دارم به تو می گويم فرقی نمی كرد . تو هی بگو اگر نمی رفتی . پس بگذار بگويم اگر دختر
پيغمبر هم بود همان طور می شد. گفتم به تو و به همه. نه دست نزن . می سوزد.حتی تو هم
باور نميی كنی .اين؟ جای دندان است. فقط همين جا درد نمی كند. می دانم شايد اگر كس
ديگری برای من هم می گفت نمی توانستم باور كنم.خيال باف!! كی ؟ خب آن مال زمان بچه گی
ها بود.نه، ناراحت نمی شوم. گفتم كه باورنمی كنی.آلونك؟آن كه سال ها همان جا بوده. می گفتند
يكی از اين دروگرهای غريبه ساخته اش كه ترانه های برزگری را پرسوز می خوانده.از اين
آدم های آواره كه فصل درو سروكله شان توی ده پيدا می شود.من كه نه.از پيرمرد شيندم فقط
يك فصل بيشترنبوده. خيلی هم كاری بوده گويا .گفتم كه .آنجا سرشب چراغ هارا خاموش می
كردند. آن قدرهمه جا ساكت می شد كه صدای خرناسه ی آنها را از توی حياط می شنيدم. هر
چه زور می زدم بفهمم بعد از اين كه يكهو تاريك شد، چه اتفاقی افتاد، نتوانستم.همه اش همان
چند لحظه بود. گفتم برايت . شايد.شايد هم حق با توست .بلكه با هر بار گفتن چيزی دستگير
خودم شود. خش خش گندم ها وروشنايی غريب ماه خوب يادم مانده. محمود اصرار می كرد د و
روزتعطيلی بچه ها را ببريم ده.می خواست پيش پدر و مادرش باشد.تمام عيدآن جا بوديم.گفتم
بهش ، اما می گفت ارديبهشت آن جا يك جور ديگريست.فصل درو گندم است و چنين و چنان.می
گفتيم بيايند، اما دل نمی كندند . مخصوصا پيرمرد زير بار نمی رفت. تازه خودم هم آن جا را دوست
دارم. من كه حاضر بودم هر دوتا باشند پيش ما. برای بچه ها بد نبود. سارا بعداظهر ها از تنهايی
در می آمد و سامان را هم ديگر مهد نمی گذاشتم.راستی تلفن زدی چيی می گفتند ؟. سراغ
منو نگرفتند؟.خب ترسيدند. محمود نمی گذارد.آره اخلاقش را می شناسم.فعلا" كه مثل مار
زخمی است.هر چند تا يك چيزی می شد جلو بچه ها می گفت دبوانه.توهم نمی خواهد پايت
راوسط بكشی. اصلا" تقصير خودش بود. اگر آن همه به اصرار ما را نمی برد ، شايد آن طور نمی
شد.نه نماند زود رفت.هميشه همين طور بود.نمی ماند.چه می دانم. مي گفت كار عقب مانده
دارم. می دانم، خودم می دانم . هيچ. هيچ فايده ندارد. تو كه دوست قديمی منی. می دانی با
تو راحتم. پس بگذاربه توبگويم.هر چند ازمن بدت بيايد. اما می دانی ته دلم يك آرامش عجيبی
موج می زند. تو را خدا اين طور نگاهم نكن. نمی توانم حاشا كنم . لااقل بگذار حرف دلم را به تو
يكی بزنم.نه ، كسی بيدار نبود.گفتم كه پيرمرد پيرزن همان سرشب خوابيدند.بچه ها هم. آمدم
تو حياط . هر كاری می كردم خوابم نمی برد.عادت نداشتم زود بخوابم.از كنارخانه شان نهری
می گذرد.لب نهر پونه هايی هست به چه بلندی.حياط پر می شود از بوی پونه.آواز مرغی را از
توی باغ می شنيدم. تا حالا چنين ناله ای را آن همه می رفتم آن جا نشنيده بودم.خرسكی پهن
بود روی تخت توی حياط . نشستم روی تخت . همه چراغ ها خاموش بود. اما آنقدر ماه می
درخشيد كه غزال های خرسك را می ديدم. يكی پايين ويكی بالا. دست كه كشيدم روی نرمای
خرسك، انگار غزال ها زيردستم می جنبيدند. نيمه شب هوا سرد می شد. باد كه از رويی گندم
زارو نهر می گذشت خنك بودوپشتم را می لرزاند.می خواستم بروم توی اتاق و شالم رو بردارم
بندازم روی دوشم. سرم را كه بالا كردم از حيرت نتوانستم تكان بخورم. ماه آمده بود روی پشت
بام. درست بالای سرم.ميان سبزه های لبه ی پشت بام. بخند حق داری. تو هم فكر ميكنی
اين ها را ازخودم در می آورم كه خودم رااز شر اين تهمت ها خلاص كنم. مهم نيست. كی ؟ خوب
يادته. نه . مثل اون موقع نبود. وقتی می رفتيم توی دره؟ شمع می برديم كه.همش فكر می
كردم اگر كُبو ديوانه بتواندشب ها توی دره برود چرا ما نتوانيم. آره . يادمه. فرخنده.هم او اول شرط
.گذاشت. ديديی كه من نترسيدم و تا ته دره رفتم. آخرش جر زد و انگشتررا نداد. مادرم گفت؟. نه
بعدها ،يك بار فقط رفتم. شهاب قسم ام داد نگويم به كسی. باهم رفتيم. ميی شناختيش كه
چقدر لاف ميی آمد. باهاش قرار گذاشتم.گفت تا پيش مرده شور خونه. گفتم نه، اينكه كاری
ندارد. بايد روی قبر ها هم دراز بكشيم.باور نمی كنی، زن عمو گفت همان شب تو خواب
شاشيده به خودش.نه .نمی گويم من نترسيده بودم .اما يك جورايی كيف می كردم.چه می دانم
.محمود هميشه می گويد آدم عاقل ميی ترسد. خب شايد من اصلن.... آخ پيراهنم مي چسبد به
زخم هايم. نه درش نمی آورم. خوبه.درد؟ حالا آره . اما اون موقع نه. هرچه محكم تر می زدند كمتر
.!!!دردم می گرفت. ديگه سر شده بودبدنم.محمود كه هيچی . به دوسيلی قناعت كرد. پيرمرد
كسی نبود دست اورا بگيرد.با تركه ی خيس.خب آن ها از اول دل خوشی از من نداشتند. مگر يادت
نيست ؟محمود هم داد می زد.حق داشت.هرمرد ديگری هم بود می زد به سرش.هر چه اين
همه سال سكوت كرده بود ريخت بيرون. اصلن باورش نشد. گفتم كه برايت.نامزد كه بوديم می
خنديد و می گفت بچه دار كه شدی همه ی اين خُل سری ها يادت می رود. تو كه بهتر می
شناسی مرا.صدای مادرته؟ نخوابيده هنوز؟ ببخش.توراهم انداختم تو زحمت.چی ؟ ها.همانجا
.روی تخت نشسته بودم كه يك دفعه احساس كردم گرمم شده. نه آن طور.اما نمی لرزيدم ديگر
.می دانی انگاراز ماه بخار بلند ميی شد. تمام حياط را مه گرفته بود وحلقه حلقه مي پيچيد دورم
گرمم شد. مادر محمود گفته بودبعضی شب ها يك دفعه شرجی می شود.می گفت از بخار مزارع
است . بعد صدای مرغ بلندتر شد.يك جور ناله انگار. شنيده بودم از همانجايی ها كه سايه ای
شب ها توی مزارع ميی گردد وآواز می خواند.همان جا می گفتند.می گفتند بعضی ها فقط شبحی
ديدند .بلند و باريك . چه می دانم سايه ای شبگرد. نه به خدا. ديگر آن طوری نمی زند به سرم.نه
مثل آن وقت ها .خب بعد رفتم بيرون .يعنی كشانده می شدم. ايستادم كنار نهر دم حياط. زير
درخت كَُنار. بوی های عجيبی می آمد.بوی پونه و بوی لجن نهر.و يك بوهايی كه انگاربا ذرات مه
می چسبيد به تنم . نمی دانم چقدر ايستادم. پاهايم راروی زمين حس می كردم اما خودم را
می ديدم كه توی مزرعه ام. حواسم بود ونبود. چشمام بسته بود. اما نور ماه از زير پلك هام می
خورد توی چشمام.يك جوری كه انگار دو تاه ماه روی پلك هام نشسته اند. همان طور بی اختيار راه
افتادم.معلق و گيجاگيج می رفتم. نمی دانم انگار هنوزچشم هام بسته بود. اصلن فرقی نمی
كرد. من راه را بلد بودم.گفتم اختيارم با خودم نبود. يكی دستم را گرفته بود و می برد. رد نهر
راگرفته بودم و همين طورمی رفتم. رسيدم به آلونك.آره همان آلونك. آن جا نشسته بود . صورتش را
به وضوح می ديدم .نه. الان يادم نيست.يعنی می دانم اما نمی توانم بگويم چه شكلی. نيم تنه
اش لخت بود،وپوستش رنگ ماه.روی موهای ريخته تا گوی شانه هايش شبنم نشسته بود.می
دانی برايم به نظرم آشنامی آمد.احساس غربت نداشتم.هنوز هم فكر می كنم يك جايی ، روزی
. ديده بودمش.نمي دانم كجا وكي ، اما مي شناختمش. داشت پشت سرم را نگاه مي كرد
رفتم كنارش نشستم. نه. دم آلونك بود.لب نهر. رو زمين خيس .ماه داشت می آمد پايين تر. هر
چه پايين تر می آمد.كوچك تر وكوچك تر
می شد.برگشتم طرفش .چشم هايش را بست.دست هايم را دور كمرش گره زدم. تنش ليز بود و
گرم.تنم خودم هم.چرخيد سمت من.هردو پرت شديم توی نهر. زير سنگينی تنه اش داشتم خرد
می شدم.كتفش را گاز گرفتم .مزه ی پونه و لجن را توی دهانم حس می كردم.توی غلت واغلت
كتفم زير دندانش رفت.يك لحظه دردی دور نافم پيچيد .چشم باز كردم. ماه ديگر نبود. همه جا
تاريك تاريك .تنم كوفته بودو از خستگی و رخوتيی سنگين نميی دانم كی خوابم برده بود... صبح
زود مادر محمود پيدام كرد.لُخت لُخت.توی نهر دم آلونك. نه. او نبود. كسی هم نديدش.پيرزن را
می ديدم كه صورتش را خنج می زند. مات و مبهوت نگاهش می كردم. كُتش رادر آورد و انداخت
رويم. من كه كسی را نديدم آن دور وبرها. يعنی حواسم نبود. اما مادر محمود می گويدهر كسی
كه صبح زود رفته سر زمينش مرا لُخت ديده.بعدهم كه ميی دانی. به محمود خبر دادند. من كه
خودم چيزی از حرف هايشان دستگيرم نشد.اما به تو بگويم هيچوقت با محمود... آن طوری كه با
...او |