دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  سامان جواهریان  
داستان نویس    
    

" شب های تجریش "   
 سامان جواهریان     


دارم با ماشین می‌آیم سمت میدان قدس.از میدان تجریش. طبق معمول ترافیک است. جلو سینما آستارا خیلی شلوغ    
است. سانس سینما تازه تمام شده مثل این که. ماشین 40سانت40سانت جلو می‌رود. پیاده‌رو پر از آدم است.آدم‌هایی    
که توی هم می‌لولند. می‌دانی؟ من یک جورهایی دوست دارم. عادت کرده‌ام به این تکاپو. خوش ام می‌آید از نور و    
شلوغی که همیشه این جا را پر کرده. آدم به همه چیز عادت می‌کند. من هم دوست دارم. صدای آکاردئون را. این    
. دادها را. مانتو و کفش و ماهی و یخ‌در‌بهشت. من یک جورهایی انگار خو کرده‌ام به این شب‌های روشن و شلوغ تجریش    
بالاخره می‌رسم میدان قدس. ولی تا می‌خواهم بروم چراغ قرمز می‌شود. شیشه را داده‌ام پایین. وقتی شیشه بالاست    
یک جوری دنیای توی ماشین جدا شده انگار از آن دنیای بیرون. مخصوصن وقتی ماشین تند می‌رود. ولی شیشه    
را که پایین می‌دهی، به طرز غریبی چیزهای بیرون ماشین با داخل مرتبط می‌شوند. مخصوصا وقتی ماشین    
ایستاده یا آرام حرکت می‌کند. بعضی وقت‌ها توی ترافیک آدم تعجب می‌کند از حضور کسی که توی ماشین بغلی    
. نشسته و نیم‌متر هم با او فاصله ندارد    
شیشه را مخصوصن پایین می‌دهم تا چیزی از آن هیاهو توی ماشین بریزد. یکی دارد شیشه‌ی ماشین چپی را با    
لنگ تمیز می‌کند. راننده موبایل را گرفته است دست چپ اش. تا مرد لنگی را می‌بیند می‌گوید: "آقا نمی‌خوام    
نکن... نه با تو نیستم. یه لحظه صبر کن. آقا... خیلی خب بیا..."  دست راستش را می‌کند توی جیب پیراهنش. مرد    
لنگی می‌آید کنار پنجره. راننده که می‌خواهد دستش را از جیب در‌آورد. مرد دستش را دراز می‌کند تا پول را    
.بگیرد. راننده ناگهان هول می‌شود. موبایل از دست اش می‌افتد و با دست چپ اش دکمه را می‌زند و شیشه را بالامی‌دهد    
 مرد لنگی مات و مبهوت مانده است. راننده به جای نامعلومی فرمان خیره شده است. مرد لنگی دهان و دست    
"...هایش را می‌چسباند به شیشه و چیزی می‌گوید که من درست نمی‌شنوم."من...فقط پول... خطرناک    
مرد می‌آید کنار خیابان و عکس اش می‌افتد توی آینه‌ی سمت راست. نگاه اش می‌کنم. تکیه می‌دهد به تیر. چراغ    
سبز می‌شود. گاز می‌دهم و دور می‌شوم. تصویر مرد کوچک و کوچک تر می‌شود و کم‌کم توی ازدحام خیابان گم    
."می‌شود. روی آینه نوشته: "اجسام از آنچه در آینه به نظر می‌رسد به شما نزدیکترند    

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی