دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی
|
لیلا صادقیداستان نویس متولد 1356 - تهران فارغ التحصیل مترجمی انگلیسی فارغ التحصیل ادبیات فارسی دانشگاه علامه "انتشار مجموعه داستان "ضمیر چهارم شخص مفرد در سال 1379 - نشر هامون "انتشار مجموعه داستان "وقتم که بگذرم در سال 1380 - نشر نیلوفر "!انتشار مجموعه داستان "اگه اون لیلاست،پس من کیم؟ در سال 1380 - نشر آوام سرا "ترجمه ی رمان "وهم بزرگ:من زیر نظرم!"،نوشته ی "مارک استانلی بوبین در سال 1379 - نشر هامون |
| !جای خالی را با كلمه مناسب پر كنید لیلا صادقی |
،...با هول وهراس حرف....می گفت كار مهمی...كه خودم هم باورم....میگفت وقتی این كار چاپ ...می خوام جیم ....دارم از كشور...آب دهانم را قورت و آمدم بگویم كه آخه تلفن ما ...، گفت خیلی تنها ....فقط تو می تونی كمكم....بیا اینجا خونه مادرم این كارو حروف چینی....البته نمی خوام برات دردسر درست ....تو حیفی.بگو كه كمكم....گفتم باید ببینمت.گفت موزه هنرهای معاصر خوبه؟ گفتم نه.اونجا نه.شب شعر معاصر...؟ گفت چرا اونجا؟ از همه روشنفكرا متنفر....نمی تونم تحملشون ....همه شون خائن ....گفتم ....ولی اونجا بهترین جا ....اگه می یای، منتظر من زودتر....دم در آدم مشكوكی...كه داشت پلاك یادداشتش را با پلاك خانه مقایسه ....مو به تنم سیخ ....مهری خواهر یكی از شاعرهای خیلی معروف ...كه شب شعر را....چند وقتی است كه با من سر و سنگین ....گوشه ای نشستم و دور و ورم را زیر ذره بین....دختر مهری موهایش را بالای سرش جمع ...و با لباس عجیبی....جز او، خدا را شكر همه روسری....نفس راحتی....هیچكس نمی دانست به چه فكر ....دختر مهری آمد با صدای بلند چند بار ...:آقای...كیه؟ بعد رو كرد به كسانی كه حدس ...همین دو ناشناس....و گفت:...؟ می دانستم هیچكس جز من از آمدنش خبر ....محال بود كسی سراغش را اینطور ....دلم هری....جلسه شروع ...و آن دو نفر مجبور...بنشینند وآنهم ردیف پنجم.كمی كه گذشت...هم آمد.آن دو نفر طوری نشسته ...كه تازه واردها را ....حسـابی توی نخشان ....بعد بلند شدم و ...بیرون.او نبود.از آشپزخـانه صدایی....گفتم لابد دسته جمعی و روشنفكرانه ...و دارند گپ ....در را باز ....خودش بود با دو خدمتكار خانه....خیلی جا خوردم.شدیداً رنگ پریده و لاغر.انگار نبش قبرش....گفت بریم.نمیخواستم با او جایی....رفتم توی راه پله.دنبالم ....گفتم چرا اینطوری پای تلفن حرف...؟ تلفن ما....مو به تنش سیخ....گفت حدس ...!گفتم دو تا ناشناس توی جمع...كه سراغتو....گفت...بیرون بهتره.گفتم شاید دم در هم....تو جدا....فقط از خودت یك تلفنی...به غیر از تلفن خونه خودتون كه از خیابون بهت زنگ ....صدای زنگ در....من رفتم داخل كه كسی كه وارد...مرا با او نبیند.تازه واردها كه...، من....گفتم روز...ساعت...زنگ....ناشرم آدم مطمئنیه.درباره ات حرف...باهاش.گفت اوضاع خیلی شلوغه.مطمئنه؟ رفتم دوباره توی جمع....مهری داشت از شاعری تعریف....ناگهان حس كردم بعد از مدت ها می توانم چهره اش را بخوانم.قبلاً گفته بود كه كار این شاعر تمام است.از نظر شعری او دیگر مرده.حالا داشت می گفت:لطفاً .همگی گوش كنید.شعر ایشون مقدسه.هركس گوش نكنه عصبی می شم و بیرونش می كنم فردای آن روز هرچه زنگ زدم، می گفتند:اشتباه گرفتید.بعد از مدتی، كتابش را توی بازار دیدم.به چاپ دوم رسیده بود.اسمش «كتاب آشپزی به شیوه نوین»بود.به فكرم رسید كه شاید موادی كه برای پخت غذا در نوشتن به كار برده، ممنوع بوده.اما تا آنجایی كه می دانستم، خوردن الكل یا گوشت خوك حرام است، ولی نوشتنش ایرادی ندارد.كتاب را خریدم و ورق زدم.مجموعه :داستانی بود كه هر فصلش به اسم یك غذا بود.اینطور شروع میشد ...طرز پخت .......اول یك تكه ...را خرد می كنید و ...می زنیم و بعد ...را هم خرد و بعد سرخ می كنیم حكمت...این است كه تا...و...و ...و ...و ...و ...و ...توی آن نباشد،...نمی شود.اما ...برای این كه...،.......هم همین طور است.كافی نیست كه...و با این...،...بسازم.برای |