دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

محمد عرب زاده
  محمد عرب زاده  

داستان نویس     


   

 محمد عرب زاده    

Modern Painting

    
.دل نمی كند از تماشای پیكر خوش تراش فریبا. لبخند این زن چقدر مهربان اش كرده بود. به خودش كه فكر كرد خنده‌اش گرفت    
بیش از یك ساعت بود كه برای چندمین بار از پیشانی شروع كرده بود، انحنای بینی را پایین آمده بود، روی لب ها سریده بود و گردن    
را دور زده و از لای سینه ها تا جایی رفته بود كه خودش را گم می كرد. و پیدا كه می شد. احساس فاتحی را داشت كه از جنگی    
"خونین باز می گردد. "چرا نه؟    
می جنگید ، بازی می كرد. گم می شد و پیدا ! یاد زمانی افتاد كه آن قدر جایی مخفی می شد تا از خستگی خواب اش می برد و پدرش    
.آن قدر دنبال اش می گشت تا از نفس بیافتد. هرچه فریاد می كرد: "چنگیز... چنگیز!..." خبری نبود    
"راستی چرا چنگیز؟! " و همیشه درد همین بود. زیر لب لندید: "مرتیكه! كسی اسم پسرش رو می ذاره چنگیز؟ " و فكر كرد    
.معنی اسم اش چیست؟ هرچه اندیشید معنای اسم اش را به یاد نیاورد    
فقط تصویر بود: "جایی را آتش می زدند. نیزه یی را در دهان نوزادی فرو می كردند، كودك در حسرت پستان مادر می خندید و    
".نیزه رامی مكید. و زنی را آن سوی چادر ها برهنه می كردند و شوهرش كت بسته ناظر بود    

خودت خواستی به من چه!" و زبان اش را گزید مبادا فریبا را بیدار كرده باشد. گنجشك ها روی شاخه ها بی قرار بودند. تكه‌یی از "-    
پرده میان پنجره مانده بود و با وزش باد تكان تكان می خورد. تن اش رعشه‌یی محسوس را از انگشتان پا تا كاسه‌ی سر منتقل كرده    
.بود    
ساعت را نگاه كرد. 5 ساعت فرصت داشت." 5 ساعت ، تا شیش روز دیگه. هر ماه 30 روزه پس می شه 4 هفته. هر هفته هم    
"یه شب اش مال ماس ، از 5بعد از ظهر تا 10 صبح    
.آن قدر حساب كرده بود كه راغب شده بود نجوم بخواند. بشود حكیم چنگیز خیام! و چه زیبا می شد. "آدم فاتح باشه. غاصب باشه    
.چنگیز باشه، خیام هم باشه" اگر فریبا را هم داشت چیزی كم نداشت و خودش خنده‌اش گرفته بود    
دل اش می خواست هنوز با خودش حرف بزند. دست اش لحظه یی به سمت متكا رفت تا بسته‌ی سیگار را بردارد ولی سكوت اتاق    
.منصرف اش كرد. صدای حركت خون را در رگ های خودش  احساس می كرد. چه لذتی داشت اگر می توانست هنوز حرف بزند    
انگشتان اش هنوز بوی تریاك می داد. فریبا خیره نگاه كرده بود و او در آمده بود كه"امشب پرواز داریم. كمربندها رو محكم ببندیم" و    
چشم دوخته بود به چشم های فریبا. " چرا هیچوخ نمی تونم شاعرانه حرف بزنم؟ " كلام را رها می كرد توی صورت مخاطب و    
"!دوباره یاد اسمش افتاد: "گور بابات با این اسمت    
باز از پیشانی  شروع كرد و میان لب ها بود. فریبا عوض شده بود. شبیه تكه‌یی گوشت بود. چرا این قدر بی روح؟ انگار شقه‌یی    
"!گوشت آویزون از قناره. سهم هر كس یك كیلو. یك كیلو چنگیز. یك كیلو...اه... تف به اون ذاتت با این تریاكت    

.فریبا غلتید. حتا با چشمان بسته هم می دید. می دانست چشمان چنگیز دزدانه سر تا پای او را فتح می كند. از پیشانی می آید    
.روی بینی می سرد و روی لب ها غلتی می زند و لای سینه ها می چرخد. آنقدر می چرخد تا سرش گیج برود    
 لبخندی روی لب‌هایش نقش شد. "پدر سگ الان بهم می گه با این لبخند عین مریم مقدس شدی" ولی چنگیز این جمله را نگفته    
.بود، فقط فكر كرده بود كه فریبا مهربان تر شده است    
عادت اش بود. بعد از هم آغوشی تشنه‌ی این بود كه چنگیز بنشیند و ساعت ها تماشایش كند. كاری كه نادر نمی كرد. "نادر عین جنازه    
"ول می شد روی تخت و تاقباز می افتاد و بوی الكل اش اتاق رو عین بیمارستان می كرد    
باز غرق لذت بود. شباهت به فاتحانی داشت كه با اسیران دشمن هر كاری بخواهند می كنند. چنگیز، موم دستان اش بود بی آن كه خود    
.بداند    
.نادر! حالا حالاها باید بكشی" و زبان اش را گزیده بود مبادا چنگیز صدایش را شنیده باشد"    
پدرش كه خمار می شد دیگر همه‌ی زن‌ها فاحشه بودند چه او كه 12 ساله بود  چه مادرش  كه تازگی‌ها چیزی كم از فاحشه های    
.رسمی كم نداشت. انگار داشت انتقام می گرفت    
."خوب كه فكر می كنم می بینم كه توی خونواده‌ی ما بچه ها از مادر ارث می برن" و خندیده بود    
چنگیز زهر خنده‌ی او را در نیافته بود و فریبا می دانست : "چنگیز!... مردا هیچوخ نمی فهمن پشت خنده‌ی زنا چی خوابیده" و    
.چنگیز با طعنه در آمده بود كه: "زنا هم نمی فهمن پشت ماچ مردا چی قایم شده" و خندیده بود    
 فریبا ضربه خورده بود و انتظارش را نداشت. او در تمام عمر فاتح بود. اما مگر نمی شود كودكی كه نامش چنگیز بود اتفاقی    
سخنی بگوید كه یك زن را غافلگیر كند و فریبا غافلگیر شده بود. اما باز هم دست اش را شانه‌ی موهای چنگیز كرد. "چنگیز تو چقدر    
"!انرژی داری؟    
و چنگیز از همه‌ی آن چیزهایی كه یك مرد باید در رختخواب می داشت، برخوردار بود و همین بود كه فریبا را به رختخواب او    
.كشانده بود    

چنگیز سیگارش را روشن كرد و محو دود سیگار شد. از همان روزی كه فریبا را دید نگاهش راه سینه ها تا ران های فریبا را بریده    
بود و باز روی لب ها مات مانده بود. ساعت كار چنگیز با نادر هماهنگ بود ولی شنبه ها نادر باید كشیك می كشید و چنگیز می    
توانست هزار مرتبه از پیشانی فریبا شروع كند و تا جایی پیش برود كه خودش را گم كند میان نفس های مقطع انسان بدوی! می    
"!دانست كه فریبا موم دستان اوست. "توی مشت خودمی ناكس    
پكی به سیگار زد و به یادش آمد شبی را كه نادر از شدت مستی توان ایستادن نداشت. سر بر شانه های چنگیز گذاشته بود و آرام    
"گفته بود: "چنگیز! خوشم می آد كه این زن عین موم توی دستمه و خودش نمی دونه    
"!چنگیزخنده‌ش گرفت. آنقدر بلند خندید تا فریبا سراسیمه برگشت و براق شد توی صورت چنگیز: "دیوونه شدی پسر    
"فریبا حیرت كرده بود. "هیچوقت نمی فهمم توی كله‌ی این پسر چی می گذره    
فریبا حتا سال های سال بعد هم نفهمید كه درست در همان لحظه، همین سوال بود كه پشت چشم های چنگیز لبریز می شد و    
.میان دود سیگار خودش را پنهان می كرد    
نادر، بطری را به آخر رسانده بر میز كوفت و خیره به چشمان چنگیز: "من نمی دونم تو كله‌ی تو چی می گذره؟ تو چرا از فریبا    
"خوشت نمی آد؟    
و چنگیز هیچگاه نگفت: "از چشمای این زن می ترسم" و ترسیده بود. شاید در آینه‌ی چشمان فریبا شبی را دیده بود كه هر دو    
.برهنه، شب هایی را كه از سر گذرانده‌اند مرور می كنند و برای شب های دیگر طرح می دهند    

"فریبا ! ... بغلم كن"    
.و چنگیز چون كودكی آرام به آغوش مادر خزید    
فریبا هیچ گاه مادر نبود ولی می توانست مادرش را به خاطر بیاورد كه پاسی از شب، گذشته دزدانه به خانه می خزید و او را به    
آغوش می كشید و فریبا می گفت: "مامان محكم تر بغلم كن" و بوی مادر را میان آن همه عطر غریبه می شناخت گرچه روز به    
.روز كمرنگ تر می شد. آن قدر بازی كرده بود تا بیاموزد چگونه می توان كاری كرد كه هیچ گاه پرده از روی گذشته‌ش پایین نیفتد    
و نادر آن شب، چشم در چشم چنگیز گفته بود: "می دونم این زن جای مادرت رو نمی گیره. ولی بابا! ما رو باهاس یكی جمع و    
"جور كنه یا نه؟    
برای چنگیز، مادر مرده بود. و برای نادر كه همیشه مست بود و تن اش بوی عطر زنانه می داد، همسرش با صمیمی ترین دوست    
.دوران كودكی گریخته بود    

ساعت به 10 نزدیك می شد بوی چای تازه دم كه زیر دماغ چنگیز پیچید چشم باز كرد و باز همان بانوی مهربان شبانه هایش را دید    
كه چون موم، اسیر دستان اش بود. می دانست ساعتی دیگر باید او را به چشم مادر و در آغوش نادر ببیند. زیر لب زمزمه كرد "چه    
"عیب داره؟ یك كیلو سهم بابام ، یك كیلو سهم من    
.و چنان قهقه‌یی سر داد كه فریبا حیرت زده براق چشم های او شد    

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی