دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 مهشید امیرشاهی   
داستان نویس   

« خورشید زیر پوستین آقاجان »  

سرم را از لای در كردم تو. آقا جان گفت ، « پاشدی سیا! بدو بیا پیش بابا پیره». راست رفتم 
روی تشك نرم اش و سرخوردم زیر پوستین اش و خودم را چسباندم به پهلوش و صورت ام را 
به بازوش مالیدم . تشك آقاجان نرم ترین تشك ها بود و پوستین اش گرم ترین پوستین ها و 
.خودش گرم و نرم ترین آدم های دنیا 

نورصبا داشت بساط منقل را جمع می كرد . حقه های فیروزه ای و شرابی و نیلی را كه توش 
مربا بود و نقل و آب نبات قیچی بود ، سوهان عسل و شكر پنیر بود ، گذاشت تو سینی و روی 
.رف چید و رفت 
نفس ام را حبس كردم كه آقاجان یادش برود آن جا هستم و همیشه همان جا بمانم . اما نفس می 
خواست بیرون بیاید و به تقلا افتادم . آقاجان پوستین اش را كنار زد ، گفت «سیا طلای من ، اون 
«زیر ناراحتی ؟ 
مثل آن روز شد كه روی زانوش نشستم . می خواستم سبك بشوم كه آقاجان بگذارد همیشه روی 
زانویش بنشینم اما بدتر سنگین شدم و آقا جان گفت ، «بیا پایین سیا- زانوی بابا پیره ، استخوان 
.خالیه ، دردت می یاد » و گذاشتم زمین من گریه كردم 

.حالا هم بغض كردم آقاجان گفت : « بیا بیرون دختر طلا » خودم را بیش تر به پهلوش چسباندم 
«آقاجان گفت : «اگر بیای عصر می برمت كافه شهرداری بیا بیرون 
.شانه هام را انداختم بالا 
«.آقاجان گفت : «برات بستنی می گیرم ، با هم سوار درشكه چرخ فلك می شیم 
«.گفتم : «من تنها سوار اسب می شم 
«.آقاجان گفت : « باشه 
«.گفتم :« نمی خوام 
«!آقاجان گفت : « ای دم بریده 
«!گفتم : « ای دم بریده ! ای دم بریده 
«!آقاجان گفت : « بیا بیرون سیاخانم دم بریده !عوضش خیمه شب بازی هم تماشا می كنیم 
«...گفتم : «سیاهه از اون بالا روسر مردم نیش 
«!آقاجان دست اش را گذاشت روی دهن اش ، گفت : « وای نیگا 
«!من هم دست ام را گذاشتم روی دهن ام ، گفتم :« وای 
«آقاجان گفت :« بیا بیرون – یه چیز خوب بهت بدم 
«گفتم : « یه چیز خوب ؟ 
.آقاجان سرش را تكان داد و من آمدم بیرون 
«گفت : «اول ببین كسی پشت در نباشه ببینه چی بهت میدم 
«.دویدم دم در و تندی بیرون را نگاه كردم ، گفتم : «هیچ كسی نیست 
آقاجان گفت : «خوب نگاه كن ، برو بیرون ببین مهر علیام نیست . » رفتم بیرون ، صدای مادرم 
از دور می آمد ، برگشتم تو ، گفتم : نه ماما اونجاست  و با دستم دورترین نقطه ی دنیا را تو 
.فضا نشان دادم 
 آقاجان بلند شده بود و داشت می نشست و هرچه قرار بود به من بدهد تو بغل اش بود و خیلی هم 
.گنده بود ، چون پوستینش از جلو باد كرده  بود 
«.گفت :« خب- درو ببند – بیا بشین رو- بروم 
.در را نبستم و رفتم روبروش نشستم 
«.آقاجان گفت : « نشد خانم طلا درو ببند ، بعد 
.در را چند دفعه زدم بهم تا بسته شد و برگشتم 
«آقاجان گفت :« اگر گفتی تو بغلم چیه ؟ 
«گفتم :« كیفته ؟ 
«گفت :« كدوم كیف ؟ 
«.گفتم :« اون اینقدیه  و با دستم بزرگترین كیف دنیا را تو هوا كشیدم 
«آقاجان گفت :« اینقدیه؟ 
گفتم :« توش آب نباته ها!» و از اون خنده هایی كردم كه می دانستم آقاجان را خنده می اندازد بعد 
.همه ی آب نبات ها را می ریزد تو دامن ام 
«.اما آقاجان جدی گفت : « نه اون نیست 
گفتم : « همونه شكلاتم توش هست . شكلاتو آب...» و چشم ام افتاد كنار مخده ی مخمل و دیدم كیف 
.آن جاست و زبان ام بند آمد 

سرم را انداختم پایین و از زیر ابروهام دست آقاجان را نگاه كردم كه با لب اش بازی می كرد و 
رگ های روش رنگ چشم های آبی اش بود . آقاجان چشم آبی ترین موجود دنیا بود و 
.موسفیدترین و پیرمردترین 
«مادر از بیرون داد زد : « شاجان سیا پیش شماست ؟ 
«!من گفتم :« د بده ، الان ماما می آد می بینه ها 
«آقاجان لب هاش را شكل «نج» ساخت و بعد به ماما گفت : « مهر علیا بازی مارو بهم نزن 
.دراز شدم و از روی پوستین به چیز گنده ای كه آن زیر بود دست زدم 
«.آقاجان گفت : « نه ، نه – نشد – همونجا روبروی من بشین 
«ماما گفت : « بهش بگیرد بیاد روغن ماهی و شیر شوبخوره ، فورن 
«آقاجان گفت : « امروز شیر تو تو دستشویی خالی نكردی ؟ 
« با كله ام گفتم :« نه 
«آقاجان گفت : « ماما فهمید ؟ 
« با كله ام گفتم : « آره 
«آقاجان پرسید : «چطوری ؟ دید ؟ 
«.گفتم :« نه – قدم خیر اون روزی بهش گفت 
.و با لحن صدام «اون روز» را كه «دیروز» بود اول دنیا كردم 
آقاجان به لب ورچیده ی من نگاه كرد و سرش را آورد جلو و یواشكی گفت :« این ده بریزش زیر 
« قالی 
« آقاجان  عاقلترین پیرمرد دنیا بود و خوبترین گفتم : « خب 
«!ماما گفت : شنیدین شاجان ؟..... شاجان 
« آقاجان گفت : « بله 
« ماما گفت : « اگه نیاد میام بازی رو بهم میزنم ها 
« آقاجان گفت : « می آد ، می آد 
.باز دست ام را دراز كردم آقاجان لب اش را گاز گرفت ، دست ام را پس كشیدم 
«!گفتم : « خرسه ! یه خرس گنده س 
« آقاجان گفت : « نه 
«!گفتم : « توپه 
« نه » 
«!عروسكه » 
« نچ » 
.صبر كن» و دویدم رفتم از تو اتاق ام زرافه و ماشین و یك بغل اسباب بازی دیگر آوردم» 
«از ایناس» 
«نچ» 
«!پیشیه ؟ یه پیشی سیاس » 
«نه » 
«!خرسه » 
«یه دفه كه گفتی – گفتم نیست » 
دور اتاق را گشتم ، دست ام را گرفتم به لبه های رف و روی نوك پنجه آن بالا ها را تا جایی كه 
.می شد دیدم ، سرم را چسباندم به شیشه و باغ را نگاه كردم 
«گلدونه» 
«نچ» 
.باز نگاه كردم ، خوب نگاه كردم . دور و بر را ، دیوارها را ، باغچه ها را 
.تو دنیا دیگر هیچ چیز نبود . آسمان را نگاه كردم هوا ابر بود 
«!خورشیده » 
.آقاجان خندید 
«!خورشیده ، فهمیدم خورشیده » 
آقاجان این قدر خندید كه از چشم هاش اشك آمد . گفت : «نه طلا طلا خورشید نیست . خورشید 
«.كه زیر پوستین بابا پیره نمیره 
« !پس چیه ؟ د بگو ‌» 
.از بیرون صدای پا آمد مشت هام را كوبیدم روی زانوم و بیشترین بی حوصلگی را نشان دادم 
«گفتم : «د بده آقاجان ، آمدن . الان بده ، بده 
«آقاجان گفت : «خیله خب ، چشماتو ببند 
.لای چشم هام را باز گذاشتم 
«آقاجان گفت : «نشد ، درست ببند 
.سرم را بالا بردم كه از درز چشم ام ببینم 
«.آقاجان گفت : «محكم ببند ، با دستهات روشو بگیر..... خب حالا واكن 
.جلو رویم یك جعبه بود رنگ عسل و روش گل و بوته های برجسته داشت 
.روی نقش ها دست كشیدم ببینم نوچه یا نه 
«آقاجان گفت : «درشو واكن 
باز كردم ، روی لولاهای زردی باز شد كه به تازگی سوزن بود و به بلندی سنجاق . داخل در یك 
دیواره ی كوتاه بود با همان گل و بوته ها و همه گودی جعبه مخمل طلایی بود جز یك باریكه كه 
در چوبی داشت و روی درش یك دستگیره بود كه انگشتر انگشت وسطی دست چهارساله ی من 
.بود 
آقاجان دست اش را كرد پشت دیواره و گفت : «اینج ا كاغذ و پاكت می ذاری» بعد گودی مخمل 
«را نشان داد ، «و اینجا كتاب و كتابچه 
بعد در باریكه را برداشت . گودی مخمل پوش زیر در ، دو قسمت بود : یك قسمت گنده یك 
قسمت كوچولو آقاجان انگشت اش را كرد تو جای كوچولو، «این گرده ، جای دواته ، این درازه 
« جای قلم 
جرات نكردم به هیچ چیز دست بزنم . حتی مخمل طلایی را ناز نكردم . فقط نگاه ام ، با سرعتی 
.كه می توانست از جای كاغذ و پاكت ام به خانه دوات ام و به قلمدان ام می دوید 
به آقاجان نگاه كردم ، داشت می خندید .آقاجان خوشگل ترین آدم دنیا بود . گفتم : «این مال من 
«آقاجان ، مال من 
«آقاجان گفت : «مال تو طلاجان مال تو ، اما هنوز تمام نشده ، ببین 
جای كتاب و قلم و دوات جلو چشم های متحیر من عقب رفت و یك دنیای دیگر پیدا شد . تو این 
دنیا دو تا كشو بود با همان دستگیره های انگشتری و تا آن جایی كه كشوها بیرون می آمد فقط 
نرمی و گودی مخمل طلایی ، بعد قوطی های كوچك چسبیده به هم : مربع ، مستطیل ، گود ، كم 
عمق ، همه درشان رو به بالا باز می شد ، با همان دستگیره ها و روی همان لولاها و تو همه 
.شان همان مخمل طلایی خوابیده بود 

من می خواستم این دنیا را هم پس بزنم و بروم تو دنیای بعدی . اما آقاجان گفت : «دیگه همینه 
«همه اش همینه ، 
آن وقت كشوها را كشیدم و درها را باز كردم ، كشوها را بستم و درها را گذاشتم ،با دنیای قلمدان 
دوات دان روی دنیای قوطی ها را گرفتم ، در جعبه كهربایی را بستم ، به نقش و نگارهای 
.برجسته اش دست كشیدم ، بازش كردم ، از دنیای اول به دنیای دوم رفتم، برگشتم ، رفتم 
باز كردم ، بستم ، حلقه ها را انگشتر كردم ، لولاهای سوزنی طلایی را لای تای چوب ها پنهان 
.كردم ، نمایش دادم .... نمی دانم چند بار، نمی دانم تا كی 
دنیای من كه كوچكترین دنیاها بود با خورشیدی كه از زیر پوستین آقاجان سر برآورد روشن شد 
... و روشن بود تا وقتی كه ماما با لیوان شیر و شیشه روغن ماهی آمد تو 
«گفت : «پاشو شیرتو بخور 
«آقاجان گفت : «می خوره ، می خوره ، حالا كار داره 
«ماما گفت : «واقعن كا شاجان ! كار داره ؟ ... پاشو سیا 
.از زیر ابروهام آقاجان را نگاه كردم 
چربی روغن ماهی ریخت تو گلوم و بعد گرمی بی مزه ی شیر و من و آقاجان مزه ی تلخ ترین 
.دوای دنیا را به ماما نشان دادیم . من با دهن و دماغ ام و آقاجان با چشماش 
دست انداختم گردن آقاجان ، زورش دادم . تفی و شیری و روغنی ش كردم و بزرگترین عشق 
.دنیا را ابراز كردم 
مزه ی روغن ماهی تو گلوم ماسیده ، آقاجان خیلی سال است مرده ، و خورشید تو یك گوشه ی 
آسمان یا زیر پوستین كسی دفن شده ... شاید هم فراموش شده 

مرجع : رودکی – سال اول – شماره ی 3 – آذر 1350 

 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی