روغن توی ماهی تابه جلز و ولز می كرد كه چشم های آقا جان را انداختم تویش و با كفگیر چوبی .این ور آن ورشان كردم كه
خوب سرخ شوند .سرخ و برشته.اول فكر كرده بودم آب پزشان كنم .اما بعد حیفم آمد.چون می دانستم همه چیز سرخ شده اش
خوش مزه تر است.هم می زدم.چشم ها مثل تخم مرغی كه خال سیاه درشتی رویشان افتاده باشد لحظه به لحظه داغ تر می
شدند...و پوست نازك دورشان چروك و چین می افتاد و تاول هایشان می تركید و روغن را روی صورتم پرت می كرد.رگ های
نازك قرمز رنگی كه دور این كره ها پیچ خورده بودند دیگر آن رگ های نازك قبلی نبودند. از تخم چشم ها جدا شده بودند و توی
روغن ماهی تابه شناوربودند. مثل رشته های سوپ. با خودم فكر كردم كاش استخاره كرده بودم كه تكلیفم را با این دو تخم چشم
آش و لاش شده می فهمیدم.اما دیگر دیر شده بود. باید می گذاشتم شان لای نون و سس می ریختم رویشان و بعد می دادم كه خود
آقا جان بخورد.فلفل نریخته بودم..از كنار گاز . فلفل دان را برداشتم و توی ماهی تابه سرازیر كردم. انگار كه تگرگ سیاه از دستم
می بارید.تخم چشم ها پر شدند از خال های سیاه دانه.انگار آبله گرفته باشند...با جوش های سیاه رنگ.همه اش هم تقصیر
محرم نبود.گرچه مثل سایه دنبالم می آمد هر جا را نگاه می كردم نگاه می كرد.از هر چیز می خوردم می خورد و گه گاهی هم
دفتر چه یاد داشت سیاه رنگش را در می آورد و می نوشت.كتاب اگر می خریدم صفخه صفخه اش را ورق می زد و خط به خطش
را چك می كرد نگاهش تا پشت در دستشویی دنبالم بود.برای همین هر وقت با من بود دچار دل درد می شدم چون خودم را نگه می
داشتم.دلم می خواست دل و روده ام منفجر شود و بریزد روی سر و صورت محرم .آقا جان محرم چهل ساله را به چشم دیگری
نگاه می كرد. محرمی كه كوسه بود و چشم های آبی كم رنگی داشت و رنگ صورتش مثل گچ بود سفید.چشم هایی بی مژه داشت
كه پلك های سنگین عجیبش رویشان افتاده بود.موقع راه رفتن گردنش جلو تر از خودش بود.مثل شتر و هر وقت چیزی قورت می
.داد انگار یك گلابی در گلویش بالا و پایین می رفت
پوست نازك چروك رویه چشم ها . مثل بال حشره شده بود.انگار كه ته دیگ بسته باشد. سفت طلایی می شد. مثل بال سوسك و
.بعضی جاهایش پاره پاره شده بودند و ول ...توی روغن شناور بودند
باید عجله می كردم كه زود سرخ شان كنم تا بروم به كار و زندگی ام برسم و به برنامه ام...برنامه مهم ام.ذهنم خسته بود و دائم دل
نگران نامه بودم. نامه ای كه می توانست مسیر زندگی ام را عوض كند. نامه ای كه كلید خوشبختی آینده ام بود و این چند روز از
دست اش راحتی و آرامش نداشتم چون باید پنهان اش می كردم كه مبادا بیافتد دست كسی.مثل یك شی عتیقه برایم با ارزش بود و بارها
خواندم اش تا متوجه شوم كه اشتباهی در جمله پردازی و انتقال مفهوم نداشته باشد.صد بار جایش را عوض كردم. زیر بلیزام پنهان اش
كردم اما بعد دیدم موقع راه رفتن و نشستن و بلند شدن صدای خش خش اش شنیده می شود...بعد زیر بالش ام گذاشتم اش ولی بعد
... فكر كردم شاید بخواهند رو بالشی ام را عوض كنند و همه چیز با دیدن اش خراب شود و
بالاخره جای امنی تا موعد مقرر برایش پیدا كردم. جیب داخل پالتوی كهنه ام جای مناسبی بود. فكر كردم به عقل جن هم نمی
رسد چیزی را آن تو پنهان كنند. خیال ام كه از بابت امن بودن جای نامه راحت شد..نفس عمیقی كشیدم و آمدم سراغ كارهای
"آشپزخانه.بوی بدی در آشپزخانه پیچیده بود.فلفل دان را گذاشتم سر جایش كه عروس آقا گفت:" آهای..چی كار داری می كنی ؟
"!!!...صدیقه...پیازا جزغاله شدن"
هل ام داد كنار و ماهی تابه را از روی گاز برداشت و دكمه هواكش را فشار داد.از صدای ناگهانی عروس آقا ترسیدم.دهانم خشك
شد . قلبم تند زد و زیر پلك ام شروع كرد به لرزیدن. می شنیدم...زیر لب شروع كرده بود به پس پس كردن و فحش كاری.معمولا
وقتی دعا هم می خواند زیر لب پس پس می كرد.گاهی هم با خودش كه حرف می زد همین صدا را از بین لبان نازك اش بیرون می
.داد.منتها لحن اش بنا به موقعیت های مختلف تغییر می كرد
نگاه اش كه كردم بار اولی بود كه دیدم.چه قدر شبیه اش هستم.با وجود این كه مقنعه ی سفید نمازاش سرش بود و چانه اش زیر آن...اما
جلو بودن فك اش به ذوق می زد.فك من هم جلو بود.پیشانی بلند اش در آشپزخانه گرم آفتا بگیرمان...مثل یك تكه آینه ی متحرك بود كه
وقتی دقت كردم دیدم مثل پیشانی من است.ته دلم لرزید...عرق سردی روی بدنم نشست. هیچ وقت دوست نداشتم شبیه او باشم. حتی
اگر ونوس هم بود نمی خواستم مثل او باشم. نه این كه آدم بدی باشد نه نه...از این كه دوست داشت همیشه مظلوم باشد تا به بهشت
برود بدم می آمد. از این كه هیچ وقت نمی توانست حق اش را بگیرد. دوست داشت یك بی چاره ی تو سری خور زبان بسته باشد. دم نمی
زد. به دروغ می خندید. شكایت نمی كرد و به همه چیز رضا بود.خوب یادم هست خیلی كوچك بودم. شب بود. شاید پنج سالی
داشتم.شنیدم كه صدای گریه و ناله اش می آید. از تخت ام بلند شدم و یواش سرم را از اتاق بیرون آوردم..فكر كرده بودم خوابیده اما
دیدم نه..روی سجاده اش نشسته و گریه می كند..مقنعه به سر نداشت..چادرش هم روی شانه اش افتاده بود..همچین با خدا حرف می
زد كه من فكر كردم خدا پشت سكوی خانه مان نشسته و صدای اش را می شنود. همان لحظه آقا جان آمد.عرق گیر و پیژامه به تن
داشت. مثل همیشه.موهای سیاه پر بدنش همیشه توجه ام را جلب می كرد.دست اش را جلو آورد و گفت:" چه قدر نق می زنی..دماغ می
.كشی ..د بیا دیگه". چراغ های خانه خاموش بودند و فقط آباژور كنار عروس آقا روشن بود.سایه هاشان روی دیوار افتاده بود
دست آقا جان مدام كش می آمد. نمی دانستم نصف شبی آقا جان چه می گوید. كجا می خواست او را ببرد-آن موقع نفهمیدم اما حالا
می دانم.بعد دیدم آقا جان همین طور كه چشم های سیاه اش داشت از كاسه بیرون می زد و دست اش را بالا و پایین می برد. ایستاد
پوزخندی زد و دستش را توی جیب پیژامه اش كرد و نخ و سوزنی بیرون آورد. نشست روی سجاده. روبه روی عروس آقا و
شروع كرد به دوختن لب های او. عروس آقا تكان تكان می خورد و می خواست خودش را خلا ص كند.از چشم هایش اشك
می ریخت. با دست محكم به روی پای اش می زد وموهای اش را چنگ می انداخت.زیر ناخن هایش پر از مو شد.آقا جان گفت:"باید
سرت هوو بیارم یاد بگیری."آن قد رترسیده بودم كه نگو...به هیچ كس نگفتم.از ترس این كه مبادا گمان كنند دیوانه شده ام و یا
داستان سرایی می كنم...عروس آقا هیچ وقت این داستان را براین تعریف نكرد...نه فقط برای من.به هیچ كس نگفت.فقط زورش
.به من بدبخت می رسید
بازویم را محكم گرفت و به عقب كشاندم گفت:"چی می خواهی از جون كاشی ها زل زدی...بیا برو كنار.دست و پا چلفتی."رفتم
كنج آشپزخانه...صدای هواكش بلند بودو سرم را درد می آورد.صدای آن تلفن كذایی هم از یك طرف اعصاب ام را به هم می زد
..خانه پر از صدا بود صدای جلز و ولز روغن توی ماهی تابه...صدای پس پس دهن عروس آقا...صدای هواكش و صدای زنگ
تلفن اتاق آقا جان.مدام زنگ می زد.صبح ها كه می رفت حجره در اتاق مخصوص اش را قفل می كرد و كلیدش را به گردن اش آویزان
می كرد و شب ها كه از مسجد می آمد خودش در را باز می كرد.كارش این بود كه قرآن و تسبیح به دست.بنشیند كنار تلفن و مدام
خوب " یا "بد"بگیرد...اوایل كارش فقط همین بود زیاد كلافه مان نكرده بود اما بعد مسئله ی طهارت و غسل هم برای اش مهم"
شدند.دائم شك می كرد.حافظه اش به هم ریخته بود دائم من و صدر الدین را می نشاند كنارش.نماز قضا می خواند و ما باید
ركعت های اش را می شمردیم.صبح ها با لگد بیدارمان می كرد كه نماز بخوانیم.آن موقع صدرالدین هم به سن تكلیف نرسیده بود چه
برسد به من.اگر خواب می ماندیم و بلند نمی شدیم دل اش می سوخت ولطف می كرد لگد نمی زد...یك لیوان آب سرد می ریخت
روی سر و هیكل مان...اما كاش فقط همین بود فكر و ذكرش شده بود پاكی و نجستی...دائم خودش را می شست.دائم از عروس آقا
می خواست ما را ببرد حمام.حتی روزی چهار بار.به بوی كرم صورت كرم ضد چین و چروك او هم حساسیت داشت.می گفت
...این ها عصاره جنین است و حرام است و
كوچه كه می رفتیم به همه مردم چشم غره می رفت و دائم به حجاب مان تاكید می كرد. اگر كسی نگاه اش طرف ما می افتاد خدا باید
به او رحم می كرد وسط خیابان می گرفت مردم را می زد. بعد برای این كه دچار این مراسم نشویم برای سر كوچه رفتن هم استخاره
:می كرد...برای حمام رفتن و تلوزیون دیدن هم همین طور.تسمه هواكش گیر كرد لای پره ها و صدایش قطع شد.عروس آقا گفت
".چیه باز..چشمات قرمز..بگو ما هم بدونیم"
".می دانست عمدا می پرسید.من هم گفتم:"هیچی نشده
دستكش های زردش را در آورد و گفت:"نذر كردم الان داشتم برات نماز حاجت می خوندم.بهش می خواهم بگم دوباره استخاره
".كنه ان شالله این دفعه خوب می آد
".گفتم:"ان شا الله
اما دروغكی گفتم.فایده ای نداشت.آقا جان كار خودش را كرده بود.هیچ وقت دو بار استخاره نمی كرد.تنها یك چاره داشتم باید
نقشه ام را عملی می كردم و نامه را هر طور شده از این خانه بیرون می بردم.چاره ای نبود. با این كار های آقا جان نه دوستی
برایم مانده بود نه رفیقی كه كار را به آن ها بسپرم.من كه اجازه نداشتم به خانه آن ها بروم.بچه های كلاس هم كه هیچ كدام شناس
نبودند و نمی شد بیایند به خانه مان.كار كار خودم بود دیگر كارد به استخوان ام رسیده بود.دلم را زدم به دریا و كاسه چهل
.كلید را بهانه كردم
"می خواهم برم مغازه حاج حسین آقا یه كاسه چهل كلید بگیرم...تو رو خدا نگو نه حالم به قرآن خوب نیست"-
"بذار برم دعا رو زود ازش بگیرم بیام باشه؟"-
همین طور اشك می ریخت ابروی اش را بالا داد و دماغ اش را كشید.آخرین تكه پیاز را ریز ریز كرد و گفت:"اول زنگ بزن به آقا
"جون ات بگو...من نمی دونم
از آقا جان می ترسیدم.صدای اش از پشت تلفن لرزه به جانم می انداخت...اصلن بچگی ها فكر می كردم او خودش نگهبان جهنم
است. یك بار كه سر غلط رو خوانی قرآن...صدرالدین را به باد كتك گرفته بود خیلی ترسیده بودم.من بیش تر از صدرالدین گریه
".كردم.یادم هست عروس آقا كه گوشه ای ایستاده بود و لب هایش را گاز گرفته بود همت كرد و گفت:"نزن ...مرد ...كشتی بچه رو
این ها همه به خاطر این بود كه صدر الدین زبانش خوب نمی چرخید"الحمدالله" را "احمدوراله" می خواند و
حافظه اش خوب نبود تا همه سوره ها را حفظ كند.آن روز همان طور كه با دست پر از موی اش صدرالدین را می زد...گفت:"می
"دونی جهنم یعنی چی؟ می دونی؟...بلد نیستی درست رو خونی كنی ذلیل مرده...آبروم رو بردی
رگ های سر طاس اش برجسته شده بود و من فكر می كردم هر لحظه ممكن است رگ ها پاره شود و سرش بتركد.فردای آن روز
"پرسیدم:"آقا جون جهنم یعنی چی؟
چیزهایی كه گفت هنوز یادم هست.چشم های وغ زده.دیگ های جوشان.موهای آویزان شده...زن های چهار میخ شده...سر های
بریده..شلاق ...پوست های كنده شده..دیگ های پر از خون...بوی عفونت...سگ و مار و لاشخور با دندان های تیز.انگشت های
كنده شده...شعله های آتش.از آن شب به بعد شب ها بد خواب شدم و از همه چیز می ترسیدم.برای همین صبح ها زود تر از همه
بلند می شدم به نماز و به زور هم كه شده سوره هایی كه آقا جان می گفت حفظ می كردم .اصلا صدای اش را كه می شندیم تنم می
.لرزید و موهای بدنم سیخ می شد
با این وجود باید به همه شان كلك می زدم و نقشه ام را اجرا می كردم. چاره چه بود؟مجبور بودم به خاطر خودم به خاطر آینده ام
به آقا جان زنگ بزنم و برای بیرون رفتن از او اجازه بگیرم. معمولن اجازه می داد چون چشم های اش را می فرستاد دنبالم.او یك
جفت چشم یدك داشت برای همچین مواقعی ...لب از لب باز نمی كرد و فقط چشم های اش را به كار می انداخت و فیلم می
.گرفت...حتی اگر با عروس آقا جایی می رفتیم جفت مان را كنترل می كرد
ابرو های كوتاه كم پشتی داشت و یك خال گوشتی قهوه ای رنگ بالای ابروی راستش بود كه اگر خوب نگاه می كردی موهای تیز
ریز ریزی را می دیدی كه از آن بیرون زده اند و بیشتر شبیه جانوری بود روی صورت اش تا خال.....قولومبه و گوشتی بود از
عدس هم بزرگ تر.كفش نمی پوشید همیشه دمپایی به پا داشت و بلیز سفیدش كه او را ترسناك تر می كرد را روی شلوارش می
انداخت.به خاطر من نماز های اش را سر وقت نمی خواند.تسبیح سبزش همیشه میان انگشتان اش بود و با دانه های اش بازی بازی می
كرد و هر وقت كه لازم بود دفتر یادداشت كذایی اش را از جیب پشت شلوارش در می آورد و می نوشت.لب از لب باز نمی
...كردفقط چشم ها
اوایل بیش تر از او می ترسیدم.اما حالا احساس دیگری دارم...هر وقت می بینم اش اشتهایم كور می شود...دهانم خشك می شود و
دست هایم شروع می كنند به لرزیدن...هول می شوم..حضورش مثل چشم های خداست..مثل او همه چیز را می بیند و این عصبی
ام می كند...به طوری كه یك بار تصمیم گرفتم با كاتری كه در كیفم بود بیافتم به جان كله طاس اش و یك ستاره بكشم و پوستش را جدا
.كنم و برای آقا جان بفرستم
حالا باید منتظر می شدم كه نعش اش را بیاورد...بشود سایه ام.اما من پیش را به دلم زده بودم...فرصت زیادی نداشتم باید همه را
گول می زدم.والا تا آخر عمر از خودم بدم می آمد...تنها چاره "لطف اله "بود.تنها كسی كه می توانست نجاتم بدهد...نه دوست اش
داشتم نه عاشق اش بودم.نه هیچ میلی به او داشتم اما تنها چیزی كه باعث شد او را فرشته نجاتم بدانم این بود كه او تنها كسی بود كه
در قوم و خویش های ما دانشگاه می رفت.صدر الدین بیچاره وقتی كنكور قبول شد آقا جان گفت كه اگر دانشگاه بروی و دكتر
شوی كی باید حجره رو نیگه داره؟ می گفت اگر سرش را زمین بگذارد تكلیف حجره و نخود لوبیا ها و حبوباتش چه می شود؟-و
آن قدر از عاق والدین و آه و نفرین حرف زد و گفت كه صدرالدین فكر دانشگاه را از سر بیرون انداخت ولی لطف الله بر خلاف
صدر الدین وارد دانشگاه شد.نه این كه عصیان كرده باشد یا بخواهد پیشتازی كند و یا خودی نشان دهد نه.چون زبان ژاپنی قبول
.شده بودو عمو جان با ژاپنی ها داشت وارد معامله می شد و می خواست مترجم و همه كاره اش لطف الله شود
عمو جان عاشق آقا جان بود و آقا جان عاشق لطف الله و از همان بچه گی كه نافم را بریدند می گویند كه خطبه عقد ما را هم
خوانده اند. یعنی وقتی من در شكم مادرم آب بازی می كردم شده بودم زن لطف الله.كاش در همان شكم مادرم خودم را با ناف او
دار می زدم. با این وجود او تنها امیدم بود .یعنی می توانست كمكم كند. عصر ها می رفت مغازه عمو جان و این تله من
بود.محرم آمد.نامه را در كیف دستی ام گذاشتم و صد بار نگاهش كردم كه همان است یا نه. كاغذش در پاكت است یا نه؟چادرم را
سركردم و كیف را محكم به خود چسباندم و راه افتادم.محرم هم شد سایه ام...فكر می كرد می خواهم بروم ظرف چهل كلید بگیرم.اما من
.مسیر دیگری را انتخاب كرده بودم.زیر زیركی كه نگاهش می كردم می دیدم كه حیرت كرده..شروع كرده بود به نوشتن
می نوشت.مسیر ها را،شماره ماشین ها را،رنگ چادرم را-جنسش را.تعجب كرده بود اما سئوال هم نمی كرد..آقا جان این طور بارش
آورده بود.نزدیك مغازه عمو جان بودیم..خدا خدا می كردم اشكالی پیش نیاید.اگر لطف الله از آقا جان خواهش می كرد او اجازه
می داد من دانشگاه بروم چون دیگر در قانون خدا كه نمی شد دست برد.عقد ما را در هفت آسمان بسته بودند.به دروغ در نامه ام
به لطف الله اظهار عشق كرده بودم و اقرار كردم كه دوست دارم دانشگاه بروم. و در كنكور قبول شده ام.نوشته بودم اگر می خواهد
.زود تر با من ازدواج كند و می خواهد ثابت كند به من علاقه دارد باید آقا جان را مجاب كند كه اجازه دهد من دانشگاه بروم
همیشه وقتی پنجاه تومنی ها را می دیدم..آرزو می كردم كه كاش روزی پای من هم دانشگاه برسد.كاش من هم بتوانم بدون این كه
.كسی مراقب ام باشد كتاب بخرم.با دوستم بستنی بخورم و حرف های دخترانه بزنم
آرزو می كردم از دانشگاه كه فارغ التحصیل می شوم.كار كنم برای خودم خانمی شوم.برای خودم لباس و مانتو بخرم بدون این كه
آقا جان استخاره كند.بدون این كه به چیز دیگری فكر كنم.از همه بیش تر دوست داشتم می فهمیدم عاشق شدن چه مزه ای دارد.هیچ
وقت شعرهای عاشقانه را نمی فهمیدم.دوست داشتم برای خودم یك ماهواره می خریدم و یك كمانچه.عاشق ساز بودم.آقا جان می
گفت حرام است.آرزو داشتم یك بار تئاتر بروم.آخر آقا جان دور این جور چیزها را قلم كشیده بود و محیط اش را دوست
نداشت...اما من دوست داشتم می فهمیدم چه جوری فیلم می سازند.تئاتر بازی می كنند.اگر دانشگاه می رفتم.می توانستم
.به همه آرزو هایم برسم
مهندسی برق قبول شده بودم.فقط مدیر مدرسه مان می دانست و فقط او به من تبریك گفت.آقا جان كه فهمید مریض شد.دوست
داشت شوهرم دهد و نمی دانست كه من اصلا دنبال ادامه تحصیلم.می گفت چه دلیلی دارد آخرش هم باید خانه بنشینم.می گفت این
جوری اعتبارش را از دست می دهد و پیش همه اهل بازار سكه یك پول می شود كه گذاشته من با یك مشت آدم غریبه هم كلاس
.شوم...بعد هم استخاره كرد راست یا دروغ نمی دانم . بد آمد
وارد مغازه شدیم.خودم را جمع و جور كردم و آهسته سلام دادم.محرم هم سلام كرد.لطف الله مات نگاهم كرد.با تعجب پرسید:"چه
"عجب صدیقه خانم؟
"به دروغ گفتم :" رد می شدیم از این ور ها
".محرم دست برد به دفترچه اش و چیزی نوشت.لطف الله گفت:"مگه راه گم كنید دختر عمو
".از پشت پیشخوان بیرون آمد و گفت:" بزارید برم براتون چایی بریزم
"حالا وقتش بود.بلند شدم محرم هم بلند شد.گفتم:" آقا لطف الله كجا دستام رو بشورم؟
"گفت:پایین صدیقه خانم.چراغ اش هم روشنه
محرم نشست و یادداشت كرد.سریع رفتم پایین نامه را در آوردم و چسباندم به آینه دستشویی.یك لحظه دلم ریخت.مبادا محرم بعد من
بیاید و نامه را ببیند!سریع پله ها را دویدم بالا و از مغازه خارج شدم.محرم به دو دنبالم آمد.پشت سرم صدای لطف الله را شنیدم .داد
.می زد:"كجا؟..واسه چی رفتین؟چی شد آقا محرم؟". كاش دستشویی می رفت و نامه را بر می داشت
یك هفته گذشت كه آقا جان و عمو جان.من و لطف الله را با سلام و صلوات و گل و شیرنی بردند محضر...دل توی دلم نبود...همه
نشسته بودند...عروس آقا...صدر الدین و زن و بچه اش...عمو جان..آقا جان..همه می خندیدند و شاد بودند.صدای گریه بچه
تمركزم را به هم می ریخت.باید كار را یكسره می كردم.عاقد آمد همه صلوات فرستادند.زن عمو به زیر چادرش مدام نگاه می
كرد و حواس اش به من بود لطف الله می خندید.تنم خیس عرق بود.سینه ام تكان می خورد و بالا و پایین می رفت از بس كه قلبم
.محكم می زد.دهانم تلخ شده بود
همه سكوت كردند. عاقد به ریش اش دست كشید و پیشانی اش را خاراند.به من نیم نگاهی كرد و گفت:"بسم الله الرحمن
الرحیم"....وقت اش بود...زن عمو همان لحظه سریع بلند شدو سكه طلایی را كه مثلا زیر لفظی بود كوبید كف دستم.نمی شد معطل
كرد.بلند شدم و پا به فرار گذاشتم..پله های محضر را سریع دویدم پایین و چادرم را در پیاده رو در آوردم انداختم گوشه ای و بعد
خودم را تپاندم توی یكی از پس كوچه های همان اطراف.دندان هایم به هم می خورد.دست هایم یخ زده بودند.تشنه بودم یك لحظه
سرم گیج رفت.همه جا را سیاه دیدم .همه چیز سیاه شد و چرخید.در همین حال كسی محكم مچ دستم را گرفت طوری كه كم مانده
بود استخوانم بشكند.خودش بود.محرم بود.از همه چیز های دور و برم سیاه تر بود مثل یك سایه بزرگ روی یك دیوار پر از
.نقاشی.همیشه بود. بالاخره خودش را رسانید
* * *
به كسی چیزی نگفتم.سه روز بعد از عقدمان.وقتی تنهایی رفتم مغازه عمو جان.به بهانه دستشویی رفتم پایین.خودم نامه را از
.روی آینه كندم. بعد پاره اش كردم و ریختم توی چاه دستشویی و سیفون را کشیدم
|