سمنان , شام را خوردیم و سوار اتوبوس شدیم . مهتابی های داخل اتوبوس خاموش شدند و فقط چراغ های قرمز کم
نور روشن ماندند . یکی دو ساعتی خیلی ها با بغل دستی شان حرف می زدند . من گوشی های هدفون را در
.گوش هایم گذاشته بودم و صدای موزیک را تا ته زیاد کرده بودم اما باز هم صدای موتور اتوبوس را می شنیدم
می دانستم بغل دستی ام وزوز هدفون را می شنود اما انگار او نمی خواست بخوابد . زانوهایش را به پشتی صندلی
جلو تکیه داده بود و یکی دو بار که نگاهش کردم دیدم بیدار است . پرده را کنار زدم و به بیرون نگاه کردم . ماه
کاملا گرد نبود . آن جلو شعاع های تاریک روشن نور چراغ اتوبوس روی آسفالت جاده افتاده بود . باز به ماه نگاه
کردم و سعی کردم قسمت تاریکش را در ذهنم مجسم کنم که صدایی آمد و نوری با سرعت از کنار اتوبوس رد شد
. اتوبوس تکانی خورد و صدای بوقی که دور می شد به گوش رسید . بغل دستی ام گردنش را کج کرد و جلو را
.نگاه کرد . من هم از روی صندلی جلو سرک کشیدم و راننده را دیدم که لیوان چای را به طرف دهانش می برد
به بغل دستی ام نگاه کردم و چشممان در چشم هم افتاد . چیزی گفت و به راننده اشاره کرد . صدای موزیک را کم
کردم و پرسیدم :" جان ؟" روی صندلی اش جا به جا شد و گفت :" برای گوشت ضرر داره این قد با صدای بلند
گوش میدیا. " خندیدم :" نه , من عادت دارم ." گفت :" باشه , کم کم رو اعصابت اثر میذاره . بگم بهت ." سرم را
."تکان دادم و باز لبخند زدم . تا دستم را به طرف واکمن بردم گفت : " ما از مشهد میریم بجنورد
بجنورد ؟-
آره , آشخانه . اسمشو نشنیدی نه ؟-
"سرم را تکان دادم که " نه
. توی تهران به هر کی گفتم اسمشو نشنیده بود . بعضیا اصلا نمی دونستن بجنورد کجائه . فکر می کردن ما لریم -
.دیدم دیگر سر حرفش را باز کرده , نوار را خاموش کردم
جوونای آشخانه همه برای کار میان تهران . بعضیا میرن مشهد اما بیشترشون میان تهران . میان کارگری . ما -
.هم سه ماه پیش اومدیم . من و این رفیقم
به دو صندلی ردیف کناری اشاره کرد . دو تا جوان آن جا نشسته بودند . آن که کنار شیشه نشسته بود , پرده را با
دو انگشت کنار نگه داشته بود و داشت بیرون را نگاه می کرد . آن یکی هم خواب بود و سرش روی شانه اش خم
شده بود . گفت : من و اون یکی که کنار شیشه س سه ماه پیش اومدیم تهران . اسمش هادیه . این یکی که خوابه
.غلامه . این غلام سه سال بود تهران بود . خیلیا وقتی می اومدن تهران می اومدن پیشش تا کار براشون پیدا کنه
خیلی زرنگه . ما هم که اومدیم تهران یه راس اومدیم پیش خودش . به ما اخم و تخم کرد . گفت برید دیگه کار
سراغ ندارم هر کی اومده پیشم برش گردوندم . این هادی داشت برمی گشت . گفتم کجامی خوای برگردی ؟ هرچی
پوله توی همین تهران ریخته . رفتم التماس غلامو کردم گفتم من نصف کارای خودتم انجام میدم . قبول نمی کرد
که . اما وقتی فهمید اون دختره که می خواسته دختر عموی هادیه نگهمون داشت و آوردمون پیش خودش . توی
.رودهن توی یه رستوران کنار جاده کار می کرد. صندوق دار بود . اعتماد صاب رستوران رو جلد کرده بود
صاب رستوران که نه . یه آقا جعفر بود که رستورانو اداره می کرد . خیلی آدم گندی بود . همش به ما کارگرا
فحش می داد . ما جون می کندیم . ظرف می شستیم , سیب زمینی پوست می کندیم , میز دستمال می کشیدیم , تی
می کشیدیم , خلاصه جون می کندیم دیگه . صاب رستورانه هم یه خرپولی بود که نگو . تو همون رودهن دو تا
رستوران دیگه هم داشت . هفته ای یه بار می اومد به رستوراناش سر می زد و پولا رو از توی گاو صندوقا پارو
می کرد و می رفت . هر وقت هم حال می کرد با کارگراش حساب کتاب می کرد . خوب پول می داد انصافا اما
"...هر وقت حال می کرد
با خودم گفتم " حتی از من نمی پرسه کجا میرم , چرا میرم , بچه ی کجام , چی گوش میدم ..." یادم آمد هنوز
.گوشی های هدفون توی گوش هایم هستند و درشان آوردم
... ولی عجب حالی می داد جون تو . یه چیزایی می اومدن اوووه , توپ . آدم اصلا حواسش پرت می شد -
اصلا به عمرم این قیافه ها رو ندیده بودم . لعنتیا .خدام چی ساخته ها . هه هه هه . از این مانتو چسبونا برشون می
کردن وااای . از اینا زیاد می اومدن . آخرشم همینا کار دستمون دادن . می دونی قضیه چی بود ؟ یه روز اون
اولاش آقا جعفر گفت شهرام و همکلاسیاش می خوان ناهار بیان این جا . شهرام پسر صاب رستورانه بود . گفت
حواستون جمع باشه خراب کاری نکنید . به من گفت سرت با کونت بازی نکنه مثل بچه ی آدم کار کن . ما تا اون
.موقع پسره رو ندیده بودیم . فرداش دیدیم دو تا زانتیا و یه سمند وایسادن جلوی رستوران . یه تیریپایی که نگو
.خودش بود و پنج تا پسر و هفت تا دختر . تا اومدن تو شهرامه گفت درو ببندید دیگه کسی نیاد . ما هم درو بستیم
عجب حالی می کردنا . بهترین جوجه و شیشلیک و برگ رو گذاشتیم جلوشون . غذاشونو که خوردن یهو دیدیم
بطرای عرقو رو کردن . هادی همین جوری کار می کرد و زیرلب فحش می داد . دو تا از دختراشون داشت گریه
شون می گرفت . می گفتن تو رو خدا نخورید ما رو می ندازید ته دره . اما پسرا همه خوردن . یکی از دختراهم
خورد . بعدش پسره گفت حالا وقت مزه س چیپس بیارید . غلام و هادی براشون چیپس بردن . اون دختره گفت من
پیاز و جعفری می خوام . هادی برگشت گفت حالا چه فرقی می کنه ؟ یهو شهرامه قاط زد . گفت ببند دهنتو هرچی
"...می خواد براش بیار . هادی نبرد . غلام براش برد و خلاصه خوردن و رفتن
.با خودم گفتم " الآن پا میشم میرم از جلو یه لیوان آب می خورم شاید دست از حرف زدن برداره . الآن پا میشم
:الآن . همین الآن ... " اما هنوز روی صندلی ام نشسته بودم و او داشت می گفت
تا این که سه چار روز پیش باز دوباره آقا جعفر گفت شهرام گفته می خواد با رفیقاش بیاد . گفت گفته برای "
شاممون هم الویه درست کنید می بریم همون جا می خوریم . هادی داشت دیوونه می شد . می گفت پسره ی کون
نشور به من فحش داده . من براشون غذا نمی برم . اینا عرق می خورن اون دنیا مام باید جواب پس بدیم . بهش
.گفتم بد بخت اخراجت می کنه . به باباش می گه اخراجت کنه . می گفت میرم یه جای دیگه کار پیدا می کنم
تهران پره کاره . اما خودشم می دونست نمی تونه . آخر سری می دونی گفت چی کار می کنم ؟ گفت توی غذاشون
.می شاشم . می خواست بشاشه توی الویه ها . گفت عمرا نمی فهمن چی زهرمار می کنن . بهش گفتم بی خیال
ولی گوش نکرد . زیاد بهش گیر ندادم گفتم بذار دلش خنک شه . خودمم از این بچه سوسولا بدم می اومد . خلاصه
.شبش که سیب زمینی آب پزا و تخم مرغ آب پزا و مرغا رو کوبیدیم هادی قابلمه ی الویه ها رو برداشت برد
،وقتی برگشت گفت یه استکان شاش توش ریختم . کلی خندیدیم . می گفت مواد لازم برای تهیه ی الویه : مرغ
سیب زمینی آب پز , تخم مرغ آب پز , سس مایونز , شاش به میزان لازم . هه هه هه . می گفت اونا که عرق
سگی خوردن بذار شاش آدم هم بخورن . خلاصه . فرداش که اومدن باز همون ماشینا بودن ولی دختراشون بیشتر
بودن . باز شهرامه گفت درو ببندید . چند تا از دختراشون روسریاشونو همون جا برداشتن . شهرامخه گفت چه
عجله ایه ؟ الآن صدوده از جاده رد شه ببینه رستوران بابامو تخته می کنه . اما دخترا گوش نکردن . غذا رو که
خوردن . من و هادی داشتیم میزو جمع می کردیم که شهرامه هادی رو دید . از سری قبل یادش بود . گفت تو برو
از صندوق عقب بطرای عرقو بیار . سرش داد کشید گفت همین الآن برو نمی خواد ظرفارو جمع کنی . هادی گفت
.سوئیچو بده . گفت این دزدگیر کنترل از راه دور داره احمق جون . هادی که رفت سر ماشین , زد درا قفل شد
همه زدن زیر خنده . برگشت نگاشون کرد . زد درا باز شد , تا هادی اومد درو باز کنه باز درو قفل کرد . باز همه
،خندیدن . دخترا گفتن اذیتش نکن گناه داره . یهو دیدیم هادی اومد چسبید به یقه ی شهرامه پخشش کرد روی میز
همه ی ظرفایی که جمع کرده بودیم روی میز تا ببریم ریخت زمین خورد شد . تا اومد بزنش رفیقاش گرفتنش . می
خواستن بزننش که منم پریدم وسط . جفتمونو زدن و از رستوران پرت کردن بیرون . شب رفتیم خونه ی یکی از
همشهریا خوابیدیم .فرداش دیدیم غلام هم اومد گفت اخراجش کردن حقوق اون ماه هم بهش ندادن . توپش پر بود
ولی همش سر من غر می زد . هــــــــــــی , دیگه گفتیم فعلا برگردیم شهر خودمون تا ببینیم بعدا چه خاکی تو
"سرمون می ریزیم . اما می دونی کجاش زور داشت ؟
زد به پایم :" حواست هست ؟ میگم می دونی کجاش زور داشت ؟ " گفتم :" کجاش ؟ " و به این امید که منظورم را
:بفهمد , گوشی های هدفون را توی گوش هایم گذاشتم . گفت
. میگه توی غذاشون نشاشیده -
توی غذاشون ؟ -
. آره -
! کی ؟ -
!!! هادی دیگه -
! هادی ؟ -
. آره -
... آهان -
لبخند زدم و نوار را روشن کردم . اتوبوس سرعتش را کم کرد و ایستاد . چراغ های داخل روشن شدند و کسی از
آن جلو داد زد : " نماز " بغل دستی ام از جایش بلند شد و به جوان کنار شیشه چیزهایی به زبان خودشان گفت که
باز نفهمیدم . وقتی داشت می رفت گفت : پوف
|