دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

ناتاشا امیری
  ناتاشا امیری  
داستان نویس    
متولد 17 شهریور سال 1349    
شروع داستان نویسی را از سال 74 بعد از آشنایی با غزاله علیزاده    
چاپ اولین مجموعه داستان" هولا... هولا" سال 80    
برنده اول داستان اولی‌های خانه داستان شد و نامزد جوایز بنیاد گلشیری و یلدا    
تك داستان «ما سكوت» برنده اول جایزه سراسری مجله عصر پنج شنبه    
تك داستان« آن كه شبیه تو نیست » برنده داستان مردمی سایت سخن صد سالگی صادق هدایت    
چاپ رمان «با من به جهنم بیا»  توسط نشر افق    
 

یکی همین نزدیکی ها  
 ناتاشا امیری     


از پیاده رو می‌گذرم كه یك نفر جلویم را می‌گیرد. در فكرم و لحظه‌ای طول می‌كشد تا متوجه پلك‌های متورم دختر   
بشوم. با انگشت تارهای آشفته مو را زیر روسری زردش می برد كه لبه‌هایش كج و كوله شده است. با هر كلمه‌ای   
كه به زبان می آورد ناله‌ای گره می‌خورد. حتی به لكنت می‌افتد. چیزی نمی فهمم فقط از ظاهرش پیداست نباید گدا   
«باشد. می‌خواهم از كنارش رد شوم كه باز سد راهم می‌شود: «با ... با مادرم قهرم شده. اینو... اینو می‌دی بهش؟   
.گل خطمی توی دستش را تكان می‌دهد   
«!می‌گویم: «ببخشید   
راه كه می‌افتم، دست روی شانه‌ام می‌گذارد: «جون هركی دوست داری.» بوی دهان آدم‌های ناشتا از میان   
.لب‌هایش بیرون می‌آید   
. به من ربطی نداره خانم-   
...فشار انگشت‌هایش بیشتر می‌شود.: «هیشكی رو ندارم.» با چشم‌های خیس از اشك اصرار می‌كند: «تو رو خدا   
«...توروخدا   
«با این كه پیشنهادش احمقانه است اما چند لحظه مكث می‌كنم: «خونه‌ات كجاست؟   
كوچه بن بستی را نشان می‌دهد كه سر آن ایستاده‌ایم. خط‌های دور لب و چشم هایش حالتی از نگرانی دارد و شاخه   
.گل خطمی كه پیداست از باغچه‌ای آن را كنده، تنها چیزی است كه اصلا نمی‌توان تصور كرد توی دستش باشد   
رهگذرها سر بر می‌گردانند و فروشنده لوازم خانگی به تماشا ایستاده است. آستین مانتو را از روی ساعت مچی‌ام   
كنار می‌زنم: یك ربع به یك است. بی‌كارم و دلیلی ندارد همراهش نروم. یك بار زنبیل پیر زنی را تا در خانه آش   
بردم و یك بار هم در اتوبوس جایم را به زنی بچه به بغل دادم. اما فرصت نمی‌كنم به دلشوره‌ای میدان بدهم كه به   
خاطر آشفتگی‌اش حس می‌كنم یا این كه چه اتفاقی میان او و مادرش افتاده یا چی باید بگویم. مچ دستم را می‌گیرد و   
دنبال خودش در طول كوچه می‌كشاند. تقریبا دارد می‌دود زیر لب حرف‌هایی می‌زند. پایم به یك قوطی می‌گیرد و   
سكندری می‌خورم. بند كیف از شانه به آرنجم پرت می‌شود. قبل از این كه بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد، در آهنی   
.ته كوچه را باز می‌كند. توی هشتی هولم می‌دهد و در را می بندد   
جای انگشت‌هایش دور مچم تیر می‌كشد. صدای چرخیدن كلید توی قفل بلند می‌شود. بوی عرق همراه بوی دیگری   
كه نمی‌شناسم، سوراخ‌های بینی‌ام را پر می‌كند. گیج و منگ متوجه برق چشم كسی و خس خس نفس‌هایش در   
تاریكی می‌شوم. قلبم تند می‌كوبد. خیلی دیرتر از وقتی كه باید می‌گفتم: «این كارها یعنی چی؟» لب‌ها را به هم   
.می‌زنم اما صدایم را نمی‌شنوم   
آن كه در تاریكی ایستاده است روبه حیاط كوچكی راه می‌افتد. زن كوتاه قدی است كه بغل ران‌های برجسته‌اش از   
دو طرف دامن سیاه بیرون زده و زیرش پیژامه گُل‌دار پوشیده. با قدم‌هایی آهسته دم‌پایی‌های لاستیكی‌اش را شلق   
.شلق روی زمین می‌كشد. جلوی تشت پلاستیكی می‌نشیند و رختی را چنگ می‌زند   
.قلاب در را جلو و عقب می‌برم، چفت را می‌كشم ما باز نمی‌شود. می‌گویم: «دختر خانم؟» هیچ صدایی نمی آید   
چند بار كف دستم را به آن می‌زنم: «دختر؟» صدایی نیست. با لگد به آن می‌كوبم و فریاد می‌كشم: «این در چرا   
«قفله؟   
فكر می‌كنم ذهنم دارد تصاویری غیر واقعی می‌سازد، مثل وقت‌هایی كه در تاكسی چرت می‌زنم و با صدای بوقی   
می‌فهمم تصور موج‌های دریا یا خش‌خش برگ‌ها زیر پایم فقط خواب و خیال بوده است. اما اگر این طور باشد   
نباید همه چیز این قدر واضح و روشن به نظر بیاید تا حتی بتوانم لكه‌های روی روسری سیاه پشت‌گردن گره   
...زده‌اش را ببینم یا گوشواره فیروزه آویزان از خاج گوش‌هایش یا حباب‌های كف معلق توی هوا   
«بوی فاضلاب از اتاقك مستراح گوشه حیاط می‌آید. در چند قدمی‌اش می‌ایستم و صدا می‌زنم: «خانم؟   
وقت چنگ زدن رخت هن‌وهن می‌كند. ابروهای كلفت و پیوسته‌ای دارد صورتش پر از لك است و موهای سیاه   
.بلندی بالای لب و روی چانه‌اش روییده اما كم سن و سال به نظر نمی‌آید   
... این جا چه خبره؟ اون دختره گفت-   

انگار اصلا صدایم را نمی‌شنود. بلند می‌شود و رخت را محكم می‌چلاند، آبش روی دامنش می‌ریزد. بعد تكانش   
می‌دهد. چند قطره به صورتم پاشیده می‌شود. زیرپوش كهنه‌ای است كه تور یقه‌اش جابه‌جا شكافته شده. آن را روی   
.بند كنار شورتی با خشتك زرد پهن می‌كند و گیره می‌زند   
 خانم؟-   
می‌خندد و چند چین عمیق گوشه چشم‌هایش جا باز می‌كند. یكی از دندان‌های جلویش افتاده و بقیه كج و كوله و سیاه   
.است   
نمی‌دانم چه كار باید بكنم. خانه‌های دو طرف حیاط متروك است، قسمتی از سقفشان ریخته، دودكش‌هایشان كج شده   
و چارچوب پنجره‌هایشان از جا درآمده. بر می‌گردم و به هشتی تاریك نگاه می‌كنم. ساختمان‌های كوچه هیچ كدام   
.مشرف نیست   
حالا غش‌غش می خندد و خم و راست می شود. كف دست را محكم روی زانو می‌كوبد مثل این كه بخواهد خودش   
.را بزند   
 می‌شنوین چی می‌گم؟-   
اشك از چشم‌هایش می‌ریزد و صورتش كش می‌آید. چشم‌هایش گشاد می‌شود. حالت خنده ندارد اما صداهایی شبیه   
.خنده از دهان بازمانده‌اش بیرون می‌آید   
! خانم درو باز كنیم وگرنه داد می‌زنم-   
خنده‌اش تمام می‌شود. زبانش را دور لب‌ها می‌چرخاند و می‌گوید: «تا حالا با كسی خوابیدی؟» چند لحظه ساكت   
«!می‌شود و بعد پشت چشم نازك می‌كند: «منه می‌گوی؟ ... اووه   
.خیره نگاهش می‌كنم   
«.سرش را انگار بی‌اراده تكان می‌دهد: «ها... كسی بودم واسه خودم مّثه ماه   
«...داد می‌زنم: «در و باز كن وگرنه   
 وگرنه چی؟... وگرنه چی‌چی؟-   
.توی مردمك‌هایش چیز ترسناكی است كه تكانم می‌دهد. ولی قبل از این كه حركتی بكنم بازویم را محكم می‌گیرد   
تقلا می‌كنم. كف دستم را روی تخت سینه‌اش می‌گذارم و خودم را رو به در می‌كشم اما رهایم نمی‌كند. پایم سر   
.می‌خورد. با زانو زمین می‌خورم و از ته دل جیغ می‌زنم   
.كشان كشان رو به اتاق می‌بردم و می‌گوید: «گُه ... گُه...» بزاق دهانش به صورتم می‌پاشد   
پایم به تشت می‌گیرد، آفتابه و قوطی پودر را دمر می‌كند. به رخت چرك‌ها و لبه حوض چنگ می‌زنم. زیر بغل   
مانتویم جر می‌خورد و باز فریاد می‌زنم. حتما كسی باید صدایم را بشنود. بند كیفم را می‌گیرم. می‌خواهم آن را به   
صورتش بكوبم كه از دست می‌كشد و بالا می‌بردش. چشم‌هایش دارد از حدقه بیرون می‌زند و دندان روی لب فشار   
می‌دهد. با دست سرم را می‌پوشانم. صدای به هم خوردن وسایل توی كیف را می‌شنوم. با هر ضربه كه به بدنم می   
.كوبد بیشتر توی خودم مچاله می‌شوم. باورم نمی‌شود این اتفاق دارد برای من می‌افتد   
چشم كه باز می كنم، توی كیف را می گردد. پّره‌های بینی پهنش باز و بسته می‌شود و قطره عرقی روی شقیقه‌اش   
«لیز می‌خورد. كیف پولم را باز می‌كند و عكس توی آن را جلویم می‌گیرد: «این كیته؟   
صورت استخوانی مادر بزرگم از میان چادر سیاه پیداست. با این كه هر روز پول از آن در می‌آورم اما   
مدت‌هاست دیگر نمی بینمش. سال ها از مرگش می‌گذرد. یك دفعه حس می‌كنم من هم به دست این زن دیوانه   
.خواهم مرد. به خاطر یك لحظه حماقت. بدون دلیل و به همین مسخرگی   
دامنش را بالا می‌برد و اسكناس‌ها را توی جیب پیژامه می‌چپاند. كیف را بر می‌گرداند. رژلب، بادبزن، سكه و   
خرده بیسكویت زمین می‌ریزد. در قوطی پودر می‌شكند . هر كدام را برمی‌دارد. یك پلك را می‌بندد و با چشم دیگر   
از نزدیك نگاه می‌كند. شیشه عطر را تكان می‌دهد و بدون این كه درش را بر دارد جلوی بینی می‌گیرد: «از اینه   
واسم خرید بود... خیلی همدیگه یه دوّس داشتیم.» عینك قاب بنفش را از جلد چرمی بیرون می‌آورد و به چشم   
می‌زند: «نه برده بود گندم‌زار، لای خوشه‌ها... این قدّه خوب بود... همون جا دختركیم رو برداشت.» گوشه   
.لب‌هایش كف می‌كند   
دلم می‌خواهد از هوش بروم تا همه‌جا تاریك شود و دیگر چیزی نفهمم، بعد كه پلك باز كنم جای دیگری باشم و   
همه چیز از یادم رفته باشد یا حس كنم دروغ بوده با فوقش یك شوخی... اما تمام وجودم چشم شده و به ناخن‌های از   
ته جویده‌اش خیره مانده كه جلوی صورتم گرفته، انگار بخواهد پنجول به صورتم بكشد. سرم را به سدی   
.موزاییك‌ها می‌چسبانم   
لب‌ها را جمع می‌كند: «هوو... هوو... ترسیدی؟... هوز» عینك را از چشم بر می‌دارد و چند لحظه به آن خیره   
می‌شود: «آخ لیلای بی‌حیا... آی چّش دریده... دزدكی دید می‌زدی؟» عینك را پرت می‌كند. با دو دست محكم   
«...شانه‌هایم را می‌گیرد و با یك حركت بلند می‌كند. كنارگوشم می‌گوید: «آی... آی   
باید فریاد بكشم. باید فرار كنم. اما یك لنگه كفشم درآمده است و لنگ لنگان و بی‌اراده همراهش می‌روم. سرم به   
چهارچوب در می‌خورد. گیج و منگ روی زیلوی كف زمین دمر می‌افتم. تمامِ بدنم درد می‌كند. نمی توانم نفس   
بكشم. شاید فروشنده لوازم خانگی وقتی ببیند... اما چه طور می تواند حدس بزند كه... بر می‌گردم و نفس عمیقی   
می‌كشم... خانواده‌ام حتما وقتی ببینند دیر كرده‌ام اول به دوستانم تلفن می‌كنند شب كه بشود به پلیس خبر می‌دهند اما   
.از كجا می فهمند كه... می‌نشینم. بوی عجیبی می‌آید. رخت خوابی گوشه اتاق پهن و لحافش مچاله شده است   
بالایش، عكس مجله‌ای به دیوار دود گرفته، چسبیده است، كنارهایش پاره شده و زنی را با كلاه لبه‌دار و مژه   
.مصنوعی نشان می‌دهد كه گذشت زمان صورتش را زرد كرده. زیرش درشت نوشته خواننده مشهور نسل نو   
قابلمه كوچكی را از روی چراغ پیك‌نیكی زمین می‌گذارد. دم كنی چرك را بر می‌دارد و بخار از رویش بلند   
می‌شود. زبانش میان لب‌ها مانده است. چند قاشق از برنج شفته را توی بشقابی حلبی می‌ریزد و تخم مرغی خام   
رویش می‌شكند. پوست‌هایش را لیس می‌زند و گوشه‌ای پرت می‌كند. جلویم می‌نشیند. یك پایش را دراز می‌كند، كف   
«آن حنا بسته و ترك ترك است. لقمه‌ای را با انگشت‌ها ورز می دهد: «فكّ كردی نونه خشكه گاودای سّق می‌زنم؟   
«آن را به دهان می‌گذارد و دانه‌ای برنج كج لب‌هایش می‌ماند: «بیریزم برات؟   
حالت تهوع دارم، بیش از ملچ‌ملوچ جویدن، از زشتی‌اش. زشتی كه مثل چسب به بدن و صورتش چسبیده و هیچ   
راهی برای كندنش نیست. آن قدر خطرناك به نظر می‌آید كه یادت می‌رود در نگاه اول ساده و احمق فرضش كرده   
.همین یك ساعت پیش بود كه كلاس زبان ثبت نام كردم. قیمت بلوزی را از بوتیك پرسیدم   
.لقمه را قورت می‌دهد: «هیكلش مثه گاومیش... شونه‌ها، آه!» دست‌ها را از دو طرف باز می‌كند   
همه چیز مثل روزهایی بود كه می‌آمدند تا بدون پیش آمد بدی فقط بگذرند. اما حالا مسافرت آخر   
...هفته‌ام، مهمانی شب چهارشنبه و كنسرت موسیقی به م می‌خورد   
- حّظ می‌كردم نیگاش كنم. یه دستی صد خروار یونجه می‌برد بالا سرش... بعد اومد دستمه گرّف. منه   
...برد طویله. سرمه گذوشت رو پالون خر   
... چون چند قدم مانده به ایستگاه تاكسی آن دختر جلویم را گرفت تا نتوانم روی تختم راحت و آسوده   
دراز بكشم و برای وقت گذرانی به دوستانم تلفن كنم و... لقمه را حسابی توی بشقاب می‌چرخاند تا با   
«.سفیده تخم مرغ قاطی شود: «جوغه در می‌رّف واسش... دامنم گرّف به تاپاله گاو. گفتم: آخ جون   
جای ضربه‌ها درد می‌كند. با خودم می‌گویم چه قدر سر هر مساله كوچكی اعصابم به هم می‌ریخت و   
.حالا همه چیز دارد تمام می‌شود، بی‌خود و بی‌دلیل   
وقت جویدن عنبیه‌هایش به هم نزدیك می‌شود: «بعد اون لیلای دریده... آتیشكی بی‌حیا...» یك دفعه با   
مشت به سینه‌اش می‌كوبد و به سقف نگاه می‌‌كند: «آخ الهی جّز جیگر بزنی... ایشاللّه عروسیت عزا   
«بشه... چی داشتی ایكبیری؟   
اما نباید همین طور بنشینم و منگ و كرخت نگاهش كنم. باید بلند شوم و قبل از این كه بتواند تكان   
بخورد قابله، چراغ پیك‌نیكی یا هرچی دم دستم می‌آید را به سرش بكوبم. بالش رختخوابش را آن قدر   
.روی صورتش نگه دارم تا خفه شود   
با دهان پر می‌خندد: «نفت ریختم رو باس عروسش... همچی آتیش گرف كه دلم خنك شد... مگه منه چیم بود   
«...كه   
دست‌هایم را دور گردن كلفتش حلقه می‌كنم و آن قدر فشار می‌دهم تا زبانش در بیاید. آینه بالای طاقچه را   
«...روی دماغش خرد می‌كنم و بعد... كلید   
- اون اكبرآقای پدرسگ آوردم تهرون... مگه منه كلفت بودم؟   
...كلید در   
- پیر زنه گُه... آق‌زاده خانوم... همچی كون می‌جنبوند تو همین خونه. جیگرم رو الف داغ كرد... منه جیگرم   
!خنك شد فك انداخت   
وقتی از هشتی به حیاط می‌رفت. توی دستش نبود. شاید در تاریكی به میخی از دیوار آویزان كرده یا زیر   
...گلدانی چیزی گذاشه بود یا توی جیب پیژامه فین كردم.» كلیدی را می‌بینم كه با سنجاق قفلی   
.از سینه بلوز چروكش آویزان شده است   
 موها ته رنگ كرد؟-   
انگشت‌هایش را یكی یكی توی دهان می‌برد و میك می‌زند. به موهای مش كرده‌ام زل زده است. متوجه   
می‌شوم شال قرمزم وقت كشمكش در حیاط افتاده است. باید همین حالا تصمیم بگیرم كه زبانش را لای دندان   
افتاده‌اش می‌كند، صداهایی چندش آور در می‌آورد و از سنگینی غذا لخت شده است. اگر غافلگیر بشود   
...نمی‌تواند   
بلند می‌شود. قابلمه و ظرف را گوشه‌ای می گذارد. با پرده چركمرده‌ای كه بین دو اتاق آویزان است   
دست‌هایش را پاك می‌كند. متوجه برس، اسپری، لوازم آرایش و چیزهای دیگری می‌شوم كه پشت آن روی هم   
تلمبار شده‌اند. مطمئنم هر كدام روزی به كسی تعلق داشت و حالا... حالا... نمی‌توانم حدس بزنم چه كار   
...خواهد كرد ممكن است ظرف‌ها را بشوید، جارو بزند یا به طرفم حمله كند و دوباره   

اما بی مقدمه قر می‌دهد و دست‌ها را توی هوا می‌چرخاند. باسن بزرگش را تكان تكان می‌دهد و زیر لب   
می‌گوید: «تیش، تیش». سینه‌های آویزانش را می لرزاند. دور خودش می‌گردد و غش غش می‌خندد. صورتش   
سرخ شده است و نفس نفس می‌زند. خودش را به چپ و راست تاب می‌دهد. زیلو زیر انگشت‌های بزرگ   
پایش جمع می‌شود. رقص‌كنان و بشكن زنان بقچه‌ای را از بالای رختخوابش بر می دارد و بر می‌گردد جلویم   
...می‌نشیند   
دیگر نمی‌توانم تحمل كنم. باید با پاشنه همان كفشی كه پایم است به دهانش بكوبم. حتی می‌توانم صدای خرد   
...شدن دندان‌هایش را هم بشنوم. بعد سنجاق قفلی را با كلید چنگ می‌زنم   
،نفس هایش هنوز آرام نگرفته است. با دندان گره بقچه را باز می‌كند. تویش شانه چوبی دندانه شكسته   
روشور، چند النگوی كج و كوله، یك كیسه حنا و قوطی و از این است. هر كدام را بر می‌دارد. یك پلك را   
.می‌بندد و با چشم دیگر از نزدیك نگاه می كند. با خودش پچ‌پچ می‌كند   
باید كاری بكنم... اما به سردی دیوار تكیه داده‌ام. بی‌حس و حالم شانه و مرم درد می‌كند معده‌ام تیر می‌كشد و   
.جرأت تكان خوردن ندارم   
 آق‌زاده خانم. هه!... چی واسم گذوشت جز تنبون و همین گوشواره گوشم؟ -   
- لحظه‌ای به فكرم می‌رسد شاید پیرزنی را كه حرفش را می‌زند، كشته باشد. روسری را می‌بینم كه دور   
گردنی چروكیده بسته می‌شود و انگشت‌های رگ زده پیرزن چنگ می‌شود. یا سایه گوشت كوی كه روی   
«.تصویر زن خواننده بالا و پاین می‌رود. دست و پایم سست می‌شود. با خودم می گویم: «پس دیگه تمام شد   
. شكل عنتری... شكل گُه-   
دارد با چشم‌های ورقلمبیده‌اش نگاهم می‌كند طوری كه با تمام بدن تكان می‌خورم و خودم را رو به دیوار   
می‌كشم. یك دفعه مویم را چنگ می‌زند و بالا می برد. نیم خیز می‌شوم و با هر دو دست، انگشت‌هایش را   
می‌گیرم اما ناخن‌هایم توی آن فرو نمی‌رود. انگار نمی‌تواند. مثل جانوری در تله افتاده فریاد می‌كشم تا سرم را   
.به جلو و عقب تكان دهد و مویم را از ریشه بكند   
...وقتی رهایم می‌كند تارهای مش كرده مویم زمین ریخته است. گریان و بریده بریده التماس می‌كنم: «ولم   
«!كن... توروخدا... ولم... كن   
«.بینی‌اش خس خس صدا می‌دهد: «منه مثل تو بودم تازه پودر و ماتیك نمی‌زدم... موهامه رنگ نمی‌كردم   
انگار به جای مو چیزی از وجودم را كنده باشد، آن قدر لبم را میان دندان‌ها فشار می‌دهم كه مزه خون را حس   
كنم. فكر می‌كنم چرا من؟ بین این همه آدم چرا ن؟   
 چیت بیشتر از منه؟-   
.هق هق گریه می‌كنم   
... همه تون دریده و بی‌حیایین... جلوتونه واجبی می‌كشین -   
. بذار برم... تورو خدا-   
:داد می‌زند: «ابرو باریك می‌كنین، كرم می زنین چرب و چیلی... بعد می‌گوین.» صدایش را نازك می كند   
«!«به خدا با هیشكی نبودم دّس مرد بهم نخورده! سر را روی گردن تاب می‌دهد: آره جون خودتون   
. بذار برم-   
 تو هم می‌ری لای لنگ ننه مرده شورت... مگه بقیه نرفتن؟ مگه منه گفته بودیم یه سلیطه دیگه رو بیندازن -   
تو این خراب شده؟   
!...با كف دست به دهان می‌كوبد: «آ! آ! لال شم.» یك دفعه می‌خندد: «ها! اولش گفتم آ!» قاه قاه می‌خندد: «ها   
«!...انگاری دنبالشون كرده بودم؟ می‌ترسیدن دسم بهشون برسه... آخ اگه می‌رسید   
ریشه موهایم می‌سوزد اما اشكم بند آمده است. اگر بقیه توانستند بیرون بروند چرا من نتوانم؟ فقط نگاهش   
می‌كنم و لب‌هایم از نفرت جمع می‌شود. از هیچكس به اندازه او متنفر نیستم. كسانی كه به من بد كرده‌اند حتما   
دلیلی داشتند اما نمی‌دانم آن حس رضایت غریب چشم‌هایش به خاطر چیست؟   
- آخ... اون وخ خشتك رو سرشون می‌كشیدم... بی‌حیاهای دریده... یكی می‌گف می‌ره بهونه می‌آره پاش   
دررفته خونه‌اش این جاّس... اون یكی می‌گف می‌گم این جا سیا بازی دارن، همچی خوشم اومد اكبر آقا یه دفه   
.برده بودم   
یاد روزی می افتم كه تو سالن تاریك سینمانی آب میوه‌ام شكست. از ناچاری خودكار را در آوردم و با كپسول   
...آن   
 اون گُه با چشم مثل وزغش می‌گفّ می‌رم دووار.. نمی‌دونم چی بود! پول خارجكی... واست می‌آرم... خیلی -   
...شونم دُمشون گذاشتن رو كولشون و دیگه   
تازه دارم متوجه می‌شوم آن بوی ناشناخته بوی مرداب است كه از منافذ پوستش بیرون می‌زند. خودم را سوار   
قایقی می‌بینم كه به سرعت از میان نی های بلند و لاله‌های قدكشیده صورتی مرداب انزلی رد می‌شوم. كف   
...سفیدی پشت قایق مارپیچ كشیده. از ته دل می‌خندم و جیغ می‌كشم و بوی لجن   
- توخیابون به دختره می‌گمم خانم تو رو خدا آدرسمه گم كردم... می‌گویه آجان خبر می‌كنم‌ها! منه از آجان   
می‌ترسونه؟ تف كردم رو موهاش. مّثه پشم بُز دو تا بافته بود از زیر روسری انداخته بود بیرون... عنتر   
...همچی جیغ كشید... چادرمه گرفم زیر بغلم مثه سگ گله دویدم   
لجن... فكر می‌كنم توی مرداب افتاده‌ام... از میان برگ‌های پهن كه حاشیه بعضی هایشان سوخته و رویشان   
قطره‌های درشت شبنم و قورباغه نشستند، خزه ها و ساقه بلند لاله‌ها پایین می‌روم و می‌بینم برگ‌های لوله‌شده   
دارند لالا می روند و این لجن سیاه است كه پایم را می‌بلعد... می‌توانم دایره خورشید، ته قایق و ستارة های   
...پوسته آهكی مرداب را از زیر آب ببینم كه دور می‌شوند   
- بعد یه دفه دیگه گفّم آی باجی تو رو به این سوی چراغ خونمه گم كردم... دختره گفّ آخی طفلكی! اول نمی   
...خواس بیاد تو   
چهره دختری كه گل خطمی دستش بود جلوی چشمم می‌آید. تازه متوجه می‌شوم خط‌های صورتش نه حالتی   
...ازنگرانی كه از ترس داشت. می توانست فرار كند از مردم یا پلیس كمك بخواهد یا   
بلند می‌شود و دو شاخه سماور حلبی را توی پریز برق فرو می‌كند. كمی چای از قوطی زنگ زده توی قوری   
...می‌ریزد و پرهای چسبیده به انگشتش را لیس می‌زند   
تمام حركاتش را زیر نظر دارم، اخم كرده و چشم‌هایش تنگ شده است مثل این كه بخواهد چیزی را به یاد   
بیاورد. آرام به بقچه نزدیك می‌شود و چند لحظه ساكت نگاهم می‌كند. لب‌هایش از لبخندی بدون خنده كش   
«می‌آید: «بودی؟ ها؟ با كسی بودی؟   
«!می گویم: «آره   
.خنده از صورتش می‌پرد اما دهانش هنوز بازمانده است   
.چیزی تو سرم تكان می‌خورد، پوستة ای كهنه پاره می‌شود و خاطراتی خاك گرفته از میانش سرریز می‌كند   
.انگار پایم را به لجن می كوبم و از میانش با تقلای دست‌ها راه باز می‌كنم. راه حلی مثل كپسول خودكار   
«.صدایم خفه و دو رگه بلند می‌شود: «اما من بودم كه داشم سرش كلاه می‌گذاشتم   
زانوهایش انگار تحمل وزنش را ندارد و می‌نشیند. خط‌های پیشانی‌اش عمیق می‌شود و سرخی صورتش   
جایش را به رنگی زرد می‌دهد مثل عكس روی دیوار. حالتی دارد كه به هر كس بگویم كتكم زده، مویم را   
كنده و از آن بدتر مجبورم كرده التماسش رابكنم، امكان ندارد باور كند. فكر می‌كنم نباید خیلی سخت باشد و   
...صدایم را در ناباوری می‌شنوم: چه خر بودم آن وقت‌ها... برای چیزی جون می‌كندم كه اصلا ارزش نداشت   
«می‌فهمی؟   
.برو برنگاهم می‌كند   
چند بار سرفه می‌كنم اما خش صدایم از بین نمی‌رود: «لابد تا حالا و هیچ مهمونی نبودی كه رقص نور داشته   
باشد و یه نجار سفید بدبو رو هم دم به ساعت ول بدهند تا به سرفه بیفتی اما باز وسط سن برقصی و به پسری   
«...كه پشت جاز نشسته و ادای شوهای خارجی رو در می‌آره بخندی   
سر تكان می‌دهد، با تردید یا از روی عادت یا این كه بگو... باز هم بگو. مطمئنم تمام حرفهایم را نمی‌فهمد اما   
.می‌تواند همه چیز را، حتی چیزهایی را كه به عمرش ندیده جلوی چشم مجسم كند   
 نبودی؟ ... حتی واسه كلفتی تا ته ظرف‌های بیف استروگانف و خوراك قارچ و زبان را بلیسی؟-   

منتظرم از لحن تحقیر آمیزم از كوره در برود حتی آرنجم را بالا می‌آورم ولی فقط پلك‌ها را چند بار به هم   
.می‌زند، مثل این كه چیزی توی چشمش رفته باشد   
 تو یكی از همین جاها بود كه سیگار بهم تعارف كرد. گفتم نمی‌كشم. خواست با هم برقصیم، رد كردم. اول با -   
...خجالت حرف می‌زدیم، بعد با احتیاط، آخر سر هم   
.سعی می‌كنم به درد معده‌ام توجه نكنم. دردی كه از یك نقطه شروع می‌شود و به تمام اعضای بدنم می‌رسد   
،چند نفس عمیق می‌كشم. اما دیگر اصلا نمی‌فهمم كلمات چه طور به زبانم می‌آید: «رفته بودم دیزین اسكی   
رستوران برگ سبز، رسیتال پیانوی خواهر عوضی‌اش... به خیالش اولین مردیه كه طرفم شده... چرا؟ چون   
«!می‌خواست این طوری باور كنه و منم كمكش می‌كردم.. چون احمقه... چون همه‌شون احمقن   
.این دقیقا همان چیزی است كه سال‌ها سعی می‌كردم به آن فكر نكنم اما حالا متوجه می‌شوم دلایلم درست است   
به خصوص درباره زنی كه وقتی می‌خواستم دمپایی نگین داری را بخرم كه فروشنده فقط یك جفت از آن را   
داشت، پانصد تومان بیشتر روی پیشخوان گذاشت و توی كیف چپاندش. اصلا پول‌دار به نظر نمی‌رسید اما با   
آن ابروهای برنداشته كلفت و سبیل بالای لبش دختر ترشیده عقده‌ای بود كه می خواست به هر قیمتی شده   
چیزی را به دست بیاورد كه من انتخاب كرده بودم. صدایم می‌لرزد: «اگه یكی از دوستانم... یعنی دشمنام لو   
«!نداده بود آن قدر خرش كرده بودم تا هر كاری برام بكنه   
پلك چشمش می‌پرد. شبیه دختر روستاهای دور افاده‌ای شده كه تغار شیر روی سر می‌گذارند، دامن چین دار   
می‌پوشند و با دیدن ماشین شهری‌ها، گوشه سربند را روی صورت‌های سرخ از خجالتشان می‌كشند. اصلا   
برایم اهمیت ندارد چرا كارش به اینجا كشیده است. فكر هم كه می‌كنم می‌بینم حق‌اش است. حقش. دارم داد   
می‌زنم: «مثلا می‌خواست از چنگم درش بیاره... ولی گور پدرش! چون ارزشش رو نداشت... می‌فهمی؟ برود   
«!به درك   
نفس نفس می‌زنم انگار كیلومترها دویده باشم. با تیر كشیدن معده‌ام سعی می‌كنم به خودم مسلط شوم. از تجسم   
كاری كه می‌خواهم بكنم قلبم تند می‌كوبد. فكر می‌كنم الان وقتش است همین حالا كه مات و منگ مانده. آرام   
دستم را جلو می‌برم و انگشت‌هایم را می‌بینم كه به رعشه افتاده است: یكی شون... یكی شون می‌گفت با زنی   
«.ازدواج... ازدواج نمی‌كنه كه می‌دونه واقعا عاشقشه   
می‌توانم قطره‌های عرقی را حس كنم كه روی پیشانی‌ام جوانه می‌زند. انگشتم نرسیده به پیراهنش خشك   
.می‌شود. بعید نیست دوباره ... چند بار آب دهانم را قورت می‌دهم: «تقصیر... تقصیر خودشون هم نیست   
...می‌دونی؟ مثل بچه هایی...» آرام سنجاق قفلی را فشار می‌دهم: «بچه‌هایی كه دست و پای مارمولك   
اووف...» از گرمای بدنش كه مثل اجاق می‌ماند، دستم را عقب می‌كشم. چند لحظه مكث می‌كنم. بی‌حركت و   
بهت زده است. آن قدر نزدیكش شده‌ام تا نفس‌های بدبویش را حس كنم. قلبم تندتر می‌زند. بار دیگر سنجاق را   
.فشار می‌دهم: «آره، دست و پای مارمولك رو می‌برن. فكر می كنن دارن جراحی‌اش می‌كنن». تقلا می‌كنم   
«.حتی لحظه‌ای دستم به بدنش می‌خورد و بلوزش كشیده می‌شود: «ولی دارن شكنجه‌اش می‌دن   
كلید توی دستم می‌افتد. شبیه معمایی كه جوابش به خاطر سادگی به فكر نمی‌رسد. باورم نمی‌شود. بیشتر از این   
كه به جای هر واكنش، اشك توی چشم‌هایش جمع می‌شود. لازم نیست دیگر چیزی بگویم كافی است تا در   
حیاط یك نفس بدوم بدون این كه به پشت سر نگاه كنم، اما نمی توانم. لب های خشكم را به هم می‌زنم: «وقتی   
مارو اذیت می‌كنن بیشتر دوستشون داریم». تمام خاطرات به سرم هجوم آورده‌اند: چنگال‌ كه توی قاچ گوجه   
فرنگی سرخ فرو می‌رود و به لب‌های او كه موی سیاه سبیلش روی آن را پوشانده، نزدیك می‌شود، فشار   
انگشت‌هایش دور انگشت‌هایم، «باور كن فقط تو!»، بچه‌ها توی پارك فوتبال بازی می‌كنند و با هر گل هورا   
می‌كشند، فضله كبوتری روی روسری‌ام می‌ریزد، می‌گویم «كثافت!»، با دستمال كاغذی آن را پاك می‌كند و   
:بعد دزدكی دید می‌زند تا كسی متوجه ما نباشد. روسری‌ام را كنار می‌زند و لاله گوشم را می‌كشد. می‌گویم   
«ازت متنفرم عزیزم!»، نفس‌های داغش گوشم را می‌سوزاند: «منم ازت متنفرم عزیزم!» می‌خندیم، توپ   
بچه‌ها از میانمان رد می‌شود... باید بلند شوم باید تا به خودش نیامده بلند شوم. از تمامشان متنفرم از آن‌ها كه   
ظاهر متشخصی دارند بیشتر چون با كسی كه می‌دانند عاشقشان است... باید تكانی به خودم بدهم باید... از   
.آن‌هایی هم كه فكر می‌كنند جراح‌اند اما سلاخ... باید تا در حیاط یك نفس... اما نمی‌توانم، انگار فلج شده باشم  
.نمی‌فهمم چه قدر می‌گذرد، پنج دقیقه، ده دقیقه یا یك ثانیه كه دستش را بالا می برد تا سرش را بخاراند   
روسری‌اش كنار می‌رود. از دیدن كله بی‌مویش یكه می خورم. تنها چند تار موی حنابسته سرخ جا مانده است   
با لكه‌های شیری رنگ روی پوست كدرش. مثل نقش و نگار لردهای ته فنجان قهوه، می‌شود تمام زندگیش را   
.از روی شكل های نامنظم آن خواند   
بدون این كه نگاهم را از او بردارم، بلند می‌شوم و لنگه كفشم را در می‌آورم. عقب عقب تا در می‌روم. هنوز   
،جلوی بقچه باز شده، در برابر عكس زن خواننده، در اتاق كثیف به هم ریخته و سماوری كه جوش آمده   
نشسته است. قوز كرده و سینه‌های بزرگش به زمین رسیده است. چند كلمه بی‌معنی كه از لب و لوچه آویزان   
«...بیرون می‌آید با نفس‌های تندش تكه تكه می‌شود: «لیلا... آ... ده... عرو... چی گ‍   
،كفش دیگرم را بر می‌دارم اما متوجه تارهای مویی می‌شوم كه به جورابم چسبیده است، طلایی، بلوند تیره   
شرابی، نقره‌ای، بلوطی... چندشم می‌شود. درشان می‌آورم و گوشه‌ای پرتشان می‌كنم. كفش‌ها را می‌پوشم. اما   
،تار موهای دیگری را می‌بینم كه از درز مانتو و شلوارم آویزان است. طلایی، بلند تیره، شرابی، نقره‌ای   
...بلوطی   
شال قرمزم را كه مثل جنازه وسط حیاط افتاده است، بر می‌دارم، بوی خاك گرفته. حالم به هم می‌خورد. رو به   
پاشویه حوض می‌دوم. با بوی پیژامه و بلوزهای چرك مچاله‌اش چند عق خشك می‌زنم. اشك از چشم‌هایم   
می‌ریزد. نباید یك لحظه را هم از دست بدهم... اما... اما به گل‌های خطمی كنار حوض خیره شده‌ام كه توی یك   
وجب خاك قد كشیده‌اند. یكی از شاخه‌هایش كنده شده. لحظات اول اصلا متوجهش نشده بودم... باید عجله كنم   
ممكن است دوباره بخواهد... آن گل‌های شیپوری درشت و سرخ و برگ‌های سبز پهنش اصلا انگار مال آنجا   
نیست. می‌شود در باغچه دیگری تجسمی كرد، هرجا غیر از اینجا ... باید ... با دیدن لجن و خزه حوض باز   
...دلم آشوب می‌شود. بزاق كش‌داری از گوشه لبم می ریزد... اگر بیرون بیاید شاید نتوانم   
با پشت دست دهانم را پاك می‌كنم. تلوخوران كیفم را بر می‌دارم و وسایلم را تویش می‌ریزم. به غیر از شیشه   
.عطر كه نمی دانم چرا نمی خواهم دست به آن بزنم و عینك قاب بنفش كه به نظرم بی‌قواره و زشت می‌آید   
نگاهم روی عكس مادر بزرگم لحظه‌ای مكث می‌كند. مثل این كه قبل از مردن مرده باشد. هیچ وقت علاقه‌ای   
به او نداشم و آن عكس فقط آن جا بود تا یادم بیندازد كسی كه روزی بوده، روزی ممكن است نباشد به همین   
...ولی حالا دیگر خیلی... باید پاره كنم و بریزمش دور   
«دستم موقع بستن زیپ كیف با شنیدن صدای كت و كلفتش خشك می‌شود: «فقط بوگو چه طوریه؟   
جرأت نمی‌كنم نگاهش كنم. حتما با آن هیكل از ریخت افتاده و داغ روی سرش در چهارچوب ایستاده   
.است و نمی‌شود پیش‌بینی كرد می‌خواهد چه كار كند   
. با مرد بودنه می‌گم-   
از لرز صدایش معلوم است بغض كرده. اما نمی‌خواهم برگردم تا بفهمم خنده‌اش شاید تاسف آورتر از   
گریه‌اش باشد. حتما باید این طور باشد تا اگر روزی در خیابان ببینمش آن قدر دلم بسوزد تا سكه‌ای   
«!كف دستش بگذارم. بدون نگاه كردن هم می‌بینمش. زیپ را تا ته می‌كشم و می‌گویم: «نمی‌دانی   
.حیاط ‌كش می‌آید و قدم‌هایم كند می‌شود. انگار هزار سال طول می‌كشد تا به تاریكی هشتی برسم   
می‌ترسم به پشت سر نگاه كنم، شاید قدم به قدم آمده و منتظر است برگردم تا... نمی‌توانم كلید را توی   
قفل فرو ببرم. دستم می‌لرزد. عرق از نك بینی‌ام می‌چكد. یك لحظه به فكرم می‌رسد شاید كلید اصلا   
مال این در نیست. مثلا صندوق، انبار یا... اما با صدای باز شدن قفل، نفسم كه در سینه حبس شده   
.بیرون می‌آید. قدم به كوچه می‌گذارم كه هوایش از جنس هوای آن خانه نیست. در را محكم می‌بندم   
بعد از چند لحظه به آن نگاه می‌كنم، نه پلاك دارد نه زنگ نه كلون و رنگ سبزش پوست پوست شده   
است. گوش به آن می‌چسبانم، هیچ صدایی نمی‌آید. سرم گیج می‌رود و بی‌اراده راه می افتم به قوطی   
حلبی افتاده وسط كوچه لگد می‌زنم. چراغ دیواری را كه سرپوش فلزی دارد در هیچ كوچه دیگری از   
شهر ندیده‌ام. از آن محله‌هایی است كه به زودی خرابش می‌كنند تا ساختمان‌های چند طبقه بسازند. اما   
دیگر باید فراموشش كنم، مثل خط خوردگی روی نوشته های دفتر خاطراتم. همان‌هایی كه بعد از   
.سال‌ها مجبور شدم به یاد بیاورم هیچ وقت فراموششان نكرده بودم   
سركوچه می‌رسم. كركره مغازه لوازم خانگی تا نیمه پایین كشیده شده و خیابان خلوت است. با این   
حال صدای چرخ تك و توك ماشینی كه می‌گذرد، بال زدن كلاغ و سرفه گوشم را كر می‌كند. كلافه‌ام   
و سعی می‌كنم به خاطر بیاورم قبل از این اتفاق به چه چیزی فكر می‌كردم اما هیچ یادم نمی‌آید. حتی   
،این كه چند شنبه، چندم ماه، از چه سالی است. چون صحنه‌های بالا بردن كیف، ملچ ملوچ جویدن   
موهای كنده‌ام، زن خواننده مثل ضربه‌های پشت سر هم چكش به كاسه سرم كوبیده می‌شود. از واكنش   
.رهگذرها حدس می‌زنم موهایم آشفته از زیر شال بیرون آمده و سیاهی ریمل زیر چشمم ریخته است   
آرام قدم بر می‌دارم انگار قرار نیست به جایی برسم. برسم كه چی بشود؟ به دوستانی زنگ بزنم كه   
سر چیزهایی كه خنده‌دار نیست ساعت‌ها می‌خندند؟ یا با كسانی مسافرت كنم و در مهمانی‌هایشان   
...شركت كنم كه ازشان متنفرم یا به كنسرت بروم و ببینم مردم احمق برای خواننده‌ای یقه چاك می‌كنند   
و اصلا برایشان اهمیتی ندارد همین دور و برها یكی چه بلایی سرم آورده است. چرا من؟ چرا نه یكی   
از آن‌ها؟   

حال عجیبی دارم شبیه عزاداری بی‌مرده، لكه‌ای كه همیشه روی پیراهن باقی می‌ماند با حس نفهمیدنی   
دیوانه‌ای بدون خاطره كه خاطره‌های بقیه را می‌دزدد تا دوام بیاورد... نمی‌دانم دیگر چه حسی... ریشه   
موهایم می‌سوزد و تمام بدنم درد می‌كند. با شنیدن صدای تلق تلق كفش‌های بنددار دختری، یك دفعه   
متوجه می‌شوم توی چهره دختر گل خطمی به دست غیر از نگرانی و ترس چیز دیگری هم بود كه به   
.دلشوره‌ام انداخته بود   
.سنگفرش پیاده رو را هسته میوه، طلق شكلات، ته سیگار، بلیط پاره، تف و پوست تخمه پوشانده است   
:نمی‌دانم چه مرگم شده است و مور مورم می‌شود. تلق تلق كفش‌های دختر از كنارم می‌گذرد. می‌گویم   
خانم؟-   

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی