،آن روزها هوا در شهر ( آخن ) به شدت سرد وبارانی بود .گویی که آن همه آفتاب داغ و روزهای گرم پیش از آن
رویایی بیش نبوده. ساعت 2 بامداد نیمه شب است و من در اتاق طفل خواهرم هستم. وقتی درشعاع نورضعیف
چراغ خواب به چهره اش نگاه میکنم در می یابم که معصومیت و پاکی در چهره به خواب رفته این کودک هنوز
:بیدار است. با این همه ، حافظه مضطرب خود را جمع و جور می كنم تا تدایی آنچه كه گذشته ، برایم سخت نباشد
****
. از زمان اقامت خود در « آخن» , اکثر روزها وشبها به همراه یکی ازدوستانم بودم . نامش سیامک بود ودر آن جا
به همراه پدرش یک مغازه گلفروشی را اداره می کرد. سالها بود که او را می شناختم .( از آن دورانی که به
خاطرموقعیت شغلی پدرش , به همراه خانواده به رشت منتقل شده بودند وتا آن زمان که بعد از فوت مادر و
خواهرش , به همراه پدر خود به آلمان مهاجرت کرده بود ). اكثر روز ها وشب ها با او بودم . روزیكشنبه 11 سپتامبر
به همراه سیامک به شهر کلن رفته بودم.شهر کلن در نزدیکی آخن واقع شده است. وطی این مسافت با اتومبیل بیش از
یك ساعت به طول نمی انجامد. خیلی دوست داشتم یکی از دوستان ایرانی خود را که در کلن راننده تاکسی است می
دیدم. نامش «ماکان» است ودارای یک همسرو ویک فرزند دختر خردسال است. به خانه اش رفتیم .اما کسی در خانه
نبود. سراغ او را از راننده تاکسی های ایرانی مقیم کلن گرفتیم. اکثر انها می گفتند : ماکان به اتفاق همسرش برای
دیدار از خانواده به ایران سفر كرده . دیگر از یافتن او ناامید شده بودیم. آنروز ساعتها در كلن سرگردان بودیم
حوالی ظهر به
كنارهء رود راین رفتیم. رود خانه «راین» مثل همیشه آبی روشن و پاکیزه داشت. سوار یک ناوچه تفریحی شدیم , یک
قایق نسبتا بزرگ که گنجایش حدود 60 مسافر را داشت این ناوچه در روزهای شنبه و یکشنبه از اسکله رود راین در
کلن حرکت می کند وبه مدت یک ساعت در بستر این رودخانه پهناور, مسافران موقت خود را در پیکره ء عظیم
خود حمل می کرد. ناوچه ای نه بزرگ ونه کوچک , که به ناوهای بارکش شباهت داشت.در وسط آن یک کافه
سرپوسیده ودردماغه جنوبی آن اتاقکی دکل مانند جای داشت که محل سکان وهدایت ناخدا بود. دور تا دور این
ناوچه را نرده های فلزی احاطه کرده بود. یک آن خود را در قلب راین دیدم. سیامک ازسوزو باد شکننده رود
راین به درون کافه ء ناوچه پناه برده بود. اما من دردماغه شمالی کشتی ایستاده و دستهایم را برروی حفاظ میله ای
نهاده بودم و در حالی که دستها و گونه هایم از نسیم خشک راین بی حس شده بود, چشمانم را برای لحظه ای به پایین
کشتی وبه رود دوخته بودم. حس خوب و فاتحانه ای داشتم .احساس می کردم که این من هستم که قلب و پهنای رود را
می درم و نه کشتی!. در آن هوای سرد کسی را یارای آن نبود که بیش از پنج دقیقه برروی عرشه بماند. تنها من
بودم و دختر و پسری ژرمنی , كه بر روی عرشه ایستاده بودند. نگاهی به آنها انداختم دختری را دیدم لاغر اندام و با
موهای بلوند که در آغوش عشق موطلایی بلند قدش جای گرفته بود. و تنها به یک عشق بازی خفیف مشغول
بودند. دخترک ژرمن ایستاده صورتش را به سینه اوچسبانده بود و پسرنیز دستانش را به دور کمر دخترک حلقه زده
بود وبه نقطه ای نامعلوم به آن سوی رود خیره بودند. آنچنان همدیگررا درآغوش گرفته بودند که گویی به هم چسبیده
، از یک مادر به دنیا پرتاپ شده اند. دخترك نگاهی به من می اندازد وقتی می بیند که من نظاره گر عشق بازی آنها
.هستم , سعی می کند که محکم تر از همیشه پسرك را در آغوش بگیرد
دیگر احساس سرما می کردم. به درون کافه رفتم , سیامک را دیدم که آن سوی کافه برروی صندلی نشسته بود و
سیگار می كشید و هنوز قهوه درون فنجانش را سر نکشیده بود. دستانش بر زیرچانه اش بود. وقتی از نیم رخ به
چهره اش نگاه میکردم دیدم که بیش از همیشه لاغر و شکسته شده است. متوجه حضور من نشده بود. ا ز پشت
سر, دستانم را بر روی شانه هایش گذاشتم وگفتم: « چطوری پسر؟» بی آن که از این حرکت من جا خورده باشد ویا
سرش را برگردانده باشد گفت: « کجایی تو؟ زده به سرت. فکر نکردی سرما بخوری دخلت اومده؟ بشین واست قهوه
بیارن ». روبروی سیامک می نشینم .لبخند تلخی بر لب داشت طوری نگاهم می کرد که انگا ر دیگر هرگز مرا
«نخواهد دید وبا نگاهی خالی از امید به صحنه آرایی پیرامون اطرافش خیره بود. بی اختیار گفت :« بازم میای آخن؟
گفتم :« فعلا که همین جام » گفت : (( نه. منظورم دفعات بعده. بهت عادت کردم. رامین : احساس می کنم که
دیگه هیچوقت تورو نمی بینم. باورکن اینو جدی میگم )). طور دیگری حرف می زد که برایم بشدت تازگی
داشت .نگران شده بودم برای چند لحظه به چشما ن مریض او خیره شدم .خودم را جمع وجور کردم تا طبیعی باشم تا
بتوانم او را از این وضع وروحیه مغمومش برهانم ( گاهی وقت ها طبیعی بودن دشوار ترین ژستی است که میتوان
گرفت). به ناچار با خنده ای ساختگی به او گفتم: « دیدی حالا ! الان تو زده بسرت.این حرفا چیه ؟ بچه شدی مگه؟
.تو خوب میشی؟ بیماری تو که هنوز پیشروی نکرده .تو خودت بهم گفتی جواب آزمایشات بهتر از ماه گذشته ست
مگه غیر از اینه دیوونه؟ مقاوم باش . سعی کن ژانویه بیای ایران چند ماه با هم باشیم. واست خوبه » می دانستم كه به
او دروغ گفته ام. با پیشروی بیماری در او ، اقامت طولانی در این دنیای مضحك و آوارگی محو در زمان برایش
دروغی بیش نبود . .چیز دیگری نگفت .سرش را پایین انداخت و متوجه شدم که دارد به آرامی گریه میکند. دستانش
:را گرفتم و به او گفتم
« سیامک از تو بعیده . تو مقاوم تر از این حرفا بودی . من که اون ور کهکشون نیستم . ما همیشه با هم هستیم چه تو
بیای ایران وچه من بیام پیشت. من که سالی پنج ماه برای تست پزشکی میام آلمان . تو که این قد ضعیف نبودی سعی
«.کن خودت باشی .بس کن دیگه . بچه نشو. دارن نگامون میکنن
سیامک دوستان زیادی در آن جا نداشت . وتنها من بودم كه هر سال به مدت چند ماه در كنارش بودم . 1سال پیش با
یک دختر ایرانی دانشجوی رشته معماری به نام" هلن" دوست بود وقرار بود که باهم ازدواج کنند . اما زمانی که
پی برد سیامک به بیماری سرطان خون دچار شده ، بعد از مدتی کوتاه او را تنها گذاشت و ازدواج کرد. از آن وقت
تا به آنروز بیماری سیامک حاد شده بود واین زندگی توام با افسردگی واستیصال در غربت، بر اعصاب وروانش
.تاثیرات نامطلوبی گذاشته بود
دیگر چیزی نگفتم، تا اورا از این حالت بیرون بیاورم ، ولی بازهم ملتهب بود . از روی صندلی بلند میشود و به
بیرون کافه می رود بر روی عرشه قدم میزد و مدام سیگار میكشید . واقعا برایم عجیب بود. در روزهای گذشته
سیامک را هرگز آنگونه ندیده بودم. اما می دانستم که حضور من در کنارش خاطرات تلخ وشیرین گذشته را در او
:بیدار كرده
*******
سال 1366 سیامك و خانواده اش از تهران به رشت منتقل شده بودند . آشنایی من و اوازآنجایی آغاز شد که پدرش )
او را در اواسط سال تحصیلی 66 برای ثبت نام به مدرسه آورده بود. آن روز را هرگز فراموش نمی کنم .کلاس
سوم راهنمایی بودم . یک روز مدیر مدرسه پسری را به داخل کلاس آورد و گفت: این دوست جدید شما
(( سیامک.الف )) واز تهران به اینجا منتقل شده واز امروز همکلاسی شماست. وقتی به او نگاه کردم , پسری را دیدم
قد بلند با چانه یی كشیده با مدل موهای چتری و نگاهی غریبه. معلم از او می خواهد که هرجا را که دوست
دارد برای نشستن انتخاب کند. واو ناگهان به من و میز ردیف دوم خیره شد. همان جایی که من نشسته بودم. به سوی
من آمد. خود م را به آنسوی نیمكت میكشانم تا جایی برای نشستن اش باز کنم. واو در کنار من بر روی نیمکت
نشست. ساکت و آرام بود یادم می آید اولین زنگ تفریح صبح همان روز, حیاط مدرسه مملو از بچه ها بود. در
گوشه یی از حیاط مدرسه دعوا شده بود . سروصدا و هیاهوی بچه ها فضای آن سوی حیاط را پر کرده بود. ناگهان
دیدم که چند نفر از بچه های کلاس سوم «..» سیامک غریبه را به باد کتک گرفته اند. اما او به تنهایی در برابر آن چند
.نفر به خوبی از خود دفاع می کرد. دیگر طاقت نیاوردم به طرف آن چند نفری رفتم که در شیطنت زبانزد همه بودند
در کنار سیامک به زدوخورد با آنها پرداختم وتا میتوانستم به همراه او آنهارا از خجالت بیرون آوردم !. چندنفر دیگر
از همکلاسی هایم به کمک ما آمدند وحسابی خدمت آنها رسیدیم.حمایت آن روز من از سیامک کلید آشنایی ودوستی
ناگسستنی مان بود. حتی آن روز در راه بازگشت از مدرسه به خانه مان آمد وکلی حرف برای گفتن داشتیم. انگار که
سالیا ن مدیدی بود که همدیگر را می شناختیم. دوستی ما بعد از آن روزبسیار محکم وعمیق شده بود. حتی در دوران
.دبیرستان بایکدیگر هم دوره بودیم وهمیشه سعی می کردیم که در یک کلاس درس بنشینیم
پدرش از سوی وزارت صنایع ومعادن به عنوان مدیر یکی از شرکت های صنایع معادن دررشت , گمارده شده بود
مادرش خانه دار بود .او تنها یک خواهر کوچکتر از خود داشت كه عقب مانده ذهنی بود ودر مدرسه استثنایی
وناشنوایان درس می خواند
سال 74 بودکه مادر وخواهر سیامک در حادثه رانندگی در جاده فومن جان خود را از دست دادند. آن روز زن
نگونبخت به همراه دخترش با اتومبیل شخصی خود به شهرستان فومن می رفت تا شاید بتواند داروی کمیابی را که
دخترش مصرف می کرد تهیه کند. ولی درراه بازگشت, در جاده فومن اتومبیلش با یک دستگاه کامیون برخورد می کند
ومادر و فرزند در دم جان می سپارند. بعد از فوت مادر وخواهرش, سیامک بیش ازپیش تنها وعصبی شده بود. او در
آن زمان هم با تمام فعالیت های اجتماعی كه درگیرش بود ، انسانی حساس وگوشه گیر بود. بعد از آن ضایعه ، پدرش
:دیگر هرگز ازدواج نکرد . چرا که همیشه خود را مقصر وبانی مرگ همسر ودخترش می دانست. سیامک می گفت
پدرش همیشه خود را سرزنش می کند که آن روز همسرش با اصرار فراوان او برای تهیه دارو به فومن رفته بود. سال
77 سیامک به همراه پدرش به آلمان مهاجرت می کند چرا که هرگز او وپدرش طاقت ماندن در ایران را , با آن حادثه
((.ودرد بزرگ نداشتند
سیامك هنوزهم بر روی عرشه قدم میزد. و هیچ شباهتی به آن پسر موچتری سال 66 نداشت اوفارغ التحصیل رشته
عکاسی در دانشکده آخن بود . وهمچنین یک نمایشنامه نویس بسیارمقتدردرادبیات نمایشی . اما بخاطر دگردیسی های
دنباله دار ذهنی وبیمارگونه هرگز آثار نوشتاری اش را جدی نمی گرفت . حدود یک سال از من بزرگ بود .چند سال
پیش مغازه ای را در آخن اجاره می کند وبه همراه پدرش به شغل گلفروشی روی می آورد.وبعد از مدتی همان مغازه
.اجاره ای را می خرند
.بعد از یک ساعت معلق بودن در راین، ناوچه به اسکله بر می گردد. غروب همان روزبه آخن برمی گردیم. همچون
.همیشه با اصرار او روبرو می شوم که به خانه اش بروم. اما می دانستم که اگر امشب هم به خانه خواهرم نروم
او بشدت از من دلخورخواهد شد. به سیامک قول دادم فردا به گلفروشی اش خواهم آمد. از هم خداحافظی کردیم
...وبه سوی خانه خواهرم در حرکت شدم
********
((یک ماه بعد (( یكشنبه 9 اكتبر
جمعیت زیادی به چشم نمیخورد,من هستم وپدر سیامک وچندتن از دوستان این مرد ماتم زده
سیامک سرانجام ؛در گورستانی واقع در حومه غرب آخن, درقطعه شماره (...) خانه ای نو و ابدی را برای خود
برگزید . هوا آفتابیست.اما سکوتی سرد، در این سرای مردگان حاکم شده. حدود ساعت 12 ظهر,سیامک به خاک سپرده
شد.برای مراسم تد فین ,با اصرارفراوان دوستان پدرسیامک ؛ از مسجد شهر یك مداح شیعه اهل بحرین را, برای
خواندن دعا و آمرزش با ماشین پدر سیامک به گورستان آوردیم. وقتی جسد بی جان سیامك آرام آرام در گور سرد جای
،میگرفت پیرمرد بهت زده با جسمی لرزان , و چشمانی ازحدقه بیرون آمده ،نظاره گرآن بود که چگونه تنها بازمانده
همآغوشی زندگی گذشته اش، با خاک همآغوش میشد. دسته های گل رزسرخ رنگ، یکی پس ازدیگری توسط دوستان
وآشنایان به درون گور پرتاب میشد. یك ماه پیش در چنین روز و ساعتی با او بودم. ولی حالا بر بالای گورش
ایستاده بودم. (خاک این کوره عظیم آرزو و هوس های ذغال شده) چگونه روزی ما را در خود خواهد پذیرفت؟
.چگونه؟. خدای من! غیراز من هیچ دوست دیگری برای مراسم تد فینش نیامده بود.آه! که چقدر این انسان تنها بود
گورکن مشغول ریختن باقی مانده خاک به درون گوربود. بی آنکه کسی متوجه شود فند ک و سیگارمورد علاقه اش را
از جبیب کتم بیرون آوردم وبه درون خانه جدید سیامک پرت کردم! که بازهم در تنهایی اش سیگار بکشد.درآن لحظه
به یاد آن نگاه بیمار واندوهناك سیامک در کافه کشتی افتادم که چگونه به من نگاه می انداخت نگاهی که ترجمه اش را
.در گورستان پیدا کردم
بعد از تدفین به همراه سایر اطرافیا ن ونزدیکان به خانه سیامک رفتم. بعد ار گذشت ساعتی همگی رفته بودند اما
من تا حدود ساعت 5عصر در آنجا بودم.در آن فضای بو گرفته از نوستالژی ودرد ، من بودم وپدر سیامک وقا ب
عکس سیامک بر روی دیواراتاق نشیمن , که زین پس حضوری صامت وهمیشگی درآن خانه خواهد داشت. آن روز
نمیخواستم که پدرش را ترک کنم . ولی میگفت که حالش خوب است و میخواهد تنها بماند. اصرار ماندن در کنار او
دیگر فایده یی نداشت .در هنگام خداحافظی همدیگر را در آغوش گرفتیم .چیزی برای گفتن به او نداشتم .چه چیزی
میتوانستم بگویم؟ مگر ازاین ضایعه ودردی کهنه و از نو برخاسته چیزدیگری برای تسلی این آلام و رنج وجود
دارد؟. آن هم در غربت . با صدایی بغض آلود گفت:« رامین ! منم زود میرم .فقط ازت خواهش میکنم اگه بازم اومدی
اینجا، به من سربزن» در حالی که او را هنوزدر بغل گرفته بودم، گفتم:« این چه حرفیه جمشید خان, شما هنوز سرپا
هستید من قول میدم که همیشه بهتون سر بزنم ». گفت:« تو با سیا من هیچ فرقی نداری درب این خونه همیشه روی تو
.بازه, لازم نیست موقع اومدن تلفن کنی.اینجا متعلق به تویه پسرم » . اورابوسیدم وبعداز خداحافظی خانه را ترک کردم
ساعت 5:30 دقیقه عصر بود. خانه سیامك در یكی از خیابان های مركزی آخن واقع شده. وقتی از ساختمان خارج
.شدم . ترجیح دادم بدون گرفتن تاكسی وپیاده به خانه ء خواهرم كه چند خیابان آنسو تر بود ، بروم
آسمان تیره وایری بود . هر لحظه می توانست باران بگیرد .( اكتبر)، ماه ریزش باران های موسمی در این شهر
مرزیست . روز های یكشنبه جمعیت زیادی در این شهر بچشم نمی خورد. تنها كافه ها و بارها بازهستد و مردمی كه
وقتشان را در این مكان ها می گذرانند. روزهای غیر تعطیل هم همیشه این شهر كوچك دانشگاهی خلوت است .نه تنها
این شهر، بلكه در همه شهرهای آلمان وضع اینگونه است حتی شروع كار فروشگاهها وبازار از 8 صبح آغاز و
.تعطیلی آنها در ساعت 8 شب اجباریست . بجز روزهای شنبه كه اكثر مغازه ها تا ساعت 6 عصر بازهستند
******
( هنوز هم نگاه بیمار و خالی ازامید سیامك رهایم نمی كند. به میدان ماركت شهرداری آخن رسیده بودم به داخل ( بار
آنسوی میدان میروم . سرم بشدت درد میكند . به پیشخدمت سفارش یك قهوه می دهم . سردم شده. كمی خودم را جمع
وجور می كنم تا از سرما خودم را مخفی كنم!. مشتری های زیادی را می بینم . پسران و دختران ژرمن بازیگوش و
سیگار برلب ودستانی كه لیوانهای های آبجو را بالا می برند تا سلامتی و عشق میهمان ابدی شان باشد. وقتی به آنها
نگاه میكنم به خودم می گویم : شاید آنقدرها مهم نباشد كه این جماعت چه شكست های چركینی را به دوش می كشند و
یا كوله بار تنهایی شان تا چه اندازه سنگین است ، چرا كه احساس می كنم در این دنیای ملودرام غرب، همگی شان در
:"خفقان این روزمرگی اجباری ، بسیارخوشبخت اند. به قول" فرناندو پسوا
(( !چه خوشبختی بزرگی كه از آن ِ من نیست ))
بعد از گذشت نیم ساعت از بار بیرون می زنم تا به خانه برسم . سردرد رهایم نمی كند
.باید كمی تند تر راه میرفتم . چندان خسته نبودم . اما باید می خوابیدم، تا چند ساعتی در آرامشی موقت بمیرم
***********
:پی نوشت
( آخن = شهری مرزی واقع شده در غرب آلمان )
( فرناندو پسوا = شاعر پرتغالی )
|