میثم میرچی
داستان نویس
" ایتالیا ... ایتالیا "
عجب پیراهنی دارد این تیم ایتالیا. لامصب وقتی توی تن موج برمی دارد انگار خود دریاست. می شود
توی آن شناور شد، می شود توی آن غرق شد. با آن توپ را برداری، روی یک موج بلند سوار شوی، به
سمت دروازه پیش روی کنی و کار تمام است. آن وقت می شود گل. با این پیراهن می توانی این حقیقت
را ثابت کنی که هیچ کس جلودارت نیست. مخصوصا ً اگر نوک حمله باشی، مثل "دل پیرو" با شماره
10. هیچ کس نمی داند، شاید این پیراهن افسونگر است. حریف وقتی چشم توی آبی یکدست آن می
.اندازد، دیگر نمی تواند کاری انجام دهد و مثل این جوجه فوتبالیست ها سوسک می شود
با بابا فوتبال می بینیم و بحث می کنیم. داغ ِ داغ. تخمه آفتابگردان هم هست، داغ ِ داغ. بابا مثل خیلی
های دیگر توی باغ نیست و فانتزی بازی کردن این برزیلی ها گولش زده است. او همه دنیا را به رنگ
زرد می بیند. آخر آنها چه می کنند؟ یکی نیست بگوی بابای من، عزیز من، بچه محل های ما هم بلدند
،این جوری دریبل بزنند، چه برسد به این مردنی ها. اما ایتالیایی ها چی ؟ آنها رمانتیک بازی می کنند
شاعرانه، مثل وقتی که در یک اپرای باشکوه برنامه اجرا می کنند. یک گروه کر هماهنگ و هم صدا با
یک تکخوان استثنایی مثل "روبرتو باجو". این برزیلی ها چی ؟ توی این دسته از جنگ برگشته هر کسی
ساز خودش را می زند. نمی دانم اینها کی می خواهند متمدن فوتبال بازی کنند. با بابا سر این موضوع
کلی سر و کله زده ام؛ بلکه او هم چشم به روی حقایق باز کند. اما به خرجش نمی رود. او فکر می کند
آسمان دهان باز کرده و این "ریوالدوی" بدقواره افتاده وسط زمین. نمی خواهد قبول کند که "فرانچسکو
.توتی" یک سر و گردن از همه اینها بالاتر توپ می زند
گه گاهی حس حسادتم گل می کند. این را خوب می دانم که این برزیلی ها هم خوب هستند، یا اینکه در
واقع خیلی خوب هستند. رونالدو برای خیلی ها شده بت. به خاطر اینکه واقعا ً توی زمین قشنگ بازی
می کند و حتی می رقصد. توپ بیچاره اسیر پاهای او می شود. یک اراده، یک حمله، یک خیز بلند به
سمت دروازه و سرانجام یک گل. اما چه کنم که دست خودم نیست. نمی توانم توی دلم و کنار این بالرین
.های ایتالیایی جایی برای این کله تراشیده های کج و کنجل باز کنم
بابا دیگر نمی تواند کار کند و حدود یک سالی می شود که اسیر کنج خانه شده است. یک روز صبح که
.رفته بود کارخانه بعد از دعوا با رئیسش سکته کرد و دکتر گفت که دیگر نباید توی آن محیط کار کند
من هم به بابا رفته ام. قد و یک دنده که همیشه سرم برای دعوا و کل کل درد می کند. بعد از بابا من شدم
کمک خرج خانه. حقوق از کار افتادگی بابا که کفاف نمی داد. بعد از مدرسه می روم تعمیرگاه دایی
امیرم شاگردی. این چندرغاز حقوق هیچ کاری نکنه یک تلنگری به چرخ لنگ زندگی ما می زنه که هر
روز یک کمی تکان بخورد. هیچی نباشد حداقل خوشحالم که توی صورت خانواده ام یک لبخند خشک و
خالی می بینم. شبها اشکنه مامان به راه است و می خندیم و چای و خنده و بحث داغ فوتبال. البته اگر
مزاحمت های صاحبخانه بگذارد این جمع باقی بماند. مرتب پشت در خانه ظاهر می شود و به بهانه پیدا
شدن مشتری برای خانه زنگ تخلیه می زند. مشتری پیدا شده برای خانه خود بی معرفتش است. خانه
.های اطراف را هم خریده است تا همه را بکوبد و برج بسازد. این روزها هم که قیمت خانه بیداد می کند
او هم می تواند پول خوبی به جیب بزند. نمی دانم دلم شور او را بزند یا نگران فردا شب باشم. فینال جام
!!ملت های اروپا، ایتالیا، فرانسه، چه شود
پای تلویزیون نشسته ام. اما اینجا نیستم. تو هلندم، توی رتردام، توی ورزشگاه آرنا شهر رتردام، پیش
لاجوردی ها. احساس می کنم توی فضای روشن ورزشگاه شناورم. بین تماشاچی ها هستم. تماشاچی
های خودی، تماشاچی های حریف. چرخش ملایم نسیم و رقصیدن پرچم ها که صورتم را نوازش می
دهد. احساس می کنم من هم التهاب بازیکنان را دارم. انگار قرار است من هم تا 5 دقیقه دیگر یک دست
.زره لاجوردی بپوشم مثل همه آنها، هم گام و هم قسم با آنها، به زمین بروم و نود دقیقه برای آقایی بجنگم
نود دقیقه مثل یک گلادیاتور. آنقدر بدوم که جانم از پایم بیرون بزند. آن وقت امپراتور به افتخارم از
جایش بلند می شود. دلم می خواهد با چمن ورزشگاه یکی شوم. با توپ به هوا بروم و با توپ چنان به
.زمین بخورم که مغزم بیاید توی دهنم
چقدر عصبی هستم. حتی کوچکترین حرف دیگران را هم نمی توانم تحمل کنم، مثل بچه ها. تا می گویند
،از اینجا پاشو آنجا بشین پرخاش می کنم. به خاطر التهابم است. از چند روز قبل توی تنم وول می خورد
بالا می رود، پایین می آید و مثل سیر و سرکه می جوشد. خدایا ساعت ده و نیم است. تا چند ساعت دیگر
بازی شروع می شود. نبرد آغاز می شود. زندگی ملتهب می شود. زمین سبز ورزشگاه پوست می اندازد
.و آبی می شود. آبی ایتالیایی. روی زمین بند نیستم، می لرزم. خیلی خرابم، نفسم به شماره افتاده است
.خدایا به امید تو
بابا هم می آید. او امشب طرفدار پر و پا قرص فرانسوی ها شده است. یک طرفدار دو آتشه. می خواهد
لج مرا درآورد. تا همین دیشب از فرانسه نفرت داشت. به خاطر شکستی که توی فینال جام جهانی به
برزیل تحمیل کرد. سه تایی هاش. اما او امشب طرفدار خروس جنگی هاست. با آن زیدان کچلشان. چقدر
خوب می شد اگر رنگ پیراهن آنها آبی نبود، نمی دانم چرا ما باید امشب سفید بپوشیم. چرا آنها پیراهن
.دومشان را نمی پوشند. اما اشکالی ندارد آبی آنها هرگز به لاجوردی ما نمی رسد
دارند وارد زمین می شوند. اول مالدینی می آید. بعد از او نوبت فرانچسکو تولدو است. یکی یکی و پشت
.سر هم. خوش تیپ و آقا منش. انگار به جای مسابقه به یک مهمانی آمده اند. فرانسوی ها هم می آیند
پشت نگاهشان فتنه خوابیده است. توی چهره هایشان بدجنسی موج می زند. اما ما توتی را داریم، دل
،پیرو و مالدینی. به همه آنها می ارزند. وای که چه بزن و بکوبی داریم امشب. دروازه به توپ بسته شده
توپ پاره پاره شده. این گزارشگر بازی هم که چقدر حرف می زند، سرم را برد. فقط بلد است از
.شناسنامه و کس و کار بازیکن ها بگوید. عزیز من به گزارشت برس
مامان چای می آورد. بابا او بر می دارد، خیلی زود. دوست دارد چای را داغ داغ ر بکشد. او همه چیز
را داغ دوست دارد. نمی توانم چیزی بخورم. چهره مامان گرفته است. چشم هایش به دنبال فرصتی کمین
.نشسته است تا نگاه بابا را شکار کند. دست و دلش بدجوری می لرزد
.متلک های بابا مثل باران بر سرم می بارد. یک ریز گیرد، از همه چیزمان. مامان باز هم چای می آورد
میوه هم می آورد. او می داند که امشب یک شب استثنایی است. شبی بی نهایت استثنایی که یک تیم
رویایی می خواهد غوغا به پا کند. اواخر نیمه اول است. یک توپ بین بچه ها رد و بدل می شود و لب
خط می رود. روی دروازه سانتر می شود. "دل وکیو" پر می کشد و گل می زند. من و خانه یک جا به
هوا می رویم. گل ، گل ، گل. جان من ببین "بارتز" چه جوری روی زمین ولو شده است. دیگر هیچ کس
.نمی تواند من و بابا را کنترل کند. یکی او می گوید، دو تا من می گویم، او سه تا جواب می دهد
سیگاری روشن می کند، من سرفه می کنم. نمی دانم چرا من و بابا با هم سازگاری نداریم، در حالیکه با
هم خیلی رفیقیم. ما با هم کمی اختلاف سلیقه داریم. یک جورهایی با هم نمی خوانیم. بابا فرت و فرت
.سیگار می کشد و متلک می گوید. سیگار برایش مثل سم است. من هیجان زده با او سر و کله می زنم
عجب احساس غروری دارم من و چنگ من و بابا هنوز ادامه دارد. مامان از خوشحال بودن ما راضی
،به نظر می رسد. ولی من اینطوری فکر نمی کنم. مامان از چیزی ناراحت است. لبخندی که می زند
خیلی سرد و یخ زده است. گمان می کنم اتفاقی افتاده است. شاید حال بابا دوباره خراب شده است. صاحب
.خانه عصر اینجا بود، شاید او حرفی زده باشد. نیمه اول تمام می شود
نیمه دوم پنج دقیقه پیش شروع شد. مامان در گوش بابا پچ پچ می کند. بابا دگرگون می شود. فرانسوی ها
بدجوری حمله می کنند. بابا مرتب افسرده تر می شود و توی خودش غرق می شود. فکر می کردم بابا
از بازی هجومی فرانسوی ها هیجان زده می شود، هر چند هیجان هم برای او مثل سم است، اما انگار
اصلا ً توی باغ نیست. بین صحبت آنها سرک می کشم، اما چیزی دستگیرم نمی شود. مامان برگه سفیدی
را به مامان نشان می دهد که آنرا از زیر فرش بیرون کشیده است. بابا توی برگه گم می شود و من دارم
می میرم از کنجکاوی. خدایا، امشب من چقدر باید حرص بخورم. از یک طرف این فرانسوی های لعنتی
و از یک طرف هم این نجواهای مشکوک. بابا بدجوری به هم ریخته است. دستش را روی زانویش
ستون می کند و سرش به روی آن مثل آوار فرو می ریزد. از دست من کاری بر می آید؟ فقط همین یکی
را کم داشتیم که "سیلوین ویلتورد" گل مساوی را بزند، دقیقه 89. فقط یک دقیقه مانده بود تا قهرمان
بشویم. ای بر پدر هر چی بخت و اقبال بد است لعنت. دلم می خواهد شیشه تلوزیون را بشکنم. چرا این
ایتالیایی ها هم مثل ما بد شانسند ؟ همه چیزمان به هم می آید، حتی پرچم هایمان. پرچم ما را کج کنی
.پرچم آنها می شود
.انگار سکته دوم هم به سراغ بابا آمده است. قرص هایش کو، پیدا نمی کنم. دست و پایم را گم کرده ام
خواهرم از خواب می پرد، می زند زیر گریه. چند دقیقه ای است که بازی تمام شده است. وقت اضافی
.برنده را تعیین می کند. باید زنگ بزنم اورژانس، حال بابا خیلی وخیم است. کاغذ سفید را نگاه می کنم
حکم تخلیه است. به مامان می گویم : "چرا این کار رو کردی؟" می گوید : "اول و آخرش که می
فهمید." می گویم : "اما نه اینجوری." می گوید : "حالا تو این بی پولی کجا بریم؟" می گویم :" مامان تره
زگه گل دوم را زد." بد بخت شدیم. باختیم. آمبولانس می آید. آژیرش اعصابم را خرد می کند. خفه اش
کن کثافت. بابا را با برانکارد می برند، مثل وقتی که یکی از بچه با تکل وحشیانه این خروس جنگی ها
.مصدوم می شد. خدا کند زود به زمین برگردد. مامان همراهش می رود. نمی گذارد من با آنها بروم
خواهرم را به من می سپارد و خودش چادر گلدارش را با دندانش می گیرد و پشت آمبولانس کنار بابا
می نشیند. چشم هایش داغ است اما نمی بارند. زل زده اند به بابا و با مهربانی می گویند که نگران نباش
.مرد خیلی زود بر می گردی
با نگاهم و با سکوتم که اجازه هیچ حرفی را به من نمی دهد بدرقه شان می کنم. دلشوره ای تمام وجودم
را فرا می گیرد. هر چند که دوست ندارم به آن فکر کنم، اما اگر مصدومیت کاپیتان ما جدی باشد چی ؟
اگر مجبور شود برای همیشه بازی را کنار بگذارد چی ؟ نمی توانم روزی را تصور کنم که تیم ما بدون
کاپیتان به جنگ حریف حرفه ای اش برویم. اما نه کاپیتان قول برای حریف خط و نشان کشیده که منتظر
.نبرد بعدی است و چنان او را شکست خواهد داد که هیچ وقت نتواند تلخی آن را فراموشش کند
بازی مدتی است که تمام شده است. خروس جنگی های فرانسوی روی سکویی جمع شده اند و منتظرند تا
جام را دریافت کنند. گوشه ای دیگر بچه های ما با چهره های در هم ایستاده اند و خودشان را جای آن
خوش شانس ها تصور می کنند و اشک می ریزند. و سرانجام دیدیه دشان، کاپیتان خروس جنگی ها جام
را بالای سر می برد. هورا ایتالیا ....... هورا ایتالیا
دیگران |
شــعـر |
داستان |
ترجمه |
مقاله |
نقد ادبی
|