دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 مهدی اسماعیل نژاد   
داستان نویس   

« من خودم دیدم »

مامان یه كار جالب بكن» شنیدم یعنی همان اول كه سوده این را گفت شنیدم ولی نمی‌دانم چرا سرم را» 
 كج كردم و از بالای عینك نگاهش كردم و گفتم «چی؟» وسط هال ایستاده بود. دوباره گفت «یه كار 
جالب بكن» و احساس كردم زیر جالب را خط كشیده است؛ اینجوری : جالب . روی كاناپه دراز كشیده 
بودم. یك بالش زیر سرم گذاشته بودم و داشتم جلد دوم یك رمان سه جلدی را می‌خواندم. احمد كف 
آشپزخانه نشسته بود و داشت ترتیب یك ماهی قزل آلای سی سانتی را برای شام امشب می‌داد. صدای 
زور زدن و نفس‌هایش به گوشم می‌خورد. انگار داشت كمر فیل را می‌شكست. «مامان یه كار جالب 
بكن» شد سه بار درست سه بار تكرار كرد. بعد صدای احمد قطع شد و سرش را دیدم كه مثل راسو از 
پیشخوان بالا آورد و به من و سوده نگاه ‌كرد. یك چیزی توی چشمش بود مثل كنجكاوی و انتظار و 
اینها. همینطور كه بوی شكم ماهی توی دماغم می‌پیچید و داشت حالم را بهم می‌زد زل زده بودم به 
سوده كه انگار زده بود به سرش. گفتم : «مامان جان گفتی چی كار كنم؟» احمد از جا بلند شد و یك 
كیسه نایلونی پر از دل و روده و خون و سفیداب ماهی را بالا گرفت و نشانم داد. نفهمیدم منظورش 
چیست شاید می‌خواست بگوید كه كارش تمام شد و حالا نوبت من است كه بلند شوم و دست به كار 
شوم. چاقو را زیر آب برد. سوده رویش را طرف احمد كرد و گفت : «بابا ببین مامانو» بعد زبان 
قرمزش را برایم دراز كرد و به دو رفت توی اتاق من و احمد و محكم در را بست. صدایش را می‌شنیدم 
كه جفت پا روی تخت بالا و پایین می‌پرید. احمد گفت «خب یه كاری می‌كردی؟» گفتم «بعدا. ماهی رو 
بشور بگذار تو سبد..» بعد گفتم : «نباید با پسرها بازی كنه. نمی‌دونم چرا تو ساختمون ما دختر 
«.نیست 
ماهی را از دمش گرفت و بلند كرد. درست از زیر گلویش تا مقعدش خیلی صاف و تمیز بریده شده بود 
و لبه پوستش برگشته بود و گوشت صورتی رنگش معلوم بود. بدنش با خال‌های قرمز و سیاه زیر نور 
چراغ آشپزخانه برق می‌زد. آب از نوك دهانش چكه می‌كرد. «چی كار می‌كنی!؟ بندازش توی سبد» باز 
بر اندازش كرد و گفت : «ماهی خوبیه... تازه‌ست» خنده‌ام گرفت و خندیدم. به تازگی ش خندیدم. گاهی 
چیزهای با نمكی می‌گفت. قزل آلا را با دو دستش آرام و با احتیاط انگار كه نوزادی بغل گرفته باشد و 
بخواهد توی گهواره بگذارد توی سبد گذاشت. همیشه ناشی بود. همیشه دست و پا و سر و گردن سوده 
آویزان توی هوا می‌ماند. فكر كنم به خاطر همین هم بود كه حالا توی این سن قد درازی داشت و هم 
.هیكل پسرها بود 
ماهی را با هم خریدیم سه تایی. رفتیم به میدان تره باری كه نزدیكمان بود. احمد می‌خواست زنده باشد 
و من هم می‌خواستم تازه باشد ولی حالا زنده هم نبود، نبود، چون بالاخره باید می‌میرد زیاد فرقی 
نمی‌كرد. من توی راه غر زدم. دلم نمی‌خواست زنده باشد فكر می‌كردم خیلی صحنه جالبی نیست كه زبان 
بسته توی سبد جان بدهد و سوده از هیجان بالا و پایین بپرد. به خاطر همین تا نشستم توی ماشین غر 
زدم هی غر زدم ولی احمد اصلا گوش نمی‌داد و حواسش به ماشین‌های جلویی بود. بعد سوده گفت 
«مامان ماهی‌ها چه جوری دستشویی می‌كنن؟» قبل از اینكه چیزی به ذهنم برسد احمد گفت «مثل 
آدم‌ها» بعد همین كه دخترمان خواست ادامه بدهد (احتمالا می‌خواست وارد جزئیات كار بشود) احمد 
گفت «تا حالا تو استخر جیش نكردی؟ همونجوری؟» من از این حرفش عصبانی شدم. اخم كردم و 
نگاهش كردم كه ببیند چقدر عصبانی‌ام كرده است ولی به روی خودش نیاورد. با این حرف‌ها روی بچه 
باز می‌شد. ساكت شدم و دیگر هیچ حرفی نزدم. گاهی احمد زیر چشمی نگاهم می‌كرد یعنی من فكر 
.می‌كردم نگاهم می‌كند چون احتمالا داشت از توی آینه بغل ماشین‌های كناری را نگاه می‌كرد 
.روی تابلو نوشته بود : «ماهی قزل آلای زنده موجود است» سوده توی حوضچه را تماشا می‌كرد 
دستش را تا آرنج توی آب سبز و كف كرده آن فرو كرده بود و به ماهی‌ها دست می‌كشید و یك دفعه 
.دستش را بیرون می‌كشید و جیغ می‌زد. احمد كاری به كارش نداشت. همه لباسش را خیس كرده بود 
من كنار خرت و پرت‌هایی كه خریده بودیم ایستاده بودم. كارگر ماهی فروشی با یك سبد كوچك یكی‌ از 
آنها را گرفت و انداخت توی سبد بزرگتر. دو نفری با هم یكی از آن چاق و چله‌هایش را انتخاب كرده 
بودند كه خیلی قوی بود و سر و دمش را تند و تند تكان می داد. سوده نشست كنار سبد و جان دادنش 
.را تماشا كرد. احمد برگشت به من نگاه كرد. برایش دست تكان دادم. لبخندی زد و برگشت طرف سوده 
خم شد و شروع كردند به حرف زدن با هم. انگشت سوده سمت ماهی بود و حتما داشت هزار تا سئوال 
بی‌سر و ته می‌پرسید. از آن سئوال‌هایی كه همه بچه‌ها می‌پرسند و پدر و مادرها موظفند جوابشان را 
بدهند چون برای رشد فكری آنها لازم است و نباید حس كنجكاوی آنها را سركوب كرد؛ از همین 
چیزهایی كه از رادیو و تلویزیون توی برنامه‌های خانواده جار می‌زنند. به نظرم در آن لحظه خیلی 
احمق به نظر ‌رسیدم. خب سر یك چیز بی‌خودی نمی‌توانستم الم شنگه كنم. ولی انگار كرده بودم. آفتاب 
روی پوست خیس و لزج قزل آلا برق انداخته بود و او زنده (سرزنده) روی سینه و شكمش قوس 
برمی‌داشت با ضربه دمش به هوا بلند می‌شد به لبه سبد می‌خورد و می‌افتاد پایین. حتی اگر از سبد 
بیرون می‌افتاد فرقی نداشت باز هم می‌میرد. هر كاری كه می‌كرد باز هم می‌مرد. حتی اگر احمد و سوده 
انگشت روی او نمی‌گذاشتند بالاخره كس دیگری می‌آمد و او را می‌برد به آشپزخانه‌اش. كم كم خسته 
شد. حالا پرش‌هایش كوتاه تر بود. نفس نفس می‌زد. هر چه بیشتر تقلی می‌كرد به هوای بیشتری نیاز 
.داشت. مثل آدم‌ها كه وقتی ورج و وورجه می‌كنند تند تند نفس می‌كشند. زیاد برای مردنش معطل نشدیم 
فروشنده وقتی دید كف سبد آرام گرفته سریع قبل از اینكه بتواند تكان بخورد دست كرد توی آبشش او و 
گردنش را شكست. صدای شكستن گردنش را نشنیدم. ولی حتما سوده شنیده بود. تق! توی ترازو 
وزنش كرد. نمی‌دانم چرا یك دفعه گریه‌ام گرفت. به خاطر قزل آلا نبود. همین جوری بی‌خودی فقط 
گریه‌ام گرفت. البته كه گریه نكردم. احمد و سوده به طرف من آمدند. احمد كیسه نایلونی را بالا گرفت و 
«سوده گفت : «مامان ببین چی گرفتیم.. قشنگه؟» دستی به موهایش كشیدم و گفتم «آره خیلی قشنگه 
احمد بالای سرم ایستاد. فكر كنم می‌خواست جا بدهم كه كنارم بنشیند ولی اعتنایی نكردم. نمی‌دانم شاید 
هم داشت از توی پنجره كوچه را تماشا می‌كرد. ماشین را بد جایی پارك كرده بود. گذاشته بودش جلوی 
در پاركینگ. ولی نگاهش نكردم كه مطمئن شوم. همان فكری را كردم كه خودم دلم می‌خواست. بعد كه 
گفت « جا بده من هم بشینم» خیلی خوشم آمد. كمی پایم را جمع كردم و نشست گوشه كاناپه. كتاب را 
بستم و گذاشتم روی شكمم. عینك را هم برداشتم و گفتم «بیا یه كار جالب بكنیم» این را خودم گفتم. قبل 
از اینكه چیزی بگوید با صدای بلند سوده را صدا زدم. به دو آمد و گفت «بله؟» گفتم : «منو و بابایی 
می‌خوایم یه كار جالب بكنیم» احمد با اینكه نمی‌دانست چه كار جالبی ولی لبخندی ‌زد تا سوده فكر كند 
بابایی هم جزو بازی است. گفت : «جالب باشه‌ها. دوستم می‌گه مامانش كارهای جالب بلده» احمد با 
لحن چندش آوری گفت : «مثلا چی؟» من با اخم نگاهش كردم. سوده دست هایش را برد بالای سرش و 
گفت «می‌تونه نفس نكشه، خودم دیدم اصلا نفس نمی‌كشه تازه دوستم می‌گفت می‌تونه با چشم باز 
بخوابه» من گفتم «ولی كاری كه من می‌خوام بكنم از همه اینها جالب تره» احمد كمی جا به جا شد و 
پاهایم را روی زانویش گذاشت. همین‌طوری الكی داشتم سر به سرشان می‌گذاشتم. هیچ كار جالبی بلد 
نبودم. حتی یك كار ساده هم به ذهنم نمی‌رسید. سوده منتظر ایستاده بود و احمد پشت دستش را به كف 
پایم می‌كشید. نفس نمی‌كشید گفت نفس نمی‌كشید. سوده بی‌حوصله شده بود. یك پایش را كوبید روی 
.زمین. كمی جلوتر آمد. خم شد. باورم نشد با چشم‌های باز می‌خوابد یعنی مثل گرگ‌ها یا مثل ماهی‌ها 
مامان زود باش» احمد به من زل زده بود. انگشت‌های پام یخ زده بود. با چشم‌های باز... نفس » 
.نمی‌كشید.... دستش گرم بود. نمی‌دانستم نمی‌دانستم چه كار كنم. سوده با چشم‌های گشاد نگاهم می‌كرد 
احمد جدی شده بود. دست‌هایم را روی صورتم گذاشتم. مطمئنم هم احمد و هم سوده فكر می‌كردند دارم 
یك كار جالب می‌كنم. گریه‌ام گرفت. منتظر بودند كه ببینند خب بعدش چه می‌شود ولی من همین طور 
.گریه كردم. اینقدر گریه كردم كه دیگر گندش را در آوردم. احمد بازویم را گرفت و سر جایم نشستم 
.سوده یك لیوان آب آورد. یك قلپ از آن خوردم و دوباره گریه كردم. سرم را روی سینه احمد گذاشتم 
:دستش را پشت سرم حس كردم. سوده گفت «بابا مامان گریه كرد!؟» احمد آرام توی گوشم نجوا كرد 
«.بس دیگه» سوده داد زد : «به دوستم می‌گم هیشكی نمی‌تونه این همه گریه كنه» 
«.بعد گفت «بابا می‌دونستی ماهی‌ها هم گریه می‌كنن؟ من خودم دیدم. راس می‌گم 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی