دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

مجید دانش آراسته
  مجید دانش آراسته  

داستان نویس     
متولد سال  1316     
شرع فعالیت از سال 1336     
همکاری با نشریات آدینه ، کلک ، نگاه نو ، بایا ، گیله وا ، اندیشه و هنر ، گیلان زمین ، کادوس     
روز جهانی پارک شهر و زباله دانی     انتشارات حرف نو     
نسیمی در کویر    انتشارات دنیای نو     
در صدای باد    انتشارات  دشتستان     
قضیه ی فیثاغورث با یک صفر دو گوش      انتشارات نامجو فرد     
خاکستر نشین راه طلوع     نشر ثالث     
مو به مو     نشر ثالث     
سفر به روشنایی     انتشارات  امتداد     



ساریه    

مجید دانش آراسته

.توی راه پله ها مادام پطروسیان را دیدم   
"گفت : " پیش ساریه می روی ؟   
.بعد از تو با من حرف زد که نباید تنهایش گذاشت . و همان لبخند آشنا را زد که در اولین برخورد ما را دیده بود   
.شاید باور نکنی . چند بار دست ام روی زنگ رفت . ولی دست ام را کشیدم . چراغ روشن بود. اما صدایی از اتاق تو نمی آمد   
روزگاری این خانه مثل مطب دکتر شلوغ بود، و تو نگین این خانه بودی . حالا هر کس به سویی رفته . من و تو در کورسو   
.مانده ایم. ولی تو این را باور نداری   
یاد ات می آید عقیده داشتی تا وقتی شجریان و پریسا می خوانند، می توانی با آوازشان زندگی کنی . این جواب آخر حرف ام بود که   
گفته بودم : "در این جا هر کس به خودش ختم می شود."تو خیال می کردی که از بغض این حرف را میزنم. پس چرا صدای آن ها   
دیگر از اتاق تو نمی آید؟   
خودت را محور می دیدی ، و در عرش سیر می کردی. هیچ فکرش را نمی کردی که تنها بمانی . ما می توانستیم این نباشیم و   
حالا شدیم . تو با خودت حرف می زنی . من هم با خودم . یادت می آید که وقتی می گفتم : "اگر معنای تنهایی را می فهمیدی ، این   
طور بی پروا همه چیز را رد نمی کردی ." ولی تو می خندیدی که این معنا را می داد :"مرا می شناسی." بعد با همان لبخند می   
گفتی : "توهمی آشنا که ریشه در گذشته دارد ." بعد دوستان ات را مخاطب می کردی و سرت را تکان می دادی که معلوم نیست   
.چه وقت از این توهم در می آید . و به همایون چشم می دوختی . لبخند تائید آمیزش را که می دیدی مرا زیر سئوال می گرفتی   
و فکر می کردی که متر درستی داری که همایون با آن خوانده هایش از تو حمایت می کند . برای همین زبان من می شدی که   
حالا می گوید در تنهایی ، دیوار ها هم با آدم حرف می زنند. این حرف از نظر آنها یک جواب داشت . مگر دیوارها هم با آدم   
حرف می زنند؟   
نیامده بودم که بگویم : " حالا چه می گویی؟ " آیا این سکوت فریاد نمی زند که دیوارها هم حرف می زنند؟   
تو را می شناسم . می دانم چقدر دل ات می خواهد زنگ را بزنند ، اگر من باشم زود گارد می گیری. اگر دیگران باشند سر گلایه   
را باز می کنی که چطور شد یادی از تو کردند . ولی با من طور دیگری برخورد می کنی . می ترسی از تنهایی خودت حرف   
.بزنی . خیال می کنی که در نظرم شکسته می شوی   
چرا خودت را از من پنهان می کنی؟ زندگی ات داد می زند که تو مانده ای و تنهایی. تو مانده ای و شب. تو مانده ای و یک مشت   
.خاطرات سوخت شده که جایی نمی توانی آن را بازگو کنی. باید قرص بخوری تا بخوابی   
دل ات می خواست که من هم مثل آنها بودم. و مثل آنها چشم به دهان ات می دوختم. و از تو با آن ها حرف می زدم که چقدر زندگی را   
خوب می شناسی. ولی تو خیال می کردی که محور بودی . این تو نبودی که محور بودی . زیبایی تو بود. و تو این را نمی   
.دانستی   
شاید باور نکنی که هنوز براین زیبا هستی. و این زیبایی در آن سیاه چال از تو در ذهن ام نشسته . تهرانی با شلاق تو را می زد و   
می گفت : "بگو ! بگو!" تو دور حوض می دویدی و می گفتی : "هر چه بود گفته ام." تهرانی فریاد می زد :"نه نگفته ای." و با   
شلاق تو را دنبال می کرد. و تو از ترس شلاق تندتر می دویدی. تهرانی تحقیرت می کرد و می گفت: "تندتر بدو حیوان." تو هم   
همین کار را می کردی. ضربه های شلاق صدایت را حیوانی کرده بود. من هم صدایم حیوانی شده بود . صدایت را صدای خودم   
.می دیدم   
هنوز خیل عظیمی از آن طرف می گذرند که نمی دانند در آن تو چه می گذرد. من رفتم دسته گلی بگیرم. و به یاد آن صدای   
حیوانی که شکوه تو را برایم دارد ، زنگ را بزنم. دل ام می خواهد لباس سفیدت را بپوشی. دست در دست هم پیش مادام   
.پطروسیان برویم. و دوباره آن لبخندش را ببینی     

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی