دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

علیرضا طاهری عراقی

متولد 1359 - تهران
داستان نویس-طنز نویس-مترجم




آفتاب به شیشه های سبز ساختمان بیست طبقه می خورد و محوطه ی جلوی 
ساختمان و گل ها و چمن ها راسبز یکدست می کرد.با هیکل باریکش 
پله ها را لی لی بالا رفت.بالای پله ها دو لنگه در شیشه ای 
خود به خود باز شد.دهانش مثل دو لنگه ی در  باز مانده و 
خشکش زده بود و این پا و این پا می کرد.مرد اتو کشیده ای با کیف و کت و 
 شلوار از پله ها بالا آمد و بدون آن که سر بچرخاند 
زیر چشمی نگاهی به او انداخت و شق و رق از در تو رفت.نگهبان 
،در اتاقک شیشه ای اش بلند شد و  نیمچه تعظیمی کرد و صدای تق تق 
.کفش های مرد شق و رق در دالان ها و دهلیز ها محو شد 
بالاخره دل را به دریا زد و از در تو رفت.هنوز دو سه لی لی بیشتر 
 نر فته بود که صدا از سوراخ 
"نیم دایره ای شیشه بیرون زد که:"آقا جون کجا ؟ 
"به طرف صدا برگشت و گفت :"اینجا خط پیدا میشه؟ 
نگهبان نشست روی صندلی و استکان چای را از روی میز برداشت و 
"گفت:"والله خبر ندارم .با کی کار داری ؟ 
".گفت:"دنبال خط می گردم 
نگهبان یک قلپ از چای هورت  کشید و گفت:"نمی دونم والله.مدیر عامل 
توی جلسه ی هیات مدیره گفته 
،ما از هیچ جا خط نمی گیریم.دیگه خود دانی.اگه با کسی کار داری 
".اسمت رو بگو تو دفترم بنویسم برو بالا 
دور و برش را نگاه کرد .عکس مهتابی های سقف توی 
 کاشی های کف پیدا بود و مرد ها و 
زن ها تلق تلق از درها در می آمدند و در درهای دیگری فرو 
،می رفتند.تلفن نگهبانی زنگ زد 
نگهبان گوشی را برداشت :"الو ،الو ،بله ...الو، خط رو خط افتاده 
".الو ...
با شنیدن این حرف از جا پرید و  دو سه لی لی به شیشه ی نگهبانی 
.نزدیک شد.نگهبان گوشی را گذاشت 
"کجاست؟ این خط ها کجاست؟" 
"کدوم خط ها ؟" 
".همین هایی که رو هم افتاده ن " 
".ها، این ها؟ هیچی، اشکال تلفنخونه بود " 
".همان طور که نرم  لی لی می کرد گفت :"با تلفنخونه کار دارم 
".نگهبان دفتر را باز کرد و گفت :"خیلی خوب، اسمت رو بگو 
".آخر خط" 
نگهبان نوشت و خودکار را روی دفتر گذاشت و گفت:"راستی یه 
آقای مخطط هم داریم طبقه ی یازده .اگه  خواستی اون هم هست.حالا 
".کارت شناسایی بذار برو تو 
".آخر خط از لی لی افتاد و گفت:" ندارم 
نگهبان گفت:"ای بابا،عمو یه ساعت معطل کردی تازه می گی 
".کارت شناسایی ندارم ؟بدون کارت که قدغنه 
"آخر خط گفت:" خوب حالا چیکار کنیم؟ 
نگهبان گفت :"هیچی آقا جان، قدغنه .بدون کارت قدغنه.اگه کارت داری 
بذار برو تو، وگرنه بدون کارت قدغنه ،از بالا دستور دادن قدغنه، من که 
".با تو پدر کشتگی ندارم بابا جان ،گفته ان بدون کارت قدغنه 
".آخر خط گفت :"زود می آم 
،ای بابا،حالا هی می که زود می آم .من می گم از بالا گفته ان قدغنه" 
،این می گه زود می آم ،من می گم نره این می گه بدوش، نمی شه عزیزم 
مسئولیت داره.نامه زده ان بدون کارت شناسایی هیچ کی رو راه ندم .تا 
هفته ی پیش این طور نبود، ها ،هشت ده روز قبل نامه زدن که دیگه 
".بدون کارت قدغنه 
آخر خط دیگر لی لی نمی کرد، آیستاده بود و سالن و آدم ها را نگاه 
.می کرد 
پیرمرد با گوشه ی ورق های دفتر مراجعین بازی بازی می کرد و 
آخر خط را  نگاه می کرد که مثل نخ ایستاده بود و به زور تا پیشخوان 
.اتاقک نگهبانی می رسید.
گفت :"حالا ناراحت نباش 
،یه خط دیگه هم هست.ببین ،از در محوطه که رفتی بیرون ،دست راست 
".صد قدم جلوتر، ایستگاه هست .خط147 رد می شه .می  تونی بری اون جا 
.آخر خط راه افتاد 
"در باز شد ،اما قبل از آن که بیرون برود پرسید:"دست راست یعنی چی ؟ 
...نگهبان گفت:"دست راست دیگه...طرف راست ...یعنی 
".از یکی بپرس به ات بگه 
آخر خط  گرد شد و از پله ها پایین غلتید و زیر نور آبی تا دم در 
.قل خورد 


راننده اصلا ندیدش که بخواهد بلیط بگیرد یا نگیرد.به جز 
.یک پیرمرد روی صندلی جلو و دو تا دختر آن عقب ،مسافر دیگری نبود 
پشت پیرمرد نشست و از پنجره بیرون را تماشا کرد.پیرمرد 
یک دست روی عصا گذاشته و انگشت بند دیگرش را تا نزدیک بند دوم 
توی دماغش کرده بود .گوش هایش مثل دو ماهیتابه ی بزرگ 
دو طرف سرش آویزان بود.آن قدر بزرگ بود که اگر یکی بود 
.نمی توانست سرش را راست نگه دارد 
.راننده  روی فرمان ضرب گرفته بود و زمزمه می کرد 
:پیرمرد همان طور که انگشتش را در دماغ می چرخاند داد زد 
"آقای راننده نرسیدیم ؟" 
".راننده داد زد:"نه بابا جان.حالا بشین.به ات می گم 
پیرمرد بالاخره انگشتش را در آورد و از  جیب بغلش یک سیگار 
:کج و کوله بیرون کشید و داد زد 
".رد نشیم ها، پسر جون من پای راه رفتن ندارم 
بعد کبریت زد و زیر لب داد زد :"خیر از جوونی ات 
"!ببینی 
:دود سیگار که به راننده رسید سری چرخاند و بعد داد زد 
"!ای  بابا تو اتوبوس سیگار نکش.هی پدر جان" 
.پیرمرد خودش را به نشنیدن زد و راننده باز روی فرمان ضرب گرفت 
.سر ایستگاه پسری کیف به دست سوار شد و نشست کنار آخر خط 
"گفت:"تو کی هستی ؟ 
".آخر خط گفت:"آخر خط 
"پسر گفت :"آخر کدوم خط ؟ 
"آخر خط گفت :"آخر خط دیگه.مگه چند تا خط هست ؟ 
پسر گفت :"زیاد.خیلی زیاد."بعد چند لحظه ساکت ماند و 
".گفت:"تا دلت بخواد 
"آخر خط گفت:"این اتوبوس هم خطه ؟ 
".پسر  باز مکثی کرد و گفت:"آره 
"آخر خط گفت :"آخر داره ؟ 
".پسر گفت :"آره.وقتی رسید راننده به ات می گه 
پیرمرد ته سیگارش را انداخت کف اتوبوس.سرگرمی اش این بود 
که یا سیگار بکشد یا انگشت توی دماغش کند.به خاطر  همین قبل 
 از آن که ته سیگار به کف اتوبوس برسد انگشت پیرمرد 
.تا اعماق دماغ فرو رفته بود 
"آخر خط پرسید:"اگه این خط آخر داره ،پس من کی هستم ؟ 
".پسر گفت:"آره ،راست می گی.نمی دونم.شاید تو آخر یه خط دیگه ای 
آخر  خط به پشتی صندلی تکیه داد.پسر کیفش را برداشت و روی 
پاهایش خواباند و گفت:"یادت نیست از کجاها اومدی؟ اسم خیابونی 
.چیزی یادت نمونده ؟"آخر خط سر بالا انداخت 
.اتوبوس پشت چراغ قرمز ایستاد و بعد پیچید 
ته سیگار کف  اتوبوس دود می کرد.آخر خط گفت:"این 
".اصلا خط من نیست.خط من صاف بود ،این می پیچه 
پسر گفت:"یه فکری.بیا با من بریم مدرسه.امروز یه درسی داریم 
".به اسم هندسه 
گل از گل آخر خط شکفت.سیخ نشست و رو کرد  به پسر و 
.گفت:"ها، آره، هندسه.بلدم.خیلی خوبه 
"مثلث و دایره و زاویه.همه رو بلدم.خیلی خوبه.کی می رسیم ؟ 
".پسر گفت :"یه ایستگاه مونده 
"آخر خط گفت:"خیلی خوبه.اسمت چیه ؟ 
".پسر گفت :"قاسم 
آخر  خط از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و 
"گفت:"قاسم دست راست کجاست ؟ 
".قاسم در فکر فرو رفت و بعد گفت:"نمی دونم 
"آخر خط گفت:"تو مدرسه یاد می دهند ؟ 
".قاسم باز فکر کرد و گفت:"نه 
.پیرمرد انگشتش را از دماغش  بیرون آورد و سیگار آتش زد 
.باد دود سیگار را همه جا پخش کرد 
راننده به سرفه افتاد و داد زد :"ای بابا ،در اون اگزوز رو بذار 
".خفه شدیم.عجب غلطی کردیم این رو سوار کردیم ها 
.پیر مرد خود را به نشنیدن زد 

معلم به نرمی با  انگشت شست و سبابه به سبیل اش کشید و 
گفت :"از هر نقطه ی خارج خط فقط 
".و فقط یک خط به موازات آن رسم می شود 
آخر خط کنار قاسم وول می خورد.معلم روی تخته یک 
پاره خط بزرگ کشید و نقطه ای بالای آن گذاشت و پاره خط 
 دیگری با پاره خط اول موازی کرد و به بچه ها گفت 
شکل را بکشند.قاسم بلند شد 
"و پرسید:"آقا اجازه، عمود منصف خط چه جوری رسم میشه؟ 
معلم گفت :"خط عمود منصف نداره.چون از دو طرف تا بی نهایت 
.ادامه داره.نمی شه  نصفش کرد 
".میشه به اش عمود کرد ولی نمیشه نصفش کرد ،اون آخر نداره 
.آخر خط از وول خوردن افتاد 
".قاسم گفت :"ولی آقا این دو تا خطی که شما کشیدید آخر داره 
.معلم گفت:"نه، این ها در واقع خط نیستند، پاره خط اند 
.ما که  نمی تونیم دو تا خط تا بی نهایت روی تخته بکشیم 
".در عوض پاره خط می کشیم و فرض می گیریم خط باشه 
".قاسم گفت:"ولی آقا من خودم آخر خط رو دیده ام 
:معلم همان طور که تخته را پاک می کرد گفت 
.بشین آقا ،گفتم که خط سر  و ته نداره.اون پاره خطه" 
".نماینده ی کلاس کیه ؟برو آقا جون از دفتر گچ بیار 
یکی از بچه ها دهانش را تا ته باز کرد و خمیازه ی مفصلی کشید و 
 بعد محکم زد پس گردن بغل دستی اش.پسر پس گردنی خور 
خودکارش را برداشت و از زیر میز  فرو کرد توی تن قاسم و 
آرام در گوشش پچ پچ کرد.پسر عینکی ساندویچ اش را از 
کیف در آورد و گذاشت توی جا میز 
:و ساعتش را نگاه کرد.نماینده ی کلاس آمد تو 
".آقا اجازه، گچ نبود" 
"معلم پشت میز نشست و گفت:"خوب بچه ها  سوالی ندارید ؟ 
".قاسم گفت :"آقا اجازه ،این می گه من آخر خط ام 
"معلم گفت :"کی ؟ 
آخر خط بلند شد و لی لی کنان رفت پای تخته.معلم دستی به سبیلش کشید و 
"گفت :"تو آخر خطی؟ 
".آخر خط گفت:"آره 
".معلم گفت :"گفتم که خط اول و آخر نداره.تو فوقش پاره خطی 
:آخر خط پرید و چسبید روی تخته و خودش را گرد کرد و گفت 
این دایره است ،محیط، قطر ضرب در عدد پی، مساحت ،مجذور" 
".شعاع ضربدر عدد پی 
بعد مثلث شد و گفت:"مثلث  قایم الزاویه، مساحت، قاعده در ارتفاع 
تقسیم  بر دو.متوازی الاضلاع، قاعده در ارتفاع.ذوزنقه ،مجموع دو قاعده 
 در ارتفاع ،تقسیم بر دو.زاویه ی حاده ،قائمه، منفرجه;راه حل ترسیمی 
برای تقسیم زاویه به سه قسمت پیدا نشده;سه پنج تا  پونزده 
تا ،چهار نه تا سی وشش تا ،یازده یازده تا صد و بیست و یکی 
،بیست و پنج بیست و پنج تا ششصد و بیبست و پنج تا; 
مشتق سینوس دو ایکس، سینوس ایکس در کسینوس ایکس;حد یک 
تقسیم بر ایکس وقتی ایکس ااز سمت مقادیر بیشتر به صفر  میل کند 
،مثبت بی نهایت، وقتی ایکس ااز سمت مقادیر کمتر به صفر میل کند 
;منفی بی نهایت;منفی در مثبت ،منفی منفی در  منفی، مثبت 
مثبت در منفی، منفی;مثبت در مثبت ،مثبت;انتگرال سینوس ایکس 
".از صفر تا دو پی ،صفر 
یکی  از بچه ها دهانش را تا ته باز کرد و خمیازه ی جانانه ای کشید و 
 محکم زد پس گردن بغل دستی اش .پسر پس گردنی خور خودکار را 
.برداشت و از زیر میز فرو کرد توی تن قاسم 
بغل دستی  پسر عینکی ساندویچ را از جا میز کش رفت و 
.رد کرد  عقب.زنگ خورد .بچه ها هوار کشیدند و هجوم بردند بیرون 
معلم دست چپش را در جیب شلوارش فرو کرد و 
تخته را پاک کرد و رفت.پسر عینکی در کلاس خالی، جا میز را گشت 
 و بعد سوت زنان رفت .و در کلاس را پشت سرش بست.صدای  سوت 
.پسر عینکی در هیاهوی بجه های راهرو گم شد 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی