دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 « دو داستان کوتاه » 
دو داستان کوتاه  


دو ردیف آخر 
اگر زن سوار كار مسلولی ، در میدان سیرك نشسته بر اسبی سست پا، از ترس رئیس سنگدل سیرك 
 كه تازیانه اش را در هوا می گرداند در میان جمع سیری ناپذیر تماشاگران به سرعت ماه ها بدون 
وقفه ناچار به چرخیدن می شد، همچنان سوار بر اسب مدام بوسه نثار می كرد و كمر تاب می داد و 
اگر این نمایش در همهمه ی  بی پایان اركستر و پروانه های دستگاه تهویه ی هوا تا افق  بی نهایت 
آینده بی رنگ ادامه می یافت همراه با جزر و مد كف زدن هایی كه در واقع حكم ضربه های پتك را 
دارند – آن وقت شاید تماشاگر جوانی از ردیف آخر به شتاب از پله های بی شمار همه ی طبقه ها 
می گذشت. خود را به میان میدان می انداخت و در برابر غوغای شیپورهای اركستر كه هنوز هم 
.(1)آهنگ های مناسب را می نواخت فریاد می زد: بس است 

اما چون چنین نیست : خانمی زیبا در لباس سرخ و سفید از میان پرده ای كه خدمتكاران مفتخر 
برایش باز می كنند، سبكبال به میان میدان می رود؛ مدیر سیرك در حالت تسلیم محض خواهنده ی 
نگاه اوست و چون سگی وفادار له له زنان به سویش می آید. او را با دلسوزی تمام بر اسب ابرش 
می نشاند انگار كه ناچار است نواده ی عزیز و محبوبی را به سفری پر مخاطره بفرستد نمی تواند 
تصمیم بگیرد كه تازیانه اش را به نشانه ی حرکت تکان بدهد؛ عاقبت بر خود غلبه می کند و تازیانه 
را به صدا در می آورد؛ با دهان باز پا به پای اسب می رود جهش های سوار كار را با نگاه های 
تیز دنبال می كند مهارت او را هر بار از نو مشكل باور می كند؛ با فریادهایی با زبان انگلیسی او را 
از خطرها بر حذر می دارد غضبناك به مهترهایی كه حلقه های لاستیكی را نگه داشته اند متذكر می 
شود كه به حد وسواس دقت  كنند پیش از پشتك خطرناك نهایی دست ها را به هوا می برد و استغاثه 
می كند كه اركستر خاموش شود عاقبت دختر عزیزش را لرزان به زیر می آورد هر دو گونه اش را 
می بوسد و تجلیل تماشاگران را  در هر حال كافی نمی داند و خانم سوار كار هم در حالی كه به او 
تكیه كرده غرق در گرد و غبار با دست های باز بر پنجه ها می ایستد سر ظریف اش را به عقب می 
رد و می خواهد كه همه ی سیرك را در سعادت خود شریك كند. چون چنین است تماشاگر جوان 
صورت اش را به نرده تكیه می دهد و در رژه ی آخر انگار كه در خواب سنگینی فرو رفته باشد بی 
.آن كه بداند می گرید 

نگرانی پدر خانواده 
از زبان اسلاوی آمده است و سعی دارند بر(Odradek)«عده ای می گویند كه كلمه « اودرادِك 
مبنای این نظر ساختمان آن را اثبات كنند اما عده ای دیگر معتقدند كه از زبان آلمانی آمده و از 
اسلاوی فقط تأ ثیر گرفته است. از عدم اطمینانی كه در این دو تغییر هست شاید این نتیجه گیری به 
.حق باشد كه هیچكدام شان درست نیستند، به خصوص كه هیچ كدام معنای كلمه را روشن نمی كنند 
طبیعی است كه اگر واقعن موجودی به نام اودرادِك در میان نبود هیچ كس به دنبال این مطالعات نمی 
رفت. این موجود در نظر اول به قرقره ی مسطح ستاره شكلی می ماند برای نخ و در واقع هم مثل 
این است که دورش را نخ گرفته است البته تكه نخ هایی كهنه از انواع مختلف و به رنگ های 
گوناگون كه به هم گره خورده اند و گذشته از این همه كاملن در هم رفته اند اما فقط قرقره هم نیست 
چون از وسط ستاره میله ی عرضی چوبی یی بیرون زده است و عمود به این میله میله ای دیگر 
متصل شده است. به كمك این میله ی دوم در یك طرف و یكی از پره های ستاره در طرف دیگر 
.تمام این چیز انگار كه دو پا داشته باشند می تواند بایستد 
با دیدن اش وسوسه می شوی فكر می كنی كه این موجود، سابق بر این صورت معطوف به عملی 
داشته ولی حالا دیگر شكسته است اما از قرار معلوم این طور نیست. لااقل نشانه ای برای این فكر 
در دسترس نیست. در هیچ جای آن شكستگی یا تكه ای به چشم نمی خورد كه چنین چیزی را موجه 
نماید. البته تمام اش به نظر بی معنی می آید ولی در نوع خودش كامل است. بیشتر از این هم نمی 
.شود راجع به آن چیزی گفت چون اودرادِك عجیب چابك است و گرفتنی نیست 
به نوبت گاه در پستوی زیر سقف می ایستد گاه در پلكان گاه در راهروها و گاه در سرسرا. بعضی 
اوقات ماه ها پیدایش نمی شود. آن وقت لابد به خانه های دیگر نقل مكان كرده است ولی بعد حتمن به 
خانه ی ما بر می گردد. گاهی وقتی از در بیرون می روی و او از سر تصادف پایین پله ها به نرده 
تكیه داده است دل ات می خواهد با او حرف بزنی طبیعی است كه سؤال های مشكلی از او نمی كنی 
بلكه با او چنان رفتار می كنی – كوچكی زیاده از حدش راه دیگری پیش پایت نمی گذارد – كه با یك 
بچه می پرسی : اسم ات چیست ؟ می گوید : اودرادِك. خانه ات كجاست ؟ می گوید : مسكن معینی 
ندارم و می خندد ؟ اما این خنده ای است كه فقط بدون ریه ممكن است  ایجاد بشود كم و بیش مثل 
خش و خش برگ های خشك و صحبت ات با او بیشتر اوقات به همین جا ختم می شود. ضمنن بگویم 
كه حتی این جواب ها را هم همیشه نمی شود گرفت اغلب مدت ها خاموش می ماند مثل یك تكه 
.چوب كه جز آن هم به نظر نمی آید 
من به عبث از خودم می پرسم بر سرش چه خواهد آمد آیا ممكن است كه بمیرد ؟ هر چیزی كه می 
میرد  قبلن نوعی هدف نوعی فعالیت داشته و از این است كه تراشیده شده و مرده است؛ این در 
مورد اودرادِك صادق نیست پس آیا ممكن است كه روزی با همین نخ هایی كه دنبال اش كشیده می 
شوند پیش پای بچه ها و نوه های من از پله ها به پایین  بغلتد ؟ او ظاهرن  صدمه ای به كسی نمی 
رساند اما این تصور كه او ممكن است از من هم عمر طولانی تری داشته باشد تصور كم و بیش 
.دردناكی است 


(1)
Die sorge des hausvaters , auf der galerie 
. دو داستان ديگر از مجموعه  پزشك دهكده (1919) اند كه برای نخستين بار به فارسی در می آيند – م 

مرجع: سخن- دوره ی بیست و پنجم- شماره ی پنج ام- مهر ماه 2535 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی