« تالپا »
خوان رولفو
ترجمه : احمد میرعلایی
ناتالیا (1) خودش را در آغوش مادرش انداخت و با هق هقی آرام یک بند گریه می کرد ، روزهای بسیار
اشکهایش را نگه داشته بود تا امروز که به زنزونتلا (2) برگشتیم و چشم اش به مادرش افتاد و این احساس
تسلی جویی در او پیدا شد . اما در طی آن روزها که ما آن همه کارهای دشوار داشتیم – هنگامی که مجبور
بودیم بدون کمک کس دیگری تانیلو (3) را در گوری در تالپا به خاک سپاریم وقتی که او و من ، فقط
دوتایی دست تنها ، دست به دست هم دادیم و مشغول کندن قبر شدیم ، وقتی تکه های کلوخ را با دستهایمان
بیرون می کشیدیم و شتاب می کردیم تا هر چه زودتر تانیلو را در گور پنهان سازیم تا دیگر با بویش که
.چنان آکنده از مرگ بود مردم را نترساند – ناتالیا گریه نمی کرد
بعد از آن هم ، در راه بازگشت ، وقتی بدون رفع خستگی ، کورمال کورمال ، با قدم های خسته ای که
گویی لگد هایی بر گور تانیلو بود ، سفر کردیم ، گریه نمی کرد . در آن هنگام به نظر می رسید که ناتالیا
قلب اش را سخت و رویین کرده است تا جوشش آن را در درون اش حس نکند . حتا یک قطره اشک هم
.نیافشاند
به این جا نزد مادرش آمد تا گریه کند ، تا او را هم ناراحت کند ، تا او بداند که ناتالیا رنج می کشد ، تا
علاوه بر آن همه ما را هم ناراحت کند . گریه های او را من هم در درون ام حس می کردم ، گویی رخت
.خیس گناهان مان را می فشرد
زیرا ماجرا آن بود که ناتالیا و من ، دوتایی تانیلو سانتوس (4) را کشته بودیم . مجبورش کرده بودیم با ما به
تالپا بیاید تا بمیرد و مرده بود . می دانستیم که تاب آن سفر دراز را ندارد ، اما با وجود این دوتایی راه اش
.انداختیم ، فکر می کردیم که برای همیشه از شرش راحت می شویم . این ست آن چه ما کردیم
.فکر رفتن به تالپا از برادرم تانیلو بود . این فکر بیش از هر کس دیگری به سر او زد
سال ها از ما خواسته بود تا او را ببریم . سال ها ، از روزی که از خواب بیدار شد و تاول هایی ارغوانی
رنگ را روی دست ها و پاهایش پراکنده دیده و بعد تاول ها زخم هایی شدند که خونریزی نمی کردند – تنها
چیز لزج زرد رنگی چون آب مقطر غلیظ از آن ها بیرون می آمد . خیلی خوب یادم است که از آن زمان
به ما می گفت که چه قدر می ترسد که دیگر علاجی برای او نباشد . بدین سبب بود که می خواست برود و
عذرای تالپا را ببیند تا او با نگاه اش شفایش دهد . با آن که می دانست تالپا خیلی دور است و ما مجبور
خواهیم بود راه درازی را در آفتاب و در شب های سرد ماه مارس پیاده طی کنیم ، به هر حال می خواست
برود . عذرای مقدس شفایش می داد و از شر آن زخم ها که هیچ گاه نمی خشکید راحت اش می کرد . عذرا
می دانست چه طور این کار را بکند . آن ها را می شست و همه چیز را چون مزارع تازه باران خورده تر
و تازه می ساخت . به محض آن که مقابل او برسد ناراحتی هایش پایان خواهد گرفت ، دیگر هیچ چیز در
.آن لحظه و در آینده او را نخواهد آزرد . این ست آن چه او فکر می کرد
و این ست آن چه ناتالیا و من بهانه کردیم تا بتوانیم او را ببریم . من مجبور بودم با تانیلو بروم چون برادرم
بود . ناتالیا هم البته مجبور بود با او برود ، چون همسرش بود . می بایست به او کمک کند . زیر بازوبش
را بگیرد . سنگینی اش را در رفت و شاید در بازگشت تحمل کند . سنگینی تانیلو را که نیرویی جز نیروی
.امید برای پیش رفتن نداشت
.من در آن هنگام می دانستم که ناتالیا در درون اش چه احساسی دارد . چیزهایی درباره ی او می دانستم
فی المثل می دانستم که ران های گرد او ، که سخت و داغ چون سنگ در آفتاب نیمروز بودند ، مدت ها تنها
مانده اند . این را می دانستم بارها با هم بودیم ، اما همیشه سایه ی تانیلو جدایمان می کرد ، احساس می
کردیم که دست تاول زده ی او میان ما حایل می شود و ناتالیا را می برد تا باز هم از او مواظبت کند و تا
.زمانی که او زنده بود وضع ما چنین بود
اکنون می دانم که ناتالیا از آن چه که اتفاق افتاد پشیمان است و من هم چنین ام ، اما این پشیمانی احساس
گناه ما را کم نمی کند و دیگر نمی گذارد روی آسایش را ببینیم . دانستن این که تانیلو به هر حال می میرد
.چون اجل اش رسیده بود به ما تسلا نمی بخشد و این که رفتن به تالیا ، که چنین دور بود ، تاثیری نداشت
چون تقریبن مسلم بود که او چه این جا و چه آن جا می میرد . شاید در آن جا اندکی زودتر ، به سبب رنج
هایی که در راه کشید و سویی که از دست داد ، و خشم و همه ی چیزهای دیگر همه چیزهایی که باعث شد
زودتر بمیرد . عیب کار آن بود که وقتی دیگر نمی خواست پیش تر برود . وقتی احساس کرد که ادامه ی
راه بیهوده است و خواست که او را باز گردانیم ، ناتالیا و من او را به جلو راندیم . او را از زمین بلند
.کردیم تا به راه رفتن ادامه دهد به او گفتیم که دیگر نمی توانیم باز گردیم
تالپا اکنون دیگر نزدیک تر از زنزونتلاست » این است آن چه که به او گفتیم . اما تالپا هنوز خیلی دور »
بود ، چندین روز راه بود . می خواستیم که او بمیرد . گفتم این حرف هیچ اقرار نیست که پیش از ترک
زنزونتلا و تمام شب هایی که روی راه تالپا گذاشتیم این را می خواستیم . این چیزی است که اکنون نمی
.توانیم بفهمیم . اما این را می خواستیم ، خیلی خوب یادم است
آن شب ها را خیلی خوب به یاد دارم ابتدا روشنایی هیمه بود . بعد می گذاشتیم آتش خاموش شود آن گاه
ناتالیا و من سایه ها را می جستیم تا از روشنایی آسمان پنهان شویم . در تنهایی دشت پناه می گرفتیم ، دور
از چشم تانیلو ، و در درون شب ناپدید می شدیم و آن تنهایی ما را به جانب یکدیگر می راند . اندام ناتالیا
را در آغوش من می فشرد و به او راحتی می بخشید . ناتالیا احساس آرامش می یافت بسیار چیزها را
.فراموش می کرد و آن گاه جسم اش را رضایتی عمیق فرا می گرفت و به خواب می فت
همیشه چنان اتفاق می افتاد که زمینی که بر آن می خوابیدیم داغ بود . و تن ناتالیا ، تن همسر برادرم ، تانیلو
بی درنگ از داغی زمین داغ می شد . آن گاه آن دو گرما با هم می سوخت و آدم را از رویاهایش بیرون
می کشید . آن وقت دست های من کورمال کورمال پی او می گشتند . بر تن تفته ی او کشیده می شدند ، ابتدا
به ملایمت ، اما بعد چنان به سختی بر او چنگ می انداختند که گفتی می خواهند او را بفشارند و خون اش
را بگیرند . این اتفاق بارها و بارها افتاد ، شب پس شب ، تا صبح می رسید و نسیم سرد آتش تن های ما را
فرو می نشاند . این ست آن چه ناتالیا و من در کناره ی راه تالپا کردیم ، وقتی تانیلو را به آن جا بردیم تا
.مریم عذرا او را از رنج برهاند
.اکنون همه چیز به پایان رسیده است ، حتا تانیلو از درد زیستن رهایی یافته است . دیگر حرفی نخواهد زد
از این که ادامه ی زندگی برایش چه دشوار بوده است ، با جسمی که آن چنان مسموم شده بود ، و آکنده از
آبی گندیده که از هر شکاف پا یا دست اش بیرون می زد . زخم هایی چنین بزرگ ، که آهسته سرباز می
.کردند ، واقعن آهسته و آن گاه حباب های هوای عفن را که همه ی ما را می ترساند بیرون می دادند
اما اکنون او مرده ، همه چیز فرق کرده است . اکنون ناتالیا برای او گریه می کند ؛ شاید گریه می کند تا
تانیلو از هر جا که هست ببیند که روح او تا چه حد سرشار از پشیمانی است . می گوید که این روزهای
آخر چهره ی تانیلو را دیده است . این تنها قسمت وجود او بود که دوست می داشت – چهره ی تانیلو ، که
همیشه از عرقی که تقلای تحمل درد بر آن باقی می گذاشت مرطوب بود ، احساس کرده که آن چهره به
دهان اش نزدیک شده ، در مویش پنهان شده ، و با صدایی که به زحمت توانسته بشنوند التماس کرده که به
او کمک کند . ناتالیا می گوید که تانیلو به او گفته که سرآن جام شفا یافته است ، نه او دیگر دردی نمی کشد
. « حالا می توانم پیش تو باشم . ناتالیا ، کمک کن تا پیش تو باشم » که تانیلو این حرف را به او زده است
ما تازه تالپا را ترک گفته بودیم ، تازه او را در آن جا به خاک سپرده بودیم . در ته گودالی که برای دفن
.کردن او کنده بودیم
از آن روز به بعد ناتالیا مرا فراموش کرده است . می دانم چه طور چشمان اش چون برکه های مهتاب زده
برق می زد . اما این چشم ها ناگهان بی نور شدند ، آن نگاه از آن چشمان شد چنان که گفتی در خاک دفن
شده است و مثل آن که او دیگر هیچ چیز را نمی دید . تنها چیزی که وجود داشت تانیلوی او بود ، عمو که
.در زمان حیات اش از او مواظبت کرده بود و چون اجل اش رسیده بود او را به خاک سپرده بود
بیست روز طول کشید تا به جاده ی اصلی تالپا رسیدیم ، تا آن وقت سه تایی تنها بودیم . در آن نقطه مردمی
که از جاهای دیگر می آمدند به ما پیوستند ، مردمی چون ما که چون جریان رودخانه ای به جاده ی بزرگ
می ریختند ، ما را پشت سر می گذاشتند . از همه سو ما را هل می دادند و مثل آن که با ریسمان غبار به آن
ها بسته بودیم ، چرا که از زمین از سیل جمعیت غباری سفید چون پشم ذرت بر می خاست و تا بالاما تنوره
می کشید و سپس دوباره فرو می آمد ، آن همه پاها که بر آن کشیده می شد ، باز بلندش می کرد ، به طوری
که غبار همواره بالای سر و زیر پای ما بوده و بالای این زمین آسمانی خالی بود، بدون هیچ ابری ، هوای
.غبار ، و غبار هم هیچ سایه ای نداشت
.مجبور بودیم تا شب هنگام منتظر بمانیم تا از آفتاب و نور سفید جاده بیاساییم
آن گاه روزها رو به بلندی نهادند . ما زنزونتلا را در اواسط فوریه ترک گفته بودیم و اکنون که در نیمه ی
اول مارس بودیم سپیده خیلی زود می زد . شب هنوز چشمان مان گرم نشده بود که آفتاب دوباره بیدارمان
.می کرد . همان آفتابی که درست اندک زمانی پیش فرو مرده بود
من هیچ گاه زندگی را چنان کند و خشن نیافته بودم که آن وقت که با آن همه آدم راه پیمودیم ، درست مثل آن
که یک دسته کرم بودیم که زیر آفتاب گلوله شده بودیم و در میان ابر غبار که همه ما را توی همان کوره
راه به تله انداخته و زندانی ساخته بود می لولیدیم ، چشمان ما ابر غبار را دنبال می کرد و به آن می خورد
چنان که گفتی به چیزی برخورده است و نمی تواند در آن نفوذ کند و آسمان همیشه کبود بود ، مثل نقطه ی
خاکستری رنگ سنگینی که همه ی ما را از بالا له می کرد . تنها گاه و گداری وقتی از رودخانه ای می
گذشتی ، غبار اندکی فرو می نشست . سرهای تبدار و سیاه شده ی خود را در آب سبز رنگ فرو می بردیم
و برای لحظه ای دودی آبی رنگ ، مثل بخاری که هنگام سرما از دهان بیرون می زند از همه ی ما
،متصاعد می شد . اما اندکی بعد باز ناپدید می شدیم ، با غبار عجین می گشتیم و سایبان یکدیگر می شدیم
.در برابر تف آفتابی که همه مجبور بودیم تحمل کنیم
سرآن جام شب در می رسید ، این ست آن چه که ما درباره ی آن فکر می کردیم . شب فرا خواهد رسید و
ما اندکی استراحت خواهیم کرد . اکنون باید روز را به پایان رسانیم ، به طریقی آن را به پایان رسانیم و از
آفتاب و گرما برهیم . آن گاه بازخواهیم ایستاد – آن گاه آن چه که اکنون باید بکنیم تنها چسبیدن به دنبال این
همه مردم دیگر است ، مردمی چون خودمان و جلوی آن همه دیگران بودن این ست آن چه باید بکنیم . ما
.واقعن آن گاه خواهیم رست که مرده باشیم
این ست آن چه ناتالیا و من ، و شاید هم تانیلو در باره اش فکر می کردیم . هنگامی که در طول جاده ی
اصلی به تالپا در میان جمع زایران گام می زدیم نمی خواستیم پیش از دیگران به عذرا برسیم ، پیش از آن
.که دست اش به ته کیسه ی معجزات خورده باشد
اما حال تانیلو رو به وخامت گذاشت . زمانی رسید که دیگر نمی خواست قدم از قدم بردارد ، گوشت پاهایش
ترک برداشته بود و خونریزی می کرد . از او مواظبت کردیم تا بهتر شد . اما تصمیم گرفته بود که پیش تر
.نرود
.یکی دو روز همین جا می نشینم و بعد به زنزونتلا بر می گردم » این ست آن چه او به ما گفت »
اما ناتالیا و من نمی خواستیم او این کار را بکند . چیزی در درون ما نمی گذاشت هیچ احساس ترحمی نسبت
به تانیلو داشته باشیم . می خواستیم با او به تالپا برسیم ، چون در آن لحظه هنوز اندکی حیات در او باقی
مانده بود . بدین سبب بود که ناتالیا در حالی که به پاهای او الکل می مالید تا ورم آن فرو نشیند ، او را به
رفتن تشویق می کرد . ناتالیا به او گفت که تنها عذرای تالپا می تواند او را شفا دهد . تنها عذرای تالپا می
تواند او را برای همیشه سالم گرداند . هیچ کس دیگری نمی تواند . عذراهای بسیار دیگری بودند اما هیچ
یک چون عذرای تالپا نبودند . این ست آن چه ناتالیا به او گفت . آن وقت تانیلو بنای گریه را گذاشت و
.اشک هایش خط هایی روی صورت عرق آلودش انداخت و خودش را لعنت کرد که چنین بد بوده است
ناتالیا با شال خود خط های اشک او را پاک کرد و دو تایی او را از زمین بلند کردیم تا بتواند پیش از
.رسیدن شب اندکی دیگر راه برود
.این چنین او را به پیش کشیدیم و این چنین بود که با او به تالپا رسیدیم
چند روز آخر ما هم دیگر خسته شده بودیم . ناتالیا و من احساس کردیم که قامت مان دو تا شده است . گویی
چیزی ما را نگه می داشت و بار سنگینی بر پشت ما می گذاشت . تانیلو بیش تر به زمین می افتاد و مجبور
بودیم او را بلند کنیم و بعضی وقت ها به دوش اش بگیریم . شاید به همین سبب بود که ما آن احساس را
داشتیم . بدنهامان سست بود و هیچ تمایلی به ادامه ی راه نداشتیم . اما مردمی که با ما می رفتند ما را
.واداشتند که تندتر رویم
شب ، آن دنیای پر غوغا آرام می گرفت . کپه های آتش همه جا پراکنده بود و می درخشید و پیرامون آتش
ها زایران ، دست ها چلیپا کرده ، خیره به آسمان در جهت تالپا ، وردی خواندند و می توانستیم بشنویم که
چه طور باد صداها را می برد ، با هم می آمیزد و از آن صدای غرشی می سازد . اندکی بعد همه چیز آرام
می گرفت . نزدیک نیمه شب می توانستیم صدای آواز کسی را در دور دست بشنویم . آن وقت چشم ها را
.می بستیم و منتظر رسیدن سحر می شدیم بدون آن که به خواب رویم
.در حالی که سرود تقدیس مسیح را می خواندیم به تالپا وارد شدیم
حدود نیمه ی فوریه پا به راه نهاده بودیم و در آخرین روز مارس به تالپا رسیدیم ، یعنی وقتی که بسیاری از
مردم در راه بازگشت بودند . همه ی این ها بدان خاطر بود که تانیلو تصمیم گرفته بود توبه کند . به محض
آن که خود را در میان مردانی که برگ های کاکتوس را چون شنلی بر دوش انداخته بودند محصور دید
تصمیم گرفت که خودش هم کاری نظیر آن بکند . پاهایش را با آستین های پیراهن اش به هم بست و راه
رفتن اش دردبار تر شد . آن وقت خواست که تاجی از خار بر سرش بگذارد . اندکی بعد چشمان اش را با
کهنه ای بست و باز بعد از آن ، در آخرین قسمت راه ، بر زمین زانو زد و با زانوهایش خود را روی زمین
کشید در حالی که دست هایش را بر پشت اش چلیپا کرده بود ، و آن چیزی که برادرم تانیلو سانتوس بود آن
چنان به تالپا رسید ، آن چیزی که آن چنان پوشیده از دلمه و رگه های خون خشکیده بود که وقتی حرکت می
.کرد در هوا بوی گزنده ای چون بوی جانوری مرده به جا می گذاشت
وقتی که هیچ انتظارش را نداشتیم ناگهان او را در میان رقص کنندگان دیدیم . نفهمیدیم چه طور یک مرتبه
سر از آن جا درآورده بود و جغجغه ی درازی هم به دست گرفته بود و با پای برهنه و تاول زده اش به
سختی پا بر زمین می کوفت . خشمناک به نظر می رسید، گویی تمام خشمی را که مدتی چنین دراز در دل
.نگه داشته بود بیرون می ریخت ، یا آخرین کوشش را می کرد تا دمی بیشتر زنده باشد
شاید وقتی چشم اش به صحنه ی رقص می افتاد یادش آمد که هر ساله به هنگام جشن سالگرد تولد سرور ما
عیسی مسیح به تولیما نمی رفت و تمام شب را می رقصید تا استخوان هایش نرم می شد بدون آن که هیچ
.خسته شده باشد . شاید این آن چیزی باشد که به یادش آمد و می خواست نیرویی را که زمانی داشت بازیابد
ناتالیا و من برای لحظه ای او را چنین دیدیم . درست لحظه ی بعد او را دیدیم که بازوان اش را در هوا بلند
کرد و در حالی که جغجغه هنوز در دستان خون آلودش صدا می کرد به زمین خورد . از میان جمع بیرون
اش کشیدیم تا گروه رقصنده گان زیر پا له اش نکنند ، دور از غوغای آن پاها که روی سنگ ها می لغزیدند
. می پریدند و به زمین کوفته می شدند بدون آن که بدانند چیزی در میان آن ها افتاده است
در حال که او را چون چلاقی دوتایی گرفته بودیم با او به درون کلیسا رفتیم . ناتالیا او را واداشت تا در
کنارش زانو برند . در برابر تندیس زرین عذرای تالپا و تانیلو شروع کرد دعا بخواند و سیل اشک را گویی
.از جایی در درون خود جاری ساخت و با نفس اش شمعی را که ناتالیا در دستان او نهاده بود خاموش کرد
اما متوجه این امر نشد ، نور آن همه ی شمع های افروخته او را از توجه به آن چه اتفاق افتاد بازداشت با
.شمع خاموش به دعا خواندن ادامه داد . فریاد می زد تا صدای دعاهای خود را بشنود
.اما این دعا تاثیری به حال او نکرد با این همه مرد
« ... از سودای دل های آکنده از الم همان استغاثه را از او داریم . ندبه های بسیارمان با امید آمیخته است »
رحمت او لابه ها و اشک ها را می شنود و می بیند ، چرا که او با ما رنج می کشد . می داند چه گونه آن
.لکه ها را از دل های ما بزداید و دل ها مان را برای پذیرش رحمت و انفاق خویش نرم و پاک سازد
عذرای ما ، مادر ما « که نمی خواهد هیچ یک از گناهان مان را بداند ، که خود را به خاطر این گناهان
شماتت می کند ، مادری که می خواست ما را در آغوش خویش بدارد و تا زندگی ما را نیازارد . درست در
کنار ماست ، خسته گی را از وجودمان و بیماری را از جان مان و جسم مان که آکنده از خار است . جسم
مان که سرشار از زخم و لابه است بیرون می کند . او می داند که هر روز ایمان ما متقن می شود زیرا
«...ایمان ما از ایثار ساخته شده است
این ست آن چه کشیش از سر منبر می گفت و پس از آن که موعظه ی او تمام شد ، مردم شروع کردند همه
.با هم دعا بخوانند با صدایی که درست مثل صدای یک دسته زنبور بود که از دود ترسیده باشند
اما تانیلو دیگر آن چه را که کشیش می گفت نمی شنید . آرام شده بود و سرش روی زانوان اش بود و
.هنگامی که ناتالیا او را تکان داد تا بلندش کند دید که مرده است
بیرون صدای رقص به گوش می رسید . صدای طبل ها و سورناها ، جلینگ زنگ ها ، این جا بود که من
غمگین شدم . دیدن آن همه موجودات زنده ، دیدن عذرا در آن جا درست روبه روی ما با لبخندی بر لب ها
.، و از طرف دیگر دیدن تانیلو که گویی جلوی راه را گرفته بود . این مرا غمگین کرد
.اما ما او را به آن جا برده بودیم تا بمیرد و این آن چیزی است که من فراموش نمی کنم
،اکنون هر دوی ما در زنزونتلا هستیم . بدون او بازگشته ایم و مادر ناتالیا از من چیزی نپرسیده است
نپرسیده است که با برادرم تانیلو چه کردم . هیچ چیز نپرسیده است ، ناتالیا اشک ریزان خود را در آغوش
.او انداخته و نپرسیده از سیر تا پیاز ماجرا را برای او گفته است
من کم کم احساس می کنم که به هیچ جا نرسیده ایم ، هنوز در حال گذریم ، تا زمانی بیاساییم و آن گاه به
.سفرمان ادامه دهیم ، زیرا در این جا خیلی به گناه خود و خاطره ی تانیلو نزدیک ایم
ادامه دهیم تا زمانی که از یکدیگر وحشت کنیم . سخن نگفتن ما با یکدیگر از هنگامی که تالپا را ترک گفتیم
شاید بدین معنی باشد . شاید جسد تانیلو خیلی به ما نزدیک است ، آن طوری که روی برگ های نخل دراز
کشیده بود و درون و برون اش پر از مگس های آبی رنگی بود که وزوزشان چون خرناسی بود که از دهان
او برآید . آن دهان که هر چه کردیم نتوانستیم آن را ببندیم و چنان به نظر می رسید که گفتی می خواست به
نفس کشیدن ادامه دهد بدون آن که نفسی در کار باشد . آن تانیلو بود که دیگر دردی احساس نمی کرد، اما
مثل آن بود که هنوز در تعب است با آن دست ها و پاهای منقبض و چشمانی که باز باز بود چنان که گفتی
به مرگ خویش می نگرد و این جا و آن جا همه ی زخم هایش زردابه ای بیرون می ریختند ، آکنده از بویی
که در همه جا پخش می گشت و می شد مزه ی آن را در دهان احساس کرد ، گفتی عسلی تلخ و غلیظ است
.که با هر دهن هوایی که فرو می بری در خون ات آب می شود
،به گمان من این آن چیزی است که اغلب به یادمان می آید . تانیلو که ما در گورستان تالپا به خاک سپردیم
.آن تانیلو که ناتالیا و من به رویش خاک و سنگ ریختیم تا حیوانات وحشی نتوانند از گورش بیرون آورند
1)Natalia
2)Zenzontla
3)Tanilo
4)Tanilo Santos
مرجع : رودکی – شماره 25 - آبان ماه 1352
|