« لابیرنت »
مهشید امیرشاهی
مضحک است به خراش های روی گردن ام فکر می کنم که مدتی است خوب شده ، و به این که گلوبندم را
هنوز فرصت نکرده ام نخ کنم . خیال می کنم چند تا از دانه هاش گم شده باشد . وقتی لباس ام را کندم دانه
هایی که تو یقه و لباس زیرم گیر کرده بود ریخت زمین ، مه لقا جمع شان کرد ، مقداری را هم از زیر
صندلی و کنار در پیدا کرد – خیال می کنم صبح بعدش بود ، با هرهر خنده گفت " این یکی نزدیک بود
با تک جارو بره – اون ته اتاق افتاده بود . گفتم " خبه لقا – انگار ته اتاق ته دنیا س . افتاده بود که
".افتاده بود ... لابد قل خورده
حتمن صبح بعدش بود – چون اصلن حوصله نداشتم و خیلی هم درد داشتم . و لی چرا حالا دارم فکرش
را می کنم ؟ چه طوری می توانم حالا فکرش را بکنم ؟ حالا که باید به امروز فکر کنم – به اتفاقی که
...امروز افتاده
مه لقا خنده ای را جمع و جور کرد و نگاه ام کرد که بفهمد چرا عصبانی ام . اصلن دل ام نمی خواست
نگاه ام کند . چون وقتی آدم یک چشم اش از آن یکی کوچک تر شده و لب بالایی اش باد کرده نه می تواند
.قیافه ی عصبانی به خودش بگیرد و نه قیافه ی دردمند
گفتم ، " برو بیرون حوصلتو ندارم می خوام بخوابم ." نفهمیدم کی رفت بیرون ، چون شمد و پتو را
کشیدم سرم و فقط وقتی آمدم بیرون که عرق و اشک و بخار دهن ام کلافه ام کرد . همه روز تو تخت
ماندم ، فقط نه برای این که درد داشتم . بیش تر به خاطر این که آن قدر زشت شده بودم که می خواستم
.بمیرم . به علاوه مات بودم ، فکر نمی کردم
چرا حالا همه اش می آید به ذهن ام ، تو این اتاق غریب که هیچ چیزش یاد آور هیچ چیز نیست و غربت
اش شبیه غربت امروز است و باید یادآور امروز باشد ، چرا به اتفاقی فکر می کنم که دیگر کهنه شده ؟
مه لقا همه روز نوک پا راه رفت و لای در سرک کشید . یک بار که دید چشم هایم باز است ، گفت " خانم
جون دکتر خبر کنین قربونتون برم - هیچ حال ندارین . رنگتون شده مثه زردچوبه " . باز سرم را کردم
.زیر شمد .حوصله نداشتم جلوی مه لقا گریه کنم . هر حرفی گریه ام می انداخت و گریه دردم می آورد
.از زیر لب بالایی ام مرتب خون می زد بیرون و استخوان روی دماغ ام زیادی حساس شده بود
اول که مه لقا مرا دید – رفته بودم بیدارش کنم که برایم کمپرس آب گرم درست کند – دو دستی زد تو
.سرش و گفت ، " خاک تو سرم چی شده چی شده ؟ " گفتم تصادف کردم – زود باش
–"گفت " خدا مرگم بده – مگه اسفندیار خان همراتون نبود ؟
گفتم : " اینقدر سوال مزخرف نکن . بعد از کار منم میری میخوابی ، درم رو هیچکس باز نمی کنی
.فهمیدی ؟ " و می دانستم اسفندیار نمی آید
مه لقا پتو را کنار زد و بوی تن اش زد به دماغ ام ، دماغ ام را که جمع و جور کردم خون از زیر لب ام
.زد بیرون و درد شروع شد
".گفت : " پس به آقای دکتر تلفن کنین
".گفتم " فعلا آب گرم درست کن
هنوز خودم را ندیده بودم . رفتم تو اتاق ام تا مه لقا آب گرم بیاورد . آن جا چشم ام افتاد به عکس ام تو آینه
، چشم چپ ام خون خالی بود و کوچک شده بود – مثل چشم جانور بود . بالای دماغ ام از پایین اش پهن
.تر شده بود ، گریه ام صورت ام را می سوزاند ، مخصوصن گوشه های لب های زخمی ام را
.لبهام – اه ، اصلن حرفش را نزنم بهتر است
اصلن چرا حرف اش را می زنم ؟ اصلن چرا فکرش را می کنم ؟ آن شب اصلن فکر نمی کردم . به نظرم
می آمد مرده ام . شاید اصلن مرده ام . اصلن چرا فکرش را می کنم ؟ چرا حالا ؟... حالا هم فکر می کنم
مرده ام – تو این اتاق نا آشنا دفن ام کرده اند . لابد این احساسی است که آدم تو قبرش دارد . چشم اش را
باز می کند می بیند هیچ چیز را نمی شناسد . آوردن ام این جا گفتند نباید تنها بماند و این جا چه قدر تنهام
چه قدر تنها ، فقط می توانم فکر کنم ، فقط می توانم فکر کنم آن هم فکرهایی که نمی خواهم بکنم ، فکر –
–واقعه ای که که دیگر چرک شده ، بی معنا شده در آن موقع که معنا داشت و درد داشت فکرش را نکردم
... در آن موقع هم به اتفاقات دیگر فکر کردم . مثل حالا که به امروز فکر نمی کنم و به آن روز فکر می کنم
-فکرها بعد از تلفن علی شروع شد – نه فکر خود حادثه ، فکر حادثه های بد گذشته . وقتی تلفن کرد
فرداش بود ، طرف های بعدازظهر – نمی توانستم حرف بزنم ، صدام دور گه بود ، چون همه روز با
.کسی حرف نزده بودم ، به علاوه لب هام دلمه بسته بود و باز نمی شد
"علی گفت " چته، سرما خوردی ؟
"گفتم " نه تصادف کردم – دهنم درست باز نمی شه
"گفت " تصادف ؟ خودت پشت رُل بودی ... ؟ کسی هم ... ؟
".گفتم " من پشت رُل نبودم و آره کسی هم تو تصادف مرد
'...علی گفت " ای داد - اسی که
.گفتم " چرا اسی مرد ." من هیچ وقت به اسفندیار اسی نمی گفتم
...علی نمی دانست چه باید بگوید . گفتم " ولی کفن و دفن لازم نداره – چون الان ... نمیدونم کجاس
"...بعد از
"...علی گفت " چرا پرت میگی ؟ چته ؟ داری هذیان میگی . اسی
.گفتم " گور پدرش – اصلن حرفشو نزن . " کاش می تونستم داد بزنم . علی هیچی نگفت
گفتم " علی نمی تونم حرف بزنم . هر یه کلمه ای که می گم دهنم پراز خون میشه . اگه می خوای بدونی
"اسی از نظر شما دکترا زنده اس . قلبش میزنه ، معده اش هم کار می کنه – ولی مرده ، نمی فهمی ؟ مرده
. نباید جیغ می زدم . به نظرم آمد تو گوش ها و دماغ ام هم پر خون شد. سرم گیج می رفت
".علی گفت : من الان میام پیشت
"گفتم " کیف جراحیت م بیار علی
"گفت " چشم میارم
".گفتم " حالم خوب نیست
.حال ام خوب نیست ، حال ام خوب نیست . کاش می توانستم به امروز فکر کنم . باید به امروز فکر کنم
و گرنه با همین حال می مانم همین طور گیج ، همین طور مات ، همین طور ناباور. باید به جای این که به
اسفندیار فکر کنم که اصلن نیست که اصلن مهم نیست به امروز فکر کنم . به امروز که مهم است که
...خیلی مهم است – می خواهم فریاد بزنم
می خواهم فریاد بزنم . دل ام برای خودم می سوخت.از این که دل ام برای خود می سوخت لج ام می
گرفت . از لج ام کارهایی می کردم که دردم بیش تر می شد. وقتی درد بیش تر می شد. یاد اتفاق های بد
...می افتادم . آن وقت دل ام برای خودم بیش تر می سوخت ، بعد بیش تر لج ام می رفت ، و
چه روزهای بدی بود . شب ها ش بدتر هم بود . حالا فقط یادم هست که بد بود اما درست یادم نیست که
.چه طوری بد بود
اصلن چه طور یادم می آید ؟ حالا دیگر چه اهمیتی دارد ؟ اهمیت ؟ اصلن چه قدر ابلهانه است . چه قدر
.حقیرانه است . اسفندیار چه قدر کوچک است . کتک خوردن من چه قدر مضحک است
آن روز فکرش را نمی کردم ، فکرها بعد از تلفن علی شروع شد . اول فکر های درهم و برهم . فکر
همه چیزهای بدی که می دانستم بد بوده ، اما نمی دانستم چه طوری حس نمی کردم چه طوری ، فکر همه
.اتفاق هایی که قبل افتاده بود فکر آن شبی که تو مه گیر کردم
پسره مثل خود من خارجی بود از لهجه اش فهمیدم . مه اینقدر غلیظ بود که وقتی هم خورد تو سینه ام
صورت اش را ندیدم ، فقط دیدم که پوست اش از فرنگی ها تیره تر است . او هم حتمن مرا نمی دید . حتی
"کیف ام را نمی دید . چون پرسید کیفت کو؟
"گفتم ، " دستم می خوای چکار ؟
"گفت ، " کدوم دستت ؟
این اول قضیه نبود . اولش فقط تو مه حس کردم یکی نزدیک ام است . بعد خورد تو سینه ام و صدای نفس
"آمد ترسیدم . وقتی حرف زد ترسم ریخت . اول پرسید ، " کجا میری ؟
".گفتم " خونه
"گفت " تو این مه ؟ به این دیری ؟
".گفتم " تو این مه - به این دیری
".گفت " من همرات میام
".گفتم " اینجا مردم آزادن . من که نمیتونم برای تو تکلیف معین کنم
باز ترس برم داشت ، نمی شد تند رفت ، مه خیلی غلیظ بود و سربالایی خانه ی من خیلی تند . حواس ام
".همه اش به این بود که عوضی نروم و زمین نخورم . آن موقع بود که گفت " کیفت ؟ کیفتو بده
گفتم ." پولامو میدم . اما کیفم گذرنامه و کارت پلیس و کارت تحصیلم هست . هم اسباب درد سر تو میشه
.هم من . اما پولامو میدم . " و فوری دستم را بردم تو کیفم
اول بازومو گرفت و بعد مچ دستم را . می ترسیدم بزند . قلب ام چه طوری می زند . گفت ، نه خوب که
فکر می کنم می بینم پولتو نمیخوام . " دستم را از دست اش کشیدم بیرون و قدم ها را تند کردم . او هم
".تند کرد و گفت ، اما خودتو میخوام
بعد نفهمیدم چه شد . فقط می دانم می دویدم . تو مهی که حتی دست ام را نمی دیدم فقط می دویدم . یک
لنگه کفش ام یک جا تو راه ماند و لنگه دیگه اش با سماجت از یک بند به پام آویزان بود و دنبال ام کشیده
...می شد
آن روز بعد از کتک کاری ، بعد از تلفن علی ، همه اش دوباره آمد به ذهن ام : لهجه ی پسر ، تیره گی
پوست اش و صدای نفس اش ، همه ی جزییات تا وقتی که خودم را انداختم تو آن خانه . ولی دیگر نه
ترس داشت نه اهمیت . آن موقع می بایست به واقعه ی اسفندیار فکر می کردم ولی به جاش این فکرها می
.آمد تو سرم و فکر های دیگر. یاد شب عروسی ام افتادم و یاد فردای شب عروسی ام – مهمانی منزل همی
اتاق غریبه بود و من و کریم تنها بودیم . تصور روشنی از این که بعد چه می شود نداشتم – نه به دلیل
معصومیت یا جهالت ، به دلیل کنجکاوی خاصی نداشتم ، مهم هم نبود که چه می شود . احساس بیهوده گی
و فکر کردم زندگی باید با احساسی سوای این احساس شروع بشود . و همین نگرانم کرد . می خواستم به
.کریم بگویم : پاشو بریم خونه ی ما ، و به نظرم آمد دیگر خانه ی خاصی ندارم – و دل ام گرفت
"کریم گفت ، " نمی خوابی ؟
".گفتم ، " چرا الان میام – همین دو کلمه رو بنویسم میام
می خواستم یک جمله ی خیلی شاعرانه تو دفتر خاطرات ام بنویسم . یک جمله ی خیلی موثر ، ولی مدت
:ها قلم تو دست ام ماند و آخر هم فقط نوشتم
" امشب عروسیم بود ، خانه ی کریم هستم "
معاشقات چه قدر زشت بود . چه قدر بی ظرافت ، چه قدر بی لطف ، چه قدر پر درد . و خانه خانه ی
.کریم بود . اسم من اسم کریم بود
".همی گفت " خانم میر شهاب
.من دستم را دراز کردم ولی جلوم آقایی ایستاده بود
".همی گفت " آقای نظمی
من چند لحظه دور و برم را دنبال خانم میر شهاب گشتم و بعد متوجه شدم که خانم میر شهاب خود من
هستم . من خانم میر شهاب بودم . از شب قبل . و از شب قبل به بعد . چرا ؟ چه قدر غریبه بود – این اسم
.من نبود اصلن نبود . شبیه من نبود به من نمی آمد
"!تو همین فکرها بودم که علی آمد . مه لقا با ذوق گفت " آقای دکتر ! آقای دکتر
.باز گریه ام گرفت . وای باز دلسوزی باز لج ، باز درد – خفه شدم
"علی گفت ، " خب مبارکه کتک کاری کردین ؟
".گفتم " صدا تو ببر به اندازه ی مه لقا ظرافت به خرج بده و سوال مهمل نکن
"گفت " آخه مه لقا قرار نیست معالجه ات کنه . خوب بگو بینم چه طور شده ؟
"گفتم " تصادف کردم
".گفت " اگه اسی این بلا رو سرت آورده پدر شو در میارم
".گفتم " تو که می گفتی زنش بشم
گفت " من چه می دونستم همچی جانوری . فکر می کردم از اونکه زنش شدی بهتره . توام با این مردایی
"که پیدا می کنی . حالا بگو چه طور شد ؟
" گفتم " تصادف کردم
.حرف اش را هم نمی توانستم بزنم . نمی توانستم حتی برای علی نمی توانستم بگویم که کتک خورده ام
حس می کردم مثل لگوری های گوشه ی خیابان شده ام . حالا دارم حرف اش رامی زنم . دارم فکرش را
...می کنم . چرا حالا؟ چرا حالا ؟ چرا امروز ؟ امروز که
"علی گفت " خبه خب – تصادف چه طوری ؟
".گفتم " چرا آزارم میدی ؟ میخوای چه کنی چه طوری ؟ ببین استخونا درسته ؟ دماغم ... آخ ... یواش
"علی گفت ، " کله ات جایی نخورده ؟
".گفتم " نمی دونم
گفت " رگ های ریز زیر چشم و تو چشمت زیاد خوشگل نیست . اگه سرت جایی خورده دو روز نباید
".تکون بخوری
.دو روز تکان نخورم . دو روز فکر کردم . فکر روز اول سفرم و روزهای اول مدرسه شبانه روزی
تو فرودگاه میس گرین منتظرم بود . دوشیزه گرین – دوشیزه ی سبز – چه مضحک . کت و دامن عنابی
تیره پوشیده بود . پیر بود . موهاش کوتاه بود . چیزهایی گفت که من نفهمیدم ، فقط اسم خودم را فهمیدم
دوشیزه سبز ، آهسته دست اش را دراز کرد و من هول هولکی جعبه ی پسته و جعبه ی گز و کیف دستی
و کیف پول و کتاب حافظ و پالتو و گذرنامه را زمین گذاشتم و با دوشیزه ی سبز دست دادم . دوشیزه ی
.سبز کند حرکت می کرد و تند حرف می زد ، و من تند حرکت می کردم و اصلن نمیتوانستم حرف بزنم
رفتیم به محله ی ویکتوریا و به مغازه گارینجز . فروشنده عینک اش را نوک دماغ اش گذاشته بود . لباس
قهوه ای آستین بلند تن ام کردند که یقه ی سفید داشت و کفش قهوه ای بندی که پام را می زد و کلاه قهوه
ای بی بند که از سرم سر می خورد . به ایستگاه قطار رفتیم . ایستگاه دود زده بود ، محله ی ویکتوریا
غمزده بود . مغازه ی گارینجز کهنه بود ، فروشنده عینکی بود ، دوشیزه ی سبز اخمالو بود ، هوا گرفته
بود ، خیلی گرفته بود – مثل لباس قهوه ای من و کت و دامن عنابی دوشیزه سبز ... کاش فیروز این جا
بود . فیروز که تو طیّاره تا پاریس با من بود. فیروز که خودش می گفت اسمش فیروز است و موهاش
Tسیاه و فرفری بود و یک بند حرف می زند . کاش بیش تر حرف زده بودیم ، کاش آدرس داده بودیم
...کاش
بچه ها زل زده بودند نگاه ام می کردند . یک دختر کک-مکی که رو ی دندان اش سیم بود هری زد
زیرخنده . من سرم پایین بود و دل ام می خواست اشک نریزم اما ریخت ، یک قطعه اش هم از نوک دماغ
ام آویزان شد . و دیگر کسی نگاه ام نمی کرد . خوشحال شدم که کسی نگاه ام نمی کرد – چون وقتی یک
قطره اشک از دماغ آدم آویزان است نه می توان قیافه ی متاثر داشت و نه انتظار همدردی . فقط می شود
امیدوار بود کسی آدم را نگاه نکند . ولی خوب آخر چه طور نگاه ام نمی کردند ؟ من داشتم گریه می کردم
. دل ام گرفته بود خیلی خیلی گرفته بود . کاش کاغذ داشته باشم . کاش آدرس داده بود. دل ام یک پارچه
...غم غربت بود
حالا فقط یادم است که دل ام را غم غربت گرفته بود ، ولی اصلن چرا ؟ چه اهمیتی داشت ؟ حالا چرا
فکرش را می کنم ؟ چرا یادش هستم ؟ شب کتک کاری با اسفندیار هم یادش بودم و به خود کتک-کاری
فکر نمی کردم . حتا وقتی علی کنار تخت ام نشسته بود به کتک-کاری فکر نمی کردم – فکر های دیگر
.تو سرم بود فکر بخش روانی بیمارستان سنت هری
من تو بخش جراحی بودم . عمل ام چیز مهمی نبود . قرار بود فقط سه روز مریضخانه بمانم . اما روز
سوم خونریزی شروع شد . نمی خواستم دیگر تو مریضخانه بمانم . امتحان داشتم ولی امتحان بهانه بود –
می خواستم برگردم پیش ویمال . پیش ویمال که دو هفته دیگر می رفت به مملکت اش و خبر نداشت من
مریضخانه ام – چون قهر بودیم . بعد هم آن صدا صدایی که از یکی از تخت ها ، از یکی از اتاق ها می
.آمد که نه ناله بود و نه فریاد بود و نه شباهتی به صدای آدم داشت و شب های مرا پر از کابوس می کرد
نمی خواستم بمانم و کولی بازی درآورم . گفتم می خواهم بروم . دکتر گفت : اگه از این ادا ها در بیاری
".می بریمت بخش روانی
گفتم ، " گه می خورین ! شما و فروید با هم گه میخورین ! گه ... " و فریاد می زدم . بعد نوک سوزن را
.حس کردم و بعد دیگر هیچ
"پرستار داشت درجه را آماده می کرد . دکتر گفت " حالت بهتره ؟
می خواستم باز داد و بیداد کنم ولی آدم وقتی درجه تو دهن اش است ، نه می توانه داد بزند نه جواب
.معقول بدهد
"حرف نزدم تا پرستار درجه را درآورد گفتم " اینجا حالم بهتر نمیشه باید برم
دکتر گفت " کجا بری پیش نامزدت ؟"
".باز داشتم عصبانی می شدم گفتم " حق ندارید منو خلاف میلم اینجا نگه دارین
"دکتر داشت می خندید و گفت " عجله ات برای چیه ؟
"گفتم " امتحان دارم
"...دکتر گفت " به ، برای امتحان همیشه وقت هست . اما اگر جلوی خون ریزی رو نگیرم
"گفتم " چند روز دیگه باید بمانم ؟
".گفت " دو سه روز، فوقش سه چهار روز
تا چهار روز دیگر ویمال برمی گردد به مملکت اش . تا چهار روز دیگر ویمال خیال می کند من رفته ام
، گم شده ام ، مرده ام . تا چهار روز دیگر ویمال می رود سراغ یک دختر دیگر – آن دختر قد بلند ، مو
...بور که خیلی هم خوشگل است ، گه سگ
"دکتر گفت ، " دلت میخواد آثار کارهای دکتر فروید رو بینی ؟
"گفتم " یعنی چه ؟
".دکتر گفت " فردا تو بخش روانی مهمانیه – برای اونایکه حالشون بهتره – میام می برمت
با صندلی چرخ دار بردن ام ، گفتند نباید حرکت کنی . مهمانی اول اش عادی بود تا آن مرد متین مو نقره
ای آمد مربا بردارد . یک قاشق مربای تمشک برداشت بعد آن خانم چاق هم یک قاشق برداشت. مرد مو
نقره ای با عصبانیت یک قاشق دیگر برداشت آن زن چاق هم یک قاشق دیگر – اما با خونسردی و بعد
مرد مو نقره ای زد تو گوش خانم چاق . بعد آن دختر چاق شروع کرد به عربده کشیدن و آن مردی که
چشماش مثل شیشه بیرنگ بود به زور خودش را کنار صندلی چرخدار من جا داد ، زانو های من طوری
می لرزید که صندلی را تکان می داد و مرد چشم شیشه ای می گفت ، " شپش ، بی صدا " . و من فکر
...می کردم : من را این جا نگه می دارند ، نگه می دارند ، نگه می دارند ... تا ویمال برود
وقتی علی کنار تخت نشسته بود و اسفندیار حرف می زد و زخم های من ، همه اش باز به ذهن ام می آمد
، چشم های بیرنگ مردی که روی صندلی ام نشست ، موهای نقره ای آن یکی ، صورت بیرنگ زن چاق
، حلق دختر جوان ، آن که داد می کشید همه اش به جزئیات یادم آمد و یادم آمد چه خفقان را حس کردم
ولی دیگر اهمیت نداشت ، دلشوره نداشت . برای این که دلشوره کتک-کاری را با اسفندیار داشتم بی آن
...که فکرش را بکنم
اولین ضربه را که زد باورم نمی شد . باورم نمی شد این همان اسفندیار است که سال های طولانی عاشق
من بود و من اصلن نمی دیدم اش اصلن وجود نداشت . همان آدم نیمه گنگ و نیمه باهوش ، نیمه مست و
نیمه هوشیار . همان آدمی که همیشه به نظر می آمد زکام است ، به نظر می آمد همیشه متعجب است ، که
همیشه حال یک تخته روی آب را داشت که جهت اش را عوامل جّوی تعیین می کرد . همان آدمی که کیان
".دخت بهش می گفت ، " حیوونی " و علی می گفت " اینقدر عاشق که خریتشو و ببخش و زنش بشو
واقعن باورم نمی شد که این همان آدم است و دارد مرا می زند . ولی این همان آدم بود و مرا زد و چنان
زد که دو روز بعدش اصلن تکان نخوردم و ده روز هم پشت اش خوابیدم ، که بعد از دوازده روز تازه
کبودی ها زرد شد ، که هنوز هر وقت خسته می شوم کبودی زیر چشم چپ ام برمی گردد و به سفیدی ش
...خون می نشیند
چرا مرا آورده اند این جا ؟ آوردن ام که به امروز فکر نکنم ، من که اصلن به امروز فکر نمی کنم همه
اش به فکر کتک-کاری با اسفندیار هستم و فکر چیزهای دیگر . من که به امروز فکر نمی کنم . چرا تو
اتاق آشنای خودم نیستم ؟ با نورها و حجم های آشناش ؟ چرا نگذاشتند آن جا بمانم ؟ این اتاق غریب به
نظرم اتاق شبانه روزی می آید ، اتاق مریضخانه سنت هری می آید ، به نظرم آن خانه ای می آید که آن
شب مه گرفته خودم را انداختم توش ، به نظر می آید اتاق کریم است . این جا همان جایی است که با
...اسفندیار کتک-کاری شد
درست وسط خیابان داشتم از ماشین اسفندیار پیاده می شدم که بروم سوار ماشین خودم بشوم دعوا مان را
کرده بودیم و من خیال می کردم تمام شده وقتی اولین ضربه را زد کیف ام پرت شد بیرون می ترسیم اگر
رویم را بگردانم و پیاده بشوم از پشت لگد م بزند . این دیگر موهن بود . و وقتی آدم کتک می خورد و از
دردش نمی تواند کم کند ، فقط می تواند کوشش کند که خیلی مسخره نباشد ، ولی نگران کیف ام هم بودم و
.نگران این که مبادا کسی مرا در این وضع ببیند
"گفتم " ای بی بابا ننه
"گفت " تو به بابا ننه ات بناز
صدایش عجیب غریب بود – مثل صدای آن پسر خارجی ، بی حرکت نشستم تا خوب کتک اش را زد . به
نظرم می آمد حرکات اش کند است – مثل حرکات دوشیزه ی سبز و فکر می کردم دست اش برای همیشه
.جلو و عقب می رود
"گفت " بست شد ؟
گفتم " آره و یک پهلو از ماشین آمدم بیرون ، مایع گرم را تو شقیقه هام ، تو چشمام ، تو گوش هام ، زیر
.پوست ام ، روی گردن ام حس می کردم ... و دیگر هیچ چیز حس نمی کردم
مثل حالا که هیچ چیز حس نمی کنم ، هیچ چیز نمی فهمم . تا کی همینطوری می مانم ؟ تو این زندان –
چون این جا زندان است – این جا که مرا از همه چیزهای آشنا جداکرده ، تا کی هیچ چیز حس نمی کنم ؟
تا وقتی که باز اتفاقی بیفتد ، اتفاقی وحشتناک تر از آن چه امروز پیش آمد ؟ مگر ممکن است ؟ مگر
...ممکن است ؟
«از مجموعه ی « به صیغه اول شخص مفرد
مرجع : رودکی – سال اول - شماره 1 - مرداد ماه 1350
|