دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 « لابیرنت »   
مهشید امیرشاهی     

مضحک است به خراش های روی گردن ام فکر می کنم که مدتی است خوب شده ، و به این که گلوبندم را 
هنوز فرصت نکرده ام نخ کنم . خیال می کنم چند تا از دانه هاش گم شده باشد . وقتی لباس ام را کندم دانه 
هایی که تو یقه و لباس زیرم گیر کرده بود ریخت زمین ، مه لقا جمع شان کرد  ، مقداری را هم از زیر 
صندلی و کنار در پیدا کرد – خیال می کنم صبح بعدش بود ، با هرهر خنده گفت " این یکی نزدیک بود 
با تک جارو بره   –  اون ته اتاق افتاده بود  . گفتم " خبه لقا – انگار ته اتاق ته دنیا س . افتاده بود که 
".افتاده بود ... لابد قل خورده 

حتمن صبح بعدش بود – چون اصلن حوصله نداشتم و خیلی هم درد داشتم . و لی چرا  حالا دارم فکرش 
را می کنم ؟ چه طوری می توانم حالا فکرش را بکنم ؟ حالا که باید به امروز فکر کنم – به اتفاقی که 
...امروز افتاده 
مه لقا خنده ای را جمع و جور کرد و نگاه ام کرد که بفهمد چرا عصبانی ام . اصلن دل ام نمی خواست 
نگاه ام کند . چون وقتی آدم یک چشم اش از آن یکی کوچک تر شده و لب بالایی اش باد کرده نه می تواند 
.قیافه ی عصبانی به خودش بگیرد و نه قیافه ی دردمند 
گفتم ، " برو بیرون حوصلتو ندارم می خوام بخوابم ."  نفهمیدم کی رفت بیرون ، چون شمد و پتو را 
کشیدم سرم و فقط وقتی آمدم بیرون که عرق و اشک و بخار دهن ام  کلافه ام کرد . همه روز تو تخت 
ماندم ، فقط نه برای این که درد داشتم . بیش تر به خاطر این که آن قدر زشت شده بودم که می خواستم 
.بمیرم . به علاوه مات بودم ، فکر نمی کردم 

چرا حالا همه اش می آید به ذهن ام ، تو این  اتاق غریب که هیچ چیزش یاد آور هیچ چیز نیست و غربت 
اش شبیه غربت امروز است و باید یادآور امروز باشد ، چرا به اتفاقی فکر می کنم که دیگر کهنه شده ؟ 
مه لقا همه روز نوک پا راه رفت و لای در سرک کشید . یک بار که دید چشم هایم باز است ، گفت " خانم 
جون دکتر خبر کنین قربونتون برم -  هیچ حال ندارین . رنگتون شده مثه زردچوبه " . باز سرم را کردم 
.زیر شمد .حوصله نداشتم جلوی مه لقا گریه کنم . هر حرفی گریه ام می انداخت و گریه دردم  می آورد 
.از زیر لب بالایی ام مرتب خون می زد بیرون و استخوان روی دماغ ام زیادی حساس شده بود  

اول که مه لقا مرا دید – رفته بودم بیدارش کنم که برایم کمپرس آب گرم درست کند – دو دستی زد تو 
.سرش و گفت ، " خاک تو سرم چی شده  چی شده ؟ " گفتم  تصادف کردم – زود باش 
–"گفت " خدا مرگم بده – مگه اسفندیار خان همراتون  نبود ؟ 
گفتم : " اینقدر سوال مزخرف نکن . بعد از کار منم میری میخوابی ، درم رو هیچکس باز نمی کنی 
.فهمیدی ؟ " و می دانستم اسفندیار نمی آید 
مه لقا پتو را کنار زد و بوی تن اش زد به دماغ ام ، دماغ ام را که جمع و جور کردم خون از زیر لب ام 
.زد بیرون و درد شروع شد 
".گفت : " پس به آقای دکتر تلفن کنین 
".گفتم " فعلا آب گرم درست کن 
هنوز خودم را ندیده بودم . رفتم تو اتاق ام تا مه لقا آب گرم بیاورد . آن جا چشم ام افتاد به عکس ام تو آینه 
، چشم چپ ام خون خالی بود و کوچک شده بود – مثل چشم جانور بود . بالای دماغ ام از پایین اش پهن 
.تر شده بود ، گریه ام صورت ام را می سوزاند ، مخصوصن  گوشه های لب های زخمی ام را 

.لبهام – اه ، اصلن حرفش را نزنم بهتر است 
اصلن چرا حرف اش را می زنم ؟ اصلن چرا فکرش را می کنم ؟ آن شب اصلن فکر نمی کردم . به نظرم 
می آمد مرده ام . شاید اصلن مرده ام . اصلن  چرا فکرش را می کنم ؟ چرا حالا ؟... حالا هم فکر می کنم 
مرده ام – تو این اتاق نا آشنا دفن ام کرده اند . لابد این احساسی است که آدم تو قبرش دارد . چشم اش را 
باز می کند می بیند هیچ چیز را نمی شناسد . آوردن ام این جا گفتند نباید تنها بماند و این جا چه قدر تنهام 
 چه قدر تنها ، فقط می توانم فکر کنم ، فقط می توانم فکر کنم آن هم فکرهایی که نمی خواهم بکنم ، فکر – 
–واقعه ای که که دیگر چرک شده ، بی معنا شده در آن موقع که معنا داشت و درد داشت فکرش را نکردم 
... در آن موقع هم به اتفاقات دیگر فکر کردم . مثل حالا که به امروز فکر نمی کنم و به آن روز فکر می کنم 

-فکرها بعد از تلفن علی شروع شد – نه فکر خود حادثه ، فکر حادثه های بد گذشته . وقتی تلفن کرد 
فرداش بود ، طرف های بعدازظهر – نمی توانستم حرف بزنم ، صدام  دور گه بود ، چون همه روز با 
.کسی حرف نزده بودم ، به علاوه لب هام دلمه بسته بود و باز نمی شد 
"علی گفت " چته، سرما خوردی ؟ 
"گفتم "  نه تصادف کردم – دهنم درست باز نمی شه 
"گفت " تصادف ؟ خودت پشت رُل بودی ... ؟ کسی هم ... ؟ 
".گفتم " من پشت رُل نبودم و آره کسی هم تو تصادف مرد 
'...علی گفت " ای داد -  اسی که 
.گفتم  " چرا اسی مرد ." من هیچ وقت به اسفندیار اسی نمی گفتم 
...علی نمی دانست چه  باید  بگوید .  گفتم  " ولی کفن و  دفن لازم نداره – چون الان ... نمیدونم کجاس 
"...بعد از 
"...علی گفت " چرا پرت میگی ؟ چته ؟ داری هذیان  میگی . اسی 
.گفتم " گور پدرش – اصلن  حرفشو نزن . " کاش می تونستم داد بزنم . علی هیچی نگفت 
گفتم " علی نمی تونم حرف بزنم . هر یه کلمه ای که می گم دهنم پراز خون میشه . اگه می خوای بدونی 
"اسی از نظر شما دکترا زنده اس . قلبش میزنه ، معده اش هم کار می کنه – ولی مرده ، نمی فهمی ؟ مرده 
. نباید جیغ می زدم . به نظرم آمد تو گوش ها و دماغ ام هم پر خون شد. سرم گیج می رفت 
".علی گفت : من الان میام پیشت 
"گفتم " کیف جراحیت م بیار علی 
"گفت " چشم میارم 
".گفتم " حالم خوب نیست 

.حال ام خوب نیست ، حال ام خوب نیست . کاش می توانستم به امروز فکر کنم . باید به امروز فکر کنم 
و گرنه با همین حال می مانم همین طور گیج ، همین طور مات ، همین طور ناباور. باید به جای این که به 
اسفندیار فکر کنم که اصلن نیست که اصلن  مهم نیست به امروز فکر کنم . به امروز که مهم است که 
...خیلی مهم است – می خواهم فریاد بزنم 

می خواهم  فریاد بزنم . دل ام برای خودم می سوخت.از این که دل ام برای خود می سوخت لج ام می 
گرفت . از لج ام کارهایی می کردم که دردم بیش تر می شد. وقتی درد بیش تر می شد. یاد اتفاق های بد 
...می افتادم . آن وقت دل ام برای خودم بیش تر می سوخت ، بعد بیش تر لج ام می رفت ، و 
چه روزهای بدی بود . شب ها ش بدتر هم بود . حالا فقط یادم هست که بد بود اما درست یادم نیست که 
.چه طوری بد بود 
اصلن چه طور یادم می آید ؟ حالا دیگر چه اهمیتی دارد ؟ اهمیت ؟ اصلن چه قدر ابلهانه است . چه قدر 
.حقیرانه است . اسفندیار چه قدر کوچک است . کتک خوردن من چه قدر مضحک است 
آن روز فکرش را نمی کردم ، فکرها بعد از تلفن علی شروع شد . اول فکر های  درهم و برهم . فکر 
همه چیزهای بدی که می دانستم بد بوده ، اما نمی دانستم چه طوری حس نمی کردم چه طوری ، فکر همه 
.اتفاق هایی  که قبل افتاده بود فکر آن شبی که تو مه گیر کردم 

پسره مثل خود من خارجی بود از لهجه اش فهمیدم . مه اینقدر غلیظ بود که وقتی هم خورد تو سینه ام 
صورت اش را ندیدم ، فقط دیدم که پوست اش از فرنگی ها تیره تر است . او هم حتمن مرا نمی دید . حتی 
"کیف ام را نمی دید . چون پرسید کیفت کو؟ 
"گفتم ، " دستم می خوای چکار ؟ 
"گفت ، " کدوم دستت ؟ 
این اول قضیه نبود . اولش فقط تو مه حس کردم یکی نزدیک ام است . بعد خورد تو سینه ام و صدای نفس 
"آمد  ترسیدم . وقتی حرف زد ترسم ریخت . اول پرسید ، " کجا میری ؟ 
".گفتم " خونه 
"گفت " تو این مه ؟ به این دیری ؟ 
".گفتم " تو این مه  - به این دیری 
".گفت " من همرات میام 
".گفتم " اینجا مردم آزادن . من که نمیتونم برای تو تکلیف معین کنم 
باز ترس برم داشت ،  نمی شد تند رفت ، مه خیلی غلیظ بود و سربالایی خانه ی من خیلی تند . حواس ام 
".همه اش به این بود که عوضی نروم و زمین نخورم . آن موقع بود که گفت " کیفت ؟ کیفتو بده 
گفتم ." پولامو میدم . اما  کیفم گذرنامه و کارت پلیس و کارت تحصیلم هست . هم اسباب درد سر تو میشه 
.هم من . اما پولامو میدم . " و فوری دستم را بردم تو کیفم 
اول بازومو گرفت و بعد مچ دستم را . می ترسیدم بزند . قلب ام چه طوری می زند . گفت ، نه خوب که 
فکر می کنم می بینم  پولتو نمیخوام . " دستم را  از دست اش کشیدم بیرون و قدم ها را تند کردم . او هم 
".تند کرد و گفت ، اما خودتو میخوام 
بعد نفهمیدم چه شد . فقط می دانم می دویدم . تو مهی که حتی دست ام را نمی دیدم فقط می دویدم . یک 
لنگه کفش ام یک جا تو راه ماند و لنگه دیگه اش با سماجت از یک بند به پام آویزان بود و دنبال ام کشیده 
...می شد 

آن روز بعد از کتک کاری ، بعد از تلفن علی ، همه اش دوباره آمد به ذهن ام : لهجه ی پسر ، تیره گی 
پوست اش و صدای نفس اش ، همه ی جزییات تا وقتی که خودم را انداختم تو آن خانه .  ولی دیگر نه 
ترس داشت نه اهمیت . آن موقع می بایست به واقعه ی اسفندیار فکر می کردم ولی به جاش این فکرها می 
.آمد تو سرم و فکر های دیگر. یاد شب عروسی ام افتادم و یاد فردای شب عروسی ام – مهمانی منزل همی 

اتاق غریبه بود و من و کریم تنها بودیم . تصور روشنی از این که بعد چه می شود نداشتم – نه به دلیل 
معصومیت یا جهالت ، به دلیل کنجکاوی خاصی نداشتم ، مهم هم نبود که چه می شود . احساس بیهوده گی 
و فکر  کردم زندگی باید با احساسی سوای این احساس شروع بشود . و همین نگرانم کرد . می خواستم به 
.کریم بگویم : پاشو بریم خونه ی ما ، و به نظرم آمد دیگر خانه ی خاصی ندارم – و دل ام گرفت 
"کریم گفت ، " نمی خوابی ؟ 
".گفتم  ، " چرا الان میام – همین دو کلمه رو بنویسم میام 
می خواستم یک جمله ی خیلی شاعرانه تو دفتر خاطرات ام بنویسم . یک جمله ی خیلی موثر ، ولی مدت 
:ها قلم تو دست ام ماند و آخر هم فقط نوشتم 
" امشب عروسیم بود ، خانه ی کریم هستم " 
معاشقات چه قدر زشت بود . چه قدر بی ظرافت ، چه قدر بی لطف ، چه قدر پر درد . و خانه خانه ی 
.کریم بود . اسم من اسم کریم بود 
".همی گفت " خانم میر شهاب 
.من دستم را دراز کردم ولی جلوم آقایی ایستاده بود 
".همی گفت " آقای نظمی 
من چند لحظه دور و برم را دنبال خانم میر شهاب گشتم و بعد متوجه شدم که خانم میر شهاب خود من 
هستم . من خانم میر شهاب بودم . از شب قبل . و از شب قبل به بعد . چرا ؟ چه قدر غریبه بود – این اسم 
.من نبود اصلن نبود . شبیه من نبود به من نمی آمد 
"!تو همین فکرها بودم که علی آمد . مه لقا با ذوق گفت " آقای دکتر ! آقای دکتر 
.باز گریه ام گرفت . وای باز دلسوزی باز لج ، باز درد – خفه شدم 
"علی گفت ، " خب مبارکه کتک کاری کردین ؟ 
".گفتم " صدا تو ببر به اندازه ی مه لقا ظرافت به خرج بده و سوال مهمل نکن 
"گفت " آخه مه لقا قرار نیست معالجه ات کنه . خوب بگو بینم  چه طور شده ؟ 
"گفتم " تصادف کردم 
".گفت " اگه اسی این بلا رو سرت آورده پدر شو در میارم 
".گفتم " تو که می گفتی زنش بشم 
گفت " من چه می دونستم همچی جانوری . فکر می کردم از اونکه زنش شدی بهتره . توام با این مردایی 
"که پیدا می کنی . حالا بگو چه طور شد ؟ 
" گفتم " تصادف کردم 
.حرف اش را هم نمی توانستم بزنم . نمی توانستم حتی برای علی نمی توانستم بگویم که کتک خورده ام 
حس می کردم مثل لگوری های گوشه ی خیابان شده ام . حالا دارم حرف اش رامی زنم . دارم فکرش را 
...می کنم . چرا حالا؟ چرا حالا ؟ چرا امروز ؟ امروز که 
"علی گفت " خبه خب – تصادف چه طوری ؟ 
".گفتم " چرا آزارم میدی ؟ میخوای چه کنی چه طوری ؟ ببین استخونا درسته ؟ دماغم ... آخ ... یواش 
"علی گفت ، " کله ات جایی نخورده ؟ 
".گفتم " نمی دونم 
گفت " رگ های ریز زیر چشم و تو چشمت زیاد خوشگل نیست . اگه  سرت جایی خورده دو روز نباید 
".تکون بخوری 
.دو روز تکان نخورم . دو روز فکر کردم . فکر روز اول سفرم و روزهای اول مدرسه شبانه روزی 
تو فرودگاه میس گرین منتظرم بود . دوشیزه گرین – دوشیزه ی سبز – چه مضحک . کت و دامن عنابی 
تیره پوشیده بود . پیر بود . موهاش کوتاه بود . چیزهایی گفت که من نفهمیدم ، فقط اسم خودم را فهمیدم 
دوشیزه سبز ، آهسته دست اش را دراز کرد و من هول هولکی جعبه ی پسته و جعبه ی گز و کیف دستی 
و کیف پول و کتاب حافظ و پالتو و گذرنامه را زمین گذاشتم و با دوشیزه ی سبز دست دادم . دوشیزه ی 
.سبز کند حرکت می کرد و تند حرف می زد ، و من تند حرکت می کردم و اصلن نمیتوانستم حرف بزنم 

رفتیم به محله ی ویکتوریا و به مغازه گارینجز . فروشنده عینک اش را نوک دماغ اش گذاشته بود . لباس 
قهوه ای آستین بلند تن ام کردند که یقه ی سفید داشت و کفش قهوه ای بندی که پام را می زد و کلاه قهوه 
ای بی بند که از سرم سر می خورد . به ایستگاه قطار رفتیم . ایستگاه دود زده بود ، محله ی ویکتوریا 
غمزده بود . مغازه ی گارینجز کهنه بود ، فروشنده عینکی بود ، دوشیزه ی سبز اخمالو بود ، هوا گرفته 
بود ، خیلی گرفته بود – مثل لباس قهوه ای من و کت و دامن عنابی دوشیزه سبز ... کاش فیروز این جا 
بود . فیروز که تو طیّاره تا پاریس با من بود. فیروز که خودش می گفت اسمش فیروز است و موهاش 
Tسیاه و فرفری  بود و یک بند حرف می زند . کاش بیش تر حرف زده بودیم ، کاش آدرس داده بودیم 
...کاش 

بچه ها زل زده بودند نگاه ام می کردند . یک دختر کک-مکی که رو ی دندان اش سیم بود هری زد 
زیرخنده . من سرم پایین بود و دل ام می خواست اشک نریزم اما ریخت ، یک قطعه اش هم از نوک دماغ 
ام آویزان شد . و دیگر کسی نگاه ام نمی کرد . خوشحال شدم که کسی نگاه ام نمی کرد – چون وقتی یک 
قطره اشک از دماغ آدم آویزان است نه می توان قیافه ی متاثر داشت و نه انتظار همدردی . فقط می شود 
امیدوار بود کسی آدم را نگاه نکند . ولی خوب آخر چه طور نگاه ام نمی کردند ؟ من داشتم گریه می کردم 
. دل ام گرفته بود خیلی خیلی گرفته بود . کاش کاغذ داشته باشم . کاش آدرس داده بود. دل ام یک پارچه 
...غم غربت بود 

حالا فقط یادم است که دل ام را غم غربت گرفته بود ، ولی اصلن چرا ؟ چه اهمیتی داشت ؟ حالا چرا 
فکرش را می کنم ؟ چرا یادش هستم ؟ شب کتک کاری با اسفندیار هم یادش بودم و به خود کتک-کاری 
فکر نمی کردم . حتا وقتی علی کنار تخت ام نشسته بود به کتک-کاری فکر نمی کردم – فکر های دیگر 
.تو سرم بود فکر بخش روانی بیمارستان سنت هری 

من تو بخش جراحی بودم . عمل ام چیز مهمی نبود . قرار بود فقط سه روز مریضخانه بمانم . اما روز 
سوم خونریزی شروع شد . نمی خواستم دیگر تو مریضخانه بمانم . امتحان داشتم ولی امتحان بهانه بود – 
می خواستم برگردم پیش ویمال . پیش ویمال که دو هفته دیگر می رفت به مملکت اش و خبر نداشت من 
مریضخانه ام – چون قهر بودیم . بعد هم آن صدا صدایی که از یکی از تخت ها ، از یکی از اتاق ها می 
.آمد که نه ناله بود و نه فریاد بود و نه شباهتی به صدای آدم داشت و شب های مرا پر از کابوس می کرد 
نمی خواستم بمانم و کولی بازی درآورم . گفتم می خواهم بروم . دکتر گفت : اگه از این ادا ها در بیاری 
".می بریمت بخش روانی 

گفتم ، " گه می خورین ! شما و فروید با هم گه میخورین ! گه ... " و فریاد می زدم . بعد نوک سوزن را 
.حس کردم و بعد دیگر هیچ 
"پرستار داشت درجه را آماده می کرد . دکتر گفت " حالت بهتره ؟ 
می خواستم باز داد و بیداد کنم ولی آدم وقتی درجه تو دهن اش است ، نه می توانه داد بزند نه جواب 
.معقول بدهد 
"حرف نزدم تا پرستار درجه  را درآورد گفتم " اینجا حالم بهتر نمیشه باید برم 
دکتر گفت " کجا بری پیش نامزدت ؟" 
".باز داشتم عصبانی می شدم گفتم " حق ندارید منو خلاف میلم اینجا نگه دارین 
"دکتر داشت می خندید و گفت " عجله ات برای چیه ؟ 
"گفتم " امتحان دارم 
"...دکتر گفت " به ، برای امتحان همیشه وقت هست . اما اگر جلوی خون ریزی رو نگیرم 
"گفتم " چند روز دیگه باید بمانم ؟ 
".گفت " دو سه روز،  فوقش سه چهار روز 
تا چهار روز دیگر ویمال  برمی گردد به مملکت اش . تا چهار روز دیگر ویمال خیال می کند من رفته ام 
، گم شده ام ، مرده ام . تا چهار روز دیگر ویمال می رود سراغ یک دختر دیگر – آن دختر قد بلند ، مو 
...بور که خیلی هم خوشگل است ، گه سگ 

"دکتر گفت ، " دلت میخواد آثار کارهای دکتر فروید رو بینی ؟ 
"گفتم " یعنی چه ؟ 
".دکتر گفت " فردا تو بخش روانی مهمانیه – برای اونایکه  حالشون بهتره – میام می برمت 
با صندلی چرخ دار بردن ام ، گفتند نباید حرکت کنی . مهمانی اول اش عادی بود تا آن  مرد متین مو نقره 
ای آمد مربا بردارد . یک قاشق مربای تمشک برداشت بعد آن خانم چاق هم یک قاشق برداشت. مرد مو 
نقره ای با عصبانیت یک قاشق دیگر برداشت آن زن چاق هم یک قاشق دیگر – اما با خونسردی و بعد 
مرد مو نقره ای  زد تو گوش خانم چاق . بعد آن دختر چاق شروع کرد به عربده کشیدن و آن مردی که 
چشماش مثل شیشه بیرنگ بود به زور خودش را کنار صندلی چرخدار من جا داد ، زانو های من طوری 
می لرزید که صندلی را تکان می داد و مرد چشم شیشه  ای می گفت ، " شپش ، بی صدا " . و من فکر 
...می کردم : من را این جا نگه می دارند ، نگه می دارند ، نگه می دارند ... تا ویمال برود 

وقتی علی کنار تخت نشسته بود و اسفندیار حرف می زد و زخم های من ، همه اش باز به ذهن ام می آمد 
، چشم های بیرنگ مردی که روی صندلی ام نشست ، موهای نقره ای آن یکی ، صورت بیرنگ زن چاق 
، حلق دختر جوان ، آن که داد می کشید همه اش به جزئیات یادم آمد و یادم آمد چه خفقان را حس کردم 
ولی دیگر اهمیت  نداشت ، دلشوره نداشت . برای این که دلشوره کتک-کاری را با اسفندیار داشتم بی آن 
...که فکرش را بکنم 

اولین ضربه را که زد باورم نمی شد . باورم نمی شد این همان اسفندیار است که سال های طولانی عاشق 
من بود و من اصلن نمی دیدم اش اصلن وجود نداشت . همان آدم نیمه گنگ و نیمه باهوش ، نیمه مست و 
نیمه هوشیار . همان آدمی که همیشه به نظر می آمد زکام است ، به نظر می آمد همیشه متعجب است ، که 
همیشه حال یک تخته روی آب را داشت که جهت اش را عوامل جّوی تعیین می کرد . همان آدمی که کیان 
".دخت بهش می گفت ، " حیوونی " و علی می گفت " اینقدر عاشق که خریتشو و ببخش و زنش بشو 

واقعن باورم نمی شد که این همان آدم است و دارد مرا می زند . ولی این همان آدم بود و مرا زد و چنان 
زد که دو روز بعدش اصلن تکان نخوردم و ده روز هم پشت اش خوابیدم ، که بعد از دوازده روز تازه 
کبودی ها زرد شد ، که هنوز هر وقت خسته می شوم کبودی زیر چشم چپ ام برمی گردد و به سفیدی ش 
...خون می نشیند 

چرا مرا آورده اند این جا ؟ آوردن ام که به امروز فکر نکنم ، من که اصلن به امروز فکر نمی کنم همه 
اش به فکر کتک-کاری با اسفندیار هستم و فکر چیزهای دیگر . من که به امروز فکر نمی کنم . چرا تو 
اتاق آشنای خودم نیستم ؟ با نورها و حجم های آشناش ؟ چرا نگذاشتند آن جا بمانم ؟ این اتاق غریب به 
نظرم اتاق شبانه روزی می آید ، اتاق مریضخانه سنت هری می آید ، به نظرم آن خانه ای می آید که آن 
شب مه گرفته خودم را انداختم توش ، به نظر می آید اتاق کریم است . این جا همان جایی است که با 
...اسفندیار کتک-کاری شد 

درست وسط خیابان داشتم از ماشین اسفندیار پیاده می شدم که بروم سوار ماشین خودم  بشوم دعوا مان را 
کرده بودیم و من خیال می کردم تمام شده وقتی اولین ضربه را زد کیف ام پرت شد بیرون می ترسیم اگر 
رویم را بگردانم و پیاده بشوم از پشت لگد م بزند . این دیگر موهن بود . و وقتی آدم کتک می خورد و از 
دردش نمی تواند کم کند ، فقط می تواند کوشش کند که خیلی مسخره نباشد ، ولی نگران کیف ام هم بودم و 
.نگران این که مبادا کسی مرا در این وضع ببیند 

"گفتم " ای بی بابا ننه 
"گفت " تو به بابا ننه ات بناز 
صدایش عجیب غریب بود – مثل صدای آن پسر خارجی ، بی حرکت نشستم تا خوب کتک اش را زد . به 
نظرم می آمد حرکات اش کند است – مثل حرکات دوشیزه ی سبز و فکر می کردم دست اش برای همیشه 
.جلو و عقب می رود 
"گفت " بست شد ؟ 
گفتم " آره و یک پهلو از ماشین آمدم بیرون ، مایع گرم را تو شقیقه هام ، تو چشمام ، تو گوش هام ، زیر 
.پوست ام ، روی گردن ام حس می کردم ... و دیگر هیچ چیز حس نمی کردم 
مثل حالا که هیچ چیز حس نمی کنم ، هیچ چیز نمی فهمم . تا کی همینطوری می مانم ؟ تو این زندان – 
چون این جا زندان است – این جا که مرا از همه چیزهای آشنا جداکرده ، تا کی هیچ چیز حس نمی کنم ؟ 
تا وقتی که باز اتفاقی بیفتد ، اتفاقی وحشتناک تر از آن چه امروز پیش آمد ؟ مگر ممکن است ؟ مگر 
...ممکن است ؟ 

«از مجموعه ی « به صیغه اول شخص مفرد 
مرجع : رودکی – سال اول - شماره 1 - مرداد ماه 1350 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی