چه خبر، چه خبر؟ » ببین مرشد دیگر حوصلهی زیادی برایم نمانده، كه به تو هم سین جیم»
پس بدهم. به اندازه كافی پس دادهام، چه اینجاش، چه تو ایران. آنجا كه قربانش بروم، هنوز
پات نرسیده ، فضولیهاشان شروع میشود. همه میخواهند بدانند، بیرون كه بودی، كجا
بودی، با كه بودی، چرا بودی، چقدر بودی. یك ملتِ فضول، از پدر و مادر بگیر تا
همكلاسی كلاس دوی دبستانت. همه از دم. اینجا هم همینطور. همه میخواهند بدانند، آنجا كه
بودی، هوا چطور بود، كجا بودی، چند روز بودی، با كی بودی. اصلن ما ایرانیها نژادن
فضولیم. چطور شد، یك دفعه، ناخبر گذاشتم رفتم؟ میخواستم به خودم عیدی بدهم، بروم
عشقم را ببینم مرشد جان، عشقم را. مثل بقیه دوستان، استخدامی كه نیستم سال دوازده ماه
.مجیز رئیسم را بگویم، تا با تقاضای مرخصی ده روزهام موافقت بكند. گور پدر فرانسویها
آقای خودم هستم، نوكر خودم. یكی را پیداكردم، شركت را دادم دستش، گفتم: « داداش! ما دو
،هفته میرویم ولایت، جان تو جان این كامپیوترها. » به سودابه هم گفتم: « شب عید است
میخواهم بروم ایران پیش خانوادهام باشم.» گفت: « مگر ما خانوادهی تو نیستیم؟» خوب تو
اگر تو جای من بودی، چی جواب میدادی؟ دلم میخواست برگردم، رك و راست بهاش
بگویم: «نه كه نیستید، خوره جان مناید، مخصوصن تو یكی، با آن قیافه و مو و صدا و قد و
: چه میدانم دیگر چیات، كه سالی یك بارهم آدم رغبت نمیكند، به تو دست بزند.» گفتم»
ترا خدا دوباره شروع نكن.» برگشت گفت: « باز زده به سرت؟ مگر همین چهار ماه پیش
ایران نبودی؟» و گفت و گفت و گفت. من هم كه میدانی سالهاست، یك گوش را كردهام در و
یك گوش را دروازه. انگار نه انگار. یعنی راستش گوشم از این حرفها پراست. چرا هنوز
،بعد از هیجده نوزده سال زندگی به اصطلاح مشترك این را نفهمیده، نمیدانم. از دیروزهم كه
برگشتم، دوباره همان آش است و همان كاسه. دیشب رسیدم. صبح تا چشمم را باز كردم
نیش و كنایههاش شروع شد: « بی ما خوش گذشت؟ چقدر خرج كردی؟ سوغاتیهای ما كو؟
این هم شیرینی هست با خودت آوردی؟ این مثلن آجیل را از كدام جهنم درهای خریدی، كه نه
طعم دارد و نه مزه؟» آنقدر نق زد كه ناچارشدم، بزنم بیرون. خوب همینهاست كه مرا
عاشق آن دختره لاهیجانی كرده دیگر. باشد، تو اسمش را بگذار، عشق كامپیوتری، عشق در
قرن بیست و یكم. بیارزششش كن. هنوز بعد از اینهمه سال زندگی در اروپا همانطور مثل
روز اولت دهاتی ماندهای. دهاتی چی میفهمد مسنجرچی هست؟ كامپیوتر چه كارها میتواند
بكند؟ ارتباط قرن بیستمی چی هست؟ تو هنوز هم اگر از زنی خوشت بیاید، قبل از اینكه به
فكر چشم و ابرو و اندامش باشی، می خواهی بدانی كتابخوان هست یا نه؟ یونگ را
میشناسد یا نه؟ نه عزیز، دیگر آن دورانی كه توی كوچه عاشق دختر همسایه میشدند، یا در
میان صحرا و باغ و در كنار گل و بلبل و یا چه میدانم، تابستان در كنار دریا دل به یك
..دختر میبستند، گذشته، بسرآمده آن دوران. ما امروز در عصر اینترنت زندگی میكنی
میتوانی در خانهات مثلن در كلمبیا بنشینی و از طریق كامپیوتر عاشق زنی در لاهیجان
.بشوی.میشود، میبینی كه شد. حالا تو دوباره بگو « این عشق نیست، فرار از خود است
فكری به حال خودت بكن!» از بس گفتی، دیگر جملاتت را از حفظم مرشد جان. برایت
تعریف هم كردهام، پایش كه بیافتد همین جملاتت را تحویل دیگران هم می دهم. حالا
میگذاری حرفم را بزنم یا نه؟ داشتم میگفتم، خلاصه آنقدر سرم نق زد كه ناچار شدم بزنم
بیرون. نمیدانستم كجا بروم، تنهایی هم كه كافه نمیچسبد، گفتم، بیایم پیش تو، آخر ناسلامتی
تو تنها دوست صمیمی من هستی، بیایم پیش تو كمی درد دل كنم، تو هم كه گویا اینجور
:مواقع مناسبترین فرصت را گیرمیآوری، تا مرا بگذاری گوشهی دیوار. هی میپرسی »
چرا؟ چطور؟ تا كی؟ بالاخره چی؟» هی دستورالعمل چگونه زیستن صادرمیفرمایی: « به
صدای درونت گوش كن! به خوابهایت مراجعه كن! » هی میخواهی مرا بیاندازی به همان
چاه ویلی كه خودت گرفتارش شدهای: تنهایی، بیزنی، هفتهای دو روز روانكاو. اما من
نمیتوانم عزیزجان، من جربزه و شهامت جنابعالی را ندارم، كه یك روز چمدانم را ببندم و به
برای مدتی با خودم تنها باشم و فكركنم.» تازه كی این حرفها حالیش میشود؟ مگر نیره سه
سودابه بگویم:« میدانی سودبه عزیزم؟ من گویا دچار بحران هویت شدهام. میخواهم بروم
برای مدتی با خودم تنها باشم و فكركنم.» تازه كی این حرفها حالیش میشود؟ مگر نیره سه
،سال پیش حرف ترا فهمیده بود كه امروز سودابه حرف مرا بفمهد؟ تو خودت را پیداكردی
حالا دیگر خودت هستی، فكر نكن من خرم و این حرفها را نمیفهمم. چرا میفهمم، خوب
هم میفهمم، اما نمیخواهم خانوادهام را بهم بزنم. تكلیف بچه هایم چه میشود؟ تازه جدایی با
كدام درآمد؟ میدانی چقدر خرج دارد؟ یادت هست خودت زیرش زاییده بودی؟ حالا بماند
اینكه خانوادههای ما در ایران چه خواهند گفت، یا حتا همین جا این آدمهای دوروبر ما چه
پشت سرمان خواهند گفت. مگر در مورد خود تو نگفتهاند كه: « زیر سرش بلند شده، جُوش
زیاد شده، خوشی زده زیر دلش، اینها ادا و اطوارهای روشنفكرانه است، زن به این خوبی را
كجا میتواند پیداكند، حتمن با یك زن فرانسوی ریخته روی هم » بازهم بگویم؟ اینها را كه به
تو گفتهبودم. من دلم نمیخواهد پشت سر من از این جور چرت وپرتها بگویند. حالا تو هی
بگو« اینها بهانه است، خالی كردن شانه از زیر بار مسئولیت است، نمیخواهی با خودت
روبرو بشوی، هر كسی باید نسخه خودش را بنویسد، من برای كسی نسخه نمینویسم.» نخیر
.مرشدجان، این حرفها مال آن وقتی است كه میروی روی كاناپه روانكاوت دراز میكشی
.این حرفها از واقعیت زندگی فرسنگ ها كیلومتر فاصله دارد. واقعیت چیز دیگری است
اصلن گاهی وقتها فكر میكنم این زنهای ما حق دارند، كه میگویند تو شوهرانشان را از
راه به درمیكنی و ما ناچار میشویم، وقتی میآییم پیش تو، از زنهامان قایم كنیم. چند روز
پیش وقتی به سودابه گفتم: « بابا، من باید خودم را پیداكنم، باید كمی تنها باشم»، میدانی
برگشت چی گفت؟ گفت: « این حرفها را دیگر از كی یاد گرفتی؟ از مرشدت؟ حالا دیگر
آقا حامد شده مشاورت؟ آخر او اگر عقل درست و حسابی داشت كه كارش به روانشناس
نمیكشید، میچسبید به زن و زندگی و بچه خودش. تو این سن سال پانمیشد تك و تنها برود
توی یك خانه یك اطاقه زندگی كند. كه تازه نیره میگفت، یك بار كه رفته آنجا را دیده، از
بس تاریك و نمور است، آدم دلش میگیرد. آنهم توی آن محلهای كه پر از خارجی است و
پیادهروهاش پر از گه سگ و پاركهاش پر از این الكلیهای فرانسوی. » به خاطر همین هم
هست كه دیگر خبرت نمیكنند، بیایی تو این میهمانیهای آخر هفته. آره خوب، میدانم، تو
دیگر حوصله آن پرخوریها و پرگوییها را نداری. حق هم داری. ولی تا میگویی« یك
زنگی هم به حامد هم بزنیم، كه بیاید شامش را با ما بخورد.» می گویند: « خوب به نیره
گفتیم امشب بیاید، نمیشود به حامد هم بگوییم كه. » یك بار فقط محض امتحان گفتم: « خوب
»:حالا چطور است، یك بار هم به حامد بگوییم بیاید و به نیره نگوییم؟» طلا برگشت گفت
«كه بعد شما مردها بنشینن پای منبر آقا حامد و از فردا آقا محسن ما حرفهای بودار بزند؟
،پشت سرش زیور گفت: « طلاجان! این فقط محسن خان تو نیست كه حرفهای بودارمیزند
این آقا مهدی ما هم، هر وقت كه دو سه ساعتی با حامد باشد، كلهاش بوی قورمه سبزی
،میگیرد. » میدانم، مرشد جان، این را هم می دانم كه دیگر این حرفها برایت مهم نیست
چون، گفته بودم كه، تو دیگر خودت را پیداكردهای. بگذریم، میخواستم برایت تعریف كنم كه
چی شد كه این وقت سال پا شدم رفتم ایران. بله رفتم كه عشقم را ببینم، تا چشم تو كور. حالا
تو دوباره بگو « این عشق نیست، فرار از خود است.» بگو! كی گوش میده؟ برداشت تو از
عشق، مرشدجان، با برداشت من فرق میكند. اصلن برداشت ِ من ِ چهل و چهار ساله با
برداشت ِ دوران جوانیام فرق میكند، این توهستی كه همچنان در دوران جوانی و افكار آن
دوران داری درجا میزنی. نه، آدم باید بتواند نظرش را عوض كند. بله، بله نظر تو هم
عوض شده، اما صحبت خال مهرویان است و دانه ففل عزیز. آخر تو كه ندیدیش، نمیدانی
من از چه زنی دارم حرف می زنم. خب، آره من یك سال بود كه باهاش آشنا شده بودم، اما
«.ندیده بودمش. ولی وقتی خودش را دیدم، گفتم «اِی خدا اینكه خودش از صداش قشنگتره
نمیدانی چه دختری هست مرشد، ماه، خوشگل، خوش قد و بالا، چشم و ابرو سیاه، همیشه
شوخ و شاد، جوان، سرزنده. چی بگویم برایت؟ میترسم اگر زیاد تعریف كنم، ندیده و
نشناخته عاشقش بشوی. چی داری میگویی؟ معلوم است كه این اولیش هست، آخریش هم
خواهد بود. من كه صدبار به تو گفتم، من به عشق افلاطونی اعتقاد دارم، آقاجان، عشق
.افلاطونی. میدانی عشق افلاطونی یعنی چی؟ یعنی نرسیدن، یعنی درد و رنج جدایی
خودمانیاش یعنی به محض اینكه دستاهایتان هم خورد، دست بالاش یك سال بعد، میشود
!یك زن معمولی، میشود همشیرهات. نه، ببین عشق یعنی...هوم
،من كه هیچوقت ندیده بودمش، وقتی كه سودابه منزل و بیدار بود، فقط با هم چت میكردیم
توی شركت كه تنها بودم، میرفتیم تو پال تالك و صدایش را میشنیدم. فقط تازه بعد از این
كه شش هفت ماه با هم چات كردیم، با هزار خواهش و تمنا عكسش را برام میل كرد. تازه
:بعدش بود كه چت كردنهای سرصبح، كه خانه خلوت میشود، شروع شد. برایش مینوشتم
« میخواهم بدنت را غرق بوسه كنم، الان دارم پیشانیات را میبوسم، حالا لبت را، وای چه
گردن كشیده و سفیدی، چه پستانی، چه پوست شكمی.» مینوشت: « وای، دیگر پایین تر
«.نرو
تو هم كه چه چیزهایی میپرسی! نه، برداشتم همه را از سیر تا پیاز برای سودابه تعریف
كردم! اما از شوخی گذشته، اهل فن كه باشی، یاد میگیری چه كاری باید بكنی كه طرف
متوجه نشود. تا سروكله سودابه پیدامیشود، فورن صفحه را عوض میكنم، فقط یك كلیك
است، میروم توی یك روزنامه، كه یعنی دارم روزنامههای ایران را میخوانم، بگذریم از
این كه بچه و كار ِ خانه وقتی برایش نمیگذارد، كه بیاید ببیند من دارم پشت كامپیوتر
چیكارمیكنم، تازه اگر بیاید و ببیند هم نمیفهمد، چی به چی هست. سرش گرم بچهها و
خرید و خانه است. نخیر، نه عذاب وجدان دارم و نه اسم این كار را میگذارم خیانت و
.نمیدانم از این مزخرفات. میگویم كه، تو هنوز دهاتی و سانتیمانتل ماندی مرشد جان
معلوم است كه دیدمش. پس چرا شركت را گذاشتم و رفتم ایران؟ آره، به او گفته بودم كه عید
میآیم ایران، تا همدیگر را ببینیم. اگر اینهمه نمیپریدی تو حرفم و حرف تو حرف
نمیآوردی، تا حالا ده دفعه برایت تعریف كرده بودم. خلاصه دید و بازدیدهای عید كه تمام
شد، گفتم: « یكی از بچههای شمالی با من آمده ایران، میخواهم چند روزی بروم پیش اون
لاهیجان. قول و قرارش را از پاریس با هم گذاشتهایم.» رفتم لاهیجان، اول در یك هتلِ دبش
یك اتاق گرفتم، بعد تلفن زدم، یك سبد گل گرفتم و همدیگر را در خانه یكی از دوستانش
دیدیم. برو بابا، شراب كجا بود با خودم ببرم؟ اصلن هردوتا مست عشق هم بودیم. نه، جان
،مرشد، دست به او نزدم، خودم نخواستم. تو كه میدانی من به عشق افلاطونی اعتقاد دارم
عشق یعنی نرسیدن، چون اگر برسی، دیگر مزهاش را از دست میدهد. خوب تو بخند، بخند
به ریش من، ولی بدان كه من مثل حسین خان نیستم كه هفتهای هفت روز در داروخانهاش را
بسته نبسته، فقط میتوانی در جندهخانههای شهر پیدایش كنی، یا آقا محسن، كه ماهی سه
چهار روز، طلا را خركند كه باید به یك ماموریت سه روز برود، و بعد سوار قطار
.سریعالسیر بشود و صاف برود پراگ یا ورشو كه به قول خودش به پایین تنهاش حالی بدهد
یا آقا مهدی كه دیگر پرستاری در بیمارستان نمانده، كه ترتیبش را نداده باشد، بازهم بگویم؟
همین حمید كه هر سه چهار ماه یك بار چمدانش را میبنند و به فروغ میگوید: « این پروژه
آخر اعصابم مختل كرده، باید یك هفته بروم اسپانیا برای تمدد اعصاب. » و بعدش هم توی
همین میهمانیهای آخر هفته، بچه ها را یك گوشه جمع كند، پیك ویسكیاش را بگیرد دستش
و با كلی قروقمیش شرح عیش وعشرتهایش را با دخترهای هلندی و آلمانی و فرانسوی در
جزایر قناری با آب و تاب برای همهمان تعریف كند تا آب دهان بچهها راه بیافتد. تنها كسی
كه خبر ندارد، فروغ بیچاره است و خواجه حافظ شیرازی. یا این آقا جواد با معشوقههای
چپ و راستی كه پیدا میكند. راست و دروغش پای خودش. نه، من مثل اینها نیستم. این
درست كه سال و ماهی یك بار هم دستم نه به تن زنم میخورد و نه به تن زن دیگر. خوب
میلش را ندارم، من اینطوریام. حالا تو بگو « یك جای روانت خراب دارد. » باشد، خراب
داشته باشد، ولی همین است كه هست. من خودم كه گلهای ندارم، نمی دانم تو یكی چرا دست
،از سرم برنمیداری. اگر راست میگویی یك بار هم كه شده به پروپاچه این آقایان بپیچ
.همینها كه تا سه سال پیش هر هفته یا تو مهمانشان بودی یا آنها سر سفرهات نشسته بودند
خوب اگر جنابعالی مصلح اجتماعی و مشاور خانواده نیستی، چرا دست از سر كچل ما
برنمیداری؟ اِی بابا، انگار قرار گذاشتهای هر وقت كه میبینمت، دپرسیوم كنی و بفرستی
.بیرون. تا سه چهار روز پریشان و مكدرم كنی، باعث بشوی هی خوابهای پریشان ببینم
خدا لعنتت بكند، به تو هم میگویند دوست؟ امشب هیچ تحویلمان نگرفتی، از لحظهای كه
.پایمان رسیده اینجا، تو آشپزخانه بودی و یك دفعه یادت آمده كه باید برای فردا غذا بپزی
هرچی پختی، دیگر بس است. دو ساعت است كه رفتی چپیدی آن تو. خسته شدم از بس سرم
را بلند كردم، كه ببینمت. اینقدر داد زدم، گلوم درد گرفت. حالا كی از آن آشپزخانه لعنتی
میآیی بیرون؟ من كه دیگر حرف نمیزنم، تا بیایی اینجا بنشینی جلوی رویم تا همهاش را
:مفصل برایت تعریف كنم. لابد بعدش هم كه تشریففرما میشوی، نیم ساعت بعدش میگویی
«. پا شو، برو، من می خواهم بخوابم»
|