وقتی بابام فهميد فرزانه معتاد است، نزديك بود سكته كند. بهم گفت «میكشمت اگه ديگه با اين دختره رفت و
«.آمد كنی
به فرزانه نگاه كردم، خم شده بود و دستهاش را گذاشته بود زير چانهاش و به روبهرو زل زده بود. مهتاب گفت
«حرفی نزدی؟»
«.چی میگفتم؟ با اين كه هيچی نگفتم میدونی مامانمو چه قدر كتك زد»
«اون بيچاره چه تقصيری داره؟»
میدونی كه، تو خونه ی ما همه مقصرن جز بابام.مامانم مقصره، چون كه گذاشت از اولِ اول فرزانه پاشو»
بذاره تو خونهمون؛ چرا گذاشت من با فرزانه دوست بشم؛ چرا اون روز كه فرزانه اومده بود خونهمون، براش
كيك شكلاتی درست كرد؟ میدونی، كم مونده بود بگه اصلن مامانم فرزانه رو معتاد كرده. يك هفته میشه كه
«.با من و مامانم حرف نزده
«فرزانه به من و مهتاب نگاه كرد و گفت «كی می خوای حرف بزنی؟
میخواستم حرف بزنم اما نشد.شده تا به حال، خواب ببينی كه داری از دست يه آدم بدجنس فرار میكنی، تو»
«كوچه میدوی و فرياد میزنی اما صدات در نمیآد؟
.مهتاب سرش را تكان داد
من اونطوری شده بودم؛ البته فرقش اين بود كه هر دفعه از خواب بلند میشم میخندم و میگم دفعه ی»
ديگه به خودم زحمت نمیدم داد بكشم؛ بايد كاری كنم كه يادم بياد دارم خواب میبينم. اما حالا يه فرقی با
«.خواب داره، میبينی كه! بعضی اوقات اصلن دلم نمیخواد صدام دربياد
«.من ديگه خيلی وقته خواب نمیبينم»
«مهتاب گفت :«حالا اگه دلت بخواد و صدات دربياد، چی میگه؟
«!اتفاقن خيلی فكر كردهم.دوست دارم بگم:معتاد بودنِ فرزانه بدتر از اخلاق گندی كه تو داری نيست»
صدايم را آرام كردم و نگاهم را از فرزانه به مهتاب انداختم. «بهش میگم: تو با هر داد و فريادی كه راه میندازی
دو تا آدمو از بين میبری، تا روزی كه از اين دو نفر هيچی نمیمونه جز يه تن و گفتنِ بله و چشم. تو با داد و
فريادی كه راه میندازی دو نفر ديگه رو هزار بار میرسونی به لحظهای كه آرزوی مرگ میكنن، اما فرزانه چی؟
اون فقط خودش داره تموم میشه؛ اون تموم رنج و عذابو خودش تك و تنها تحمل میكنه؛ اون همه چی رو میريزه
«...تو دلش و يواش يواش
«.به فرزانه نگاه كردم.«اون جرمش خيلی كمتر از تويه كه دوست داری خودت راحت باشی و بقيه رو عذاب بدی
فرزانه درِ كيفش را باز كرد و پاكت سيگارش را درآورد، برد جلو مهتاب، يكی از توش برداشت، خودش هم
«.همينطور.مهتاب گفت «برو اون ور بشين
روی نيمكتِ روبهروی آنها نشستم.ريزريز داشت باران میآمد.مهتاب پك عميقی به سيگار زد و پرتش كرد روی
«...زمين.به سيگارش كه روی زمينِ نمدار افتاده بود نگاه كرد و آرام شروع كرد به حرف زدن.«اون اوايلِ ازدواجم
فرزانه خنديد.مهتاب گفت «واقعن خندهداره، میگم اوايل ازدواجم!ازدواج من شروع نشد، انگار همهش آخرِ
ماجرا بود.هر دو منتظر بوديم ...ولش.اون اواخر ازدواجم!حالا خوب شد، من و مسعود يه مهمونی داديم.يكی از
دوستای مسعود خواهرشو آورده بود، دختره يه گوشه ی سالن نشسته بود و به جر و بحثهايی كه سر مسايل
مختلف پيش میاومد گوش میداد.وقتی نظر همه مساعد بود میخنديد.وقتی يه عده نظر مساعد و يه عده نظر
مخالف داشتن، انگار هيچی نمیشنيد.هيچ حرفی نمیزد.اگه هم كسی نظرشو میپرسيد، میخنديد.اون موقع
فكر میكردم آدمايی كه میخندن آدمای بیخودی هستن، پيش خودم فكر میكردم راحتترين گزينه رو انتخاب
میكنن، خنده.ازش خوشم اومد، سعی كردم باهاش بيشتر آشنا بشم.هر مشكلی براش پيش میاومد با يه
،خنده ماجرا رو تموم میكرد.فكر میكردم اين جور آدما هيچی سرشون نمیشه يا هيچ حرفی ندارن بزنن
:واسه همين میخندن.»رويش را كرد طرف من و سرش را تكان داد.چند لحظهای ساكت ماند و ادامه داد
دخترهبهم گفت:بخند؛ اگه راحت میشی، به من بخند.چقدر سخت میگيری!میدونی كِی اين حرفو بهم»
،زد؟ موقعی كه فهميده بودم مسعود اونو صيغه كرده.واقعن مسعود چی میخواست؟ پيش خودم فكر میكنم
يه آدمی كه همهش بخنده و به كاراش ايراد نگيره؟ حتمن، حتمن به همين دليل بود كه اين اتفاق افتاد.چه قدر
الاغ بودم كه فكر میكردم اون هيچی نمیفهمه.اون تمام مدت داشت به همه ی ما میخنديد.به همه ی ما كه
به خاطر ازدواج من و مسعود دور هم جمع شده بوديم.وقتی به موقعهايی كه به اصرار من میاومد خونهمون
«فكر میكنم، تمام موهای تنم سيخ میشه.بايد به خودم میخنديدم، نه؟»
صدای مهتاب میلرزيد. روسریاش را آورد جلو و موهاش را كرد تو و يواش اشك هاش را پاك كرد.«هيچ وقت
آرزو نكردم دختره بدبخت بشه؛ نفرينش نكردم.همه ی ما كنار ديواريم.يه صف بلند هست و همه يكی يكی بايد جواب
«.پس بديم؛ جواب تمام كارارو
«گفتم :«تو چی؟
«.شايد منم دارم جواب پس میدم»
«.فرزانه از رو نيمكت بلند شد.«بارون میآد
.من و مهتاب هم بلند شديم و در پارك قدم زديم |