دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 محمود راجی   
داستان نویس   

« در حلقه »

فصل امتحانات است. در هر پارک یک خیابان پرت در شهری پرت هم می‌توانی 
دانش آموزانی را ببینی که چند ساعت پر اضطراب آخرین فرصت قبل از امتحان 
.را صرف مرور سریع بعضی بخش‌ها یا مطالب و فرمول‌ها می‌کنند 
مثل یک شکارچی وارد می‌شود و گوشه‌ها را با نگاه جست و جو می‌کند. تجمع 
بیشترین تعداد دانش آموز را پیدا می‌کند. به آن‌ها نزدیک می‌شود. فکر نمی‌کند که 
.ممکن است لباس‌ها و کیف مندرس اش، وحشت و نگرانی در دل آن‌ها ایجاد کند 
وقتی حرف می‌زند، مدام، یک دست اش را در جهات متفاوت، حرکت می‌دهد و توجه 
همه به سیگار نصفه‌ی خاموش لای دو انگشت اش جلب می‌شود. آن چنان گرم و 
صمیمی و دوست داشتنی حرف می‌زند که از همان ابتدا ترس و ناباوری از وضع 
.ظاهر خود را از بین می‌برد. بخشی از یکی از دروس دبیرستان را توضیح می‌دهد 
همزمان در همان مورد سوال می‌پرسد. نگاه اش را برای پاسخ به همه طرف 
می‌چرخاند. به من که می‌رسد هیچ آشنایی در نگاه اش نیست. ولی با نگاهی پنهان 
مانده در زیر مهی غریب به من می‌نگرد، کم کم هراسان می‌شود، سعی می‌کند 
همزمان وحشت و تهدید را در چشمان اش به نمایش بگذارد، که نه تنها قدرت یک 
لبخند ناشی از رضایت و محبت، بلکه توان بروز آشنایی را هم از من بدزدد و محو 
.کند. به خودم می‌گویم الان است که روی خاک بیاتد و همه چیز  را انکار کند 

گریه‌‌ی غلام، گریه‌ای نبود که آدم برای کسی بکند. برای درد کسی، یا برای مرگ 
کسی. فکر می‌کنم، می‌بینم که اگر گریه‌اش برای کسی است که این جا خاک 
شده است، حتمن توی این چند سال همکلامی و انتقال اندیشه و خیال، من هم چیزی 
در این باره از او باید شنیده باشم. من که نشنیده بودم، شیرمحمد هم طوری که نگاه 
می‌کرد، با چشم‌هایش می‌گفت که سر در نمی‌‌آورد از این گریه. مگر این که فکر 
کنم، این فلانی را غلام در این همه سال فراموش کرده و حالا که ناگهان دیده، خاک 
شده، یادش آمده است. اگر هم این طوری باشد برای مرگ این فلانی نبود که گریه 
می‌کرد. او برای آن چیزی که یادش رفته بود، یا سعی کرده بود که فراموش کند و 
.الان یادش آمده بود، گریه می‌کرد و شاید تاسف می‌خورد 

داشت غروب می‌شد. همین طور اگر پیش می‌رفتیم، به شب می‌خوردیم.از صبح 
دنبال گله‌ای مدام سرازیر و سربالا شدیم و غلام شاید چهار، پنج برابر ما 
سربالایی‌ها و سرازیری‌ها را دور زد، ولی همه‌اش بی‌فایده. من که ضعیف‌ترین 
آن ها بودم، زودتر از همه خسته شدم. نفس برایم نمانده بود. زمان برگشت، شیرمحمد 
گفت که از روستا بسیار دور افتادیم، امشب مهتاب هم نیست. غلام گفت آهسته 
آهسته می‌رویم. در آخر به خاطر طولانی بودن راه برگشت و خستگی من، پیشنهاد 
"شیرمحمد را پذیرفتیم. شیرمحمد پیشنهاد کرد که نزدیک روستای " دیچرمی 
هستیم. بدون طی حتی یک سربالایی، تنها با گذر از یک دره می‌توانیم به روستا 
.برسیم. شب هم کسی را می‌شناسم که می‌توانیم در خانه‌اش بمانیم 

غلام چیزی می‌گوید، یا صدایی از حنجره‌اش بیرون می‌آید که ناشناخته است.بعد 
از آن، همه در سکوت، به سمت آن روستای نزدیک راه می‌افتیم. هوا تاریک 
.می‌شود و ما با کمک شیرمحمد از دره می‌گذریم 

حجم سیاه خانه‌ها که معلوم می‌شود، می‌فهمیم که به روستا رسیده‌ایم. شیرمحمد 
می‌گوید، توی قبرستان هستیم. غلام می‌گوید لقمه‌ای بخوریم که زحمت شام برای 
مردم ایجاد نکنیم. می‌نشینیم روی زمین ، روی قبری، دور هم. هرکس بسته‌اش را 
باز می‌کند، غذاها را یکجا می‌کنیم و با هم می‌خوریم. در آن نیمه روشنای کمرنگ 
.ماه و سکوت گورستان، خیلی راحت می‌گوییم و می‌خندیم 

.غلام می‌گوید: گله‌ی زرنگی بود. چند بار ما را جا گذاشت 
شیرمحمد جواب می‌دهد: نه، پدر جان پیر شده‌ای. نمی‌توانی خودت را سریع به 
.پشت شکار برسانی. می‌خندیم 
.می‌گویم: تقصیر نابلدی من بود که زود خسته شدم 
غلام در بین گفت و خند، معلوم نیست از چه کسی، می‌پرسد: حالا روی قبر کی 
نشسته‌ایم؟ بعد چراغ قوه را روشن می‌کند. قبر چاک چاک خورده‌ایست و با سنگی 
ترک خورده، در کل به هم ریخته، گل و گیاه هرز و وحشی هم در گوشه و کنارش 
سبز شده است. می‌خواند: " بانوی جوان، بی‌بی طلعت مهربان. که در سن بیست 
...سه سالگی ..." غلام مکث می‌کند. بقیه را نمی‌خواند 

قبرستانی که تا آن لحظه، هر چند تاریک بود، ولی ترسناک به نظر نمی‌رسید، در 
چشمان غلام هراسناک می‌شود و در دل ما هم هراس ایجاد می‌کند. غلام از چیزی 
وحشت کرده است. مدام به نوشته روی سنگ قبر نگاه می‌کند و بعد به دوروبر، و 
به آسمان و به تاریک روشنای ستارگان می‌نگرد و به شدت گریه می‌کند.طوری به 
.ما و اطراف نگاه می‌کند که گویا نمی‌داند کجاست، ما کی هستیم و این جا چه می‌کنیم 
:بعد با بغضی در گلو نجوا می‌کند 
 آشیخ محمد وقتی معلم جوان را با آن بی‌ریایی و سادگی می‌بیند، حاضر می‌شود " 
یکی از اتاق‌های خانه‌اش را به او بدهد. خصوصن این که همزبان شان هم هست و 
روستایش در فاصله نیمروزی از روستای آنهاست. سن و سالی از آشیخ محمد 
گذشته است. مرد جا افتاده‌ای ست، و نه تنها اجازه و اعتباری به حرف مردم 
نمی‌دهد، که جا برای تکذیب و انکارهای پشت سر هم نمی‌گذارد که با داشتن زن 
".جوانی در خانه چرا به یک جوان غریبه اتاق داده است 

.ادامه می‌دهد: " وقتی از او می‌پرسیدم چرا اسم اش را گذاشته‌اند بی‌بی طلعت 
می‌گفت به خودشان گفتند حالا که سن و سالش به شوهرش نمی‌خواند، لقبی به 
اسمش اضافه کنیم تا اسمش به سن و سال شوهرش جور باشد و برازنده آشیخ محمد 
شصت ساله. واقعا هم بی‌بی محل بود برای خیلی از دختران و زنان.روزی که 
برای اولین بار پا به خانه‌اش گذاشتم، متوجه سن و سال جوان او نشدم. بعد به 
خودش می‌گوید "بیست سه ساله". به تاریخ روی سنگ قبر نگاه می‌کند و ادامه 
می‌دهد، " شش ماه بعد از آن که آخرین بار از این جا رفتم. الان ده سال است زیر این 
سنگ خاک شده است ". دوباره با وحشت به اطراف  خود نگاه می‌کند مثل آن که 
.دنبال کسی می‌گردد که جایی پنهان شده باشد و او را می‌پاید، و یا مواظب اوست 

.همین وحشت اش، گورستان را برای ما وحشت آور می‌کند 
 هر روز یکی دو ساعت دم در مدرسه به بهانه‌ای انتظارم را می‌کشید و مواظب 
من بود. بیش تر نگران بودم که آشیخ محمد بویی ببرد. اوایل هفته‌ای دوبار فاصله سه 
چهار ساعته‌ی این جا تا روستای خود را طی می‌کردم تا در خانه‌ی خودمان 
بخوابم، بعد شد هفته‌ای یکبار، اواخر دو سه هفته یک بار می‌رفتم، مخصوصن وقتی 
آشیخ محمد به شهر یا روستای دیگر می‌رفت. این وقت‌ها بی‌بی طلعت اجازه نمی‌داد 
روستا را ترک کنم. این شد که وقتی خرداد ماه امتحانات تمام شد و تعطیلات 
تابستانی شروع شد، علیرغم اصرار  بی‌بی طلعت روستا را ترک می‌کنم. ترس از 
افشا نشدن ، ترس از آتش نگرفتن، ترس از بی‌آبرویی و هزار ترس دیگر مرا 
واداشت که از هر طریق ممکن اقدام کنم و محل کارم را عوض کنم. از آن به بعد 
از طلعت خبری نداشتم و به زودی همه چیز را فراموش کردم تا حالا که معلوم شد او 
".ماند و سوخت 

نمی‌دانم سرم را به چه گرم کنم. نه می‌توانم حرفی بزنم و نه کسی چیزی می‌گوید که 
من خود را دلمشغول شنیدن اش کنم. نه کسی می‌آید، نه اتفاقی می‌افتد که گریه‌ها به هر 
دلیلی قطع شود. توی قبرستانی ناشناخته، در آن تاریکی که اگر تا ساعتی پیش شبح 
و سایه خانه‌ها پیدا بود، الان دیگر چیزی معلوم نیست. آن شب روی همان قبر 
خواب اش می‌برد. بعد از برگشت به روستای خود، تا دو سه روز هم نمی‌بینم اش. وقتی 
.هم که دوباره او را می‌بینم، هیچ کدام چیزی در مورد آن شب نمی‌گوییم 

بعضی شب‌ها به خواهش ما حمام تازه ساز روستا را گرم می‌کردند. چراغ 
گردسوزی در فضای حد فاصل سربینه و قسمت داخلی حمام می‌گذاشتند. حرف‌های 
ما شوخی‌های ما در لابه لای دیوارها و ستون‌ها و فضاهای تفکیک شده از هم 
می‌پیچید. از پژواک صدا خنده‌مان می‌گرفت و ار خنده‌های ما پژواک چند برابر 
،می‌شد و درهم می‌پیچید، سر در گم و خنده‌دار می‌شد. سایه ی ستون‌ها و کنج‌ها 
سکون و سکوت حوض بزرگ آب سرد و آب داغ، که با پریدن ما صدای اشباح و 
اجنه از خود بیرون می‌داد، مثل آن که جن‌ها را از آب تارانده باشد. سایه خود ما هی 
بزرگ و کوچک ، و هی راست و خمیده و شکسته می‌شد و روی دیوار نقش‌های 
جینگله مستان ایجاد می‌کرد و حتا حرف‌های ما، شوخی‌های ما، روی ستون‌ها و 
دیوارها سایه درست می‌کرد و می‌دیدم که سایه‌ها چگونه دور ستون‌ها و دیوارها 
"...می‌پیچد و از آن‌ها بالا می‌رود، بلند می‌خواندم " ... نیلوفر به پای سرو کوهی دام 
 بعد نیما می‌خواندم و او می‌گفت چه قدر شبیه اشعار فرانسوی است که در دوران 
دبیرستان خوانده بود و بعد چند تا را می‌خواند که شبیه چهار پاره‌های ما بود. بعد 
کم کم نیما خوانی راه افتاد و همیشه با ما ماند، حتا آن زمان که در کوهستان رد 
شکار می‌رفتیم. و اکنون سایه اشعار نیما و توهم درون شعرش، روی ستون‌ها و 
دیوارهای آن جا منعکس است و من دل ام می‌خواهد اگر از آن حمام چیزی مانده 
باشد، به آن‌جا بروم و در سایه‌ی چراغ گردسوزی به دیوارها و ستون‌هاش دست 
بکشم و سایه‌ی حرف‌ها و شوخی‌ها و اشعار را لمس کنم، حتی اگر بتوانم دوباره 
.آن‌ها را زنده کنم. شاید این درد رسوب شده در سینه‌ی غلام کمی رقیق شود 

حمام و چشمه داخل روستا بود و مدرسه تقریبن بیرون روستا و به نوعی هم مرز 
روستا. هر وقت هوا خوب بود، به طرف تپه‌های اطراف مدرسه می‌رفتیم. در آن 
جا وسعت و سنگینی فضا، موجب گستردگی و رهایی افکار می‌شد. حرف‌ها 
جدی‌تر و شعرها جذاب‌تر می‌گشت و اندیشه و خیال بیداد می‌کرد و تا دور دست‌ها 
تا مرزهای بی کرانگی و ترکیب یافتن و یکی شدن و یا غیر قابل تفکیک شدن پیش 
می‌رفت. در آن جا می‌نشستیم و به اطراف نگاه می‌کردیم و به سایه‌ها که آن قدر 
بزرگ شده بودند و آن اندازه پخش شده بودند، که به وهم نزدیک می‌شدند و این 
باعث می‌شد که اندیشه به هر طرف پرواز کند و به خاطراتی برسد که یک جوری 
توی ذهن ات هست ولی مطمئن نیستی که مال خودت باشد. مثل آن که خاطره کس 
دیگری باشد که با مال تو قاتی شده باشد، شاید هم نه، در حقیقت مثل آن بود که تو 
.داشتی ذهن کس دیگری را می‌کاویدی و خاطرات اش را بازگو می‌کردی 

غلام تا قبل از ماجرای گورستان دیچرمی، بازگویی ذهنیت دیگران را قبول 
نداشت. ولی شیرمحمد به این موضوع علاقه‌ی بسیار نشان می‌داد. وقتی تصادف 
سال‌های بعدش یادم می‌آید، می‌بینم حق هم داشت. در آن تصادف، شیرمحمد تمام 
مغز و سلسله اعصاب اش جا به جا شده بود. تمام خاطرات و شنیده‌ها را قاتی کرده 
بود. بی حرکت و فلج توی رختخواب دراز می‌کشید، از چیزی حرف می‌زد یا 
خاطره‌ای را تعریف می‌کرد که من می‌دانستم در آن ماجرا حضور نداشته است. در 
حقیقت داشت خاطره‌ی غلام یا کس دیگر را به حساب خودش می‌گذاشت. فکر 
می‌کردم که او چگونه این خاطره را، که حتی در آن حضور نداشت،  به یاد 
.می‌آورد 

،غلام در یکی از این شب‌ها، که اندیشه و تصورات یکدیگر را به یاد هم می‌آوردیم 
ادعا می‌کرد که  تکه‌هایی از زندگی‌اش را فراموش کرده است. گاهی هم تصوراتی 
به ذهن اش می‌آید که مطمئن هست که مربوط به او نیست. بعد چشمان اش را ترس 
عجیبی پر می‌کند و مثل آن که چسبیده باشد به سقف. و تعریف کرد که نمی‌داند 
خواب دیده است یا به راستی داشتند از شکار بر می‌گشتند، نزدیک روستایی 
رسیدند که او یا دیگری سال‌های پیش معلم آن روستا بود. او پیشنهاد کرد که کمی 
استراحت کنند و خاک از لباس بتکانند تا وقتی منزل دوست اش رسیدند، زیاد به هم 
ریخته نباشند. گویا سر قبر کسی به نام طلعت جوادی، بیست دو سه ساله نشستند که 
غذایی بخورند و او بی جهت ادعا کرد که این طلعت را می‌شناسد. چیزی که مال 
ذهن دیگری بود، به زور توی ذهن او برای خودش جا باز می‌کرد. چیزی که از او 
دور بود، هی داشت به او نزدیک می‌شد. او که همسر و دو دختر دارد مدت کمی 
که در آن روستا معلم بوده است، فقط همانی را می‌شناخت که پیشنهاد کرده بود تا به 
.خانه‌اش بروند. بعد قسم و آیه، که او دانش‌آموزی به نام طلعت جوادی نمی‌شناسد 
.ولی مثل آن که یکی دستش را گرفته باشد و بخواهد بکشد به درون قبر طلعت 
.کاملن پهن می‌شود روی قبر او، مثل آن که بخواهد طلب محبت یا طلب بخشش کند 
بعد همین طور که جلوی من روی تپه‌های پشت مدرسه حرف می‌زد، پهن می‌شود 
روی زمین و شروع می‌کند یه گریستن. ترس عجیبی چشمان اش را پر می‌کند و آن‌ها 
را می‌چسباند به بالا. چون سقفی بالای سرمان نبود، می‌چسباند به ستاره‌ها. گریه‌اش 
در آن تاریکی، پشت مدرسه، درست نبود. و اگر فردا بچه‌های مدرسه می‌فهمیدند 
که ما روی تپه‌های پشت مدرسه گریه می‌کردیم، بد می‌شد. به خصوص اگر متوجه 
گریه‌ی غلام می‌شدند، که واویلا بود و هزار جور حرف و حدیث. ولی او همین 
جور یک بند گریه می‌کرد، صورت اش را که برگرداند، فقط سفیدی چشمان اش مانده 
بود. آن شب تا دیر وقت غلام از ذهن دیگران خاطره تعریف می‌کرد و من 
.ساعت‌ها با چوب کوچکی سنگ ریزه‌های را جا به جا می‌کردم 

یک بار اتفاقی توی حیاط تربیت مدرس دیدم اش. در هیات معلم و دانشجو. اکنون سه 
،دختر دانشجو و دبیرستانی داشت. پیشنهاد کردم که بعد از اتمام کلاس ببینم اش 
،می‌گفت " نمی‌تواند. شب تا دیر وقت کلاس دارد و بعد کلاس تمام راه تا خانه را 
".از این سر تا آن سر شهر، می‌دود 

هیچ کس این دویدن شبانه‌ی او  را ندید و اگر هم دید، متوجه نشد که او با یاد چی یا 
در فقدان کدام شادی و عشق از دست داده می‌دود. بعد از دو سه سال بار دیگر که 
.دیدم اش. در چهره و رفتارش وقار و صبوری مردی جا افتاده مشاهده می‌شد 
هم زمان دردی پشت چین و چروک های وقارش دیده می‌شد. چیزهایی از من در 
مورد کج و کوله شدن پاره‌ای مسائل اعتقادی می‌پرسید تا کنجکاوی خود را در 
مورد رفتار دخترهایش ارضا کند. وقتی از من همان پاسخی را می‌شنید، که از 
.دخترهاش شنیده بود، تعجب کرد و دچار اغتشاش فکری شد 

پچ پچ که توی شهر راه می‌افتد، همه می‌فهمند عصر فردا کجا باید جمع شوند. جمع 
شوند تا برای داغدیده‌ها تسلی خاطری باشند. غلام هم هست و همسرش. حوصله 
ندارند که اشتیاق مرا برای احوال پرسی پاسخ دهند. همان قدر آشنایی می‌دهند که 
.نسبت به بقیه. بدون توافق قبلی، همه قبول می‌کنند که تا حد معینی با هم آشنا باشند 
ولی من مدام دور و بر غلام و همسرش می‌گردم. مهی غلیظ  نگاه غلام را پنهان 
.کرده است و نمی‌گذارد طرف مقابل اش از نگاه اش بفهمد که در درون اش چه می‌گذرد 
حق خود می‌دانم به او نزدیک تر از بقیه باشم. وحشت و یخبندان شبی را به خاطر 
می‌آورم که از محل پارگی کفشم برف و سرما به استخوان ام می‌رسید، با همان محبت 
همیشگی‌اش زانو می‌زند و کفش و پایم را، با بندی، طوری به هم می‌بندد، که هوا 
هم راه‌ نفوذ پیدا نمی‌کند. این است که وقتی غلام حتا نجوا می‌کند، نسبت به بقیه 
:بهتر می‌شنوم و بهتر هم می‌فهمم. می گوید 

سرمان را آرام از پشت تخته سنگ بیرون می‌آوریم و خیلی آهسته با هم صحبت " 
می‌کنیم. آن که با دوربین مواظب شکار است، هیس می‌کند که گوش‌هاشان تیز شده 
است. بیش از پانصد متر با شکار فاصله داریم. چاره‌ای نیست، تیرانداز تفنگ و 
دوربین را به دوش می‌اندازد و اخطار می‌کند که حرف نزنیم و حرکتی نکنیم. تا او 
.شکار را دور بزند و دوباره حلقه محاصره را در جای دیگر نزدیک آن‌ها پهن کند 
هر بار که شکار با زرنگی از حلقه می‌رمید، دو سه ساعت طول می‌کشید تا دوباره 
حلقه جدید ساخته شود. هر بار که فکر می‌کردیم شکار کاملا در تیررس قرار 
گرفته است، باز با اشتباه‌ی کوچکی از دست می‌گریخت. یک صبح تا شب هر بار 
تو شکار را دور می‌زنی و هر بار شکار از حلقه محاصره‌ات می‌گریزد. تا دمدمای 
صبح،  توی تاریکی بالاخره گیرش می‌اندازی مثل آن که شکار خسته شده و توان 
فکر کردن و گریختن را از دست داده باشد، تسلیم می‌شود..." مکث می‌کند و بعد 
:دوباره ادامه می‌دهد 
یادم می‌آید که آن روز، گله، ما را از یک تپه به تپه‌ی دیگر و از یک کوه به کوهی " 
دیگر کشانده بود و تسلیم نشده بود، تا آن که به الزام به گورستان دیچرمی  کشانده 
"...شدیم 

.فکر می‌کنم از روز خاصی حرف می‌زند.؟ توی خانه‌اش سر سفره نشسته‌ایم 
دخترهای چهار و شش ساله‌اش که شرم حضور اجازه شوخی به آن‌ها نمی‌دهد، زیر 
جلکی شوخی‌های بچه‌گانه می‌کنند و می‌خندند. بعد من هم با آن‌ها می‌خندم. غلام 
می‌پرسد به چه می‌خندی و من که جواب نمی‌دهم ، او به بچه‌هاش تشر می‌زند و 
همین، خنده‌های ما را تشدید می‌کند. از همسرش می‌شنوم با رشوه‌ای که از طریق 
یک آشنا به مرده شور می‌دهند، اثری از دختر می‌یابند به گفته مرده شور روی 
شکم و سینه دختر یک خط اریب اثر گلوله به جا مانده بود.غلام آهسته می‌گوید 
"...شکار را به رگبار بسته‌اند" 

می‌گویم: "یادت می‌آید یک بار که شیرمحمد خسته شده بود، بالای سینه کش ایستاده 
بود و فریاد می‌زد:  فایده این جور تعقیب و گریز چیست، یکی از این سلاح‌های 
".خودکار تهیه کنیم از همین بالا همه‌ی این تخم بزها را ببندیم به رگبار 
خیلی دلم می‌خواهد حالا که گفته‌اند دیوانه شده است، ببینم اش. فکر می‌کنم به محض 
آن که ببینم اش، فورن دیوانگی‌اش می‌پرد. می‌گوید، هی می‌بینی، آن شوری که آن 
زمان دامن ام را گرفته بود، ولی من نمی‌دانستم و ندانسته با ریختن چهار پاره و گلوله 
توی گله‌ی بزها و یا رماندن میش‌های حامله، مدام از خود گریزانده بودم اش، در 
حقیقت همان موقع هم قلب ام را آتش زده بود. و الان گاهی قلب ام می‌سوزد، و گاهی 
مغزم... باز دارم از ذهن غلام این ها را می‌گویم از کجا معلوم است الان توی ذهن 
".او چه می‌گذرد 

یک بار که برای مداوا به شهر آورده بودند، از دست خانواده‌اش گریخته بود. من 
مطمئن هستم که سه چهار ماهی که پیدایش نمی‌کردند، تمام کوچه خیابان‌های سربی 
شهر را دنبال قله‌های سرد و بکر و برفی گشته بود تا آن‌ها را طوری دور بزند که 
باد بوی حرکت اش را به مشام بزهای وحشی نرساند. وقتی جنازه‌اش را در پزشکی 
قانونی پیدا می‌کنند، نمی‌دانم بالاخره آن قله‌ها را جسته بود یا از خستگی به خواب 
رفته بود. اگر از من می‌پرسیدند می‌گفتم بهتر آن ست که او را در کوهستان‌های 
.اطراف دیچرمی با یک دوربین و یک تفنگ رهایش می‌کردند 
سایت ادبی دیگران
« خارج از خط »

شاید تا غروب، شاید تا شب طول بکشد و نرسد. دفتر ایستگاه اعلام می‌کند، قطار فلان و 
 بهمان به دلیل نقص فنی و خارج شدن از مسیر تاخیر خواهد داشت. تعدادی مثل من که 
 به استقبال مسافرهای خود آمده‌اند ، همین جواب را از مسوول ایستگاه می‌شنوند. صبح 
خیلی زود به ایستگاه آمده‌ام، از اول صبح ،این جا هستم. چون فکر می‌کردم، نکند قطار 
زودتر برسد و مسافرم، که بار اول است به این شهر می‌آید سرگردان بماند.حالا هم معلوم 
نیست تا غروب، تا شب، تا کی باید انتظار بکشم از سالن خارج می‌شوم. توی میدانچه ی 
جلوی ایستگاه، زیر درخت‌هایی که در فواصلی دور از هم سایه گسترده‌اند، عده‌ای مرد و 
زن جمع شده‌ا‌ند. با هم هستند، یا بدون آشنایی با همدیگر، به صرف فرار از هرم گرمایی 
که هنوز آغاز نشده است، جا گرفته‌اند. بسیاری هم در محوطه ی باز جلوی ایستگاه 
.حیران اند . غیر از این ها، بسیاری هم به سرعت وارد ایستگاه، یا از آن خارج می‌شوند 
همه یک جوری مضطرب و نگران اند. آن ها در قالب روزانه‌شان نیستند، خرق عادت 
شده‌ا‌ند. رفتارها برایشان غیر قابل پیش‌بینی و بیگانه است. اگر برای تهیه ی بلیت آمده 
باشند، نمی‌دانند هست، یا نه؛ اگر بلیط داشته باشند، نمی‌دانند به موقع به قطار می‌رسند، یا 
نه؛ اگر به موقع برسند، نمی‌دانند با چه کسانی همسفر خواهند شد؛ نمی‌دانند شب را 
چگونه به صبح می‌رسانند؛ آیا می‌توانند راحت بخوابند؛ آیا می‌توانند هر وقت بخواهند 
،جای خود را ترک کنند و هر وقت خواستند برگردند، یا نه... یا آمده‌اند به استقبال کسی 
نمی‌دانند به موقع می‌رسد یا نه؛ نمی‌دانند سلامت می‌رسد، یا نه. هر کدام به‌طور موقت از 
،روال خود خارج می‌شوند و در متنی قرار می‌گیرند، که مربوط به آن‌ها نیست. رفتار 
.گفتار و کردار این متن را خوب نمی‌شناسند ،خودم را زیر یک درخت می‌رسانم 

حرف‌های درهم برهم، گفته‌های نامربوط، شادی‌ها، و گله‌گزاری‌ها ،همه با هم قاتی 
.می‌شود. نمی‌فهمم طرف‌های گفتگو چگونه از صحبت‌های همدیگر سر در می‌آورند 
همین مرا از حالت تعادل خارج می‌کند. از این مجموعه خارج می‌شوم و به طرف درخت 
دیگر و از آن جا به توده ی آدم‌های جمع شده زیر درخت‌های دیگر نزدیک می‌شوم و بعد 
از مدتی خارج می‌شوم . محوطه ی جلوی ایستگاه را ترک می کنم و به خیابانی می‌پیچم 
که اتومبیل‌ها، افرادی را که از داخل شهر به مقصد ایستگاه آورده‌اند، پیاده می‌کنند. در 
هر قدمی ماشینی توقف می‌کند و تعدادی را، با بار یا بی بار، پیاده می‌کند و می‌رود تا 
سمت دیگر ایستگاه، تعداد دیگری را به مقصد داخل شهر سوار کند . گوشه‌ای می‌ایستم و 
.به شباهت‌ها و تفاوت‌ها دقیق می‌شوم. نمایشی است که متن اش از قبل نوشته نشده است 
.همه عجله دارند تا در متنی قرار گیرند که ذره ذره با مشارکت خودشان نوشته می‌شود 

اتومبیلی در چند متری من توقف می‌کند. در عقب اتومبیل باز است. مسافرش خانمی 
است به همراه دختری پنج شش ساله که گریه می‌کند. راننده، برافروخته، از پشت فرمان 
سرش را کاملن به عقب برگردانده است . نگاهی گذرا و بدون دقت به راننده و مسافرش 
می‌کنم. به هیچ چیز خاصی توجهی ندارم. بدون قصد و هدف، ماشین‌ها و آدم‌ها را از 
نظر می‌گذرانم، ولی گوش ام به مشاجره ی لفظی بین آن دو جلب می‌شود وقتی نگاه ام 
دوباره به آن ها برمی‌گردد، متوجه می‌شوم، با آن که به شدت با هم مشاجره می‌کنند، ولی 

.نگاه شان به سمت من است. دختر همراه مسافر هم ضمن آن که گریه می‌کند، مرا می‌پاید 
به آن ها نزدیک می‌شوم .راننده با پرخاش می‌گوید، غلط می‌کنی، پول نداشتی، این همه 
.راه مرا کشاندی و آوردی 
خانم مسافر، ضمن گریه‌ای شدید، می‌گوید: شما فرض کن برادر من، پدر من هستی. چرا 
باعث آبروی ریزی .خواهرت می‌شوی ؟ 
راننده می‌گوید: چه برادری، چه خواهری، چه کشکی! اگر همه ی مسافرهایم خواهر و 
.برادر من باشند که .بچه‌هایم از گرسنگی می‌میرند 
.مسافر: حالا یکی که هزارتا نمی‌شود 
راننده ( ادا در می‌آورد ) : حالا یکی، خواهر، که هزارتا نمی‌شود. تو بیا کرایه را دو 
!برابر بده 
با آن که ضمن مشاجره ی لفظی همدیگر را خطاب می‌کنند، ولی همدیگر را نگاه 
نمی‌کنند. بیش تر نگاه شان به من است، گویی دارند با من حرف می‌زنند. شاید از من 
می‌خواهند که مداخله کنم و دعوا را تمام کنم. در همین فکرم که مسافر کاملن رو می‌کند 
.به من و می‌گوید :حاجی آقا، شما چیزی به این برادر بگویید 
و قبل از این که من چیزی بپرسم، یا چیزی بگویم، راننده علت مشاجره را توضیح 
.می‌دهد. و خانم مسافر .هم از او می‌خواهد که از کرایه‌اش صرفنظر کند 
می‌پرسم: کرایه ی این خانم چه قدر می‌شود؟ 
.راننده: سه هزارتا 
با کمی تعجب و هراس می‌گویم: سه هزار تا! و تصمیم می‌گیرم که راه ام را بگیرم و 
بروم، که راننده می‌گوید : شاید بتوانم از هزارتاش بگذرم. و بعد رو می‌کند به مسافر و 
ادامه می‌دهد، ولی خانم روا نداشته باشید که مجانی شما را این همه راه آورده باشم، و از 
.حق زن و بچه‌ام بگذرم 
مسافر: برادری می‌کنید. و من هم مثل ... و بعد واقعن می‌گرید . بالاخره تخفیفی به هم 
.می‌دهند و هزارپانصد از من می‌گیرند 
خانم مسافر که اکنون قسمتی از صورت و بخشی از اندام‌های پر و پیمان اش از شدت 
تاثر و لرزشی که در اثر گریه به خود می‌داده،  از چادر بیرون افتاده است، بسیار فروتن 
و متواضع از من تشکر می‌کند .  انتظار کشدار و طولانی و به ظاهر بی سرانجام برای 
تداوم متنی که هم اکنون آغاز شده، به ارتعاشی .هوسناک تبدیل می‌شود، که اندیشه را از 
خماری تجسم یک لذت، به رخوتی لذتبخش‌تر دچار می‌سازد می‌خواهم کمک اش کنم و 
ساک بزرگش را، که سنگین به نظر می‌آید، بگیرم، تعارف می‌کند و اجازه نمی‌دهد. با 
یک دست ساک و با دست دیگر بچه را بغل می‌کند. دست‌های خود را باز می‌کنم و برای 
،جابجایی کودک پیشنهاد کمک می‌دهم. ضمن آن که کودک را روی دست هایم می‌گذارد 
می‌گوید که مریض است و می‌خواهد او را به بیمارستان راه‌آهن برساند و بسیار 
سخاوتمندانه اجازه می‌دهد که دست‌هایم با قسمت‌هایی از بدن اش تماس پیدا کند. خیلی 
بی‌پرواست، شیر زنی جلوه می‌کند و بهایی نمی‌دهد که حالا من چه حسابی برای خود باز 
.کرده باشم 

بیمارستان در سمتی خلاف جهت ایستگاه قرار دارد. در بین راه از شرایط زندگی‌اش 
می‌گوید، که البته سراسر کمبود، درد و رنج است. و این که طلاق گرفته است و خرج 
،زندگی مادرش و کودک را هم می‌دهد. به در ورودی بیمارستان که نزدیک می‌شویم 
:کودک را که به خواب رفته است،  از من می‌گیرد و می‌گوید 
چون پول نیاورده‌ام، باید طوری پذیرش شود که پول نخواهند. تو را که ببینند، تخفیف 
.نمی‌دهند 
 چرا پول با خودت نیاوردی؟ - 
. از بس نگران بیماری کودک بودم، یادم رفت - 
قبل از آن که دور شود، چند اسکناس هزاری توی جیب کودک می‌گذارم. تشکر می‌کند و 
.کودک خوابیده را طوری بغل می‌کند که سر کودک روی شانه‌اش بماند 
می‌گویم: منتظر می‌مانم تا برگردی برمی‌گردد، نگاهی می‌کند که نه تعجبی را نشان 
می‌دهد ، نه علاقه‌ا‌ی، ونه حتی توجهی ناشی از تشکر و قدردانی. بهتر است بگویم که 
هیچ چیز در نگاه اش نیست . یک ساعتی دم در بیمارستان منتظر می‌مانم. دلواپس 
ایستگاه هم هستم، که شاید خبری از زمان تاخیر یا رسیدن قطار داشته باشند .باید همین 
جا بمانم، تا برگردد. متنی را که خود شروع کردم، باید تا آخرش در آن حضور داشته 
باشم و گرنه کماکان بی متن می‌مانم. اگر اصلن ندیده بودم اش، این متن هم شکل نگرفته 
بود، پس من در بی‌متنی، و آن ها در متنی دیگر شرکت داشتند. ولی حالا من بخشی از 
متنی شده‌ام که با دیدن آن ها، یا با شرکت در مشاجره‌شان و یا... شکل گرفته است و من 
نمی‌توانم خود را از آن خارج کنم. متن من بدون حضور من، دیگر متن من نیست، خاتمه 
یافته است، بی‌معنی تمام می‌شود. مثل آن است که در ماشینی باشی و فرد دیگری آن را 
براند، مناظر اطراف به سرعت از جلوی چشم تو هم می‌گذرد، ولی تنها راننده است که 
...در متن آن مناظر حضور دارد. تو فقط شاهد آن متنی 

.باید بمانم تا برگردد و یا در بی‌متنی سالن مغازه پر از ساعت‌های جور واجور بود 
پاندول اکثر آنها با تیک‌تاک بلندی حرکت می‌کرد. من هم، پر از شور جوانی، با حرکت 
آن ها چپ و راست می‌شدم. کنجکاوی و علاقه به تداوم یک آشنایی اتفاقی باعث ایجاد 
متنی ارادی شد، که در فضایی پر از نور، حرکت پاندول‌وار و دوار گونه‌ای را به یک 
ریتم ناموزون بخشید. من مست و مخمور از ناهماهنگی این همه زیبایی، سر به هوا از 
متن خارج شدم با آن که با علاقه و دعوتی آشکار ، متن را خود آغاز کرده بودم ولی به 
آسانی و به رایگان تنها در جذبه و شور متنی دیگر از آن خارج شدم. هر چند دلواپس 
.جفتی بودم، که مضطرب و پریشان مرا می‌پایید 

 از سالن که خارج شدم خیابان‌ها،  کوچه‌ها و کوچه ی ما پر از ساعت‌هایی شد که 
ضربات ثانیه‌هاشان همگام نبود. مجموعه ی این ناهماهنگی فضا را از ترنم مست 
کننده‌ای پر می‌کرد، که باعث می‌شد تمام تلاش‌های او را، تمام نگاه اش را، برای دعوت 
من به خارج نشدن از متنی که با هم آغاز کرده بودیم، نادیده بیانگارم. تلاش‌ها و نگاهی 
،که هر لحظه از من دورتر می‌شد، و هنوز هم دور می‌شود ذره ذره، دانسته، یا ندانسته 
هوشیار یا مست و مخمور. و این خارج شدن تا مرگ، تا مرگ همه ی ،ساعت‌ها، تا 
مرگ همه ی ثانیه‌ها ادامه پیدا کرد تا به بی متنی کامل رسیدم. بی‌متنی علاوه بر ثانیه‌ها 
کوه‌ها، دره ها و دشت‌ها را نیز فرا گرفت. تا آن جا که هیچ سایه سار نموری در هیچ 
.جنگل حتی دور .افتاده‌ای دل در گرو پرتو گرم آفتاب نیست 

متن من برای همیشه در همان سالن ساعت فروشی جا ماند اکنون بدون من جریان می‌یابد 
. به زعم خود ساعتی بعد به ساعت فروشی برگشتم. مغازه بسته بود. شیشه و قفسه های 
آن را خاک گرفته بود. زاویه ی دید خود را با دو دست بستم. تمام سالن با گرد و خاک و 
غبار غلیظی پوشیده شده بود. جز یکی دو لاشه ی ساعت چیزی در سالن دیده نمی‌شد. نه 
تلالوی نوری دیده می‌شد و نه ترنم ناموزون ثانیه‌ها شنیده می‌شد. زمان به سرعت جلو 
.رفته،  و یا به عقب برگشته بود 

جلوی در بیمارستان به انتظار برگشت آن ها هستم. به دیوار تکیه می‌دهم. به خود 
می‌گویم به سالن ایستگاه بروم و از زمان رسیدن قطار خبر بگیرم. می‌ترسم جابه جا شوم 
. ماشین و راننده را می‌بینم که با سرعت بسیار کندی مسیر قبلی را دوباره طی می‌کند و 
.اطراف را می‌پاید و بعد از دور شدن به سرعت خود می‌افزاید و از دید من پنهان می‌ماند 
کمی مکث می‌کنم. با این قصد که خبری بگیرم و برگردم، به سرعت به طرف سالن 
ایستگاه حرکت می‌کنم. راننده را می‌بینم که به طرف در ورودی بیمارستان می‌رود. او 
.که خارج شده بود، خود را به داخل می‌کشد، من که داخل بودم، ممکن است خارج بمانم 
لذا من هم وارد بیمارستان می‌شوم. به قسمت اورژانس می‌روم، به همه ی اتاق‌ها سر 
،می‌کشم . آن زن و دختر را نمی‌بینم. راننده را هم گم می‌کنم. به همه ی طبقات می‌روم 
از همه کس سوال می‌کنم، اما کسی .از آن ها خبری ندارد .این بار به عمد از متن بيرون 
ام می‌كنند . مدتی در راهروهای بیمارستان سرگردان می‌مانم، بعد فکر می‌کنم ممکن 
است در همین فاصله از بیمارستان خارج شوند. خود را به در ورودی بیمارستان 
می‌رسانم . ضمن نگرانی از زمان رسیدن قطار، دقایق زیادی در همان جا می‌مانم. در 
فرصتی که فکر می‌کنم مناسب است، به سرعت خود را به ایستگاه می‌رسانم. هنوز 
ساعت ورود قطار معلوم نیست. چند بار فاصله ی بین بیمارستان و ایستگاه را طی 
می‌کنم. در نهایت وسط خیل آدم‌های در حال تردد و منتظر، در شتاب ورود و خروج 
.هاج و واج می‌مانم 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی