« لوسرو »
اُسکارکاسترو – ز
Oscar Castro – z
ترجمه : هوشنگ پیرنظر
اوسکارکاسترو – ز ، در سال 1940 در شهر رانکاگوای شیلی به دنیا آمد و تا کنون اغلب در
همین شهر زیسته است . معلمی و روزنامه نگاری و شاعری و نویسندگی داستان ، پیشه ی او
بوده است . گر چه زندگی ادبی او چندان دراز نیست ولی شهرت فراوانی یافته است . داستان زیر
به زبانHarry Kvrzبه وسیله ی Hellas En La Tierreاز مجموعه ی داستان هایش به نام
.انگلیسی ترجمه شده و ترجمه ی زیر از زبان انگلیسی است
تا آن جا که چشم روبنس اولموس کار می کرد قله های رشته کوه ها یکی پشت سر دیگری مانند
یک دسته ورق بازی که از سنگ ساخته باشند به نظر می رسید . در حالی که سوار بر اسب خود
می شد در مقابل چشمان خیره اش تیغه های سفید رخشان و دامنه های کبود رنگ و پرتگاه های
سنگی دندانه دار و برجستگی های نوک تیز در مه رقیقی می لرزیدند و بیش تر دست نایافتنی می
-نمودند . پیش از آغاز سرازیری تند و خسته کننده ، خواست که اسب اش که مانند دم آهنگری نفس
نفس می زد کمی بیاساید . هنگامی که اسب ایستاده بود و نفس تازه می کرد پای چپ اش را بالا
آورد و روی زین خم کرد و به دره ای که زیر چشم اش گسترده بود نگریست . نخستین منظره ای
که نگاه خیره ی او را جلب کرد تلالو آینه وار رودخانه بود که با بی قیدی تمام و بوالهوسانه از
میان کشتزارها و مزارع انبوه می پیچید و دور می شد . سپس نگاه اش به سوی محوطه ی چهار
گوشی کشیده شد و میان آن به دنبال دهکده ای گشت که آن روز بامداد ترک کرده بود . در افق
دور دست ، آبادی او با کلبه های کوچک و نهرهای سیاه کوچه هایش مانند اسباب بازی هایی که
پشت ویترین مغازه ای چیده باشند به نظر می رسید . چند شیروانی فلزی درخشش خورشید را باز
.می تاباند و فضا را با شعاع های تند و سیمگون خود می شکافت
روبنس اولموس با برهم زدن پلک چشمهایش تصویر دره را از دید خود زدود. به اسب اش نگاه
.کرد که تهیگاه خیس او منظمن بالا و پایین می رفت
با لحن دوستانه ای خطاب به استر گفت که ؛ « داری پیر می شوی ، لوسرو ! » و حیوان که گویی
سخن او را فهمیده بود سر سیاه اش را که لکه ی سفید رنگ ستاره شکلی روی پیشانی داشت
.چرخاند و به او نگاه کرد
درسته که خیلی کار کرده ای – اما هنوز سفرهای زیادی در پیش داری ، لااقل تا زمانی که از »
«.این کوه ها چیزی بر جا بماند
و بر گشت تا به کوه های پر هیبت آند که هم با او و هم با اسب آشنا و دوست بود نگاه کند . این
دوستی بر اثر یازده سال گذشت و بر گشت در میان آن ها حاصل شده بود . روبنس الموس که
درخشش نور خورشید بر برف سفید چشم اش را می زد به یاد دوستان همسفرش افتاد که از او
بسیار جلو افتاده بودند . ولی از این حیث به خود نگرانی راه نداد زیرا یقین داشت که پیش از فرا
.رسیدن شب به آن ها خواهد رسید
خطاب به اسب گفت : « تا وقتی که تو همراه منی شب را در تنهایی نمی گذرانیم و به این ترتیب
.دنبال اندیشه ی خود را رها کرد
روبنس اولموس ، بلد کهنه کار و آزموده ی کوهستان بود ، این هنر دشوار را از پدرش آموخته بود
که از کودکی او را علیرغم بی رغبتی شخصی و عدم اطمینانی که آن پرتگاه ها و تنگه ها ابتدا در
او برانگیخته بود به همراه خود می برد و پس از آن که پیرمرد در بستر خود در آرامش در گذشت
، مالک چراگاه پسر را به جانشینی پدر بر گزید . او این گذرگاه تنگ را که در کودکی به نظرش
غیرقابل عبور می نمود صدها بار پیموده بود و گله های بیشمار گاوهایی را که از شهر کویو می
.آورد به کمک بخت خوش از آن جا گذرانده بود
لوسرو را هنگامی که ، حیوان ، کره اسب شاد و شنگولی بود و خود را دایمن به او می چسباند
برگزیده بود . پس از آن هیچ اسبی را به او ترجیح نداده بود – گرچه ارباب دو اسب دیگر که
ظاهرن نیرومندتر و اصیل تر بودند به او بخشیده بود . لوسرو برای او طلسمی شده بود که براثر
.زندگی سراسر مخاطره ، موهوم پرستانه به آن چسبیده بود
بلد کوهستان که به حماسه ی مبارزه با عناصر طبیعی عادت کرده بود به خطر ، بیش از زن عشق
می ورزید . از روی یک قضاوت غریزی دلبستگی خود را در حیوانی متمرکز ساخته بود ، شاید
با این احساس که حیوان خیانت نمی کند و دوستی کسی را رد نمی کند . اگر روزی ناچار می شد
که بر سر از دست دادن برادرش یا لوسرو یکی را برگزیند پیش از تصمیم گرفتن تامل می کرد
زیرا این موجود از همان روزهای نخستین توانسته بود بیش از یک مرکوب احساس دوستی و
نزدیکی به او الهام بدهد . لوسرو ، به معنایی نوعی گسترش وجود خود او بود و گویی که فشار
.عضلات اش به مفاصل اسب انتقال می یافت
گوشت و پوست روبنس الموس از ماده ای سخت ساخته شده بود و زندگی را در امواج جذر و مدی
احساس می کرد که بر گذرگاه های هستی او شلاق وار می کوفت . بر پشت اسب ، همیشه راهبر
بود نه دنباله رو و این نیروی درونی به فضایی نیاز داشت که خودنمایی کند . بنابراین برای ابراز
.توانایی های او ، هیچ مکانی مساعدتر و سازگارتر از ارتفاعات توفان خیز آند نبود
اگر به چشم ظاهربین به راهنمای کوهستان می نگریستی او را مردی معمولی می یافتی و دست
بالا تنها مردی با اعتماد به نفس به نظر می آمد . پوست مهی رنگ و بینی پهن اش یاد اجداد سرخ
پوست اش را در ذهن زنده می کرد ، در لبخندش هیچ روشنایی نبود . چشمهایش آن را کدر می
ساخت و لب هایش به هنگام خنده تا بیش تر از آن ور لبه ی دندانهایش گسترش نمی یافت . از
زندگی تنهای چوپانان سکوت و تیز بینی آموخته بود . بستگی او به لوسرو عمیق تر از بستگی او
به انسان ها بود . شاید دلیل اش آن بود که اسب پاسخ نمی داد و اگر می داد با چشمان نمناک
.زیبایش جز آری نمی گفت و موثرتر از آن چیزی نبود
«. عالی است . حالا دیگر باید راه بیفتیم »
اسب کفش های آهنین اش را به دهانه ی شکاف های زمین گذاشت و سر بالا رو به آسمان به راه افتاد
. سوار به جلو خم شد و حرکت موزون قدم های اسب او را به تکان درآورد . سنگریزه ها به
اعماق دره می غلتیدند و زنگوله ی افسار جرنگ جرنگ آواز می خواند و سرانجام لوسرو تاراق
.تاراق کنان پس از ربع ساعت راهپیمایی سخت ، به تیغه ی کوه رسید
بر سر تیغه های کوه ، باد با جریان مداوم تری می وزید و نم سردی با خود همراه داشت. باد خیس
.چهره ی راهنما را در نوردید و از شکاف جامه اش به درون خزید تا تن او را با دندان اش بگزد
ولی تجربه ی زیاد او را از گزند حمله ی آن حفظ کرد و با وجود سماجت خود نتوانست او را از
.پیشرفت باز دارد
پس از گذشت از چند تیغه ی کوه ، دیگر دره را نمی دید در مقابل فقط کوه بود که چشم های او را
به خود جلب می کرد و بر بالا آسمان رقیق و شفاف ، آبی تر از سرمای باد ، گسترده بود و حتی
.پرواز تیز شاهین ها که تنها مالک آن فضای دست نایافتنی بودند آن را لکه دار نمی کرد
بیغوله گی بلندی ها آن چنان ژرف ، آن چنان تهی بود که گذرنده گاهی تحت تاثیر احساس تندی می
پنداشت دارد در امواج باد غرق می شود ، یا میان گرداب خروشانی فرو می رود . اما این مرد
وقت تحسین کردن مناظر شگرف و زیبایی را که در پهنه ی دید او بود نداشت . فضا که مانند
حباب شفافی می نمود ، سایه های عمیق ولی همآهنگ رنگ سبز ، همنوازی پرندگان و
حشرات که با امواج ملایمی بلند و کوتاه می شد – هیچ کدام نمی توانست در روح او که از ماده
.ی تاریک مبارزه و اراده ی قوی شکل گرفته بود انعکاس یابد
روبنس الموس از بلندی یی که دید خوبی از تپه و ماهورها داشت به امید آن که آنهایی را که پیش
از او رفته بودند پیدا کند ارتفاعات را زیر نظر گرفت . ولی از آن جستجو جز خلاء محض چیزی
نیافت . سوار لب اش را به دندان گزید . چهار نفر همکار او که چراگاه را یک ساعت پیش از او
.ترک کرده بودند زیاد جلو افتاده بودند . ناچار بود که اسب را به تندتر رفتن وادارد
از مناظر آشنا یک به یک می گذشت و در حالی که با خود می اندیشید : « رفقا در پناهگاه موله
.تی یر منتظرم هستند . » نوک مهمیز را به دنده های اسب فرو برد
راه زیر پای او تقریبن غیرقابل تمیز بود و چشمان ناآموخته را به گمراهی می انداخت . اما روبنس
اولموس به خطا نمی رفت . این ردپای ناچیز که از آن می گذشت برای او شاهراه پهنی بود که فقط
.به یک مقصد می رسید : دهکده ی سرخپوستی کویو
هر چه به زمین های بلندتر می رسید گیاهان سخت تر و بهم پیچیده تر می شدند که تاب ایستادگی
در برابر توفان را داشته باشند . بته های خفچه و اکلیل کوهی و کاکتوس های تیغ دار روی برف
سفید ، مانند رنگ هایی بودند که قلموی نقاشی روی تابلو پاشیده باشد. دامنه ها و تیغه های
کوهستان بی جان که سفیدتر و ژرف تر می شدند در خاموشی سهمگین فرو رفته بودند . روبنس
الموس اندیشید که ساعت باید پنج بعدازظهر باشد . خورشید که به مغرب می خزید می کوشید
.گرمای خود را از میان صافی باد بگذراند
همین که اسب به تخته سنگ بسیار بزرگی رسید منظره ی کوهستان ناگهان تغییر کرد . دو تیغه
عظیم آن را مانند دو نیم دایره در بر گرفته بود و فرورفته گی میان دو کوه تا انتهای دره ای که
اعماق آن دیده نمی شد امتداد داشت و گویی که یک بلای آسمانی رشته کوه ها را با یک ضربه از
.میان شکافته بود
سوار ، اسب را نگاه داشت . تنگه که به نام « گذرگاه کرکس » خوانده می شد جذبه ی شگرفی در
مغز او زنده کرد . پانزده ساله بود که برای نخستین بار از آن جا می گذشت . هنگام عبور با وجود
هشدار پدر ، هوس کرده بود به پایین نگاه کند و پس از یک لحظه به نظرش رسیده بود که دره
چون دودکش آبی رنگی در گردش است و چیزی مانند پنجه هایی نامریی او را به پایین می کشد و
»:او خود را رها کرده بود که به همراه آن برود. از بخت خوش ، پدرش دیده و فریاد زده بود
احمق سرت را برگردان . » از آن پس علیرغم ثبات عضلات پا و خونسردی هرگز جرات نکرده
.بود که به نگاه خود اجازه دهد که در آن گرفتاری ناپیدا سر گردان شود
از آن گذشته ، درباره ی گذرگاه کرکس افسانه هایی بر سر زبان ها بود . مثلن می گفتند در روز
یادبود مصلوب کردن مسیح ، گذر از آن تنگه بدون سانحه ی مرگبار غیرممکن است . پدرش این
اطلاعات را به او داده بود و آن ها را با داستان هایی درباره ی گله هایی که به دست مرموزی
.طلسم شده ، در دهان دره بلعیده شده بودند مصور کرده بود
این گذرگاه حقیقتن در آن رشته کوه ها یکی از چشمگیرترین معبرها بود . عرض آن در حدود دو
وجب و فقط آن قدر بود که یک حیوان بتواند بین دیوار سنگی و پرتگاه عمیق بگذرد . یک اشتباه
کوچک کافی بود که انسان یا حیوان را به ابدیت پیوند دهد . روبنس الموس از آن که به سوی
گذرگاه حرکت کند که خدا می داند در چند هزار گزی عمق دره در هوا معلق بود با وسواس تمام
طبق قراری که میان گذرندگان آن معبر مرسوم بود عمل کرد . تپانچه اش را از جلد بیرون کشید و
دو تیر رو به هوا خالی کرد تا عابری که احتمالن از آن سوی آمد بداند که کسی در گذرگاه است و
منتظر بماند تا او بگذرد . امواج انفجار گلوله ها در فضا پخش شد و پس از برخورد با دیوارهای
سنگی چندین برابر شده به سوی سوار بازگشت . سوار پس از اندکی درنگ مصمم به ادامه سفر
خود شد . لوسرو که کفش های آهنی خود را روی جاده سنگی می نهاد ظاهرن اطلاعی از تغییری
:که در ادامه راه بود نداشت . سوار به مرکوب خود گفت
. چه اسبی ! » و در این دو کلمه تمام عشق و محبت خود را نسبت به اسب خلاصه کرد »
روبنس اولموس هرگز نتوانست آن چه را که در شرف تکوین بود فراموش کند . همین که از
.سرپیچی گذشت ناگهان قلب اش چنان در سینه به تپش افتاد که گویی می خواست آن را بشکافد
.از سوی مقابل ، در بیست قدمی ، مردی در نظر آمد که بر پشت اسب کرند تیره ای نشسته بود
تابش حیرت و خشم و ناامیدی در چهره ی دو سوار پیدا شد . هر دو با یک حرکت غریزی دهانه
ی اسب ها را کشیدند . نخستین نفری که دهان به سخن باز کرد سوار اسب کرند بود . پس از
پراندن ناسزایی زیر لبی ، فریاد کرد « چطور به خودت اجازه دادی بدون هشدار قدم در این گذر
«بگذاری ؟
روبنس الموس می دانست که تنها به کلمات نمی توان اکتفا کرد . به حرکت خود ادامه داد تا اسب
»:ها سر به سر شدند . سپس با صدای محکمی که انگاری از اعماق سینه اش بیرون می آید گفت
«.دوست من ، این تو بودی که دو تیر هشدار را خالی نکردی
سوار دیگری تپانچه اش را از غلاف بیرون کشید و روبنس با چالاکی ای که از او انتظار نمی
رفت همان کار را کرد . لحظه ای هر دو با نگاه های مبارزه جویانه ای به هم نگریستند . مرد
بیگانه چشمانی سرد و فولادین داشت و خطوط سیمایش حکایت از نیروی اراده و قاطعیت او در
تصمیم گیری می کرد . چهره ی او و اطمینانی که بر خود داشت نشان می داد که مردی کوهستانی
.است که با خطر آشنا است . هر دو دریافتند که در مبارزه همتای هم اند
سرانجام روبنس اولموس مصمم شد که ثابت کند حق با او است . در حالیکه لوله تپانچه ی خود
را به سوی دره نگه می داشت که رفع سوء ظن کند گلوله ها را بیرون آورد و دو پوکه فشنگ به
:او نشان داد و گفت
« .این دو گلوله ای که من خالی کردم »
.مرد بیگانه نیز همین عمل را تکرار کرد و دو پوکه فشنگ بدون سرب ارایه داد
«.بلد کوهستان گفت : « دوست من ، از بخت بدمان هر دو در یک زمان تیر انداختیم
« همینست که گفتی ، رفیق ؛ اما می گویی پس چه کنیم ؟ »
« .برگشتن که محال است »
« .بنابراین یکی از ما بقیه راه را باید پیاده برود »
« درست ولی کدام یک از ما ؟ »
« .اقبال هر که گفت »
سوار بیگانه بدون اظهار یک کلمه ی دیگر سکه ای از جیب اش بیرون آورد و بدون آن که به آن
.نگاه کند میان دو کف دست اش گذاشت
« !بگو کدام رو »
تردید سهمناکی در مغز روبنس پیدا شد . آن دو دست به هم بسته سرنوشت غیرقابل تغییری را
تعیین می کرد و بیش از تمام قانون هایی که بشر وضع کرده است قدرت داشت . تقدیر با صدای
بی رحمانه و بی اعتنای خود از میان آن دو دست سخن خواهد گفت و چون روبنس الموس هرگز با
.فرمان سرنوشت نامعلوم مخالفت نمی کرد کلمه ای که به مغزش الهام شد بر زبان راند
« .خط »
مرد دیگر به آهسته گی دست اش را باز کرد و نور رنگ پریده ی خورشید شامگاهی نقش آن روی
سکه را که داس و چکش بود در میان یک حلقه گل نمایان ساخت . روبنس باخته بود ولی
کوچکترین حرکتی که حاکی از ترس و رنج باطنی او باشد بروز نداد . نگاه اش به نرمی و آهسته
گی به سوی سر و گردن لوسرو گردید و آنن دست اش به نوازشی که از قلب اش تراوش می کرد
به جنبش درآمد و سرانجام گویی که می خواهد بلایی را که بر جان اش سنگینی می کند دور کند از
پشت اسب لغزید و روی دو پا نزدیک کپل براق اسب ایستاد . تفنگ و کوله غذای خود را از زین
اسب باز کرد و سپس رختخواب پیچ خورده را از گرده ی اسب پایین آورد . این اعمال چنان
.سکوتی میان دو مرد ایجاد کرد که بسیار سهمناک تر از خاموشی وحشتزای جبال آبد بود
در حین این تدارکات مرد بیگانه حالی داشت که گویی بیش از مرد بازنده رنج می برد . متظاهر به
این که چیزی نمی بیند با تسمه های شلاق خود ور می رفت . روبنس اولموس از این که آن مرد
.خونسردی دیو صفتانه ای از خود نشان می داد نسبت به او عمیقن احساس حق شناسی می کرد
وقتی کار شکنجه آور به پایان رسید با صدایی که استحکام رنج آور غیرقابل توصیفی در آن نهفته
«بود پرسید . « چهار نفر چوپان را در این راه ندیدی ؟
« چرا ، در پناهگاه دیدمشان . همکاران تو هستند ؟ »
« .همین طور است »
لوسرو که تعجب کرده بود چرا زین اش را در آن جای نامناسب بر گرفته اند . سرش را بر گرداند
و روبنس به چشم های او که به نرمی برکه های تاریکی آرام بود لحظه ای نگریست و سپس نگاه
اش را روی ستاره ی سفید پیشانی اش ، روی گوش های ایستاده اش و پره های بینی اش که می
لرزید لغزاند . روبنس برای این که نیروی خود را جمع کند با صدایی که از غمی پنهانی آکنده بود
«.گفت : « رفیق ، افسار اسبت را محکم بگیر
.دیگری افسار را کشید و سر اسبش را به سوی دیوار سنگی گرداند
فقط آن گاه روبنس اولموس با قلبی مالامال از درد به نرمی یک بار دیگر گردن لوسرو را نوازش
.کرد و با تنه ی جانانه ای اسب را به دهان پرتگاه پرتاب کرد
مرجع : سخن – دوره ی 21 – شماره ی 8 و 9 – اسفند و فروردین 1351
|