« نافرمانی های عیسی »
میگل آنخل آستوریاس
Miguel Angel Astorias
ترجمه : فرهاد مهریار
یوسف مریم ، مرد نجار ، سربلند کرد تا ببیند چه کسی صبح به آن زودی ، پاها پوشیده در پارچه
ی سفید ، بی سر و صدا وارد شده است و در چهارچوبه ی در ، چهره ای دید که بر اثر اندوه
تغییر شکل داده بود و چشمان اش از گریه سرخ بود . در همان هنگام جوانی نوبالغ که روشنایی
پنجره ی کوچکی روشن اش می کرد ، همزمان با پدرش سربلند کرد تا ببیند چه کسی بدون اجازه
و گویی بر سر پنجه به دورن آمده است . شخص مزاحم ، در ته باغ کوچک ، به زنی با قامت
متوسط برخورده بود که کوزه ای در دست داشت ، این زن مریم یوسف بود که برای آوردن آب به
.چشمه ی همگانی می رفت
مرد همچون نسیمی از روی فرش چوب های رنده شده ی معطر گذشت و به یوسف نجار نزدیک
شد و بی آن که چشم از چشم دقیق او جدا کند یا از شاگرد او که وسیله ی کارش را به روی الواری
:که مشغول صاف کردن اش بود می نهاد ، چشم بردارد ، گفت
همسرم به هنگام زایمان در گذشت و من پولی ندارم که بابت تابوت او بپردازم ، اما تو که اهل »
«.احسانی ، برایم چهار تخته گرد خواهی آورد تا وی را به گورستان ببرم
.و سپس شروع به گریستن کرد و چهره اش را با دست ها فروپوشاند
یوسف ، بازویش را به دور شانه های مرد که بر اثر گذشت عمر و رنج خمیده شده بود حلقه کرد
.اما سخنی نگفت
چهار تخته و چهار میخ ... تو اگر تابوت را از من دریغ داری ، باید او را در پارچه ای ...»
بپیچم و این هم یگانه ملحفه ای خواهد بود که در اختیار دارم ؛ اما می دانم که تو این کار را
«.خواهی کرد ؛ پسرت نیز یاری خواهد کرد
عیسی ، پسر یوسف مریم و مریم یوسف ، که چهره اش را روشنایی خورشید از پنجره ی
کوچک تا حد گوش ها ، تا شش ارشی زمین روشن می کرد ، هنگامی که به وسیله ی مرد یهودی
»،نشان داده شد ، حرکتی نکرد و کلامی نگفت ، در حالی که یوسف هنگامی که مرد می گفت
پسرت نیز تو را یاری خواهد کرد » آرام آرام به پشت او می زد و به بینوایی انسان ، به عدم
امکان تسلی این مرد بینوا به یاری حرف می اندیشید و در اندیشه ی معنای این فداکاری بود که
.بینوایانی در میان بینوایان به کار پردازند و مالیات ها آن ها را از پای درآورد
« چهار تخته و چهار میخ ؛ پسرت تو را یاری خواهد کرد ؛ غیر از تو ، در روی زمینی که مردم
اش بر اثر اندیشه ی خراجی که از آن ها مطالبه می شود بیمارند ، به چه کس می توانم روی
بیاورم ؟ » مرد یهودی هنگام گفتن این سخنان ، به روی زمین تف کرد ، آن را لگدمال کرد و
.حرکتی دور از ادب از او سرزد
یوسف به پسر خود رو کرد ، گویی می خواست پیش از سخن گفتن با او مشورت کند . دو کبوتر
به روی لبه ی پنجره ی کوچک نشسته بودند و به یکدیگر نوک می زدند . نگاه پدر به روی کارگر
.کوچک که بیش تر متوجه کبوترها بود تا ندبه های یهودی فقیر ، خیره ماند
می دانم که تو این کار را برایم انجام خواهی داد ، می دانم که بیهوده به در خانه ی اهل احسان »
«.نمی کوبم ؛ امشب به دنبال تابوت خواهم آمد : بکوش تا از چوب ضخیم باشد تا فاسد نشود
در این لحظه مریم یوسف به داخل آمد ، بی آن که کوزه ای را از چشمه ی همگانی پر کرده بود
:روی نیمکتی که شوهرش بر آن قرار گرفته بود بگذارد ، خبر ناگوار اعلام کرد
«. همسر ... به هنگام زایمان درگذشته است »
هق هق مرد یهودی او را ساکت کرد و او که دریافته بود مرد کیست برای تسکین او بلادرنگ
اضافه کرد : « و می گویند که کودک بسیار زیبایی باقی گذاشته است . ای مرد خوب ، گمان می
«.کنم خداوند تو را به این خانه که متعلق به او است ، فرستاده باشد
.مرد نجار سخن همسرش را برید : او امشب به دنبال تابوت خواهد آمد
مرد یهودی خواست دست نجار را بگیرد و ببوسد اما نجار با حرکتی به جا او را بازداشت . سپس
مرد یهودی که همچنان زاری می کرد پس از آن که در برابر همسر نجار که به رقت آمده بود و
رفتن او را نظاره می کرد سری فرود آورد بی سر و صدا خارج شد و در این حال ، پاهایش
همچنان در پارچه ی سفیدی پوشیده بود و سرش را پارچه ی سیاهی پوشانده بود که پشت گوش ها
.محکم شده بود ، کت اش پاره پاره و ریش سرخ کثیفی داشت
سکوتی عمیق مرد محنت کشیده را تا کنار در بدرقه کرد و هنگامی که خصوصیت معمولی کارگاه
دوباره پدید آمد ، یوسف بی اختیار از کاری نالید که در این فقر بزرگ آن ها فقط به سبب عشق
...خدایی می توانستند انجام دهند
،مریم خم شد که کوزه را بر زمین بگذارد و آماده شد که برای آسان کردن مقدمات این کار ناگوار
الوارهایی را که به کار ساختن تابوت می آمدند خودش بیاورد و هنگامی که شوهرش طول و
:عرض تابوت را حساب می کرد وی به پسرش نزدیک شد و گفت
« .به پدرت کمک کن ، این کار نوعی احسان است »
آن گاه در محیط این خانواده که سر تا پا نرمش بود برای نخستین بار صدایی تقریبن تند برخاست
«که پاسخ می داد : « نه
،پدر سالخورده به تندی به جوان نافرمان نگریست . مادر احساس کرد که بر اثر نافرمانی پسر
،کوچک شده است و این پاسخ رد صریح وی را آزرده است ... « نه ! » لحظه ای سپری شد
سپس چشمان اش که غرق در اشک بود براثر احساس رنج ناشی از این رفتار، گونه هایش را
.خیس کردند و گونه هایش در این حال همچون سفال کوزه ای بود که او از زمین بر می داشت
پدر پس از لحظه ای با لحنی سرزنش بار پرسید : « کمکم نمی کنی ؟ » عیسی با صدایی ملایم
.ولی همچنان با ثبات پاسخ داد : « نه ... » و در این حال سر تکان می داد
:و چون مادرش را گریان می دید به سوی او رفت و ضمن آن که وی را در بر می گرفت گفت
« نه پدر ، نه من ، هیچیک برای ساختن این تابوت کار نخواهیم کرد ، باید این کار را به دیگران
«.واگذاشت
:ولی شوهر با خشم گفت
اندیشه به سخنانی که از دهان این کودک خارج می شوند انسان را دیوانه می کند و سبب می »
«.شود که انسان روابط اش را با همه تیره کند
. پدر ، دیوانه بودن و با همه روابط تیره داشتن بهتر است تا ساختن تابوت -
! با تو ، همه چیز ضد و نقیض می شود -
و مادر بر خود می لرزید و نمی دانست چرا فرزندش سخنانی می گوید که او به درستی در نمی
.یابد ولی به نحوی مبهم احساس می کند و نیز به سبب آن که می دید شوهرش خشمگین شده است
،« پدر ، هیچ گونه سودایی با مرگ پسندیده نیست ، و اگر این مرد باید زن اش را به خاک بسپارد
،اگر پسر باید پدر و مادرش را مدفون کند ، اگر پدر و مادر باید فرزندان خود را به خاک بسپارند
...این ها به معنای این نیست که مردمان باید زندگی خود را صرف ساختن تابوت کنند
! اما کسی باید آن ها را بسازد -
پدر ، ما همه باید تابوت بسازیم ، ما همه سازنده ی تابوتیم ، اما نباید از ما بیش از سهمی که -
داریم توقع داشته باشند ، زیرا اگر این مرد باید تابوت پسرش را خودش بسازد ، چگونه می توانم
بدون به هدر دادن زندگی ام در معامله ای که به سبب مرگ دچار زیان می شود ، این کار را انجام
«می دهم ؟
و اگر پدر و مادر که دچار ملال شده بودند یا بر اثر نافرمانی وی رنج دیده بودند از کارگاه بیرون
.نمی رفتند ، مسیح باز هم به شیوه ای که برای پدر و مادر نامفهوم بود به سخن گفتن ادامه می داد
خورشید ، زمین و آسمان ناصره را در خود غرق می کرد . همه جا لرزش هوای گرم برفراز بام
خانه های کوچک ، درخت ها و تپه ها احساس می شد . یکی از روزهای گرم ماهی بود که طی
آن « رم » مالیات های خود را وصول می کرد و به صدای آهسته گفته می شد که سربازان همراه
.جمع کنندگان مالیات ، مزارع و دهات را ویران می کنند
یوسف در برابر سایبانی از پارچه که برگ های به هم پیچیده ی جنگلی آن را در میان گرفته بودند
و شبیه به لانه ی مورچه ای با مورچه های بزرگ سبز بود ، توقف کرد . از میان شال سپیدی که
سرش را پوشانده بود ، روشنایی که نرمی پارچه ی مستعمل اندکی بر آن تاثیر نهاده بود ، می
گذشت . او خود را به زمین انداخت و فقط پایداری همسر جوان اش که می خواست وی را از
خبرهای بد آگاه کند توانست فکر وی را از تاسف عدم انجام قولی که به مرد یهودی داده بود
منحرف کند و از سایه ی مرگی که نخستین نافرمانی پسر خویش به خانه ی وی آورده بود دور
.بدارد
ناگهان هیاهویی ، یوسف و مریم یوسف را خاموش کرد . این سروصدا از کارگاه می آمد . یوسف
و مریم بی آن که سخنی بگویند ، با تبادل اندیشه های خود ، به یکدیگر گفتند که فرزندشان تغییر
.رای داده است و آن چنان که پدر گفته ، برای ساختن تابوت ، تخته ها را رنده می کند
اما تهدید مالیات هایی که باید می پرداختند ، رفتار سختی که سربازان سزار در محل نژاد بینوا و
همچون خوک پست شمرده شده ی آنان از خود نشان می دادند ، آنان را چنان از پای درآورده بود
که فرزندشان را که همان طور سرگرم کار بود از یاد بردند و درباره ی آن چه نقل می شد به
مطالعه پرداختند : هر که مالیات نپردازد به زنجیر کشیده می شود و برای ساختن راه هایی به کار
گرفته می شود که جز خزاین توانگران ، کسی از آن ها نخواهد گذشت و سربازان رومی از آن ها
.مراقبت خواهند کرد
:یوسف تصمیم گرفت
یک بار دیگر باید بگریزیم ، زیرا اگر عیسی ببیند که با مردمان بد رفتاری می شود ، ظلم این »
...مردان را به سختی مورد عتاب قرار خواهد داد و
:مادر زمزمه کنان گفت
خداوند از زبان کسانی که غالبن بیش از آن چه شنیده اند می دانند ، ولی همواره قسمتی از حقیقت -
را می گویند ، ما را آگاه کرده است . آن ها روغن فروشی را که به اعتراض برخاسته بود با
ضربتی که به سرش وارد آوردند کشتند و سپس پسران اش را ناگریز کردند که به دور جنازه
«.برقصند
یوسف در برابر چنین شقاوتی سر بر گرداند . از کارگاه طنین صدای چکش ، اره و لوازم دیگر بر
،می خاست و این برای پدر و مادر که از خواسته شان اطاعت شده بود ، پس از رویایی ناگوار
.موسیقی بسیار آهنگینی بود
آیا سزار با تمام قدرت خود در قبال بی عدالتی این افراد به کاری قادر نیست یا این که در این »
«...لحظه
مریم یوسف به آسمان آبی نظر دوخت . ابری نبود خورشید ظهر بود و وزش باد در میان برگ
های چند درخت خواب آلود و پارس سگی از خم کوچه ای که همچون روده ی تنگ و پر پیچ و
تاب بود . اضطراب زمینی بود که به نحوی درمان ناپذیر ، بی عدالتی انسان ها آن را خشن کرده
.بود . نسل خوک ها ... اضطراب دیوارهای کاه گلی تیره
یوسف همواره در اندیشه ی « رم » بود ، به دلیل آن که مللی که قربانی بی عدالتی آن بودند تسلیم
ستمی مفرط شده بودند ، و نیز به دلیل آن که این بی عدالتی در پنهانی ترین زوایای این نیمه ی
هستی اقدامی به بار نمی آورد ، نیمه ی هستی هم از آن رو که فقط مردم بهره مند از عدالت از
.زندگی کامل برخوردارند
عیسی دست از کار کشیده بود و یوسف و مریم یوسف به کارگاه بازگشتند تا کار ناشی از اطاعت
.پسرشان را تماشا کنند
عیسی که به استقبال آن ها می آمد گفت : « آماده شد . » اما هنگامی که لوازم کارش را تمیز می
:کرد و مادرش عرق چهره ی او را پاک می کرد ، یوسف با صدایی آهسته و دو رگه گفت
«. ولی اینک ه تابوت نیست ، تو ما را مسخره کرده ای »
:و عیسی که چهره اش را از دست مادر رها می کرد گفت
« این تابوت نیست . اگر در آن خانه یک مرده وجود دارد و یک زنده پدرم ، چرا تابوت بسازیم و
گهواره نسازیم ؟ چرا برای مرده کار کنیم و برای نوزاد کار نکنیم ؟ وظیفه ی ما نیست که برای
«.ساختن تابوت ها کار کنیم
یکی از دو کبوتر که از ضربات نوک کبوتر همراه اش می گریخت از روی پنجره به روی نیمکت
پرید و از آن جا به وسط گهواره ای که از چوب خوش تراش ساخته شده بود پرید، کبوتر که نمی
.دانست کجا قرار بگیرد بر اثر کوششی که به خرج می داد گهواره را به لرزش درآورد
:عیسی تکرار کرد
« .وظیفه ی ما نیست که برای ساختن تابوت کار کنیم »
و بعد عازم خانه ی زن مرده شد و به همراه خود گهواره ای را برد که لحظه ای بر اثر پرواز
.کبوتر که به سوی جفت خود می پرید به تکان درآمده بود
مرجع : سخن – دوره ی 21 – شماره ی 8و9 – اسفند و فروردین 1351
|