روز بارانی
پیرمرد با صدائی لرزان و بلند ، در حالیکه چشم از پنجره بر نمیگرفت ، گفت : « تو بالاخره دوباره به آغوش
خانواده خود بازگشتی . حال از آن روز چهار ماه گذشته است و تمام این مدت را به بیکاری و بطالت گذرانده
ای ؛ برای خودت هیچ کاری پیدا نکرده ای تا با معلوماتت بتوانی از پدر بزرگ و خواهرانت که برایت وسیله
.«ی کسب علم را فراهم کرده اند با وضع شایسته ای نگهداری کنی
مکثی کرد و در دنبال سخن خود گفت : « پیشینیان ما چه گفته اند ؟ گفته اند : پسر باید برای نان دادن پدر و
مادر جانش را فدا کند ! ولی تو این کار را نکرده ای . تو فراموش کرده ای که من و مادرت با این تنگدستی
پولی فراهم کرده ایم که تو را به ممالک خارجه بفرستیم تا درس بخوانی . حتی دورترین خویش تو که کاسب
فقیری است و تو خودت او را بهتر میشناسی تمام پس انداز خود را که بیست دلار بود به تو داد تا بتوانی
تحصیلاتت را به سبک مغرب زمین تمام کنی و لایق رسیدن به مقام بزرگی بشوی . آیا نمی خواهی پول او را
«پس بدهی ؟
سپس دوباره شروع کرد : « پیشینیان ما چه گفته اند ؟ پسری که خانواده ی خود مخصوصاً پدر و مادر و بابا
«!بزرگش را نان ندهد از سگ هم پست تر است
پیرمرد کمی صبر کرد تا سینه ی خود را صاف کند . ولی مرد چاق و کلفت که نیم تنه ای کوتاه و شلواری
سیاه و کاغذی شکل داشت و در ردیف دوم آن طرف میز نشسته بود با عجله خود را میان صحبت انداخت و
گفت : « پدر ، از اینها گذشته ، از همه بدتر این است که پسر نالایق من نمی خواهد با دختری که از بچگی
نامزدش شده عروسی کند . دخترک در کودکی پدر و مادرش را از دست داده و حالا مثل دختر خودمان در
میان ما زندگی می کند . پسر من فقط از آداب و رسوم غربیها دم می زند . ما هرگز از او نخواسته بودیم که
این چیزها را هم یاد بگیرد بلکه لازم بود که به یاد گرفتن کتابهای خارجی برای رسیدن به مقام عالی قناعت
می کرد . حالا دیگر چنان خودسر شده که نمی خواهد حتی برای ما نوه ای درست کند . به این ترتیب ما را از
داشتن فرزندانی محروم می کند که وقتی روحمان به آسمانها صعود کرد باید بیایند و مراسم لازم را درباره ی
ما اجرا کنند و دعا بخوانند . هم او ، این پسر پست فطرت ، تصمیم گرفته است کاری که ما ، یعنی پدر و مادر
«!و بابابزرگش، بدون اینکه کسی به حالمان دلسوزی کند ، به سرزمین ارواح برویم
ته تسیان این سخنان را با دقت گوش می داد . این شخص مردی بود که جثه ی بزرگی نداشت ؛ صورت رنگ
پریده و باریک و دهانش مانند دهن زنان ملیح و نرم بود . لباس غربی خود را که عبارت از یک کت و شلوار
خاکستری روشن بود ، در شیکاگو خریده بود . آنوقت که در آمریکا بود در خیابان خیلی شیک به نظر می
رسید و از این جهت وقتی راه می رفت بخود بالیده عصایش را می چرخاند و به کسی توجه نمی کرد . ولی
در اینجا ، در این اتاق تاریک ، بین والدین مسنش که لباس دراز به تن داشتند ، خود را خیلی کوچک می دید ؛
زیرا که او را جوانی نالایق و جبون و بی اهمیت حساب می کردند . در آنجا نشسته بود و دستهایش را بین
.زانوهایش می فشرد و گاهی هم کفهای نرمش را به هم می مالید
ته تسیان خانواده اش را تماشا می کرد ، پدر بزرگش را می دید که به علامت موافقت سرش را در مقابل
حرفهای پدرش تکان می دهد و ضمناً چشمان را از قطرات باران که در خارج به زمین می افتاد بر نمی
داشت . جلو چشمانش پدر چاق و پرخور و عمویش را می دید که چهره ای رنگ پریده و خشن و دستهایی
لرزان و عصبی و کمی کثیف داشت . همچنین برادرش را که جوانی گستاخ بود مشاهده می کرد که فقط
منتظر فرصتی بود تا فرار کند و در این موقع دزدکی خیابان را تماشا می کرد . در گوشه ای دور از آنها
مادرش را می دید که لباس خواب آبیش که از پارچه ای کاغذی شکل بود روی چهار پایه نشسته و کمرش
.خمیده شده بود و چشمانش را با پیش بندش پاک می کرد
در پس این چهار شکل مجبور بود که به عده ی کثیری از اشخاص دیگر نیز فکر کند . به پسر عموی دندان
گرد و شکمخواره اش ، دائی پیر و فتنه جویش ، همچنین آن کاسب پر مدعا . تمام اینها سعی می کردند که
قسمتی از در آمد او را که از تحصیلات عالیش بدست می آمد بربایند و دستها و پنجه ها و چنگالهای خرچنگ
.مانندشان آماده بود که هر چه او بدست می آورد بگیرند
اکنون می فهمید که او را فقط از آنجهت به درس فرستاده اند که در خانواده اش از همه با هوشتر و فهمش از
پسرهای دیگر بیشتر بوده است . او را برای این به درس خواندن فرستاده بودند که سرمایه ای برای روزهای
.سختی که بعدها در پیش داشتند فراهم کنند
خشمی بی نهایت او را فرا گرفته بود و کلمات خشن و زننده می خواستند از حلقوم او بیرون بپرند . ولی چند
.دقیقه صبر کرد و دندانهایش را بهم فشرد . چونکه نمی خواست فحشهای رکیک از دهانش خارج شود
البته خوب می دانست که حرفهایش بیفایده است و از جانب پدر و مادرش نباید انتظار رحم و مروت داشته
...باشد . پدر و مادر بر پسرشان تسلط کامل داشتند . حتی می توانستند او را هر وقت مایل باشند بکشند
البته از این امر ترسی نداشت ولی دریافته بود که چقدر در مقابل آنها ضعیف است . عادتی که طی قرنها در
نژاد او پدید آمده بود یعنی قید تسلط بر نفس او را آزار می کرد . از جا برخاست ، تعظیم غرائی به پدر بزرگ
و پدر و عمویش کرد . سپس تعظیمی هم به مادرش نمود . ناگهان ملایمتی مخفی در او احساس کرد ، ملایمتی
که جرأت آشکار کردن آن را نداشت . خیلی آهسته گفت : « خویشان محترم من ، خواهشمندم مرا ببخشید . در
«.آینده سعی خواهم کرد تا شاید بتوانم وظیفه ی خود را بهتر انجام دهم
در اینجا ته تسیان حس کرد که امواج غم دوباره می خواهند در او طغیان کنند . از این جهت به تندی از اتاق
خارج شد و با نوک پا آهسته ولی با عجله از حیاط رد شد . وارد خیابان گردید . باران چون نهری یکنواخت و
اندوهبار به پائین جریان داشت . از دیوارهای بلند و آجری سرمای مرگ می ریخت ؛ و جویهای پهن و پر آب
کثافات و زباله ها را با خود می بردند . گلی چسبنده و سیاه روی سنگفرش خیابان روان بود و کفشهای قهوه
.ای و تمیز واکس زده ی جوان را آلوده می کرد
ای کاش می توانست فقط شش ماه به عقب برگردد ، به آن زمانی که روی آن بلندی در سالن بزرگ دانشگاه
آمریکا برای گرفتن دیپلمش ایستاده بود . برای کتابش که « سنجش فلسفه شرق و غرب » بود به او جایزه
دادند و استادان گفتند که کاری بسیار عالی انجام داده است . چقدر این گفته حس غرور و افتخار او را بر
،انگیخته بود ! او را بهترین شاگرد دوره ی خودش نامیده بودند و این تمجید برای او خیلی گرانبها تر بود
زیرا که کتابش به زبان خارجی نوشته شده بود . ولی بعد از امتحانات یگانه آرزوی او این بود که به شهر
اجدادش باز گردد و در میهنش تمام معلومات خود را به دیگران بدهد . با امیدهای فراوان بازگشته بود و
!خوشوقت بود از اینکه اقوامش را دوباره می بیند . و مطمئن بود که آنها به وجود او افتخار خواهند کرد
،ولی آنها خود را مثل کلاغ به روی او انداختند . پدرش در همان شب اول راجع به مواجبش صحبت کرد
.مواجبی که اگر مایل بود می توانست در مقابل تدریس در مدارس دولتی دریافت بدارد
ته تسیان بی اراده گفت :« برای من از همه مهمتر فایده ای است که از وجودم به وطنم عاید می شود . البته
«...مدرسه بهترین وسیله برای این خدمت خواهد بود
:پدرش که جلو او با گونه های آویزان و کلفت زردش نشسته بود فریاد می زد
« تو همیشه فکر خودت هستی ! من بزودی ترا سر جایت خواهم نشاند . روزگار سخت شده و دکان ما دخلی
ندارد . باید فکر برادرت هم باشی . عمویت پیر است و دیگر نمی تواند کار کند . علاوه بر این بعضی از
اقوامت هستند که پول برای تحصیل تو داده اند و حالا منتظرند که قرض آنها را بپردازی و اگر هم نمی توانی
اقلاً باید در مقابل آن برنج بدهی . بالاخره از همه مهمتر زن آینده ی تو در این خانه زندگی می کند . او در
سالهای متمادی غیبت تو پدر و مادرش را از دست داده است . خلاصه تمام این اشخاص چشمشان بدست تو
«...است . حالا فرزند ارشد خانه توئی . سابقاً من بودم ولی من دیگر خسته شده ام
ته تسیان حس می کرد که محو و نابود شده است . هرگز وجود چنین چیزها را حدس نزده بود .. متجاوز از
هشت سال در خانه خود نبود . در این موقع قیافه ی آن دختر با موهای وز کرده و در هم و بر هم و صورت
احمقانه اش در نظرش مجسم شد که در خانه اینطرف و آنطرف می دوید . ابتدا فکر می کرد که این کلفت
.اوست . زن او ؟ این معرفی خون او را بیش از همیشه به جوش می آورد . قلبش دیوانه وار می زد
در این موقع ملتفت شد که کفشهایش در گل چسبناکی فرو رفته و شلوارش را کثیف می کند . از عجله فراموش
کرده بود پالتوش را بپوشد و باران که به هیچ وجه نمی خواست بند بیاید سر تا پایش را خیس کرده بود . حس
می کرد که چگونه آب سرد چون یخ از شانه هایش فر میدود . آسمان سربی رنگ بود .باران چون شطی
...یکنواخت و مداوم میریخت
چندشش شد . از خود پرسید که آیا در تمام این شهر گوشه ی گرمی یافت می شود . در خانه ی خودشان هم
اتاق او مانند اتاقهای دیگر تاریک و گرفته بود . در چنین مواقع زمین سنگی آن از نم عرق می کرد و آب
بصورت قطراتی از دیوارهایش بیرون می آمد و همین اتاق که پس از سالها دوری از وطن اینقدر فقیرانه به
نظرش می رسید حالا باید میان او و برادرش مشترک باشد . ته تسیان در حالیکه با گرفتگی باران را تماشا
می کرد از خود پرسید که چگونه ممکن است خود را گرم کند . اگر گرم می شد شاید در خود آنقدر جرأت می
.یافت که به هدفی که داشت برسد . چیزی که از همه بیشتر از آن می ترسید که مبادا نتواند از خود دفاع کند
.آنوقت مجبور می شد این زن خشن و بیسواد را بگیرد و برای همیشه در زندگی ببازد
« آیا فرزندان من که از چنین مادر و در چنین خانه ای بدنیا بیایند چه بسرشان خواهد آمد ؟ اصلاً آیا من می
توانم این مسئولیت را قبول کنم که چنین بچه هایی را بدنیا بیاورم و آنها را به همان سرنوشت شومی دچار کنم
که خودم در آنم ؟ » می دید که چگونه آن بچه ها دستهای کوچک خود را به جانب او تکان داده او را قسم می
دهند که چنین زندگی را به آنها نبخشد . در ذهن خود به ایشان قول داد و گفت : « نه ، نه ، من همچو کاری
«.نمی کنم
ناگهان در جلو خود خانه ای یافت . مثل اینکه این خانه پیش روی او سبز شده بود اینجا خانه ی یک نفر
خارجی بود . بله ، اینجا یک وقتی خانه ی مستر همینگوی معلم سابق او بود . آن روزها ته تسیان نزد او
دستور زبان یاد می گرفت . از این آمریکائی جوان که همیشه نسبت به دیگران با محبت رفتار می کرد و در
.کار خود خیلی جدی بود خاطرات خوشی داشت
از پله های کوچک جلو خانه بالا رفت و زنگ زد . یقه کتش را بالا زد و دستهایش را در جیب کرد که سردش
نشود . مدتی منتظر ماند . برگهای درختان مو که کنار دیوارهای خانه کاشته شده بود از ریزش باران شسته و
صیقلی شده بودند و زمین چون ابری به نظر می رسید که همه ی آبها را در خود مکیده باشد . در آهسته باز
!شد و مستر همینگوی از آن پیدا شد . واقعاً که چقدر پیر شده بود
.ته تسیان دستش را به سوی او دراز کرد
« مستر همینگوی شما دیگر مرا نمی شناسید . من در کودکی شاگرد شما بودم . سپس چند سال در خارجه بسر
«.بردم . حال آمده ام که شما را ببینم
مستر همینگوی بی اراده گفت : « راستی ؟ راستی ؟ » شاگردان زیادی داشت . از این جهت ته تسیان را از
خاطر برده بود . پس از کمی تأمل گفت : « بفرمائید تو » . ته تسیان وارد سرسرا شد . چقدر در اینجا همه
چیز زیبا به نظر می رسید ! بدنبال مستر همینگوی وارد اتاق کار او شد . چه گرمای جانفزائی بود ! در یک
گوشه ی اتاق صدای جق جق چوبهای هیزم در بخاری به گوش می رسید . ته تسیان به آن نزدیک شد و کم کم
.از لباسهایش بخار برخاست
:مستر همینگوی با دقّت به او نگاه می کرد . خیلی چشمش کم سو بود . بالاخره گفت
: « عجب ! مثل اینکه شما سراپا خیس هستید ! » ته تسیان با لکنت و پریشانی جواب داد
نه، فقط کمی » روی میز توده ای از دفترچه های شاگردان قرار داشت که مستر همینگوی خیال داشت »
امروز تصحیح کند . حالش چندان مساعد کار نبود . چون روز اول سرماخوردگی او بود . آخ امان از دست
این باران ! کاش کمکی داشت ! ولی افسوس که پولش را نداشت . با این جوانهای چینی که در مغرب ز مین
تحصیلی کرده بودند که اصلاً نمیشد حرف زد . چون آنها در مقابل کارشان پول هنگفتی می خواستند . ولی
.خوب باز هم پرسیدن ضرری نداشت
ته تسیان حس می کرد که بدنش را حرارت عجیبی قرار گرفته است . ولی عجله نکرد که جلو مستر همینگوی
پرده از روح خود بر دارد . البته اگر آرامشی وجود داشت کلمات لازم بر روی لبانش نقش می بست و او
...برای ادای آنها آماده می شد
:مستر همینگوی از او چند سؤال کرد و ته تسیان با ادب تمام درباره ی وطن او شروع به صحبت کرد و گفت
«! چقدر سرزمین شما زیبا و ملّتتان شایان توجه است »-
و من امیدوارم که شما معلوماتی را که در آنجا فرا گرفته اید برای خدمت به میهن خود صرف کنید . چین »-
«!به شما نیازمند است . اینجا بدبخت فراوان است
ته تسیان گوش می داد . کم کم صحبت راجع به آن مطلب مهم و اساسی پیش آمد و او توانست درباره ی چیزی
...که از آن ترس داشت گفتگو کند . البته او می خواست با درستی و راستی به میهن خود خدمت کند ولی
مستر همینگوی در حالیکه صدایش را بلند کرده بود به گفته ی خود افزود : « در هر صورت امیدوارم که شما
به خلاف اغلب جوانانی که از انگلستان و آمریکا و فرانسه بر می گردند رفتار کنید . » ضمناً در این موقع
فکر می کرد که وقت می گذرد . فکر دفترچه های تصحیح نشده ی شاگردان او را ناراحت کرده بود . علاوه
...بر این سرش درد می کرد . کاش می شد برای خود کمکی بگیرد ولی افسوس که مدرسه پولش کم بود
»:سپس در حالیکه دیگر نمی توانست خشم خود را که هر لحظه رو به تزاید می رفت پنهان کند دوباره گفت
شما همه به یک بدبختی دچارید و آن این است که شما فقط فکر پولید و جز آن چیزی نمی بینید . میخواهید کار
آسان بی مسئولیت داشته باشید ولی مزدش البته زیاد باشد . به پول کم راضی هم نمی شوید ! شغلهایی که
مستلزم کار زیاد است همیشه خالی است . آیا کسی بین شما هست که بخواهد یک کمی مردانگی به خرج دهد ؟
باید اقرار کنم ... بله آقای لی ، باید اقرار کنم که تمام دانشجویان چینی که تا بحال از مغرب زمین برگشته اند
«!کاملاً خلاف انتظار من بوده اند
اتاق ساکت بود . مستر همینگوی گاه گاه بی اختیار به ساعت خود نگاهی می انداخت و با چاقوی پاکت باز کن
که روی میز قرار داشت بازی می کرد . با وجود اینکه هشت سال بدون تعطیل کار کرده بود از رفتن به
.مرخصی خودداری می کرد ، زیرا در مدرسه کسی نبود که بجای او کار کند
خسته بود و قوای روحیش رو به تحلیل می رفت . بی باک کار می کرد ، کار زیاد ، و همین او را بالاخره در
...هم شکسته بود
ته تسیان ناگهان بلند شد و تعظیم غرائی کرد . در جلو او معلم سابقش قرار داشت ، مردی که بی اندازه شایان
.احترام بود . از این جهت لازم بود که او حق معلمی و آداب انسانیت را فراموش نکند
.با غرور هر چه تمامتر گفت : « استاد محترم ، گمان نمی کنم که ما خلاف انتظار شما رفتاری کرده باشیم
.من به نوبه ی خود مفتخرم که خود را شاگرد شما می دانم . » سپس روی خود را گرداند و وارد خیابان شد
به جانب خانه رفت . سالهای آینده ی زندگانیش از مقابل نظر او رد می شد : سالهای تیره و ظلمانی که پر از
کار و کوشش بود ولی در او جز ناامیدی و رنج اثری باقی نمی گذارد . دوباره یک منظره ی رؤیایی و
شاعرانه در جلو چشمانش نمودار شد : منظره ی کودکان آینده اش که او را قسم می دادند که هرگز ایشان را
.بدنیا نیاورد ... ناگهان به فکرش افتاد که راستی چه خدمتی می توانست به آنها بکند
لحظه ای ایستاد و با دقت باران را که چون توری به نظر می رسید تماشا کرد . تبسمی در چهره اش نمودار
.شد
چقدر رفتارش در این روز بارانی کثیف احمقانه بود ! دوباره به راه افتاد . جلو یک عطاری در گوشه ی
.خیابان توقف کرد و آهسته چیزی خواست
مرد کوتاهی که ظاهری مرموز داشت سری تکان داده آهسته پرسید « گفتید سه نخود تریاک ؟ » « خیلی
خوب ، بفرمائید . » عطار فوراً آنرا در تکه کاغذ قهوه ای رنگی پیچید و به جوان داد . سپس پول را در دست
.زرد خود محکم فشرد
ته تسیان دوباره به طرف خانه رفت ، این مرتبه سر خود را بالا گرفته بود و اهمیتی به باران که چون سیل به
صورتش می ریخت نمی داد . خیلی متعجب بود که چطور این فکر زودتر به خاطرش نرسیده بود . تبسم
.ضعیفی در قیافه اش هویدا گردید
بالاخره توقف او در خارجه چیز بیهوده ای از آب در آمده بود و مخارج تحصیلی او در آنجا پولی بود که دور
ریخته محسوب می شد . ولی در این لحظه ی بحرانی حتی درسهائی که نزد آمریکائی ها خوانده بود او را از
.خطر سقوط نجات نمی داد . چون آنها به او را زندگی را یاد نداده بودند
وقتی وارد خانه شد ، اتاق ناهارخوری خالی بود . روی یکی از میزها قوری و دو فنجان دید . به قوری دست
زد . سرد بود ، با خشم مخصوص پیش خود فکر کرد : « اینجا همه چیز سرد است ؟ چه باران نفرت آور
.سردی می باشد ! » در یکی از فنجانها کمی چای ریخت و آنرا تکان داده به روی کف اتاق پاشید
.سپس تکه های تریاک را در فنجان انداخت و دوباره در آن چای ریخت ، ولی خیلی با احتیاط
...چقدر برای این سه نخود کم چای ریخت ! کمی بعد آنرا برداشته سر کشید و رویش دو فنجان چای خورد
مرجع : مجله ی سخن – دوره ی چهارم – اردیبهشت 1332 – شماره 6