دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  روزبه امین  
داستان نویس     
   
     

By : Picaso
" : واریاسیون اشکال خود را تایید نمی کند * " 

 صبح برفی است، قایق کوچک بنفش رنگ ته نعلبکی آب می خورد. زن ها چه سفید هستند. نور 
آمده داخل، دستگیره ی در چرخید. در چرخید با تصاویر ارتفاعِ کم و بسیار ثابت، نور سفید پخش 
.می شود 
:نعلبکی شرقی ، چند دقیقه بعد که گذشت 
مردی ، معمولن مشکل وجود این «شخص» برای منطقی جلوه دادن وجود دارد ، از این کوچه رفت . همیشه از 
ویلن اش صداهای خاصی در می آورد. آیا آن تن را می فروخته است ؟ بنابراین اهداف خاصی را دنبال می 
کرده . چند ساله و چگونه ای است... از ساعت دو شب (شاید هم صبح) خیابان های خلوت، تاریکی سیاه می 
شود همه جا راه خواهد رفت . دیگر هیچ و هیچ نمی سابند و اشکال موجود اطراف سر جای خواهد بود و در بین 
بوی نان زوایای این چهار دیوار را منگ می کند و از آن جا که یکی از دیوارها سعی می کند دو دیوار باشد 
،منظور از زوایا حجم اتاق، ولای انگشت پاها هم بوی نان بیاید بالا، هر چند دیوار یعنی یک اتاق تا امن باشد 
.دیگر نباشد و در چیزی را از خود عبور نمی دهد 
.مشکل عادی نیست. از چه نوعی باید گفت: استفاده از یک زبان لخم ، یک شکل کاملن حسی و یا یک ضد زبان 
در خود این متن وضعیت ادامه ی وجودی شدیدن تابع استفاده از حرف «یا» است . یک ذهن فلج و عقب افتاده 
از گفتن نهایت ها دچار استرس و یا صرع می شود. باید به دنبال فهم استعاره باشد، نه، شباهت ها را کنار هم 
جور می کند. بسیاری از وسایل نزدیک را حذف کنیم ، هنوز رنگ سبز به وضع آزار دهنده ای خون بالا می 
آورد و به شکل مردانه ای موجود است. متون روایی مثل آثار سوفوکل، ایوب در تورات  و یا حتی این گیل 
.گمش (و به جرات کمتری جا معه ی آن داستان ها) پر از سلول های بسته است 
آن روایت ، در تعریف : حرفی که گفته اند : توضیح دهنده است ، به دور یک زن یا یک جنس مونثی می گردد 
ولی این گشتن به طول محور مردانه ای انجام می شود. یعنی در این جا هم : این همانی که، از کوچه رفت همه 
.چیز را پیش برده به پایان می برد 
 حال ای زنان تراخیس ، به هرکجا که بخواهید می توانید رفت . شما امروز شاهد بسی عجایب و شگفتی ها » 
،بودید: پنجه ی قهار مرگ را به عینه دیدید ، بلایا و مصایبی تازه و رنج ها و بدبختی های بیشمار مشاهده کردید 
«همه ی این ها که امروز دیدید کار خدا بود 
 (خارج می شوند)         
امروز، شرجیِ روز مرداد هزار و سیصد و سی و دو است که هنوز هم شروع نمی شود. آسمان را قاچ کرده 
اند، از پله ها که آمدم پایین به کوچه رسیدم. ویولن سلو می زند، چسبناک،  یقه ی کیپ  به شک می افتی و همان 
.حکایت حنجره و چسب موکت. بنابراین یکی از پنجره های خانه های مرداد سی و دو هزار و سیصد باز بود 
.حرف هایی می زنند که روز برفی است، و بنفش رگ هایش را می ترکاند 
عرق در ملافه وقتی که من از آن جا رد شدم، اعضای سریع، خودشان را به هم تعارف می کنند به عمق انحناء 
.جایی که لایه از سطح ، ملافه ای از روی تکان خوردن، همه همدیگر را می چینند، برگشته و دوباره پر می شوند 
.ظهر بود 
یک تکه از این نان با مفهوم کم کم کدرتر، فرق شان گذشته ای است در یک جای مطلق. وقتی در بسته باشد، با 
این مفهوم با این که لب هایت را نارنجی کرده ای، چقدر نارنجی، از دور خوشت می آید. یعنی هیچ، همیشه 
لب هایت را وقتی می آیم مثل آینه در «ها- ها» می چرخاندی با فضای عرضی در را باز کردن، بوی چه نانی در 
اتاق با «او» که کت قهوه ای پر از توپ های ریز زرد می پوشد با وزنی انکارناپذیر از الگویی تغزلی - چهار 
:پایه ای به گندم ها،نشسته است ارکستر مجلسی، نواختن کنسرتوی زمستان ویوالدی صدای عضلات ساعد مرد 
جنسیت ماهی در آب پوک بود- توی اتاق رو به رو یک دله ی متراکم یخ روی تخت می بست- در حین عبور پل 
ها کارکرد چشم ها کاملن افقی است: پس همان ارتفاع کوتاه و زاویه ی ثابت، نعلبکی گرم تر می شود پر از 
بخار مه کوهستان پشت سر تراکم بالایی از ساقه های بامبو دارد و حواصیل که در هوا زشت می شود، پس 
.بنشینند، در همان میان حتی پشت کوهستان، پشت چشم پلک من یا نباشدشان 

خوب، یک پایش را بلند کرد . از روی ردیف مورد بلوار گذشت دو پای معمولی اش کف اتوبان کوبیدند . باز روز 
.تازه ی صبح ، بالا را نگاه می کند: باد چند ملافه با خود هوا برده ، به تخت نگاه کن. رنگ تند چشم را می زند 
هرسه ی ما در را می بندیم، آن یکی دستش را بلند می کند و بیرون را در دست دیگر او می  گذارد. با این 
صورت های آبی، کوه پر از کوه ها ، با یک چشم نگاه کرده بود، چشم دیگرش با گوش حرف می زند. پستان هایش 
.یکی آن دست بیرون گذاشته، یکی با لب ها، آخری با ناف حرف می زند 
.باید از خیابان بگذرم، مجبورم، با این سکوت حرف هایشان را می زنند و سرما دندان را باز نگه می دارد 
سریع از بالا که می گذشتم، عرض خیابان را تنها عامل انجام دادن یک کار حرفه ای و یا حتی بدون ترس 
دانستیم. شنیدن. پاهایش را جمع می کنند یک طرف زانوها به داخل بشکنند لباس اش پایین تر می کشد. از پشت 
پنجره ی کلاسیک حالا جای هزار اشیاء روی ملافه ها است. پنجره را از بالا پرت می کنم تا سی صد و سی و 
.دو هزار هزار تا پایین تر بیفتد. دوباره عبور بدون اصطکاک و صداهایی که نمی آیند 
  تفاوت های چند سیگار کشیدن و یا لب هایت را نارنجی می کنی به صورت: سیگار می کشی و لب هایت را نارنجی 
،می کنی، آیینه از تو پر می کند، گاهی اوقات آینه، از لبه هایش کف آینه می زند بیرون. با من که پشت پنجره ام 
.چند  فشنگ روی آن میز با نان ها می آیم. پله را آمدم بالا. این یکی باز است ، روی میز می گذارم شان 
  عبارت : جای سیگار کشیدن در هوا- نقطه ای برای بوی نان در اتاق نیامده است ، نمی گذارد. پر از زاویه 
های نود درجه، گوش خودش را در این راه غرق می کند، همه جا را بگیرد، اما در این ساعت (بعد از دو شب 
یا صبح ) ، خشونت در خیابان می میرد از پله ها آمده است بالا ، در را با دست بگیرد، از چهارچوب در، - 
صدای چند نت «فا» درمی آید ، او در را، پشت پنجره پرت می کند . یک در در راه پنجره پودر می شود و 
شاید یک در جلوی پنجره را می بندد، حتمن یک در، در میان خود پنجره ای قرار می دهد به هر حال من بیرون 
هستم ، به کنار دیوار که سیگارم روشن نشد. از پله می آیم پایین. مرا ببر به آن سمت خیابان تا روی دیوارها 
صورت اش را با اسلحه ی آماده بکشیم. این قدر کم با ما حرف زدند که سه نفر شدیم. من، تو را با او اشتباه می گیرم 
.و این بازی ها اصلن جواب نمی دهد 
   یک بازی نه چندان جدید : خواندم که هر کسی از چیزی که واقعیت نیست حرف می زند، دور آن چند نفر 
یک پاکت مجهول را زیرخاک قایم می کند. از آن ها هر کدام که زودتر با این خواندن بود، پاکت ها یافت و هر 
کس به نوع و یا وجود توطیه شک کرد برمی گردد و از پله ها بالا و پایین می رود. نفر چهارم که تا حال پشت 
.دست بیرون خوابیده است از اداره برمی گردد . اسلحه ی تمیز را از روی میز بلند کرده، زیر تخت جا می گذارد 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی