« من به دنیا آمدم »
،مارهای دشتستان تیره رنگ و باریکند ، وسط شن های دشت مثل کرم می لولند ، چابک و تندروند
. شکار خود را به سرعت تعقیب می کنند . زهرشان مهلک است . نمیتوان از نیش آنها جان سالم به در برد
رهگذری که در بیابان ها و ریگ زارهای گرم و سوزان دشتستان راه برود گاهی می بیند که شن ها حرکتی
سریع می کنند . در این هنگام مو به تن رهگذر تیره بخت راست می شود ، مار تیره با چابکی عجیبی می
خزد و به سرعت به عابر می رسد و بی درنگ نیش خود را به پا یا پاچة او فرو می کند . دیگر مرگش حتمی
.است
مردان و زنان دشتستان که بیشتر پا برهنه راه می روند هر سال هر سال از نیش ماران قربانیهای فراوان
می دهند . عدة این قربانیان سیه بخت را از سنگ قبر گورستان های دشتستان میتوان شمرد . روی سنگ گور
این مردگان شکل مار را میکشند . همانطور که روی بسیاری از سنگ قبرها علائم دیگری می گذارند که
حکایت از شغل صاحب گور یا علّت مرگ وی می کند . سنگ قبرهایی هست که روی آنها شکل قیچی یا تیغ
و آئینه یا تفنگ یا بیل کشیده اند این علائم می رساند که مرده سلمانی یا تفنگچی یا زارع بوده است. مادر
بزرگ مرا یکی از این ماران گزید . وقتی کنار تنورسرا نان می پخت و گرم خواندن شروه بود ناگهان
جیغ اش بلند شد و افتاد . بدنش باد کرد و بعد سیاه شد . همة اهل خانه دویدند ، اول بنا بر رسم کهنی که بود مار
.را پیدا کردند و دسته جمعی کشتند . چون اگر خزنده فرار می کرد مرگ حتمی مادربزرگ حتمی تر میشد
بعد به سراغ مادربزرگم رفتند . پیرزن نالة خفه و نومیدانه ای داشت ، با نگاههای مضطرب و نیم جانش همه
را به کمک می طلبید . پدرم به تقلا افتاده بود . اما علاجی نبود – طبیب در ده نبود . فقط سید موسی ، سید
نظر کرده و نابینای ده که که یک پایش می لنگید عهده دار طبابت آبادی بود. میگفتند سید موسی نظر کردة
حضرتست و تف او شفاست . مار گزیدگان ، چشم زخم دیدگان ، بیماران ، تب داران و آنان که نوبه میکردند
همه با تف سید موسی معالجه میشدند . در دشتستان به سادات شا می گویند . کسانی که در شهر به سید
مرتضی ، سید احمد ، سید حسین معروفند در دشتستان شامرتضی ، شا احمد ، شا حسین نامیده می شوند . این
.سید موسی را هم شاموسی میگفتند
شاموسی برای دوای خود ، برای همین تف افاده می فروخت ، نذر و نیاز می پذیرفت ، کیا و بیا داشت ، برای
دادن تف ناز می کرد . یک سر قند می بردند ، یک بره توغلی میبردند ، حلوا و برنج و خرما می بردند و
گاهی که مریض خیلی حالش سخت بود یک عبای شتری یا حله نازک تابستانی میبردند تا آقا سید که تفش شفا
بود برسر مهر آید و تف خود را با آداب و رسوم خاصی لای پنبه بیندازد و در قوطی کبریت یا لای کاغذ
بپیچد و بفرستد . اگر حق معالجه عبا بود یا پارچه بود یا چیزی بود که قیمتش زیاد بود شاموسی خودش راه
می افتاد ، لنگ لنگان به سر مریض می رفت و آب دهن را با انگشت به او می زد و بعد با هزار منت دعائی
.در گوش مریض می خواند و چند بار به طرف مریض فوت می کرد و سوت می کشید
مادربزرگ به خود می پیچید ، رنگش آن به آن سیاه تر می شد با آنکه تف شاموسی به وی رسیده بود اثری از
بهبود در او پدید نمی شد . تف شاموسی از معجزه افتاده بود ، زهر مار تا مغز استخوان مادربزرگ فرو
.میرفت و مرگ بر عروق و اعصاب پیرزن آرام آرام مسلط می گشت
بعدها به من گفتند که در چنین وضعی مادرم باد می خورد و من آمادة بدنیا آمدن بودم . درست یکروز قبل از
.تولدم این حادثه پیش آمده بود
خیلی گذشت تا من بزرگ شدم و این داستان را شنیدم . هر وقت نه نه عصبانی بود و با نفرت به من نگاه می
:کرد این داستان را با تأثر می گفت
مرده شور قدمته ببره ، هنوز پات بدنیا نرسیده بود که نه نه امو از دس دادم ، اگه قدم نحس و منحوس تو »
«.نبود نه نه مو مار نمی زد
و بعدها وقتی از دشتستان آمده بودیم و شیر از دل پدرم را برده بود و شبها به میخوارگی می رفت و دیر به
خانه می آمد مادرم داستان پدرش و مادرش را برای من م برادرم می گفت . قصه خانة پدری و مهر مادری و
اینکه چگونه عزیز بود . و بعد مثل اینکه مرگ مادر بزرگ زیر سر من بوده و من او را کشته ام عصبانی
می شد و می گفت : « شبی که توی شکمم می لولیدی و پا بماه بودم نه نه امو مار زد . اما دلم میخواس نه نه
زنده میموند و تو سر زا می رفتی . اونشب قراون رو سرم نهادم و پشت بون ، از خدا طلبیدم که بچه تو شکمم
«.بمیره و زنده بدنیا نیاد اما نه نه امو خدا زنده نگه داره
باری فردای آنروز هنگامیکه تابوت مادربزرگ را از در سرا بیرون میبردند من چشم بدنیا گشودم
.و پا به حیات گذاشتم . پیداست طفلی که با قدمش عزرائیل به خانه بیاید چقدر نفرت زده میشود
.بگذارید اولین مبارزة زندگیم را شرح دهم
زنهای آبستن از « آل » میترسند . آل جانور وحشتناکی است که دشمن زنهای آبستن و پابماهست – در هفتة
اول وقتی که مادر و طفل به خواب رفتند آل ، حیوان عجیب و تشنه به خون ، از در اتاق وارد میشود و
خودش را به زن آبستن میزند . در دم زن و طفلش می میرند . در ده ما و در سرتاسر دشتستان برای جنگیدن
با این حیوانی که تا کنون دیده نشده است کفش یا گیوه یا ملکی را بر سر سیخ کباب زده به چفت در اتاق زن
آبستن نصب می کنند و به باردار دعا می خوانند و سنگهای سبز و سفید و قرمز بسرش می بندند . دیگر
.حیوان ملعون که معمولاً مخفی از انظار حمله میکند میترسد و پیش نمی آید
به این طریق من اولین دشمن خطرناکم را با سیخ کباب و گیوة پدرم از پیش راندم . آل حرامزاده و وحشتناک
.بسر وقتم نیامد و پس از یک هفته ماندنی شدم
آنوقت هنوز سجل احوال نبود . دولت دفتری نداشت که موالید را در آن ثبت کند . معمولاً اسم مولود و روز
.تولد را پشت قرآنها می نوشتند
تولدم برای پدرم امر مهمی نبود . فردای آنروز سیاهه خانه را می نوشت : « ... فلفل ده مثقال ، زردچوبه یک
«چارک ، ایضاً زردچوبه یکچارک
بعد دفتر حساب را به زمین گذاشت و قرآن مذهب کاری قشنگ خانوادگی را برداشت و پشت جلد آن زیر
:تاریخ تولّد برادرم نوشت
«. ایضاً فرزندی رسول در لیلة هفدهم ربیع الاول سنه ... به مبارکی و میمنت بدنیا آمد »
خلاصه ی زندگی نامه ی رسول پرویزی برگرفته از سایت دانشنامه ی ویکی پدیا
مرجع : مجله ی سخن – دوره ی چهارم – اول آذر 1331
|