ؛ زیرا که مرکزیتی طبیعی ندارد فرانسه صحبت کردن مزخرف دوک دوگرمانت ( وقتی کسانی از طبقه ی کارگر ، مثلن ژویین ، با زبانی کاملن طبیعی ، صحیح و ظریف صحبت می کنند ) ، با آن ابتذال و کلمات و ترکیب جملات ، مخلوط کلماتی که معنی آن ها غلط فهمیده شده و کلمات نیم جویده و عامیانه ، عبارات مستعمل و بی لطف ، سکوت های ظاهرن معنی دار که متجددان برای رهاندن خود از تنگنای .ناتوانی در سخن گفتن به آن متوسل می شوند پروست تا سرحد امکان از تاثیر اشرافیت و ثروت برکنار می ماند و تا حد ممکن از طرز تفکر برگزیده گان دوری می جوید . در همه جا به نشان دادن حماقت و ابتذال مردم محفل نشین می پردازد ، و اگر ما به بازگویی مشاهدات او علاقه ای خاص نشان می دهیم، به این خاطر است که این روایت ها ، بی آن که خود نمایانه باشند ، در حاشیه ی داستان باقی می مانند و هرگز .مسیری جدا از بقیه ی داستان نمی یابند
***
مضحک است که اثری را با لجاجت تمام ستایشگر طرز تفکری می دانند که نویسنده خود از ابتدا آن را رد کرده است ، و به سبب این سوء تفاهم شخصیت های کتاب را عجیب و غریب می بینند . اگر بر این منوال باشد ، لابد یکی از همین روزها از « کاپیتال » مارکس به عنوان سرودی یاد می شود که با ظرافتی پنهانی و کنایتی محبت آمیز شرایط دلپذیر زندگی کارگران را در قرن نوزدهم نشان داده است . به همان گونه که امروز اصطلاح « پروست وار » به کار کسی اطلاق می شود که با اشتیاق به توصیف ظواهر زندگی مرفه می پردازد و فرانسه را با .لحن ناخوشایندی صحبت می کند ،پروست در یکی از نامه هایش به رینولدو هان ، از کشش گرفول (22) به مسخره یاد می کند «که روشنگر شخصیت پروست جوان و نویسنده ی آینده ی « یادآوری زمان از دست رفته است و کمترین نشانی از ساده لوحی ندارد . به این دلیل که پروست به ترسیم شخصیت متجددان و نویسندگان « هنرمند » پرداخته ، تمایلی هست که شخصیت نویسنده را با موضوع کتاب اش اشتباه کنند و هر دو را یکی بدانند . از ابتدا تا انتهای « یادآوری ... » حتا در یک مورد مهربانی و شگفتی نسبت به جهانی که توصیف می کند وجود ندارد و کمترین نشانی از مطنطن .گویی و نثر « فاخر » به چشم نمی خورد برای راوی داستان « یادآوری ... » جاذبه ی دوشس دوگرمانت تا زمانی که شخصن با او آشنا نشده بود وجود داشت ـ زمانی که دوشس آفریده ی دوست داشتنی تخیلات اش بود و حتا پیش از آشنایی در خیابان او را دنبال کرده بود . ولی آیا این یکی از موثرترین نکات داستان نیست که جاذبه و فریبنده گی دوشس با اولین شام و نخستین گفتگو از میان می رود ؟ و آن چه به جا می ماند اسنوب کثیفی است که می پندارد هست آن چه که نیست . و تظاهر می کند که به همه چیز علاقه دارد جز آن چه که واقعن مورد علاقه ی اوست : موقعیت اش در اجتماع ، زیرا که این ماهیت حقیقی اسنوبیسم است . شخص اسنوب تمام ارزش ها را به یک ارزش واحد تقلیل می دهد و در عین حال خود را قانع می کند که راجع به هر موضوع بی حب و بغض و تنها به نام عشق به حقیقت و عدالت و افکار عالی درباره ی طبیعت انسان قضاوت می کند . لگراندین (23) خود را یک شاعر ، عاشق طبیعت و یک مرتاض می داند . در حالی که فقط به این می اندیشد که با این یا آن شخص « دیده شود » . وردوورن ها مدعی اند که در خانه شان به روی همه ی مردم فهیم باز است . ولی هنرمندانی که رفت و آمد خود رت قطع می کنند ، و یا بدتر از آن می میرند ، ( دو مورد غیرقابل بخشش « ترک کردن » ) یکباره در چشم ان ها .اشخاصی مطلقن بی هنر و کسالت آور می شوند اسنوبیسم اگر چه به نظر سختگیر و به ارزش های مطلق بی اعتنا می نماید ، ولی در حقیقت .مدیون بخت های مساعد ، موقعیت ها و شهرت است و به انکار مداوم خود محکوم می ماند قهرمانان اصلی آثار پروست ، خود را افتاده در پای کسانی می بینند ( و حتا با آنان ازدواج می کنند ) که بیست سال پیش حتا بیست سال پیش تمایلی بع آشنایی با آن ها نداشتند . مورل ، قلابی ترین و نادرست ترین شخصیت « یادآوری ... » ، به عنوان شاهد به محاکمه ای احضار می شود و شهرتی که به خاطر « رفتار محترمانه » اش در روابط اجتماعی به دست آورده بر اظهارات و مشاهدات اش برتری دارد و بر رای نهایی هیات منصفه تاثیر می گذارد . اگر پایان کار چنین است ، چرا سال هایی بسیار در ستمگری های موذیانه و رنج سپری می شود ، آن همه زندگی اسنوب ها وقف حفاظت سرسختانه ی اصولی خیالی می گردد و آن همه ظرافت و مکر در تعقیب سایه ای به کار می رود که تنها دلیل وجودی اش ، تلاش های عبث برای گرفتن آن است ؟ در رمان پروست ، اسنوبیسم در حکم طعمه ای است که اشخاص را با جاه طلبی ها ، آرزوها و شهوات شان به دام پوچی و خلا می اندازد و از این راه فقدان حُسن منطق در آن ها ، و از سوی دیگر ، حقارت هدف مسخره ای را که به دنبال آن هستند نشان می دهد . این هدف چیزی :جز خرگوشی نیست که پاسکال در بخشی از کتاب « انحرافات » (24) به آن اشاره می کند خرگوشی که آدم تمام روز ، خود را با دویدن به دنبال آن خسته می کند « ولی هیچ علاقه ای به «.خریدن اش ندارد
(1) ، پاره هایی از اصل مقاله که اشارت ویژه ی آن به مطالعه ی قبلی آثار پروست نیاز داشت Martinدر ترجمه کنار گذاشته شد . ترجمه ی مقاله از فرانسه به انگلیسی به وسیله ی . انجام شده است Turner
(2) Jean – Francois Revel (3) Without Marx or Jesus (4) Verodurin (5) Le temp retoune ( Time Regained ) (6) Guermantes
(7) هجده ِ برومر ( نهم نوامبر 1799 ) روز بازگشت ناپلئون از مصر و منحل کردن هیات مدیره و احراز مقام کنسول اول . اشاره به تحلیلی که مارکس از این حادثه ی تاریخی به عمل . آورده است - م
(8) Mme. de Cambremer
(9) نیکلاس پوسن ( 1594-1665 ) . نقاش مشهور فرانسوی که گالری بزرگ موزه ی لوور را نیز تزیین کرده است . از تابلوهای مشهور او : طغیان ، طاعون در فلسطین و پیروزی .اراده - م
(10) Cities of the plain
(11) .ژرمن دوگاردگا ( 1834-1917 ) نقاش فرانسوی ، از پایه گذاران مکتب امپرسیونیسم - م (12) . شهری در نزدیکی پاریس که به خاطر آثار هنری و موزه هایش شهرت دارد - م (13) دوک دو سن سیمون ( 1675-1755 ) – سرباز ، سیاستمدار و Saint Simon نویسنده ی فرانسوی که در زمان لویی چهاردهم و پانزدهم ، سفیر فرانسه در اسپانیا بود و کتاب « خاطرات » او حاصل این دوران است . ( با کلود هانری سن سیمون اشتباه نشود )- م
(14) A La Recherche du temp Perdu
(15) نمایشنامه ی کمدی که به سال 1464 نوشته شد La Farce de Maitre Pathelin نویسنده ی آن معلوم نیست و موضوع نمایشنامه ، هجو روش قانونگذاری و قوانین فرانسه .است
(16) Norpois
(17) Reynoldo Hahn ( 1874-1947 ) آهنگساز ، نمایشنامه نویس و کارگردان ونزوئلایی
(18) Gabriel Louis Pringue (19) Trente ons de diners en ville (20) Davy Crockett (21) Billy the Kid (22) Grefulle (23) Legrandin (24) Diversions
مرجع : رودکی – شماره ی 21 – تیر ماه 1352

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی