دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  محمدرضا کریمیان  

داستان نویس    
متولد :1364-ساکن کرمانشاه    
دانشجوی مهندسی نفت امیدیه    


  6169927402     
  محمدرضا کریمیان     
 
صدای این جیرجیرك عذابم می دهد.از سر شب تا الان كه دمدمه های صبح است صدایش در
گو ش هایم هست.صدای زنگ دار جیر جیر.لحظه ای قطع می شود.انگار كه نت های بی پایان
موسیقی اش به او دستور مكث می دهند.سپس دوباره، بی هیچ نشانی از خستگی شروع
می كند.دلم می خواست خفه اش می كردم.خواب از من فرار می كند.انگار كه در ذهنم به جست و
...جوی خواب هستم.به دنبالش می دوم ولی او فرار می كند و دورتر می شود.هی دورتر
چشم هایم بسته است ولی بیدارم.فكر می كنم كه با چشم های باز خواب می بینم.او را می بینم
.كه گوشی تلفن را بر می دارد و پشت خط من هستم كه به او سلام می كنم.خوشحال می شود
پشت سر هم سوال می پرسد خوبی؟ كجایی بابا؟ نمیدونی من دلم برات تنگ میشه؟ چرا خونه
نیستی؟ هزار بار زنگ زدم؟ اصلاً بگو ببینم الان كجایی؟ هر جا هستی زود پاشو بیا اینجا
می گذارم خوب حر ف هایش را بزند .نفس عمیقی می كشم كه او هم بشنود.می داند وقتی كه
.اینجور نفس می كشم یعنی حوصله ی این حرف ها را ندارم
می بینمش كه هیجانش فروكش كرده و سرد شده.تن داغش.دا غتر می شود نگران می شود
چشم هایش به گل های قالی می افتند.لحنم را عوض می كنم.می خواهم گرم تر شوم.ولی
...می خندم با خنده می گویم.خودتولوس نكن.اون موقع حتماً لازم نبوده ولی آلان باید ببیمنت
فریادی می كشد:نفس عمیقی كه با تعجب همراه است.یك هه ی خیلی بلند و كشیده:حالا یك
چیزی هم بدهکار شدیم؟...ای شیطون.کجا ببینمت؟من که دیگه طاقت ندارم.تا یک ساعت
.دیگه توی همون پاتوق همیشگی ، خوبه؟...قرار را برای یك ساعت دیگر می گذاریم
فكرمی کنم این یك ساعت را چگونه بگذارنم.یادم می افتد كه این یک خواب است كه با چشم های
باز می بینم .زمان معنایی ندارد.می توانم به میل خودم این فاصله یك ساعته را حذف كنم
روبرویم نشتسه است و لبخند می زند.می دانستم رزمشكی دوست دارد ولی حوصله نداشتم
که دنبالش بگردم.قرمز خریدم که زیاد بود.گل را دستش دادم.یك شاخه رز قرمز.مثل
همیشه یک گلبرگ را كند و به من داد.می دانستم باید چكار كنم.باید روی زبانم می گذاشتم
.خودش این كار را كرد ولی من گلبرگ را بین دو انگشت آنقدر فشار دادم كه رنگ قرمزش
.در آمد و دستم قرمز شد
دست هایش را گرفتم .خواستم چیزی بگویم كه پیشخدمت آمد.دستپاچه.دستش را ول كردم
.از دهانم پرید كه دو تا بستنی.هم او و هم پیشخدمت خندیند.یادم رفته بود كه شب بود
زمستان بود...ولی به روی خودم نیاوردم.گفتم :واقعاً كه ...بستنی ندارید؟ ...كافه ای كه
...بستنی نداشته باشه به درد
...خب دو تا پیتزا بیار.چه پیتزایی؟ مهم نیست فقط پیتزا باشه.می خواستم زودتر برود
دست هایش این بار زیر میز بود و نمی توانستم بگیرمشان.به خاطر مزاحمت پیشخدمت از
دستشان دادم.ای مزاحم...حتماً یك روز تلافی می كنم...حیف...حیف كه این پیشخدمت آدم
مهمی نیست...خدا خدا میكردم هر چه زودتر دست هایش را بالا بیاورد گفتم:مانی!نظرت
.چیه اگه هیچ وقت منو نبینی...مثلاً اگه از فردا غیب بشم؟ خندید فكر می كرد شوخی می كنم
گفتم این بار شوخی نمی كنم...یك لحظه نخند...به مردمك چشم هایش نگاه كردم .ثابت
...نمی ماندند.مدام حركت می كردند...در من به دنبال نشان های از تمسخر و شوخی می گشتند
وقتی كه چشم هایش از جست وجو ناامید شدند.ثابت ماندند و یكهو به روی میز افتادند...آنقدر
سریع كه ناخود آگاه دست هایم را روی میز كاسه كردم كه اگر چشم هایش واقعاً افتادند...از
این حركت من خند ه اش گرفته بود ولی ترسید كه بخندد می دانستم گفتم: نمی دونم فردا چه
...میشه؟ ولی مطمئنم به همین زودی یك خبرهایی میاد
پریشانی از چهره اش می بارید.انگار كه قرار بود او غیب شود.تو حالت خوب نیست این
...چرت و پرت ها چیه می گی؟ چه غیب شدنی؟ این مزخرفات چیه سر هم می كنی؟
گفتم:مزخرف نیست.پرت و پلا هم نمی گم.ولی باید برم.كجا معلوم نیست.ولی موندنم
اشتباهه.هر آن ممكنه كه...تازه برای تو هم شاید...آخه تو تنها كسی بودی كه باهاش رفت
و آمد ...هرچیزی ممكنه...واسه همین ازت می خوام...همین الان منو از ذهنت پاک کنی
...البته...هیچ كس نمی دونه كه من و تو با هم رابطه داریم...بریده بریده حرف می زدم چون
احساس می كردم كه او می خواهد چیزی بگوید.ولی هی دهانش باز می شد.انگار می خواست
.چیزی بگوید ولی فقط نفس عمیق می كشید
دست هایش را روی میز آورده بود كه گرفتمشان.دست های ظریفی كه دوستشان داشتم.به
دو انگشت شصتش انگشتر كرده بودو این تنها چیز غیر عادی ظاهرش بود كه این غیر
عادی بودنش را دوست داشتم گفته بود كه این انگشترها یادگاری از دو دوست هستند كه
حالا مرده بودند برای همین نمی گذاشت برایش انگشتر بخرم.می گفت شگون ندارد از این
.حرفش خنده ام می گرفت
دست هایش كوچكش دردستان بزرگ من گم می شدند واین به هردوی ما احساس خوبی
می داد.گفتم این كارشوخی بردارنیست.اگه بمونم فوراً دستگیرم می كنن.خودت كه از كار
.من خبرداری می دونی كه تروركم كاری نیست.حتی اگه طرف هم كشته نشه اعدام می كنن
.از اول خبرداشت چه كاره هستم.ولی بدش نیامد.یعنی درظاهر این چنین وانمودمی كرد
شاید می ترسید ولی با این حال رابطه اش را با من قطع نكرد می ترسید كه عقب بكشد.ولی هر
چه بود من به خاطر او به خاطر همین رابطه در كارم موفق بودم.ذهنم خلاق تر از همیشه
بود.هیچ ردی به جا نمی گذاشتم.ولی دیگران بعد از یك یا دو ترور.چه موفق و چه نا موفق
از دستپاچگی و ناامیدی ناخواسته خود را لو می دادند.ولی من بعد از پنج ترور موفق هیچ
ردی از خودم جا نگذاشته بودم ولی در این آخری...به او گفته بودم كه به یك تروریست هیچ
امیدی نیست ، هر لحظه امكان دارد كه عمرش به پایان برسد.ولی او آنقدر به من اطمینان
.داشت كه فكرمی كرد هیچ كس قدرت به دام انداختن را ندارد
شاید از خودخواهی ام باشد ولی خودم هم همین احساس را دارم.هنوز هم اعتقاد دارم كه به
دام افتادن من نه دلیل هوشیاری سیستم امنیتی بلكه به علت هم آیندی خارج از انتظاری بود
.كه پیش آمد.یك هم آیندی بسیار مسخره و حتی بسیار مضحك و لوس
بسیار پیش می آید كه حوادثی برای انسان رخ می دهند كه جنبه تكرار دارند بدبختی های
بزرگ و در مقابل خوشبختی های بزرگ هم ریشه در همین اتفاقات دارند.بعضی مواقع دو
.اتفاق ساده طوری بر هم منطبق می شوند كه انسان را شگفت زده می كنند
.در آخرین ترور كه دو روز پیش بود.یك هم آیند ی باعث شد كه همه ی  محاسباتم اشتباه شوند
هدف یكی از مهمترین شخصیت های سیاسی بود.خبر داشتم به غیر از محافظین كه حدود
بیست یا سی نفر بودند دستگاهی هم وجود دارد كه قادر است افكار انسان هایی را كه تا
شعاع پنجاه متری قرار دارند تشخیص دهد وتجزیه و تحلیل كند و مهمتر از آن اینكه صاحبان
.آن افكار را نیز شناسایی نماید
باید خیلی احتیاط می كردم.برای فریب دادن این دستگاه فقط یك راه وجود داشت اینكه به
چیزهای بی خطر فكر كنم!من روی آپارتمان مقابل محلی كه آن شخص قصد داشت به آنجا
برود بودم.در ذهنم به یك ماشین فكر می كردم و اینكه چقدر پول برای خرید آن ماشین احتیاج
كلاس ولی در واقع منتظر بودم كه هر چه زودتر هدف بیاید كه...یك دفعه e داشتم.یك بنز
.آمد
از یك بنز پیاده شد.دقیقاً از همان مدلی كه درذهن من بود.از این هم آیندی مسخره دستپاچه
شدم یك لحظه به چیزهای ممنوعه فكر كردم.به هدف .به ماشه...شلیك كردم.یك محافظ
كشته شد مطمئن بودم لو رفته ام و آن دستگاه لعنتی ذهنم را خوانده است حداكثر پس از یك
.هفته كد ده رقمی مخصوص مرا پیدا می کردند و آنوقت کارم تمام بود
قضیه را كامل برایش تعریف كردم.اشك می ریخت.چند دقیقه.بی هیچ حرفی.فقط دست
:یكدیگر را گرفته بودیم.ولی یكهو انگار كه برق گرفته باشدش ازجا پرید وگفت
منم باهات میام ، دوتایی با هم میریم كانادا پیش بابام...مگر قرار نبود چهار ماه دیگر بریم
...به جهنم همین الان می ریم
پیتزاها را آوردند.پیشخدمت روی میز گذاشتشان .انگار منتظر بود كه كه ما شروع كنیم به
.خوردن لحظه ای مكث كرد و بعد رفت.گفتم:نه!نمی شه...ممكنه هر لحظه شناسایی بشم
...اونوقت تو هم توی دردسر می اُفتی 
 ...نه مطمئن باش هیچ دردسری به وجود نمی یاد.مگه نگفتی كه یك هفته طول می كشه؟ هنوز
5روز مونده ...تازه اگه كدت رو هم پیدا كنن میان درخونت.ولی تا اون موقع دیگه ما اینجا
...نیستیم
من گفتم حداكثر یك هفته ممكنه همین الان كد من رو یدا كرده باشن تازه خودت هم كه
می دونی تا برسیم به مرز.هر جا كه بریم حتی اگه اتوبوس سوار بشیم باید شمار ه هامون رو
.بگیم...نه اصلاً به خطرش نمی ارزه
دستش را زا دستم كشید بیرون و گذاشت زیر چانه اش .با قدرتی كه در خواب داشتم زمان را
باز هم به جلو بردم.به آن زمان كه در حال عبوراز مرز بودیم.داشتم با پیرمردی كه راه را
بلد بود حرف می زدم می گفت راه امن نیست.و برای همراهی ما كمتر از پانصد هزار تومان
نمی گیرد.از این حرفش خندام گرفته بود.این پول در مقابل دستمزد یك ترور من اصلا به
حساب نمی آمد.قرار و مدارها را با پیرمرد گذاشتم .مانی یك گوشه نشسته بود پالتوی
پوست قشنگی پوشیده بود كه زیبایی اش را صد برابر می كرد.با این حال باز هم می لرزید.حق
.داشت خیلی سرد بود
داشتم به طرفش می رفتم كه یك نفر از پشت دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت شما
6169927402هستید؟
به اینجای ماجرا كه رسیدم دست از فكر كردن برداشتم و خواب با چشم های باز را نیمه تمام
.گذاشتم تصمیم داشتم صبح بدون اینكه به مانی خبر بدهم بروم.این بار دیگر واقعاً خوابم برد
ساعت نه صبح بیدار شدم.صدای زنگ در می امد.مانی بود.شوکه شدم.مهلت نداد پرید نوی
خانه و دست هایش را دور گردنم حلقه كرد.گفتم:صبح به این زودی...؟ نگذاشت حرفم را
تمام كنم.گفت روزنامه ها رو خوندی؟ روزنامه؟ مگه چی نوشتن؟ از جیب پالتوش روزنامه ی
.لوله شده ای را در آورد.بازش كرد و جلوی صورت من گرفت
“ شماره ی 6169927402 به جرم رانندگی با سرعت غیر مجاز، اخم كردن به افسر نیروی
انتظامی ،راه رفتن روی چمن های پارك، سیگار كشیدن جلوی بیمارستان و چند جنایت دیگر
به مرگ محكوم شد.هر یك از انسان های حقیقی و حقوقی كه شماره دار هستند می توانند با
.یافتن این جانی، حكم اعدام را در مورد وی اجرا نمایند
روزنامه را پایین آورد و رفت توی آشپزخانه.گفت:دیشب كه هیچ كدوم پیتزا نخوردیم.خیلی
.گشنمه

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی