وقتی با آن چشم هايی كه مثل چشم های خودم بود بهم خيره می شد ، تسليم می شدم . توی چشم هايش
يك نيروی عجيب و مرموز وجود داشت .هميشه هم چشم هاش مرطوب بود ، انگار قطره اشكی هميشه تو
چشم های درشتش موج می زد .گاهی كه ادای فيلسوف ها را درمی آوردم و ادعاهايی می كردم
.و آسمان و ريسمان می بافتم ، فقط با پوزخند نگاهم می كرد
خيلی پيش می آمد حرف مان بشود .يك بار كه خيلی ناراحتم كرد پيش خودم گفتم يعنی می
،آيد روزی كه از دستش خلاص شوم و نفس راحتی بكشم ؟ می دانستم غيرممكن است .گرچه عذابم می داد
.اما جانم بهش بسته بود
توی اوج دعواهامان بالاخره از دهانم در رفت و حرف دلم را زدم ، حرفی كه نبايد می زدم .تهديد
.كرد كه می رود .من هم بهش گفتم :برو ، اتفاقا ٌ بدون تو راحت ترم
فكر نمی كردم برود ، چون همان طور كه جان من به او بسته بود ، او هم بارها به من گفته
.بود :بدون تو ممكن نيست
چند روزی صبر كردم كه برگردد ، برنگشت .اولين بار بود كه چنين اتفاقی می افتاد .از روزی كه
رفت هر جا می رفتم بوی گندی زير دماغم بود .اول توجهی نكردم ولی بو مدام بيش تر و بيش تر
.می شد و آزارم می داد
انتظار كلافه ام كرده بود .هيچ وقت اين قدر فاصله بين مان نيفتاده بود ، دلم برايش تنگ شده
.بود .تصميم گرفتم دنبالش بگردم .كوله پشتی ام را برداشتم و راه افتادم .به كجا ؟نمی دانستم
بوی گند توی خيابان ، توی جاده ، توی بيابان ، همه جا زير دماغم بود .كم كم اين فكر به
.ذهنم رسيد كه شايد بين رفتن او و اين بو رابطه ای باشد
خيلی نرفته بودم ديدم كسی افتاده روی زمين .اول پاها و بعد بالاتر سرش را ديدم .حشرات
.روی تنش می لوليدند .تنم يخ زد .پاهايم سرد شد .نمی توانستم بروم يا فرار كنم
با نوك پا برش گرداندم .نگاهم كه به صورتش افتاد ، افتادم .نمی دانم چه مدت گذشت .وقتی
.چشم بازكردم ديدم كه با دو تا چشم ثابت و بی حركت ، شرور و گستاخ به من زل زده است
.دو تا چشم درشت سياه ، كه انگار دو قطره اشك توشان موج می زد ، درست مثل چشم های خودم
تنم نمناك و چسبناك از عرق .حجم سنگينی گلويم را می فشرد ، بو نفسم را خفه می كرد .هيكلم
شده بود سنگ –سنگين ، منجمد .فقط چشم هايم حركت می كرد .در اين موقع احساس كردم چيزی
از بدنم بالا می رود .سوسك ها تا زير شكمم رسيده بودند .مورچه های سياه گوشتخوار گوشت
.تنم را گاز می گرفتند
اطرافم تا بی نهايت سياهه ی آدم های شبيه به همی بود كه دو تا دو تا و تنگ هم روی زمين
افتاده بودند .دو تا آدم عين هم ، مثل هم .دوتايی های در حال تجزيه .چشم های شان
.دو دو می زد ، گويی منتظر بودند تا كسی بيايد ...از تمام تن شان فقط همين دو تا چشم حركت می كرد
خدايا!اين جا كجاست ؟ ياد حاج خانم افتادم و توصيف او از شب اول قبر و جهنم .با خود فكر
كردم او كه هميشه مواظب بود مبادا گوشه ی چادرش نجس شود ، حال در اين سور و سات كرم ها
و اين حشرات كثيف ، اگر اين جا بود چه می كرد ؟
...دوتايی ها ... دلم كمی قرص شد ...پس فقط من نيستم ...من اين جا تنها نيستم
...موقعيت مشابه ...وضعيت مشترك
می ترسيدم و سعی می كردم به آن كه كنارم افتاده بود نگاه نكنم .ناگهان متوجه شدم
دارم می بينم دارم فكر می كنم ، "من می انديشم پس هستم"، پس هستم .من می بينم پس
هستم .نيستی من آغاز نشده ، نيستی برای من نيست .ولی اگر جنس مرگ و زندگی يكی باشد ، و
!نيستی همجنس هستی !اگر نيستی و هستی من يكی شده باشد
ديدم تنم كرم گذاشته .بايد خود را نجات می دادم ، بايد از كسی كمك می گرفتم ، اما كسی
.كه كس باشد و بتواند كمك كند نبود .بايد كاری می كردم ، بايد خودم به خودم كمك می كردم
...از كرم ها می ترسيدم .اگر سرم كرم بگذارد ، مغزم كارش تمام است .مغز كه بگندد
اگر كرم ها هم مثل من بتوانند فكر كنند می فهمند من می خواهم خود را نجات دهم ، و حركت
...شان را سريع تر و مقر مرا
تمام نيرويم را در يك پايم متمركز كردم و آن را تكان دادم .تعدادی از حشرات روی زمين افتادند
.جرات پيدا كردم :پای ديگر و بعد دست ها و بعد سر و صورتم را تكان دادم و از روی زمين
بلند شدم .اول آهسته و با زانوان لرزان .راه افتادم ، راه رفتم ، راه را دويدم .راه
.را پشت سر گذاشتم .به راه رفته ، به راه دويده ، به راه پشت سر گذاشته ، حتا يك نگاه هم نكردم
وقتی برگشتم هنوز برنگشته بود .تنها بودم .منتظر بودم كه بيايد .انتظار كلافه ام كرده
بود .پشيمان بودم .ای كاش بهش نمی گفتم برو .فكر نمی كردم برود .هميشه بهم می گفت :بدون تو
ممكن نيست .منتظرش بودم .اما به جای اين كه او بيايد يك بوی بدی می آمد ، يك بوی گند
.ديگر نمی توانستم صبر كنم .هيچ وقت اين قدر از هم دور نشده بوديم ، دلم برايش تنگ شده بود
.تصميم گرفتم دنبالش بگردم .كوله پشتی را برداشتم و راه افتادم .به كجا ؟ نمی دانم
هر وقت به زندگی ام فكر می كنم كه از كجا شروع شده ، وقتی را يادم می آيد كه دارم با
اين كوله پشتی راه می روم .به دنبالش می گردم ، همان كه جانم بهش بسته است .همان كه بارها به
من گفته بود :بدون تو ممكن نيست .اما هر جا می روم بوی گندی زير دماغم می آيد .اين بو
همه جا هست .گاهی فكر می كنم شايد بين رفتن او و اين بو رابطه ای وجود داشته باشد
.پشتم از سنگينی اين كوله درد می كند .و اين بوی گند نفسم را بند آورده است
|