« راشل »
ارسکین کالدول
ترجمه : منوچهر امیری
هر شب از میان ظلمت کوچه می گذشت و ناگهان چون کودک وحشت زده ای که از خانه
اش دور مانده باشد در روشنایی درخشان و تابان خیابان پدیدار می شد . می دانستم که هر
گز پیش از ساعت هشت به انتهای کوچه نمی رسد . با این همه بسا شب ها که دو ساعت
پیش از وقت موعود می شتافتم و نزدیک لوله ی بزرگ سبز و سرخ آب ، آن قدر در
انتظارش می ایستادم تا می آمد . در چند ماهی که از آشنایی ما می گذشت ، تنها دو سه بار
دیر به میعاد گاه آمده بود . تازه معنی دیر آمدن اش این بود که هشت و ده دقیقه یا هشت و
.ربع از راه می رسید
راشل هرگز به من نگفته بود که در کجا مسکن دارد و هرگز نمی گذاشت او را به خانه اش
برسانم . مدخل کوچه ای که کنار لوله آب قرار داشت در حکم دری بود که راشل ساعت
هشت از آن بیرون می آمد و ساعت ده پشت سر او بسته می شد . هر وقت اصرار می کردم
که بگذارد او را به خانه اش برسانم التماس می کرد که از این خیال منصرف شوم و می
گفت پدرش اجازه نمی دهد یا پسرها بگردد و اگر ما دو نفر را با هم ببیند یا با بیرحمی او را
کتک می زند و یا از خانه بیرون اش می کند . از این رو به قولی که داده بودم وفا می کردم
.و هرگز در حالی که با او بودم پا از مدخل کوچه آن سوتر نمی نهادم
می گفت «فرانک من همیشه شب ها برای دیدن تو می آیم » و سپس شتاب زده می افزود
تا وقتی که تو بخواهی اما باید به یاد داشته باشی که قول داده ای هرگز سراغ خانه ی مرا »
.نگیری و مرا به خانه نرسانی » . من هم بارها قول می دادم که طبق میل او رفتار کنم
بازوی مرا می گرفت و آهسته می گفت «شاید روز بتوانی به دیدن من بیایی اما نه حالا . تو
.هرگز نباید پایت را آن طرف لوله ی آب بگذاری ، مگر وقتی که به تو بگویم می توانی
راشل تقریبن هر شب این سخنان را تکرار می کرد . می خواهد این احساس را در من
برانگیزد که در تاریکی کوچه خطری واقعی وجود دارد . می دانستم که موضوع خطر
جسمانی در میان نیست زیرا خانه ی ما سر پیچ خیابان بود و من مانند هر کس با حول و
حوش منزل خود آشنا بودم . ازین گذشته روزها که می خواستم به خانه بروم معمولن از آن
کوچه می گذشتم و از در عقب وارد منزل می شدم . زیرا هنگامی که موقع ناهار خوردن ام
دیر می شد این راه را میانبر می کردم اما بعد از غروب این کوچه خاص راشل بود و هرگز
.در شب ، از ترس آن چه ممکن بود درباره ی او ببینم یا بشنوم از آن جا عبور نمی کردم
از ابتدا قول داده بودم که برا ی پی بردن به محل اقامت اش هرگز او را تعقیب نکنم و هرگز
.درصدد کشف نام حقیقی وی برنیایم و تا پایان کار به قول خود وفادار ماندم
می دانستم که راشل و خانواده اش تنگدست اند زیرا یک سال بود که همان پیراهن روز اول
را می پوشید که عبارت بود از یک چیت رنگ و رو رفته ی کهنه و فرسوده . هرگز ندیده
بودم که کثیف باشد و می دانستم که هر روز آن می شوید این پیراهن هر چند وقت یک بار
از روی دقت و سلیقه ، وصله می شد و هر شب که او را می دیدم ، افسرده می شدم چون
می دانستم که بافت پارچه چنان است که بیش از آن بر تن او دوام نخواهدکرد و هر روزبیم
.آن می رفت که نخ نما شود و من از فرا رسیدن چنین لحظه ای وحشت داشتم
می خواستم پیشنهاد کنم تا با چند دلاری که در بانک پس انداز کرده بودم پیراهنی برایش
بخرم اما حتی از اظهار چنین پیشنهادی می ترسیدم . می دانستم که به من اجازه نخواهد داد
که پولی به او بدهم . متحیر بودم پس از آن که پیراهنش به کلی پاره شد من و او چه باید
بکنیم . یقین داشتم اگر چنین اتفاقی روی دهد دیگر موفق به دیدن او نخواهم شد ، فقط
مراقبت دایمی و توجه در شستن روزانه بود که پیراهن او را تا آن روز بی عیب و نقص
.نگاه داشته بود
راشل تنها یک بار یک جفت جوراب سیاه ابریشمی به پا کرده بود . از ابتدا هر شب با
جوراب سفید نخی در خیابان پر نور و پر چراغ ظاهر شده بود و در آن یک سال جوراب
.دیگری نپوشیده بود و فقط همان یک شب آن یک جفت جوراب سیاه را به پا کرده بود
شب دیگر انتظار داشتم که دوباره آن جوراب سیاه را در پای او ببینم اما هنگامی که از
کوچه بیرون آمد دیدم که جوراب نخی سفید پوشیده است . چیزی درباره ی این مطلب از او
نپرسیدم زیرا این نکته را به خوبی آموخته بودم که نباید چیزی بگویم که دل او را بشکند اما
.هرگز نتوانستم درک کنم که چرا فقط همان یک بار جوراب سیاه ابریشمی به پا کرده بود
شاید آن را از مادر یا خواهرش عاریه گرفته بود و این کار را ممکن بود با ده ها وسیله ی
دیگر انجام داده باشد . با این همه از تمام دلایلی که ممکن بود به خاطرم خطور کند هیچ یک
قانع کننده نبود . اگر سبب را پرسیده بودم شاید مانند اوقاتی که با هم بودیم خنده ای می کرد
و بازویم را می گرفت و مطلب را می گفت . اما از این سوال می ترسیدم بسیار چیزها بود
.که مایه ی افسردگی و رنجش و کدورت او می شد
از لحن سخنان اش پیدا بود که هرگز به آن فقر و مسکنی که داشت خو نگرفته بود . باور
.نمی کردم آن دختری که می شناختم پیوسته با تنگدستی به سر برده باشد
هر شب همین که از آن کوچه ی تاریک بیرون می آمد او را در آن جا ملاقات می کردم و با
هم قدم زنان از آن خیابان روشن به کنجی که بستنی فروشی در آن جا بود می رفتیم . در کنج
مقابل بستنی فروشی سینمایی وجود داشت . هر شب یا برای بستنی خوردن به بستنی فروشی
یا برای تماشای فیلم به سینما می رفتیم . دل ام می خواست که او را به هر دو جا ببرم اما
هرگز نمی توانستم درآمدم را به حدی برسانم که در یک شب با او هم به بستنی فروشی بروم
و هم به سینما . کار من روزنامه فروشی بود و روزنامه ها را در یک مسیر معین به منازل
مشترکان می رساندم و چهل سنتی که روزانه از این راه عایدم می شد کفاف خرید بستنی و
.بلیت سینما را در یک شب نمی داد و هر بار می بایست یکی از این دو را اختیار کنیم
هنگامی که مقابل نبش خیابان که بستنی فروشی در آن قرار داشت ومقابل نبشی که سینما در
آن واقع بود می ایستادم نمی توانستیم به یکی از این دو کار یعنی سینما رفتن با بستنی
خوردن تصمیم بگیریم . آن لحظاتی که در کنج خیابان با هم گذرانده ایم مانند لحظات دیگری
.که با هم به سر برده ایم دلپذیر و فرح بخش بوده است
راشل پیش از آن که خود را مقید به اظهار نظری کند ، پیوسته می کوشید که حرفی از دهان
من بیرون بیاورد بداند که من از سینما رفتن و بستنی خوردن کدام یک را به دیگری ترجیح
می دهم و البته من هم می خواستم آن کاری را که بیش تر مایه ی خوشدلی او می شد انجام
.داده باشم
به او می گفتم «کدام طرف میل داری برویم من نه قدمی رو به این سو بر می دارم و نه
قدمی به آن سو مگر که تو بگویی کدام را بیشتر دوست داری برای من فرق نمی کند چون
«.تنها چیزی که آرزو دارم این است که با تو باشم
در حالی که بازوی مرا گرفته بود و وانمود می کرد که جدی حرف نمی زند جواب می داد
.«الان می گویم چه باید کرد تو برو بستنی فروشی من هم می روم سینما »
راشل با این طرز سخن گفتن به من می فهماند که کدام یک از این دو را به دیگری ترجیح
می دهد . گو این که هرگز تصور نمی کرد من از این مطلب بویی برده باشم اما همین که
پیشنهاد می کرد که من به بستنی فروشی بروم و او به سینما ترجیح می دهد . لذت سینما
رفتن دو ساعتی دوام داشت و حال آن که بستنی خوردن را بیش از نیم ساعت نمی شد ادامه
داد . از این رو در هفته به جز دو سه بار بقیه ی شب ها به سینمایی که آن طرف خیابان
.قرار داشت می رفتیم
این همان جایی بود که آرزو داشتم بروم زیرا در آن فضای نیمه تاریک پهلوی هم می نشستیم
و من دست او را به دست می گرفتم و اگر سینما شلوغ نبود در یکی از دو کنج سالن نزدیک
از دو صندلی پیدا می کردیم و وقتی مطمین می شدیم که کسی متوجه ما نیست او را می
.بوسیدم
پس از پایان فیلم قدم به خیابان پر نور روشن می گذاشتیم و آهسته به سوی لوله سرخ و سبز
آب که در وسط محوطه مجموعه ای از ساختمان های بزرگ قرار داشت می رفتیم و در آن
جا مدتی سر کوچه می ایستادیم اگر کسی در خیابان نبود دست ام را دور کمرش می انداختم
و آهسته به سوی مدخل تاریک کوچه قدم برمی داشتیم در آن هنگام هیچ یک سخنی بر زبان
نمی راندیم اما من او را به خود سخت تر می فشردم و او نیز انگشتان مرا می فشرد سرانجام
پس از آنکه هر چه بیش تر لحظه ی جدا شدن و رفتن اش را به تعویق می افکندم چند قدمی
با هم به داخل کوچه تاریک می رفتیم و سپس یکدیگر را در آغوش می گرفتیم راشل نخستین
بوسه ی آن شب را از من می گرفت و من با وجودی که در سینما بوسیده بودم اش دوباره
می بوسیدم . آن گاه در حالی که هنوز خاموش بودیم و انگشت هایمان به هم پیچیده و گره
.شده بود از هم جدا می شدیم
همین که می خواست در تاریکی کوچه ناپدید شود به سویش می دویدم و دست اش را در
دست می گرفتم و می گفتم «راشل دوستت دارم » و وقتی که می خواست انگشتان اش را
.بیرون بکشد رفته رفته آن ها را بیش تر فشار می دادم
«فرانک من هم ترا دوست دارم » . راشل بر می گشت این را می گفت و در کوچه می دوید
.و برای یک روز دیگر از نظر پنهان می شد
پس از اندکی تامل ، چون می دیدم که دیگر صدای پای او به گوش نمی رسد رو به بالا بر
می گشتم و از آن کوچه می گذشتم و به سوی خانه می رفتم . خانه ی ما تا آن جا فقط یک
«مجموعه » ساختمان فاصله داشت . نیم «مجموعه » تا سر پیچ خیابان و نیم «مجموعه »
دیگر از آن جا . وقتی که به اتاق خود می رسیدم به سوی پنجره می رفتم و آن جا می ایستادم
و چشم به ظلمت شب می دوختم و گوش فرا می دادم تا مگر صدایی از او بشنوم . پنجره ی
اتاق من به کوچه پشت منزل باز می شد . چراغ های خیابان نور ضعیفی به بام خانه ها می
افکند اما هرگز نمی توانستم قسمت تاریک پایین کوچه را ببینم . پس از آن که یک ساعت و
یا بیش تر کنار پنجره به انتظار می ایستادم ؛ لباس های خودرا در می آوردم و به بستر می
رفتم چه بسا که می پنداشتم در آن تاریکی صدای او از جایی به گوشم می رسد اما پس از
آن که از رختخواب بیرون می پریدم و مدتی دراز در کنار پنجره به دقت گوش می دادم می
.فهمیدم که آن صدای دیگری بوده است که شنیده ام
اواخر تابستان بود که یک سکه طلایی پنج دلاری به مناسبت روز تولد خود و به عنوان هدیه
از عمه ام دریافت داشتم . همین که سکه به دست ام رسید شروع کردم به این که برای راشل
و خودم نقشه ای طرح کنم می خواستم با پولی که به دست ام افتاده بود آن شب ناگهان وی را
.دچار شگفتی و حیرت کنم و سپس او را با تراموای به شهر ببرم
می خواستم که اول با هم به رستوران برویم و سپس به یکی از سینماهای بزرگ . هرگز با
هم به شهر نرفته بودیم . این نخستین بار بود که من در یک روز صاحب بیش از پنجاه سنت
پول شده بودم آن روزعصر همین که توانستم با شتاب روزنامه ها را در مسیر خود به منازل
.مشترکان برسانم به خانه دویدم و دوباره برای شب از نو شروع به نقشه کشیدن کردم
درست پیش از غروب آفتاب بود که از اتاق خود به طبقه ی پایین عمارت آمدم تا در جلو
خان منزل به انتظار فرا رسیدن ساعت ملاقات راشل بمانم روی پله های جلوخان نشستم و
.حتی به یاد این نبودم که به مادرم بگویم می خواهم به شهر بروم
هرگز اجازه نمی داد که من تا آن حد از خانه دور شوم مگر آنکه اول به او می گفتم که کجا
.می خواهم بروم با که می خواهم بروم با که می خواهم بروم و کی به خانه بازمی گردم
نیم ساعتی بود که روی پله های جلو خان نشسته بودم که خواهر بزرگترم دم در آمد و مرا
.صدا زد
نانسی گفت : «با تو کار داریم . مادر می گوید پیش از آن که از خانه بیرون بروی سری به
«!آشپز خانه بزن آهای یادت نرود! نگذاری بروی
جواب دادم : «همین الان می آیم » در آن هنگام با خود فکر می کردم که راشل چه قدر از
آن نقشه ای که کشیده ام خوشحال خواهد شد . موضوع رفتن به آشپزخانه و کاری را که با
من داشتند نیم ساعتی از یاد بردم و وقتی یادم آمد که تقریبن موقع ملاقات راشل در کنار لوله
ی آب فرا رسیده بود . این بود که ناگهان از جا پریدم و به طرف آشپزخانه دویدم تا کاری که
.بنا بود انجام دهم زودتر از سرواکنم
هنگامی که به آشپزخانه رسیدم نانسی جعبه ی کوچک گردی به من داد تا آن را باز کنم و
گرد محتوی آن را روی سطل آشغال بریزم از مادرم شنیده بودم که چگونه موش ها داخل
این سطل می شوند از این رو جعبه کوچک را برداشتم و بدون این که بایستم و راجع به آن
حرفی بزنم و به طرف در عقب خانه رفتم همین که گرد را روی آشغال غذا پاشیدم دوان
برگشتم و به درون خانه رفتم و کلاه ام را برداشتم و به طرف کوچه دویدم از این که خواهرم
باعث شده بود دیرتر راشل را ببینم خشگمین شده بودم هر چند تقصیر از خود من بود که
کاری را که می بایست بکنم زودتر انجام نداده بودم . با این همه اطمینان داشتم که راشل
منتظر من خواهد شد اگر چه ممکن بود چند دقیقه دیرتر به لوله ی آب برسم تصور نمی کرد
.که او تا آن جا بیاید و بی درنگ باز گردد
هنوز ده قدمی دورتر نرفته بودم که دیدم مادرم مرا صدا می زند بی تاب و بی قرار در راه
«.ایستادم و به او گفتم «دارم به سینما می روم و زود بر می گردم
گفت :«خیلی خوب فرانک ترسیدم که به شهر یا جای دیگری بروی هر چه زودتر به خانه
«.برگرد
.چند قدمی دویدم و ایستادم می ترسیدم که اگر بگویم به شهر می روم مرا در خانه نگاه دارد
از این رو نمی دانستم چه باید کرد هرگز به او دروغ نگفته بودم و در آن هنگام نمی توانستم
خود را به این کار راضی کنم . به عقب نگاه کردم و دیدم که روی پله ها ایستاده به من نگاه
.می کند
گفتم :«مادر به شهر می روم اما زود بر می گردم » و بیش از آن که مرا صدا بزند با تمام
قوا در خیابان دویدم و از پیچ گذشتم و به شتاب خود را به لوله ای که در سر کوچه قرار
داشت رساندم . راشل از دور دیده نمی شد تا این که به لوله ی آب رسیدم و لحظه ای در آن
.جا ایستادم در حالی که از شدت هیجان و خستگی نفس نفس می زدم و هن هن می کردم
او در آنجا بود با آنکه در کنار نرده ها به انتظار من ایستاده بود گفت که فقط لحظه ای قبل
به آن جا رسیده است پس از آن که به طرف نبش خیابان که داروخانه در آن جا قرار داشت
روان شدیم سکه ی طلا را از جیب ساعت ام درآوردم و به او نشان دادم و هیجان او حتی
بیش از حدی بود که نخستین بار هنگام دیدن سکه به من دست داده بود . پس از مدتی که آن
.را به دست گرفت و تماشا کرد به او گفتم که برای آن شب چه نقشه ای کشیده ام
همین که از دور صدای تراموای را شنیدیم خود را به نبش خیابان رساندیم و درست به موقع
سوار شدیم . تراموای با سرعت نسبتن زیادی حرکت می کرد با این همه نیم ساعتی گذشت
.تا به شهر رسیدیم و نزدیک محل سینماها پیاده شدیم
نقشه من این بود که اول به یک رستوران کوچک سپس به یکی از سینماها برویم درست
هنگامی که از مقابل مغازه ای می گذشتیم راشل بازوی مرا گرفت و گفت« فرانک من بی
«.نهایت تشنه ام خواهش می کنم به این مغازه برویم و یک لیوان آب برایم بگیر
گفتم «اگر حتما همین حالا آب می خواهی مانعی ندارد می گیری اما اگر صبر کنی رستوران
چند قدم پایین تر است و آن جا که رسیدیم یک لیوان آب می خواهیم و می نشستیم تا شام
«.بیاورند اگر زیاد وقت را تلف کنیم می ترسم نتوانیم تمام فیلم را تماشا کنیم
راشل در حالی که محکم بازوی مرا گرفته بود گفت «نه فرانک نمی توانم صبر کنم خواهش
«می کنم یک گیلاس آب به من برسان زودتر
وارد مغازه شدیم و مقابل منبع «سودا » ایستادیم و من از شاگرد مغازه یک لیوان آب خواستم
.راشل که منتظر آب بود محکم به من چسبیده بود بازوی مرا هر لحظه بیش تر می فشرد
در برابر ما آیینه ی دیواری بزرگی قرار داشت نقش خودمان را به خوبی در آن می دیدم اما
انعکاس آیینه کیفیت خاصی داشت بخصوص در مورد راشل که من تا آن هنگام متوجه نشده
بودم . راست است که تا آن دم هرگز در برابر آیینه نایستاده بودیم . اما اکنون چیزی می
دیدیم که یک سال تمام از نظرم پنهان مانده بود . زیبایی راشل چنان می نمود که تنها یک
آیینه ی بزرگ ممکن بود جلوه گر سازد . انحنای گونه ها و لبان اش مانند دیگر اوقات زیبا
بود و گردن و بازوان متناسب دلربای او دارای همان زیبایی بود که من بیش از آن صدها
بار و ستوده بودم . اما اینک نخستین بار در آیینه ی مقابل خودمان حسن و جاذبه ی مخفی و
مستور تازه ای در برجستگی پستان های دلفریب او می دیدم که درست از پایین شانه های او
شروع می شد و پس از آن که رفته رفته بر انحنا و زیبایی آن می افزود به کمر پیراهنش
منتهی می شد . فورا برگشتم و با چشم به او نگریستم و هر چند هنوز لطافت پستان هایش در
جای خود محفوظ بود اما من چشمان آیینه را نداشتم تا منحنی نرمی را که حکایت از گردی
وبر جستگی اسرار آمیز آن عضو لطیف داشت مشاهده کنم . بار دیگر چشم بر سطح آیینه
.دوختم و بار دیگر خم دل انگیزی را که پستان هایش از آن جا شروع می شد دیدم
راشل در حالی که مرا محکم گرفته بود مضطربانه فریاد زد «فرانک قربانت. زود باش آب
«!بده
دوباره شاگرد مغازه را صدا زدم اما به راشل نگاه نکردم زیرا از آن زیبایی تازه ای که در
.آیینه می دیدم می ترسیدم چشم بردارم هرگز تا آن دم چنین جمالی در هیچ زنی ندیده بودم
در انعکاس اسرار آمیز آیینه ، سایه روشنی وجود داشت که دلربایی واقعی راشل را آشکار
کرده بود . آیینه در آن لحظه کوتاه مانند برقی که در اتاق تاریکی بدرخشد زیبایی و دلارایی
.پیچ و خمی را مکشوف ساخته بود که در طول مدت آشنایی با او از نظرم پنهان مانده بود
.راستی باور نکردنی بود که زنی مانند راشل دارای این زیبایی تازه و شاید بی مانند باشد
.وقتی که چنین احساسی بر من چیره می شد سرم به دوران می افتاد
دوباره بازوی مرا محکم گرفت و مانند کسی که آیینه را بشکند رشته افکارم را از هم
گسیخت . شاگرد مغازه لیوان را پر از آب کرده بود و داشت به او می داد اما پیش از آن که
در دست او بگذارد . راشل دست دراز کرده لیوان را از او ربوده بود مردک مانند من از این
.کار تعجب کرد پیش از این راشل هر چه کرده بود به جا کرده بود
لیوان را چنان محکم گرفت که گفتی می خواهد آن را در هم بشکند و آب را لاجرعه سر
کشید . سپس لیوان را به طرف شاگرد پرتاب کرد و در حالی که با یک دست گلوی خود را
گرفته بود فریاد زد که باز آب می خواهد و پیش از آن که شاگرد دوباره لیوان را پر کند
راشل از بار اول بلندتر فریاد زد مردمی که از مقابل مغازه می گذشتند مکث کردند و به
درون دویدند تا ببیننند چه اتفاقی روی داده است اشخاص دیگری که در مغازه بودند از دما
.دویدند و به راشل خیره شدند
،در حالی که مچ اش را گرفته بودم تکانش می دادم با لحنی تضرع آمیز می پرسیدم «راشل
«چته راشل ؟
راشل برگشت و به من نگاه کرد سیاهی چشمانش تقریبن پایین آمده و لبان اش سیاه و متورم
.بود . از دیدن قیافه ی او انسان دچار وحشت می شد
شاگردی که در این مغازه دوا می فروخت و نسخه ها را می پیچید دوان دوان نزد ما آمد
ونظری به راشل افکند و به پستوی داروخانه رفت در این هنگام راشل روی منبع مرمرین
سودا » افتاده بود و من او را گرفته نگاه داشته بودم تا به زمین نیفتد شاگرد نسخه پیچ »
دوباره دوان دوان یا لیوانی که پر از نوعی مایع سفید شیرونگ بود نزد ما آمد و آن را بر
لب راشل نهاد و به زور در گلوی او ریخت و رفت «حیف که کار از کار گذشته اگر ده
«.دقیقه زودتر فهمیده بودیم ممکن بود نجات اش بدهیم
«پرسیدم :«کار از کار گذشته ؟ دیر شده ؟ چه چیز دیر شده ؟ مگر چه اتفاقی افتاده ؟
«مسموم شده این طور به نظرم می آید که با مرگ موش مسموم شده است شاید همین زهر
«.کارش را ساخته اگر چه ممکن است زهر دیگری خورده باشد
.آن چه می گفتند نمی توانستم باور کنم و آن چه می دیدم باور نمی کردم که راست باشد
پادزهر در راشل اثر نکرد بی حرکت روان بازوان من افتاده بود و هر لحظه تشنج چهره اش
.بیش تر و رنگ اش سیاه تر می شد
«.شاگرد دوافروش مرا تکان داد وگفت «زود باشید او را این جا بیاورید
من و او دخترک را بلند کردیم و به پستوی مغازه بردیم شاگرد دوا فروش تلمبه ای برای
تخلیه معده آورده بود و داشت لوله آن را در گلوی دختر فرو می برد همین که خواست تلمبه
.را به کار اندازد طبیبی سر رسید و ما را کنار زد و راشل را معاینه کرد
لحظه ای بعد برخاست و من و آن مرد را با اشاره به کناری برد و گفت «حالا دیگر کار از
کار گذشته . ما می توانستیم نیم ساعت پیش او را نجات بدهیم اما حالا دیگر قلب اش کار
نمی کند و نفس اش بند آمده است او باید یک جعبه پر از مرگ موش خورده باشد. بله این
«.طور حدس می زنم زهر دیگر داخل خون و قلب اش شده است
شاگرد دوا فروش دوباره لوله را فرو برد و شروع به تلمبه زدن کرد پزشک تمام وقت در
کنار ما ایستاده بود و دستور می داد اما سر می جنباند به زور داروهای محرک به حلق او
می ریختیم و به معده اش می رساندیم و می کوشیدیم تا به مدد تنفس مصنوعی او را به هوش
:آوریم . در تمام این مدت طبیعی که پشت سر ما ایستاده بود می گفت
«نه ، نه فایده ندارد خیلی وقت است که تمام کرده هرگز دوباره زنده نمی شود مرگ موش
«.به قدری که ده نفر مرد را مسموم کند وارد بدن اش شده است
.پس از مدتی آمبولانس آمد و او را برد . ندانستم او را کجا بردند و درصدد تحقیق بر نیامدم
در اتاقی که دیوارهای آن را با چوب قهوه ای رنگ پوشانده و گردا گرد آن شیشه ها یی با
برچسب های سفید چیده بودند نشسته بودم و به شاگرد مغازه که آن همه در دوباره زنده
کردن دخترک کوشیده بود نگاه می کردم . سرانجام هنگامی که خواستم بروم دیدم که به جز
آن شاگرد که با خونسردی به من نگاه می کرد کسی دیگری در مغازه نیست بیرون از آن
.محل کس دیگری نبود مگر عده معدودی از رانندگان تاکسی که توجهی به من نمی کردند
آشفته و پریشان در میان خیابان های خلوت به راه افتادم . کسی در راه نبود چشمان ام از
اشک پر شده بود و خیابان هایی را که از آن ها می گذشتم نمی دیدم سایه و روشن خیابان ها
را نمی دیدم اما با وضوح و روشنی دردناکی تصویر راشل را در آیینه بزرگی می دیدم که
روی سطل آشغال ما خم شده است مشغول خوردن ریزه های غذاست در حالی که آتش اندیشه
.زیبایی بی مانند برآمده ی او در جان و دل ام زبانه می کشید
مرجع : سخن – دوره ی 12 – اردیبهشت 1340 – شماره ی 1
|