|
کیهان خانجانی متولد 1352 – رشت لیسانس بانکداری شروع کار نویسندگی از سال 1367دوره ی دبیرستان چاپ اولین کار با عنوان «رخش » در یکی از نشریات استان ...همکاری با روزنامه های ایران ، همشهری و مجلات گلستانه و هنر و اندیشه و عضو تحریریه ی نشریه پیام دانشگاه و ویژه نامه ی شهرضا و ندای چهارمحال و بختیاری چاپ مجموعه داستان «سپیدرود زیر سی و سه پل» - 1383 – نشر فرهنگ ایلیا چاپ داستان «نازی» در مجموعه «از مه تا کلمه» برگزیده 1380 سال داستان نویسی در گیلان چاپ داستان های «فراموشی» و «چشمهایم را می بندم» در کتاب «ورق های باران خورده» برگزیده ای از داستان های جلسات کانون داستان خانه ی فرهنگ گیلان مشاور گزینش آثار جُنگ «کتاب لحظه» که به کوشش امیر عباس مهندس منتشر می شود گرداننده ی جلسه های گروه داستان خانه ی فرهنگ گیلان |
نازیکیهان خانجانی |
![]() |
|
دليل دود خور شدن نازی را جا انداختهام.اين قسمت را همين اولِ داستان میآورم. حوصله اين كه بگردم جايی برايش پيدا كنم ندارم. قبل از <تنها نوشتن است كه آرامم میكند.> مینويسمش، بعد هم شروع داستان را. چه فرقی .میكند‚ من كه هر وقت هر چه به ذهنم رسيده، نوشتهام تكه تكه فكر میكردم خودم يا امثال من موقع مان كه دير شود، خميازه میكشيم اما نه، نازی هم. اگر چه حق داشت، هر كه مجبور شود هر روزِ خدا، شايد هم دو سه بار در روز، از آن مرتيكه بعيد نيست، منقل آتش كند و زغال گل بيندازد و چای دم كند و قوری را كنار منقل بنشاند، تا خوب دم بكشد، بعد چای بريزد و شايد نبات هم، و شايد هَم هم بزند، و حتماً كنارش به تماشا بنشيند يا كه كاموا ببافد تا طرف بيشتر مزهاش كند و گاهی شايد دستی بر پوستش بكشد، دود خور میشود و خميازه میكشد و به فرهنگ لغات معين و شيشه روی آن چشم میدوزد، چه چشمهايی! تا دود را سمتش حواله كنم. نازی مجبور يا آن خانه كنار منقل بنشيند يا اين خانه كنار اجاق گاز تك شعله. من مات نگاهش میشدم. چه چشم هايی! من و نازی زندگی و سرنوشت مان به هم شبيه بود و به .هم گره خورده بود تنها نوشتن است كه آرامم میكند. صدای قُلقُل شيشه هم آرام بخش است سيگار هم. اما بودنِ نازی با اين ها توفير دارد. از سويی آرام میكند، از طرفی !آرامشم را به هم میزند و انگار از تعليق ميان اين آرامی و ناآرامی لذت میبرم مگر نوشتن يك داستان كوتاه چقدر بايد طول بكشد‚ نويسندهای يك بعد از ظهر سه تا داستان كوتاه نوشت، اما من همه عصرها مینشينم تا اين صاحب .مرده را بنويسم. به گمانم بايد با گذاشتن سه نقطه، نصفه تمامش كنم عصر كه می شود ويرم میگيرد بنويسم. آفتاب در پنجره، در چهره من، اين سوی پنجره غروب می كند و به پايين قاب میرسد بعد كف حياط می افتد و .اين يعنی عصر. يعنی بايد بروم توی آن اتاق كوچك و مشغول شوم تا وقتی نازی بود به بهانه آوردن نذری میآمد. توی همين اتاق كنار فرهنگ لغت مینشست و خيرهاش میشد چه چشم هايی! انگار می خواست با !آن نگاه خمارش صفحات را بخواند. انگار او هم میخواسته داستان بنويسد .سست و بی رمق بود سست و بی رمق شيشه را می آورم. حتی آب اش را عوض نمیكردم. سياه شده بود. لكههايی قهوهای بر جدارهاش چسبيده بود. چند جلد از فرهنگ لغت را روی هم می چيدم كه مجبور نشوم قوز كنم تا دهانم به لوله خودكار بيكِ فرو شده در شيشه برسد. ميل كاموا را كه جلو در خانهشان پيدا كرده بودم روی .اجاق میگذاشتم. كاغذ و مداد و سيگار هم می آوردم. نازی میپاييدم میدانست الان است كه دود را به طرفش فوت كنم تا كمكم جان بگيرد. آن .وقت میتواند با كلاف كاموا مشغول شود و من با كلاف پيچ در پيچ كلمهها .گويی خواسته باشم نوعی لباس برای خود ببافم كه اندازه نازی هم باشد همه چيز حاضر است. ديروز تا <اندازه نازی هم باشد.> بيش تر نتوانستم بنويسم. كمی كه مینويسم خسته میشوم. بعضی وقت ها كه زيادهروی می كنم چرتم میگيرد. حتی آن اوايل هی و هی بالا می آوردم و توی استفراغ ام كه يكهو از پشت دستم، كه جلو دهانم میگرفتم تا نريزد و می ريخت، صورت نازی را .می ديدم چه چشمهايی! انگار كه چهره ی او را استفراغ كرده باشم حالا از كجا شروع كنم‚ روزی كه نازی به خانهام آمد، يا زمانی كه تصميم ،گرفتم اين داستان را بنويسم زمانی كه تصميم گرفتم اين داستان را بنويسم عصر بود. از دانشگاه بر میگشتم. در راه، هم زمان به چند چيز فكر كردم: به غربتی كه مجبور بودم با آن كنار بيايم تا درسم تمام شود، به يافتن موضوعی برای نوشتن داستان، به نازی، كه خانهشان هر روز سر راهم سبز ميشد، و به اين كه: مدت ها بود دست و دلم به كار نمیرفت، بيش تر ترجيح می دادم بخوانم تا بنويسم، و ... كه ناگاه نازی را كنار ديوار خانهشان ديدم. سلانه سلانه میرفت. كپل هايش با هر قدمی كه برمیداشت در چادر گلباقلايیاش قاب میشد. سربرگرداند و نگاهم كرد چه چشم هايی! پا سست كردم. در خود گفتم، راستی روزهايش را چطور ميگذراند‚ حتماً زغال گل میاندازد. آن شوهرش را كه من ديدهام روزی چند وعده هم بكشد، چندان تعجبی .ندارد. بكشد و برود با آن زنيكه چادر سياه بلاسد عصر بود. آفتاب از ديوار خانهشان پايين میخزيد. نازی را پيش از آن هم ديده بودم اما هيچ وقت به صرافت نيفتاده بودم داستانی دربارهاش بنويسم. در خود گفتم، كاش نازی هم دمِ در بود و ميتوانستم ببينمش كه به .سرم زد بنويسمش چند وقتی بود از خودم بدم آمده بود. تصميم گرفته بودم پيش از شروع امتحانات تركش كنم. صبح ها ناشتا سيگاری میگيراندم و همان طور دراز كشيده، تاقباز، به نازی فكر میكردم.اما فقط فكر، فقط طرح، وقت نوشتن كه میرسيد انگار از كلمه عقيم میشدم. حداكثر چند سطری بيش تر نمیتوانستم بنويسم. آن هم چنگی به دلم نمیزد. از همه چيز خالی بودم. بعد مجموعه داستانی به دست میگرفتم. اگر نازی بود ساكت به پهلو دراز میكشيد، سرش را !روی دستش می گذاشت و نگاهم میكرد چه چشم هايی حالا بايد زمان را عوض كنم. آن روز را به خوبی مجسم می كنم. بايد خودم :را به آن روز ببرم، به آن زمان .پشت پنجره ايستاده بودم :نه، آن روز را بياورم جلو چشم هايم، به اين زمان پشت پنجره میايستم. عصر است. دود سيگار از شيشه بالا میخزد. ناگاه نازی آن سوی پنجره، كنار كاج، درست در زير نخِ دود میايستد. به من زل ،میزند. طنابِ دود از گردن نازی تا وسط كاج بالا میرود. نازی، كاج، نازی كاج،... ناگاه ياد داستان <سه قطره خون> صادق هدايت میافتم. امروز حتی .يك ذره هم ندارم سر سنجاق بچسبانم. نازی خسته و خمار نگاهم میكند احساس میكنم از او و قيافه نزارش متنفر شدهام. مدام دماغم را بالا می كشم و عطسه میزنم. مفصل هايم درد میكنند. در میزنند. باز كنم‚ نازی بر در ناخن می سايد. حتماً موقعش دير شده است. باز میكنم. تو میآيد. باز هم نذری آورده است. اين آمدن های او، اين در كنار من بودن های او، هيچ تغييری در عصرهايم، در وضعيتم، در كمنوشتنم به وجود نياورده است. خودش هم روز به روز نحيف تر می شود. يعنی آن قدر نحيف هست كه بندِ رخت و كاج تابش بياورند‚ نازی توی اتاق، كنار فرهنگ لغت نشسته است. پشت گردنش را میگيرم بلندش میكنم. خيلی عصبیام. به حياط میبرمش. تا حلقه طناب را به گردنش نزديك میكنم هراسان فرار ميكند. زودی از ديوار حياط .بالا رفته، تندی از درِ حياط بيرون میرود روزی كه تصميم گرفتم نازی را به خانهام بياورم كوچه خلوت بود. عصر بود از كلاس بر میگشتم. درِ خانهشان نيمه باز بود يك كيسه نايلونی زغال گوشه ی حياط بود. نازر لای در ايستاده بود. از كنارش كه میگذشتم به تنش كش و قوسی داد و خيرهام شد چه چشم هايی! چادری گل باقالايی سر كرده بود. به ذهنم خطور كرد برای تنهايیام چه چيزی بهتر از حضور نازی. برای شام دل خريده بودم، چه خريدی! تا با ميل كاموا كباب كنم راستش سيخ نداشتم. چند قدمی كه دور شدم تكه كوچكی را پرت كردم. مكث كرد، بعد آهسته جلو آمد. و تكهای ديگر، و تكهای ديگر، ... تا انتهای كوچه. باكم نبود برای شام گشنگی .بكشم اما نازی تا پيچ كوچه بيش تر نيامد. فقط دو كوچه كوتاه ديگر باقی بود من اسمش را نمیدانستم. همسايهشان صدايش زد: نازی خانم! نازی خانم! كه ايستاد. برگشت. چه چشم هايی! دومين بار از لای در نيمه بازِ خانه صدايش زدند: نازی! نازی! برگشت. سلانه سلانه تن پيچاند و با قِر از در كه وجبی باز بود به داخل رفت. توی حياط ديگی بر اجاق تك شعله بزرگی قرار ،داشت. حتماً آش میپختند. نذر كرده بود نمیدانم ازچه بود‚ خماری گه گاهی يا ياءسِ حاصل از ننوشتن، كه هربهچندگاه از او متنفر میشدم، و گاه مثل آن روز به يكی ديگر دل میبستم. مطابق همه ی عصرها قبل از شروع نوشتن پشت پنجره ايستاده بودم. سيگار در دست به حياط و كاج توی باغچه نگاه میكردم. روی ديوار گربهای سياه ديدم. از ديوار به زير آمد. نازی، خمار توی آفتاب دراز كشيده بود. سايه لاغرش روی موزاييك افتاده بود. بیمهابا جلو میآمد چه چشم هايی! چه پوست سياه و براقی داشت. ناگاه ياد <گربه سياه> ادگارآلن پو افتادم. گربه سياه نازی را تاراند. جيغ و مرنوهايش محل را برداشته بود. تا اين كه نازی، بیرمق با سايهاش دور شد. پا كشان سايهاش را دنبالش كشاند. كنج حياط كز كرد و سايهاش كنارش بر موزاييك .افتاد. چقدر دوست داشتم با گربه سياه رو هم بريزم بيش تر روزهايی كه كلاس داشتم، برگشتنا شوهر عملیاش را میديدم كه سر پيچ كوچه با آن زنيكه چادر سياه میلاسد. در خود میگفتم حيف او نيست كه .زن اين مرتيكه شده! و آرزو میكردم به خانهام بيايد نازی نبود، رفته بود. ديگر نمیآمد، نذری نمیآورد. مقصر خودم بودم، با ديدن گربه سياه، نازی را تارانده بودم. كجاست‚ تمام خانه را به دنبالش بو میكشم. تنهايم. من ماندهام و داستانی كه تمام نمیشود، و در آن بیآن كه !بخواهم هر بلايی سر نازی نازل میشود حتی يك بار نزديك بود دار زده شود حالا هم گم شده است. حين نوشتن به چيزهای تازهای پی میبرم چيزهايی .ورای آن چه اتفاق افتاده است ،فكر میكنم دليل توجهام به گربه سياه نوعی فرار بوده از آن همه تكرار ننوشتن، سكوت عصرها و ناخواسته، آزار نازی. اگرنه، در حضورش كه از .لای در میپاييدم، حاضر نمی شدم با آن زنيكه بلاسم ديگر تمام خصوصياتش را میدانستم. بيشتر از همه دوست داشت گلويش را ناز كنم. به زير بغل هايش حساس بود، اگر نازش می كردم به خود ميپيچيد و .دندان های سفيدش را بر هم میفشرد به تنش كش و قوس میداد تا خلاص شود .روزی كه گربه سياه به او حمله كرد سر يك تكه دل دعوايشان شده بود حتماً همسايهها هم فهميدند قيل و قالشان محل را برداشته بود. بعد از آن ديگر سر و كله گربه سياه پيدا نشد و من ديگر شوهر عملی نازی را نديدم با او بلاسد. دلم برای نازی سوخت خيلی تنها بود. آن زنيكه پايش را از گليمش درازتر كرده بود. تصميم گرفتم حساب گربه سياه را برسم. خلاصه يك روز عصر دنبالش گذاشتم. كلی متلك و ليچار بارش كردم. او هم عصبانی شد و لنگه دمپایاش را به طرفم پرت كرد. آن قدر به جا پا دقيق شدهام كه به خود قبولاندهام نقش گربهای بر ديوار خانه است. ديگر نيازی به قبولاندن نيست، جا پا را كه ميبينم گربه سياه شكل میگيرد، و مرنوهايش كه انگار لای آجرها گير كرده است، خيلی خفه به گوش میرسد. پاشنه ی دمپايی ،كلهاش و مابقی تنهاش .است. ياد داستان آلنپو میافتم چقدر جان كندم، وقت هدر دادم اما بيش تر از دو كوچه نتوانستم نازی را به دنبال خود بكشم. بعد ديگر به دل وقعی نمیگذاشت و برمیگشت. تا اين كه آن ،روز عصر ديدمش. رفتم سيگار بخرم در خانه نيمه باز بود. وقتی برگشتم ديدم توی حياط ايستاده است. چادر گلباقلايیاش را سر كرده بود. نذری آورده ،بود، آن هم برای سه كوچه دورتر از خانهاش! راستی آن همه نذر برای چه بود روی ديوار بود. آفتابِرو به افول، از ديوار پايين میخزيد. كمكم پابه حياط و پا به اتاق گذاشت و همدم من و كلماتم در كنار فرهنگ لغت شد. و اين اولين .روزی بود كه نازی به خانهام آمد گربه سياه كه به خاطرش نازی را از خود و خانهام رانده بودم چيزی جز تنفر در من بر جا نگذاشت. میرفت و هر وقت گشنهاش بود پيدا میشد. معلوم نبود با چند نفر میپرد. چند وقتی تحملش كردم تا اينكه طاقتم تاق شد و دنبالش گذاشتم. لنگه دمپايی را به طرفش پرت كردم. نقش كفِ گليِ دمپايی .روی ديوارِ مقابل پنجره افتاده است مرا ياد <پو> و داستانش میاندازد شنيدهام شوهر نازی درس خوانده است. میگويند اهل اين شهر هم نيست همين جا زن گرفته و ماندگار شده است. راستی، برای زنش اينجا ماندنی شده يا به خاطر آن زنی كه چادر سياه كه چشم های درشت و سياهی دارد‚ به من هم نگاه می كرده چه چشم هايی! بعد پشت چشم نازك میكرد. معلوم بود از چه قماشی است. ولی بعد از آن دعوا و مرافعه بين نازی و گربه سياه، آن عملی كمتر .دور و بر زنيكه موس موس میكند نازی نيست. هر چه بيش تر دنبالش میگردم بيش تر نااميد میشوم. يادش به خير! دراز میكشيد و سر بر دستهايش میگذاشت. برايش پارهای از داستانم را می خواندم. انگار خيال تمام شدن ندارد. چه نيرويی داستان را رقم زده و پيش .میبرد‚ شايد همان نيرويی كه مرا سوی نازی پيش برد و داستان ما را رقم زد هنگام برگشتن از كلاس به گوشه و كنار كوچهشان چشم میچرخانم. حتی ميان زن هايی كه كنار ديوار خانهشان مینشينند به گپ زدن و كاموا بافتن.درِ ،خانهشان هميشه بسته است. نمیشود از همسايهها پرسيد، انگشتنما شدهام .به خاطر روی هم ريختن با آن زنی كه چادر سياه. روي تيغه هيچ ديواري نيست .شايد از گربه سياه فرار كرده است. شايد اسبابكشی كردهاند در خود میگويم، دليل اين همه نوشتن چيست‚ نازی را پيدا كنم‚ يا كه تنهايیام را با كاغذ قسمت كنم‚ از همهچيز و از همهكس خستهام. بند رخت و كاج هم تابم نمی آورند. هر چند دلم نمیخواهد از اين تنهايی و از اين فكرها خلاص ،بشوم بدجوری به آنها خوكردهام و به خاطراتم، نازی و نذریهايش. آن همه نذر !جز بهانهای برای آمدن، برای روی دادن يا ندادن كدام اتفاق بود عصر است. اجاق را خاموش كردهام، سيگاري گيراندهام. روبروی پنجره و حياط و كاج و بندِ رخت و ديوار و آفتابِ رو به افول ايستادهام. بايد داستان را .رها كنم بروم و دنبال نازی بگردم .مینويسم: انگار بايد با...تمامش كنم . ... :اين طور | |