دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 « مرده ریگ »   
ویرجینیا ولف     
ترجمه : مصطفی اسلامیه     

« تقدیم به سی سی میلر » 

آقای جیلبرت کلاندون گردن بند مرواریدی را که میان توده ای از انگشتر و گردن بند ، روی 
میز زن اش افتاده بود برداشت و دوباره هدیه نامه را خواند : « تقدیم به سی سی  میلر ، با 
محبت فراوان . » عینن کار زن اش آنجلا بود که حتا به فکر منشی خودش ، سی سی نیز 
باشد . ولی جیلبرت کلاندون فکر کرد چه قدر عجیب بود که زن اش همه ی کارها را منظم 
کرده بود ـ برای هر کدام از دوستان اش یک هدیه ی کوچک مناسب ! مثل این که مرگ اش 
را پیش بینی کرده بود . با این همه شش هفته ی پیش ، وقتی آن روز از خانه خارج شد 
کاملن سر حال بود ، آن روزی که پایش را از در خانه بیرون گذاشت و به فاصله ی چند 
.لحظه با اتومبیل تصادف کرد 

جیلبرت منتظر سی سی میلر بود . از او خواسته بود بماند تا به پاس آن همه خدمت این هدیه 
ی کوچک را به نشان قدردانی آن ها بگیرد . در همان حال انتظار ، دوباره فکر کرد واقعن 
خیلی عجیب بود که آنجلا همه چیز را مرتب کرده بود . برای هر دوستی نشانی از محبت 
عمیق اش کنار گذاشته بود ؛ اسم اش روی هر انگشتر ، هر گردن بند ، هر جعبه ی ظریف 
چینی بود و آنجلا چه قدر هر کدام را دوست داشت . و حالا همه ، خاطره ی آنجلا را زنده 
می کردند . این را خودش به آنجلا داده بود : این دولفین لعابی با چشم های یاقوت نشان را 
که روزی در یکی از خیابان های ونیز چشم اش را گرفت . فریاد شادی او را خوب به یاد 
می آورد . برای شوهرش ، البته که لازم نبود چیزی از این قبیل باقی بگذارد . دفتر خاطرات 
اش کافی بود . پانزده دفتر کوچک صحافی شده با چرم سبز که آن عقب روی میز تحریر 
آنجلا مانده بود . از وقتی با هم ازدواج کردند ، آنجلا خاطرات اش را نوشت ، بعضی از 
مشاجرات نادرشان ـ مشاجرات نه ، بگو مگو هاشان درباره ی دفتر خاطرات او بود . گاهی 
که وارد اتاق می شد و او را در حال نوشتن می دید ، آنجلا فورن دفترش را می بست و 
دست اش را روی آن می گذاشت . چیلبرت هنوز می توانست صدای او را بشنود : « نه ، نه 
، نه ، بعد از مرگ ام ـ اگر خیلی دل ات می خواهد . » حالا برایش باقی گذاشته بود . به 
عنوان مرده ریگ . تنها چیزی که تا وقتی زنده بود نمی توانستند مشترکن داشته باشند . ولی 
همیشه برایش مسلم بود که آنجلا بیشتر از او زنده خواهد ماند . اگر فقط یک لحظه صبر 
کرده بود . اگر کمی بیشتر احتیاط کرده بود ، الان زنده بود . ولی او ، همان طور که راننده 
گفت ، مستقیمن به خیابان قدم گذاشته بود . آنجلا اصلن به آن بیچاره فرصت ترمز کردن 
.نداده بود ... صدای گفتگوی توی هال ، جیلبرت را به خود آورد 

«مستخدمه گفت : « میس میلر قربان 
آمد تو ، هیچ وقت در عمرش خانم میلر را ندیده بود . آن هم با چشم های گریان . خیلی 
.غمگین بود و هیچ عجیب نبود . آنجلا برای این دختر بیش از یک ارباب بود ، دوست بود  
صندلی را تعارف اش کرد و پیش خودش گفت این دختر ظاهرن امتیازی به امثال خودش 
ندارد . هزاران سی سی میلر پیدا می شد که همه مثل او زیر نقش بودند و لباس های تیره و 
کیف های وزارت خارجه داشتند . ولی آنجلا با مهربانی بی مانندش تمام کیفیتهای خوب سی 
.سی را کشف کرده بود . نظم ، متانت ، رازداری 

.خانم میلر نتوانست حرف بزند . نشست و اشک هایش را با دستمال کوچک اش پاک کرد 
:بعد کوشید چیزی بگوید 
« منو ببخشید آقای کلاندون » 
آقای کلاندون زمزمه ای کرد که البته احساسات اش را می فهمد . طبیعی بود . راحت می 
.توانست حدس بزند که زن اش تا چه حد برای خانم میلر عزیز بود 
:خانم میلر نگاهی به دور و بر کرد و گفت 
« من این جا خیلی راحت بودم » 
بعد نگاه اش به طرف میز تحریز آنجلا در آن طرف اتاق متوجه شد و چند لحظه ای ثابت 
ماند . همان جایی که مدت ها با آنجلا همکاری کرده بود . چون آنجلا هم وظایف فراوانی را 
داشت که طبعن بر دوش زن هر سیاستمدار متشخصی می افتد . در بیشه ی او انصافن زن 
اش بزرگترین کمک بود . غالبن او و آنجلا را در پشت آن میز دیده بود که تمام مطالب دیکته 
شده از طرف آنجلا را ماشین می کرد . شکی نبود که سی سی میلر هم داشت به همان چیزها 
.فکر می کرد . حالا تنها کار باقی مانده ، دادن گردن بند اهدایی زن اش به او بود 

هدیه ای که خیلی هم مناسب به نظر نمی رسید . بهتر بود آنجلا مقداری پول یا حتا ماشین 
تحریر را برای سی سی می گذاشت . ولی خود آنجلا کار را تمام کرده بود . ـ تقدیم به سی 
سی میلر ، با محبت فراوان . » گردن بند را برداشت و همراه ادای چند کلمه ای که از قبل 
آماده کرده بود به او داد . گفت که می داند سی سی قدر هدیه را عزیز خواهد داشت و این که 
زن اش بارها آن را به گردن آویزان کرده بود ... خانم میلر هدیه را گرفت و با کلماتی 
آشکارا از قبل آماده شده ، گفت که آن را چون گنجینه ی گرانبهایی نگه خواهد داشت . آقای 
کلاندون فکر کرد سی سی حتمن لباس دیگری که گردن بند مروارید زیاد نامناسب اش نباشد 
دارد . او کت و دامن تیره ای به تن داشته که از قرار لباس کارش بود ! بعد یادش آمد که او 
هم لباس عزا پوشیده است . او هم مصیبت خودش را داشته برادرش ، برادری که تمام عشق 
سی سی به او بود ، درست یک هفته پیش از آنجلا مرده بود . در یک تصادف ، یا چیز دیگر 
  نمی توانست به یاد بیاورد آنجلا به او خبر داده بود، آنجلا به همدردی بی نظیرش به طور ؟ 
وحشتناکی گرفته و در هم بود در این موقع سی سی میلر بلند شد . دستکش هایش را دست 
کرد . ظاهرن فکر کرده بود نباید زیاد مزاحم شود . ولی جیلبرت نمی توانست بدون سوال 
کردن درباره ی آینده اش بگذارد سی سی برود . نقشه اش برای آینده چه بود ؟ آیا کمکی از 
دست جیلبرت بر می آمد ؟ 

سی سی به میز خیره شده بود ، به جایی که غالبن با ماشین تحریر کار می کرد و الان دفتر 
خاطرات آنجلا دیده می شد . گم گشته در خاطرات آنجلا ، سی سی نتوانست بلافاصله جواب 
جیلبرت را که آیا کمکی از دست اش بر می آید یا نه بدهد . اصلن به نظر می آمد که متوجه 
:سوال نشده است . بنابراین جیلبرت تکرار کرد 
« نقشه ی شما برای آینده چیست خانم میلر؟ » 
خانم میلر گفت : « نقشه ی من ؟ زیاد مهم نیست آقای کلاندون . خواهش می کنم نگران من 
«.نباشید 
جیلبرت از این حرف فهمید که سی سی احتیاج مالی ندارد . تازه بهتر بود چیزهایی از این 
»:قبیل در نامه گفته شود تا رو در رو . بهترین کار همان بود که موقع دست دادن گفت 
خانم میلر ، یادتون باشد اگر کاری داشتند که از دست من بر می آید ، بدانید که با کمال میل 
... » ، بعد در را باز کرد برای یک لحظه ، سی سی در آستانه ی در به دنبال پیش آمدن 
فکری متوقف ماند . سی سی گفت : « آقای کلاندون » و برای اولین بار مستقیم به چشم های 
جیلبرت نگاه کرد . جیلبرت هم برای اولین بار تحت تاثیر حالت پر محبت و کنجکاو چشم 
های او قرار گرفت . سی سی ادامه داد : « هر وقت ، اگر کاری داشتند که از دست من بر 
«...می آمد . فراموش نکنید که به خاطر همسرتان آن را با کمال میل 
بعد از گفتن این حرف سی سی رفت . کلمات ، حالت چهره اش کاملن غیر منتظره بود . به 
نظر آمد باورش شده یا امیدوار است که جیلبرت به او احتیاج پیدا خواهد کرد . وقتی روی 
صندلی نشست فکری عجیب و فوق العاده به سرش زد . امکان دارد طی آن همه سال ها که 
کمترین توجهی به سی سی نداشت ، سی سی سودای عاشقانه ای نسبت به او در سر پروارنده 
باشد ؟ همچنان که می گذشت نگاه اش به تصویر خودش در آینه افتاد . بیش از پنجاه سال 
داشت ؛ ولی نمی توانست انکار کند که به طوری که ـ آینه هم نشان می داد ـ مردی خوش 
.قیافه و متشخص بود 

با لبخندی گفت : « بیچاره سی سی میلر ! » چه قدر دل اش می خواست در عشق با آنجلا 
شریک باشد با یک حرکت غریزی دست اش به طرف دفتر خاطرات رفت و بدون قصد 
مشخصی آن را باز کرد : « جیلبرت قیافه ی جذابی داشت ... » مثل این بود که آنجلا می 
.خواست حرف او را تصدیق کند 

می خواست بگوید ، تو خیلی برای زن ها جذابیت داری . مسلمن سی سی میلر هم این 
واقعیت را احساس می کرد . به خواندن اش ادامه داد : « چه قدر خوشحال ام که زن او 
هستم !» اوهمیشه از داشتن زنی مثل آنجلا خوشحال بود ، بارها و بارها وقتی که بیرون غذا 
می خوردند او از یک طرف میز به آنجلا نگاه کرده و به خودش گفته بود ، او قشنگترین زن 
این سالن است ! باز  هم خواند . سال اول ازدواج شان جیلبرت کاندیدا بود . هر دو با هم به 
حوزه های انتخاباتی رفته بودند . « وقتی جیلبرت سخنرانی اش تمام شد صدای کف زدن 
همه جا را پر کرد . تمام حاضران ایستادند و برای او سرود خواندند . من کاملن تحت تاثیر 
قرار گرفته بودم . » جیلبرت آن روز را به خاطر داشت . آنجلا روی سکو کنار او نشسته 
بود . هنوز می توانست نگاهی را که آنجلا به او می کرد ببیند ؛ نگاهی با چشم های پر اشک 
و بعد ؟ جند صفحه ای ورق زد . به ونیز رفته بودند . جیلبرت آن تعطیلات خوش بعد از 
انتخابات را به یاد می آورد . « در مغازه ی فلورین بستنی خوردیم . » جیلبرت خندید ـ آنجلا 
مثل بچه ها بود ؛ برای بستنی پرپر می زد . « جیلبرت برای من از جالب ترین قسمت های 
تاریخ ونیز حرف زد . به من گفت اعقاب ونیزی ها ... » آنجلا همه را مثل یک شاگر 
مدرسه یادداشت کرده بود . یکی از لذت های سفر کردن با آنجلا این بود که با اشتیاق می 
:خواست چیز یاد بگیرد . همیشه می گفت 
«. من وحشتناک بیسوادم » 
.نمی دانست این هم یکی از زیبایی هایش بود . جلد بعدی را باز کرد . به لندن برگشته بودند 
« من آن قدر وسواس داشتم تاثیر خوب بگذارم که لباس عروسی ام را پوشیدم . » جیلبرت 
هنوز هم می توانست به یاد بیاورد که آنجلا در کنار جناب ادوارد پیر نشسته است ؛ و رئیس 
.اش ، آن مرد بی نظیر ، را به تسلط خود در آورده است 
:با سرعت می خواند و خاطرات اش را با نوشته های سردستی آنجلا تکمیل می کرد 
 در مجلس عوام شام خوردیم ... به یک مهمانی در خانه ی لاوگروو ها رفتیم . لیدی ل » 
از من پرسید آیا به عنوان زن جیلبرت مسوولیت ام را احساس می کنم ؟ » جلد دیگری 
برداشت . هر چه زمان بیشتر می گذشت نقش او در خاطرات آنجلا کمتر می شد . البته آنجلا 
بیش تر احساس تنهایی می کرد . پیدا بود خیلی غصه می خورد که چرا بچه نداشت . اولین 
:جمله ی یکی از صفحات این بود 
 چه قدر دل ام می خواست جیلبرت یک پسر داشت » ! عجیب بود که این مساله هیچ وقت » 
برای خودش مهم نبوده ، زندگی کامل و سرشار بود و چیزی کم نداشت . آن سال مقام کم 
:اهمیتی در دستگاه حکومت پیدا کرده بود . یک مقام خیلی کم اهمیت ولی آنجلا نوشته بود 
« من دیگر اطمینان دارم که او روزی نخست وزیر خواهد شد ! » خوب بله ، اگر همه ی 
چیزها غیر از این می شد چنین امکانی بود ، کمی مکث کرد تا فکر کند در آن صورت چه 
.وضعی پیش می آمد . به نظرش رسید که سیاست مثل قمار است ؛ و بازی هنوز تمام نشده 
تازه پنجاه سال بیش تر نداشت . نگاهی به صفحات دیگر انداخت ؛ صفحاتی که پر از 
.چیزهای پیش پا افتاده ، غیر مهم و شادی آور زندگی عادی زن اش بود 

:یک جلد دیگر برداشت و همین طور باز کرد 
 عجیب آدم ترسویی هستم ! باز هم فرصت را از دست دادم ، ولی خیلی خودخواهی است » 
که من به خاطر گرفتاری های خودم به زحمت اش بیاندازم . آن هم وقتی خودش این همه 
فکر و خیال دارد . » معنی این چه بود ؟ این جاست ! توضیح اش آن جا بود ـ به فعالیت های 
:آنجلا در شرق لندن اشاره می کرد 

 به خودم جرات دادم و بالاخره به جیلبرت گفتم ، خیلی مهربان و خوب بود . اصلن » 
مخالفتی نکرد . » جیلبرت مکالمه شان را به خاطر می آورد . آنجلا به او گفته بود که 
احساس بیکاری و بی خاصیتی می کند و خواسته بود کاری برای خودش داشته باشد . می 
خواست کاری بکند ـ و خوب یادش بود که آنجلا موقع گفتن این حرف روی همین صندلی 
راحتی نشسته بود و از شرم به طرز قشنگی سرخ شده بود ، می خواست کاری بکند که 
کمکی به دیگران باشد . کمی سر بسرش گذاشته بود . آیا شوهرداری و خانه داری برایش 
کافی نبود ؟ با این همه اگر سرگرم اش می کرد او حرفی نداشت .      می بایست به او قول 
بدهد خودش را خسته نکند . بنابراین معلوم بود از آن پس ، هر چهارشنبه به وایت چیپل می 
.رود . یادش آمد که آنجلا چه قدر نفرت داشت با لباس های گران قیمت اش به آن جا برود 
قضیه برایش خیلی جدی بود . از متن به خوبی پیدا بود : « خانم جونز را دیدم .. ده تا بچه 
دارد ... شوهرش یک بازوی خود را در حادثه ای از دست داده ... خیلی سعی کردم کاری 
برای لی لی پیدا کنم . » جیلرت همین طور ادامه داد . به اسم خودش خیلی کمتر بر می 
خورد . داشت کنجاوی اش را از دست می داد . از بعضی یادداشت ها اصلن سر در نمی 
آورد . مثل این یکی : « مباحثه ی خیلی داغی درباره ی سوسیالیسم با ب . م . داشتم . » این 
ب . م . کی بود ؟ هر چه کوشید نتوانست بقیه ی جمله را پیدا کند ؛ فکر کرد حتمن اسم زنی 
است که در یکی از کمیته های نیمه مذهبی با او آشنا شده است . » ب . م . حمله ی بیرحمانه 
ای به طبقات بالای جامعه کرد ... بعد از جلسه ، من با ب . م . کمی قدم زدم و سعی کردم 
او را متقاعد کنم . ولی او مردی است بدون نرمش » . پس ب . م . یک مرد بود ! حتمن 
.یکی از آن به اصطلاح « انتلکتوئل ها » ی خیلی افراطی و به قول آنجلا بدون نرمش 
ظاهرن آنجلا او را به خانه دعوت کرده بود ؟   « ب . م . برای شام آمد . با مینی هم دست 
داد ! » این علامت تعجب یک خصوصیت ذهنی دیگر این مرد را نشان می داد . معلوم است 
که ب . م . اصلن مستخدمه به عمرش ندیده است ؛ با مینی هم دست داده ! از قرار معلوم ب 
. م . یکی از آن کارگرهای بی دست و پا بوده که فقط عقایدشان را به زن ها می گویند . 
جیلبرت این جور آدم ها را می شناخت . بنابراین برای این یکی هم ـ حالا ب . م . هر که می 
.خواست باشد ـ علاقه ی خاصی احساس نمی کرد . باز این جا اسم اش هست . « با ب . م 
تا نزدیک برج لندن رفتیم ... او گفت انقلاب اجتناب ناپذیر است ... گفت ما در بهشت ابلهان 
زندگی می کنیم . » عینن حرف هایی که آدمی مثل ب . م . ممکن بود بزند . جیلبرت می 
توانست صدایش را هم بشنود . حتا می توانست به وضوح او را ببیند ـ مردی خپله با ریش 
زمخت و کراوات قرمز که مثل همه شان لباسی بی قواره به تن دارد و حتا یک روز هم در 
.عمرش کار شرافتمندانه نکرده است . مسلمن آنجلا آن قدر شعور داشت که او را بشناسد 
:جیلبرت به خواندن ادامه داد 
« ب . م . چیزهای خیلی نامطبوعی درباره ی ـ به من گفت . » 
.اسم به دقت خط خورده بود 
 من گفتم نمی خواهم به حرف های ناروای او درباره ی ـ گوش کنم . » باز هم اسم قلم » 
خورده بود . امکان داشت که اسم خودش باشد ؟ دلیل این که هر وقت او را در حال نوشتن 
.می دید آنجلا دفترش را می بست همین بود ؟ این فکر به نفرت رو به افزایش او از ب . م 
افزود . این ب . م . آن قدر از خودش خاطر جمع بوده که در این اتاق با آنجلا درباره ی 
شوهرش مباحثه کرده ! خیلی عجیب بود که آنجلا با آن همه سادگی اش چیزی را از او مخفی 
کند . چند صفحه ای ورق زد و همه ی یادداشت های مربوط به ب . م . را خواند . « ب . م 
. داستانی از دوران کودکی اش برایم گفت . مادرش جاروکشی می کرده ... وقتی فکرش را 
می کنم ، به سختی می توانم به این زندگی پر تحمل ادامه دهم ... سه گینی فقط برای خریدن 
یک کلاه ! » اگر برای حل مسائلی که فهمیدن اش برایش مشکل بود ، به جای فشار آوردن 
به مغز کوچک اش فقط موضوع را با شوهرش در میان می گذاشت ! ب . م . به او کتاب هم 
قرض می داده . انقلاب آینده ی کارل مارکس . حروف ب . م . ، ب . م . ، ب . م . مرتب 
تکرار شده بود . ولی چرا یک بار هم تمام اسم نوشته نشده بود ؟ یک حالت غیر رسمی و 
صمیمانه در این نقل اول اسم بود که کاملن شیوه ی آنجلا فرق داشت . آیا موقع حرف زدن 
:هم او را ب . م . خطاب می کرده ؟ جیلبرت ادامه داد 

 ب . م . بی اطلاع قبلی آمد به دیدن ام . خوشبختانه تنها بودم . » تاریخ یادداشت مال » 
یکسال پیش بود ، « خوشبختانه ! » ـ چرا « خوشبختانه » ؟ « تنها بودم . » آن شب خودش 
کجا بود ؟ جیلبرت تقویم اش را در آورد و دنبال تاریخ آن شب گشت . شبی که به شام خانه 
ی شهردار رفتم . و ب . م . و زن اش این جا تنها بوده اند ! کوشید جزییات آن شب را به یاد 
بایورد آیا آنجلا موقع برگشتن منتظر نشسته بود ؟ آیا وضع اتاق عادی بود ؟ هیچ گیلاسی 
روی میز دیده می شد ؟ آیا صندلی ها در کنار هم قرار داشت ؟ هیچ چیز از آن شب یادش 
نمی آمد ، هیچ چیز ، جز سخنرانی اش در سر میز شام خانه ی شهردار . کم کم تمام قضیه 
برایش پیچیده می شد ، زن اش مرد ناشناسی را تنها پذیرفته بود . شاید جلد بعدی خاطرات 
قضیه را روشن کند . باعجله به دنبال آخرین یادداشت ها گشت ـ آن هایی که به هنگام مرگ 
ناتمام مانده بود . آن جا هم ، در اولین صفحه آن اسم لعنتی بود . « با ب . م . تنها شام 
خوردم ... خیلی پریشان بود . گفت زمان اش رسیده که همدیگر را درک کنیم ... من کوشیدم 
به او حالی کنم . ولی او گوش نمی کرد . تهدید کرد که اگر نتوانم ... » بقیه ی صفحه خط 
خورده بود . صفحه پشت را با نوشتن « مصر ، مصر ، مصر » پر کرده بود . حتا یک 
کلمه هم سر در نمی آورد . ولی قضیه یک تفسیر بیش تر نداشت . مردک گستاخ از زن اش 
خواسته بود که مترس او شود . تنها و در همین اتاق ! خون جلوی چشم های جیلبرت 
کلاندون را گرفت . به تندی چند صفحه ی دیگر ورق زد . جواب آنجلا چه بوده ؟ خلاصه ی 
اسم دیگر دیده نمی شود . به جای آن کلمه ی « او » بود . « او دوباره آمد . گفتم من 
نتوانسته ام تصمیمی بگیریم ... به او التماس کردم مرا ترک کند . » پس در واقع آن مرد 
زیر همین سقف خودش را به آنجلا تحمیل کرده است . ولی چرا آنجلا به او نگفته بود ؟ چه 
طور ممکن است حتا برای یک لحظه هم تردید کرده باشد ؟ بعد : « من به او نامه ای نوشتم 
« بعد از آن چند صفحه ی سفید مانده بود . پس از آن ها این بود : « جوابی به نامه ام نداد 
: باز صفحات سفید بیش تر و این جمله 

« .کاری را که تهدید کرده بود انجام داد  »
،بعد از آن ـ بعد از آن چه بود ؟ جیلبرت پشت هم ورق زد . همه سفید بودند . اما این جا 
:درست روز پیش از مرگ اش آغاز یادداشت چنین بود 
. آیا من هم شهامت این کار را خواهم داشت ؟ » این پایان کار بود » 
جیلبرت کلاندون دفتر را به آرامی روی میز گذاشت . آنجلا را می توانست در مقابل خود 
ببیند . آن جا در کنار پیاده رو ایستاده بود ؛ چشم هایش خیره شده ، مشت هایش را به هم می 
...فشرد ، این هم اتومبیل که نزدیک می شود 
.جیلبرت نتوانست تحمل کند ، می بایست حقیقت را می فهمید . به طرف تلفن خیز برداشت 
« خانم میلر ؟ » 
:جوابی نیامد . بعد از پشت تلفن صدای پایی شنید که نزدیک می شد . بالاخره صدا جواب داد 
«. بله من سی سی میلر هستم  » 
:تقریبن با فریاد پرسید 
« این ب . م . کیه ؟ » 
جیلبرت به راحتا می توانست صدای تیک تاک ساعت ارزان قسمت سربخاری سی سی میلر 
را هم بشنود . آن گاه صدای یک آه کشیده آمد و بعد بالاخره جواب سی سی میلر 
«.برادرم بود » 
پس برادر او بود ؛ برادرش که خودکشی کرد . شنید که سی سی پرسید : « چیزی هست که 
من بتوانم توضیح بدهم ؟ » 
« !نه هیچ ! هیچ  » 
جیلبرت مرده ریگ اش را برده بود . آنجلا حقیقت را به او گفت . او از در قدم بیرون 
.گذاشت تا به عاشق اش بپیوندد ـ او از در بیرون رفت تا از شوهرش بگریزد 

مرجع : رودکی – سال دوم – شماره ی 15 – دی ماه 1351 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی