دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  كريم پورزبيد  

دانش آموخته ی  فلسفه     


حكایتی از روستای دیوانگان    

كريم پورزبيد
Modern Painting

برای آغاز حكایت ام از كجا شروع كنم؟ از خودم؟ نه، من حلقه‌ای از یك زنجیره‌ام. باید باز هم به عقب برگردم؛ به زمانی كه    
!روستایمان شكل گرفت؛ روستای دیوانگان    
این اسم را من رویش نگذاشته‌ام، روستا از لحظه‌ی پدید آمدن اش این نام را به خود گرفت، خود اهالی روستا این اسم را    
رویش گذاشتند. دلیل اش هم خیلی ساده بود : روستا پر بود از  دیوانه‌ها یا دست كم آدم‌هایی كه عقل‌شان پاره سنگ می‌برد تا    
 جایی كه مردم باور كرده بودند همه‌ی اهالی روستا دیوانه‌اند. خنده‌‌‌‌ دارتر این‌كه اگر روستا آدم عاقلی هم به خود می‌دید یا    
. دیوانه‌اش می‌كردند و یا طرف ناچار می‌شد در برابر تهدیدها و فشارها و حرف و حدیث‌ها از روستا بگریزد    
می‌پرسید چرا این همه دیوانه توی روستا پیدا شده بود؟ چرا از من می‌پرسید؟ مگر من روانشناسی اجتماعی خوانده‌ام؟ من    
فقط یك فیلسوف ام، یك دانش آموخته‌ی فلسفه! من تحلیل‌گر نیستم، فقط می‌توانم حكایت‌گر داستان خود و داستان روستایم    
«!باشم، حكایت‌گر داستانی كه بر خلاف تصور شما « حقیقت است و جز حقیقت هیچ نیست    
 برگردیم به روستایمان! روستای دیوانگان اولش یك روستای بسیار كوچك با چندین خانوار بود. رفته رفته با افزایش جمعیت    
اهالی برای حفاظت از خودشان دور تا دور آبادی را دیوار كشیدند و روستا تبدیل شد به یك قلعه با یك دروازه‌ی ورودی و چند    
نگهبان. آفتاب كه غروب می‌كرد هیچ كس جرأت نمی‌كرد از دروازه بیرون برود. اما نكته ی جالب این بود كه پس از چندی    
هرگاه قافله‌ای از دزدان از كنارآن روستای پرت افتاده كه گویی در پایان جهان ساخته شده، می‌گذشت، به راحتی و با تهدید    
باج خود را از اهالی می‌گرفت و پی كار خود می‌رفت، گویی نه قلعه‌ای در كار است و نه نگهبانی. اهالی هم جرأت درگیر شدن    
.و یا در محاصره ماندن را نداشتند    
زمان گذشت و در كنار گسترش روستا و افزایش دیوانگانش، مدرنیته هم گسترش یافت و با بر افتادن نظام فئودالی و تقسیم    
زمین‌ها مردم از قلعه بیرون آمدند و در جوار آن بخش جدیدتر روستا را ساختند كه در آن تلویزیون و رادیو و ماشین و آب و    
برق و گاز هم پدیده‌هایی عادی بودند. اما روستا هم چنان روستای دیوانگان بود با این تفاوت كه اكنون این روستا به دو قبیله    
تقسیم شده بود، دیوانگان داخل قلعه و دیوانگان خارج از آن! این دو قبیله اغلب بر سر زمین‌های روستا با هم در جدال و    
ستیز بودند. من از قبیله‌ی خارج از قلعه بودم كه پس از معاشرت با تنها آدم فرهیخته و دانش‌آموخته‌ی روستا كه فیزیك و    
فلسفه خوانده بود رسمن به جنون و الحاد متهم شدم و ناگزیر تن به مهاجرت سپردم و در پایتخت تحصیل فلسفه كردم. ناگفته    
نماند كه آن استاد هم ولایتی‌ام نیز همچون قهرمان «اتاق شماره‌ی شش» چخوف عاقبت خوشی نیافت و بر اساس یك روایت    
.واقعن دیوانه شد و بر اساس روایتی دیگر خودش را كشت و بر اساس روایت سوم گم و گور شد    
پس از این مقدمه است كه داستان من آغاز می‌شود. مدتی پس از گم كردن استادم بود كه یك شب خواب عجیبی دیدم. نه، نه    
راستش را بخواهید اسمش باید كابوس باشد. خواب دیدم كه هنوز ساكن روستایم هستم، به هنگام یكی از همان درگیری‌های    
قومی همیشگی‌مان. مغزم داشت منفجر می‌شد. غوغای عظمایی بر پا بود، مثل آنكه آخرالزمان شده باشد و در صور اسرافیل    
.دمیده و مرده‌ها از خاك بیرون آمده و سر پل صراط ازدحام كرده باشند    
.سنگ بود كه از دو طرف می‌بارید. سنگ‌ها تمام شد. قبیله‌ی داخل قلعه و قبیله‌ی خارج خارج قلعه با چوب و آهن وهرابزاری    
كه بشر اولیه میلیون‌ها سال پیش اختراع كرده بود به هم حمله برد. گروهی زخمی شدند و به خاك افتادند و گروهی به تعقیب    
و گریز پرداختند. زنان و كودكان به شیون و فریاد مشغول شدند. مردها هم مثل فیل‌های مست عربده كشان به جان هم افتاده    
.بودند    
.داشتم فكر می‌كردم داستان آپوكالیپس حضرت یوحنای قدیس لطیف‌ تراز این كابوس من است. راستی پلیس كجا بود و    
نیروهای ضد شورش به چه كاری مشغول بودند؟ دو هزار و دویست و سیو پنج نفر از آنان را دیدم كه با كلاه خودها و    
سلاح‌های اتوماتیك و جلیقه‌ی ضد گلوله و باتوم‌های برقی و سپرهایی از جنس پلاستیك فشرده به همراهی چندین زره پوش و    
.جیپ‌های مجهز به مسلسل‌های سنگین در چند صدمتری معركه به نظم صف بسته بودند و به تماشا مشغول بودند    
چرا پلیس دخالت نمی‌كرد؟ مگر برای چنین مواردی تعلیم نیافته و آموزش‌های لازم را ندیده بودند؟ شاید رئیس پلیس منطقه    
نمی‌خواست افراد زیر دستش مجروح و مضروب شوند؟ شاید دخالت پلیس به تشدید درگیری‌های قومی می‌انجامید. شاید    
ملاحظات سیاسی در كار بود. شاید بر اساس نظریه‌ی توطئه، پلیس مایل بود این دو قبیله همدیگر را بدرانند و پاره پاره كنند    
.و آنان از این تفرقه سود برند و حكومت كنند    
.هرچه بود، پلیس دخالت نمی‌كرد و با سرخوشی مفرحانه مانند امپراتوران روم باستان نبرد وحشیانه‌ی گلادیاتورها را نظاره    
.می‌كرد    
.در همان حالت خواب یادم افتاد كه خواب ام و نفس راحتی كشیدم. آخر دیگر نیازی به نقد و تحلیل و تفسیر این اوضاع به هم    
ریخته و غامض نداشتم و می‌توانستم با خیال راحت نظاره گر باشم اما برای تفریح و تنوع از آنجایی كه من نیز عضوی از    
اعضای قبیله خارج قلعه بودم. گرزی به دست گرفتم و از برخی مواضع قبیله‌ام كه از كاخ سلطنتی هم مهم تر بود به دفاع    
پرداختم. تا ظهر حدود ده تن از دو طرف كشته و سی صد نفر نیز زخمی شدند. وقت نماز ظهر طرفین برای رسیدگی به امور    
.كشته‌ها و زخمی‌ها و تجدید قوا و همچنین ادای فریضه‌ی مهم نماز به صورت موقت به پشت مواضع خود عقب نشینی كردند    
 در هنگام استراحت با نظری به تصویر دهشتناك و بسیار زننده‌ی جنازه‌ها و زخمی‌ها و ویرانی‌ها لحظه‌ای گمان كردم كه    
بیدارم و این‌ها واقعیت است. نه، نه واقعیت ندارد، من خوابم    
این‌ها اوهامی بیش نیست. آخر من دانش آموخته‌ی فلسفه بودم و بی‌درنگ شك دكارتی را پیشه ساختم و با عقل‌گرایی    
ارسطویی و كانتی به خود گفتم آخر مگر می‌شود تصور كرد در اوایل هزاره‌ی سوم ( اوایل سده‌ی بیست و یكم ) با تمامی    
پیشرفت‌های تكنولوژیكی در گوشه‌ای از این دهكده‌ی جهانی چنین نمایش غیر انسانی‌ای راه بیافتد. خدا را شكر كه عقل سلیم    
این دیده‌ها را انكار می‌كرد وگرنه موجب بسی خجلت بود آن هم برای من، منی كه تحصیل‌ كرده‌ی فلسفه در معتبرترین    
دانشگاه‌ها بودم، منی كه سال پیش با جمعی از هم قطاران برای برقراری دمكراسی در كشور همسایه جلوی سفارت‌شان    
.تحصن كردیم، گرز به دست این جا ایستاده باشم    
.غروب كه رسید امیدوار شدم غایله به پایان رسیده باشد، اما سكوت ترسناكی همه جا را پر كرده و گرد و غبار منطقه را فرا    
گرفته بود. همه چیز بوی مرگ و خون می‌داد. ناگهان دیدم دو طرف دوباره سلاح‌ها را از گریبان بیرون كشیدند و درگیری    
.اصلی شروع شد    
.در عمق اندیشه‌های صلح طلبانه‌ام بودم كه ناگهان پاره سنگی كله‌ام را شكافت. از خوابی به خواب دیگر غلتیدم وقتی به    
هوش آمدم زیر درختی خون آلود دراز به دراز افتاده بودم و چند نفر از افراد قبیله‌ام دورم را گرفته بودند. كسی می‌گفت غایله    
پایان یافته است. ظاهرن پس از آن‌كه طرفین از نفس افتادند پلیس وارد عمل شده بود. آن‌ها كه هنوز روی پا بودند فرار كرده    
بودند و پلیس هم كتك مفصلی به زخمی‌ها زده بود. به من گفتند نگران نباشم من در عالم بی‌هوشی كتكم را قبلاً خورده‌ام و در    
حال حاضر پلیس مشغول بازداشت غیر زخمی‌هاست. به این دلیل دیگر تهدیدی هم متوجه من نبود، هرچند كه سنگ جمجمه‌ام    
را تكان داده بود. متوجه شدم كه درباره‌ی وضعیت من میان نزدیكانم اختلاف نظر افتاده است. عده‌ای می‌گفتند خواهم مرد و    
گروهی دیگر بر این باور بودند كه دیوانه خواهم شد    
.آهی دردناك كشیدم. پس همه‌ی این تلاش‌ها برای رسیدن به مدارج بالای علمی باد هوا شد؟ به خودم گفتم دیگر بس است این    
،كابوس دیگر مفرح نیست تكانی به خود دادم تا از خواب بیدار شوم، سودی نداشت. شروع كردم به نیشگون گرفتن خودم    
.دردم آمد اما از خواب بیدار نشدم. چرا نمی‌توانستم بیدار شوم. داشت ترس برم می‌داشت سرم گیج رفت. كاملاً از هوش رفتم    
، وقتی در بیمارستانی در مركز شهرستان بیدار شدم، دیدم شكاف كله‌ام را چهل بخیه زده‌اند. پرستاری كه داشت بالای سرم    
سرمی را به من وصل می‌كرد گفت چهار روز بیهوش بوده‌ام! از آن روز به بعد بود كه من، تنها تحصیل‌ كرده‌ی آبادی، نیز    
.رسمن به دیوانگان روستایمان اضافه شدم    

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی