« سومین ساحل رودخانه »
خوآئو گیمارائس روسا
Joao Guimaraes Rosa
ترجمه ی : کامران فانی
در سال 1908 در برزیل زاده شد . قصه هایJoao Guimaraes Rosaخوآئو گیمارائس روسا
Grande Sertao کوتاه و داستان های بلندش قبول عام یافته است . رمان او موسوم به
که در سال 1956 نوشته شده داستانی است درباره ی زندگی در جنگل و لحنی Veredas
سخت زیبا و شاعرانه دارد . گیمارائس روسا استاد چیره دست زبان است و همانند جویس در کار
زبان بدایع و بدعت ها آورده است . از وی تا کنون دو مجموعه داستان کوتاه و یک رمان بلند
منتشر شده است . وی که اصلن پزشک و نیز کارمند عالی رتبه ی وزارت امور خارجه برزیل
بود . گیمارائس روسا در داستان « سومین ساحل رودخانه » با لحنی دلکش و زیبا زندگی خلوت
گزیده ی مردی تنها را آورده است که از دو ساحل حقیقی زندگی بازمانده است و کناره گرفته است
.و ساحلی دیگر ، سومین ساحل را ، ماوای زندگی اش کرده است
پدرم مردی درستکار ، منظم و قابل اعتماد بود ؛ وقتی از آدم های مطمئن درباره ی او می پرسیدم
همه همین حرف را می زدند و می گفتند از دوران کودکی و جوانی این طور بوده است . تا آن جا
.که به یاد می آورم ، از آدم هایی که ما می شناختیم نه شادتر بود و نه غمگین تر ؛ اما آرام تر بود
خانه را مادرم اداره می کرد و هم او بود که هر روز به ما – به من و خواهر و برادرم – سر
.کوفت می زد . تا آن که روزی رسید که پدرم سفارش ساختن قایقی را برای خودش داد
شوخی نمی کرد . سفارش داده بود قایق مخصوصی از چوب کهربایی بسازند ، قایقی حقیر که در
عقب آن تنها یک نیمکت برای پارو زدن تعبیه شده بود . می خواست قایق را با دست بسازند ، از
.الوارهای یکپارچه ، تا لااقل بیست سی سال در آب دوام بیاورد
مادرم بنای مخالفت را گذاشت . آیا او که تا کنون هرگز وقت اش را برای این کارها تلف نکرده
بود ، مصمم شده بود که به شکار و ماهیگیری بپردازد ؟ پدرم حرفی نمی زد . خانه ی ما آن زمان
نزدیک رودخانه بود ، تقریبن نیم کیلومتری فاصله داشت . رودخانه در این نقطه مثل همیشه
گسترده و ژرف و خاموش بود . آن قدر عریض بود که به سختی ساحل مقابل را می دیدیم و من
.همواره آن روزی را که قایق آماده شد به یاد دارم
پدرم بی هیچ شادی یا اضطرابی کلاه اش را به سر گذاشت و با ما خداحافظی کرد . دیگر چیزی
نگفت ، با خودش چیزی بر نداشت و ما را نصیحت نکرد . ما فکر می کردیم مادر قیل و قال به
.راه می اندازد ، اما او همچنان رنگ باخته مثل یک روح ایستاده بود و لب هایش را می گزید
«.مادرم گفت : « تو داری می ری . می ری اون جا بمونی . هیچ وقت هم بر نمی گردی
پدرم جوابی نداد . با مهربانی به من نگاه کرد و از من خواست چند قدم او را بدرقه کنم . می
ترسیدم مادرم عصبانی شود ، اما به هر حال دنبال پدرم راه افتادم . فکری به خاطرم رسید و از او
پرسیدم : « پدر ، می تونم با شما تو قایقتون بیام ؟ » برگشت و به من خیره شد و آن گاه دعای
خیری همراه ام کرد و مرا به خانه فرستاد ، من وانمود کردم که دور می شوم ، اما راه ام را میان
جنگل کج کردم و به دنبال اش به راه افتادم ، می خواستم ببینم آیا واقعن قصد رفتن دارد . پدر
داخل قایق شد ، طناب را باز کرد و شروع به پارو زدن کرد و قایق به راه افتاد ، تصویر قایق
.همچون سوسماری بلند و باریک میان آب افتاده بود
،پدرم دیگر بازنگشت . اصلن جایی نرفته بود . صرفن خیال داشت در وسط رودخانه اقامت کند
همیشه میان قایق اش بماند و هرگز آن را ترک نکند . غرابت این عمل سرتاسر ناحیه ی ما را به
حیرت انداخت . عملی بی سابقه رخ داده بود . خانواده ی ما ، همسایه ها و دوستان همه دور هم
.جمع شدند تا در این باره بحث کنند
مادر بیچاره مان شرمگین بود و خموشانه طاقت می آورد . آن وقت مردم کم کم فکر کردند پدرم
دیوانه است ، گر چه هیچ کس این حرف را به زبان نمی آورد . بعضی معتقد بودند پدرم نذری
دارد ، یا شاید هم بیماری مهلکی مثلن جذام گریبانگیرش شده ، که او را واداشته خود را به چنین
-زندگی ای محکوم کند تا نه از خانواده اش دور باشد و نه به آن نزدیک . آدم های جورواجور
رهگذرها ، ساکنان کنار رود و دیگران – هر روز خبر می آوردند که پدرم شب و روز در قایق
.اش نشسته است و هرگز قدم به ساحل نمی گذارد و فقط در انزوای مطلق اش پارو می زند
بالاخره مادر و بستگان به توافق رسیدند : بالاخره غذایی که در قایق پنهان کرده تمام می شود و آن
وقت مجبور است به ساحل بیاید و برای همیشه ناپدید شود ، که در حال حاضر عمل بسیار پسندیده
.ای ست و یا توبه کند و برای همیشه به خانه و کاشانه اش باز گردد
اما همه اشتباه می کردند . من هر روز کمی غذا می دزدیدم و برای او می بردم – این فکر همان
شبی که او ما را ترک گفت به ذهن ام رسید ، شبی که بقیه ، کنار ساحل رودخانه آتش روشن کرده
بودند و در روشنی آن خطاب به پدرم فریاد می زدند و برایش دعا می کردند . فردای آن شب به
کنار رود رفتم ، با خودم کمی سیب زمینی ، یک تکه نان و یک خوشه موز بردم . ساعتی به کندی
گذشت ؛ آن وقت توانستم پدرم را در میان تاریکی تشخیص بدهم که تنها در قعر قایق اش نشسته
است . قایق بر سطح آرام آب ، بی حرکت بود . مرا دید ، اما نزدیک ام نیامد و علامتی نداد . من
غذا را به او نشان دادم و آن گاه آن را میان چاله ای کنار رود پنهان کردم تا از دست حیوانات و
گزند باران و شبنم در امان باشد . ماه ها همین کار را می کردم . بعدها فهمیدم مادرم از موضوع
خبر داشته ولی هرگز به روی خود نمی آورده است . غذا و خوردنی ها را پخش و پلا می کرد تا
.من به سهولت آن را بردارم . مادرم هرگز از آن زن هایی نبود که عواطف شان را آشکار می کنند
مادرم دنبال دایی مان ، برادرش ، فرستاد تا در مزرعه به او کمک کند و به کارها سر و صورتی
بدهد . از مدیر مدرسه خواست تا سرپرست بچه ها باشد . یک روز هم کشیش را وادار کرد ردایش
را بپوشد و به کنار رود برود و ارواح خبیثه را از آن جا دور کند و پدرم را متقاعد کند که دست
از این لجاجت دلخراش بردارد و به سر خانه و زندگی اش بر گردد . بعدها دو سرباز در اثر
درخواست مادرم به آن جا آمدند که پدرم را بترسانند و تمام این ها فایده ای نداشت . پدرم گاهی به
وضوح و گاهی مبهم و تیره در دور دست ها دیده می شد که به آرامی می گذشت ، اما هرگز قدم
به ساحل نگذاشت و هرگز به هیچ کس اجازه نداد به او نزدیک شود و با او سخن بگوید . بک بار
هم ، همین اواخر ، دو خبرنگار قایقی کرایه کردند و کوشیدند به او نزدیک شوند و عکسی بگیرند
اما موفق نشدند : پدرم در آن سوی رود در میان باتلاق ها که تا چند کیلومتر بین علف ها و نی
،های بلند گسترده است و تنها او است که این راه را می داند و راهی تاریک و ناشناخته است
.ناپدید شد
به اجبار به اوضاع عادت کردیم اما راست اش هرگز واقعن عادت نکردیم . در مورد خودم باید
بگویم همیشه به پدر می اندیشیدم ، چه می خواستم و چه نمی خواستم ، و همین مرا با حسرت به
.یاد گذشته می انداخت
،هیچ کس نمی توانست بفهمد چه طور او چنین زندگی را تحمل می کند : روز و شب ، زیر آفتاب
زیر باران و گرما و مه ؛ در آن سرمای دهشتناک میان سال ؛ بی هیچ سرپناهی ، فقط با همان کلاه
کهنه بر سرش ، هفته ها ، ماه ها ، سال ها : و زندگی بی خبر می لغزید و می رفت . او هیچ گاه
نه قدم به ساحل گذارد و نه پا در میان جزیره های گل آلود میان رود . هرگز قدمی بر زمین و بر
علف نگذاشت . آشکار بود که به اجبار گاهی قایق اش را به کنار جزیره ای می بندد تا لحظه ای
.بیاساید . اما هرگز آتشی روشن نکرد ، مشعلی ندرخشید و کبریتی زبانه نکشید
تقریبن چیزی نمی خورد . حتا به غذایی که ما برایش میان ریشه های درخت انجیر یا در چاله
سنگی کنار رود می گذاشتیم ، دست نمی زد ، و یا اندکی از آن را بر می داشت . هرگز مریض
نشد و آن خستگی مداوم بازوهایش که هر دم قایق را می راند و در مقابل سیلاب عظیم رود
مقاومت می کرد ؛ آب وقتی بالا می آمد ، وقتی در سیلاب خروشان اش صدها خطر ، صدها جسد
بی جان و تنه ی درخت را با خود می آورد هرگز قایق اش را واژگون نکرد ؟ و او دیگر هرگز
سخنی نگفت و ما هم هرگز از او سخنی نگفتیم . فقط درباره اش فکر می کردیم . پدر هرگز
فراموش نمی شد . اگر وانمود می کردیم که او را از یاد برده ایم ، آن گاه یادش قویتر به خاطرها
.می آمد . خاطرات با ما بود و در تمامی ترس هایمان خود را می انباشت
خواهرم ازدواج کرد . مادرم نمی خواست جشن بگیریم . همیشه در این فکر بودیم پدرم غذایی
برای خوردن پیدا کرده است ؟ او که تنها با دست ها و سطلی کوچک باید توفان آب را از میان
قایق اش بیرون بریزد . آیا در آن شب های بی رحم و سرد ، زیر باران های تند، پناهی یافته است ؟
گاهی آشنایی به من می گفت هر روز بیش تر به پدر شبیه می شوم و من می دانستم که پدر اینک
پشمالو و ژولیده است ، ناخن هایش بلند شده ، مریض و لاغر است و آفتاب بدن اش را سیاه کرده
است ، می دانستم که او با آن موهای بلندش دیگر به حیوان شبیه است ، می دانستم که با آن که ما
.برایش بارها لباس گذارده ایم ، تقریبن لخت است
و او هیچ نمی خواست کاری برایمان بکند ؛ آیا دیگر لطفی نمانده بود ؟ ما این سراسر لطف و
احترام بود که هر گاه کسی مرا به علت شایستگی ام در کاری تشویق می کرد می گفتم : « اینو
پدرم به من یاد داد ! » که حقیقت نداشت ، اما دروغی بود که به خاطر حقیقت گفته می شد . اگر
واقعن دیگر ما را به یاد نمی آورد و با ما کاری نداشت ، پس چرا از آن جا نمی رفت ، چرا جریان
آب را نمی گرفت و به نقطه ای دور دست عزیمت نمی کرد تا هیچ کس او را نیابد . این سرّ را
فقط خود او می دانست ، وقتی خواهرم بچه ای آورد ، اصرار کرد بچه را به پدر بزرگ اش نشان
.دهد
ما همه به کنار رود رفتیم . روز زیبایی بود . خواهرم لباس عروسی اش را پوشیده بود . خواهرم
بچه را با دو دست اش بلند کرد و شوهرش روی سر آن دو چتر گرفت . فریاد زدیم و منتظر ماندیم
. پدرم هیچ کجا پیدایش نبود . آن وقت خواهرم گریست و ما همه گریستیم و دست در آغوش هم
.کردیم
خواهرم با شوهرش به نقطه ای دیگر رفت . برادرم تصمیم گرفت به شهر برود و آن جا زندگی
کند . روزگار در جریان کند زمان تغییر کرد . عاقبت مادرم هم برای همیشه آن جا را ترک گفت و
نزد خواهرم رفت . خیلی پیر شده بود و من ماندم ، فقط من . هرگز به فکر ازدواج نبودم ، نمی
توانستم باشم . بار زندگی در آن جا پای بندم کرده بود . می دانستم پدرم به من نیاز دارد – در اوج
سرگردانی هایش در خلوت رودخانه – اما او هرگز چیزی نمی گفت . وقتی جدن به فکر دانستن
این مطلب افتادم و از هر کس چیزی پرسیدم ؟ همه به من گفتند که ظاهرن پدرم علت کارش را
فقط به قایق ساز گفته است . اما قایق ساز سال ها بود که مرده بود و هیچ کس چیزی نمی دانست و
،چیزی به خاطر نداشت . فقط شایعات بی پایه بود که پشیزی نمی ارزید : مثلن آن قصه ی قدیمی
وقتی نخستین توفان آغاز شد و باران انگار تا ابد می بارید و همه خیال می کردند دنیا به آخر
رسیده است . می گویند ، خداوند پدرم را مثل نوح برگزیده ، او را واداشته است تا همچون پیامبر
کهن قایقی خدایی برای خود بسازد ؛ حالا همه ، همین داستان ها را برایم بازگو کنند . من هرگز
.پدرم را محکوم نمی کنم و اینک تارهای سپید کم کم میان موهای سرم ظاهر شده اند
من انسانی هستم با کلماتی محزون . چرا احساس می کنم همه تقصیر من بوده است ؟ موضوع فقط
غیبت پدرم است که سال ها ادامه یافته است و رودخانه – رودخانه – رودخانه ، که تا ابد جریان
،دارد . اینک پیری رنج ام می دهد زندگی ام جز انتظار چیزی نبوده است . حتا کم کم بیماری
حمله آورده است ، دل افسردگی چیره می شود و خستگی و درد رماتیسم از پا درم می آورد و او
چه طور ؟ چرا ؟ باید خیلی رنج کشیده باشد . حالا خیلی پیر و فرتوت شده : دیر یا زود قدرت اش
را از دست نخواهد داد ؟ قایق اش واژگون نخواهد شد و یا بی هدف در جریان تند آب نخواهد افتاد
و فرسنگ ها دورتر در غرش آبشار نخواهد لغزید و در میان آب جوشان مرگ اش فرا نخواهد
رسید ؟ قلب هر انسانی به سوی او کشیده می شود . او آن جا است و هیچ آرامی خیالی ندارد و من
مرتکب گناهی شده ام که نمی دانم چیست ، زخمی گشوده در درون ام در وجدان ام است . اگر
.اوضاع فرق می کرد شاید می فهمیدم . فکری به خاطرم رسیده است
درنگی نمی کنم : آیا دیوانه هستم ؟ نه : برای واژه دیوانه در این جا جایی نیست : در این سال ها
.هرگز این کلمه به کار نرفته است . ما هرگز کسی را متهم به دیوانگی نکرده ایم
هیچ کس دیوانه نیست – و یا شاید همه دیوانه اند . کاری که باید انجام دهم رفتن به آن جا است . با
.خود دستمالی بردم که شاید او دست تکان دادنم را ببیند
کاملن بر اعصاب ام مسلط بودم . منتظر ماندم . عاقبت ، همچون سایه ای مواج ، از دور دستی که
مرا به خود می خواند ظاهر شد عقب قایق نشسته بود . بارها فریاد کشیدم و آن چه می خواستم
.بگویم گفتم ، قلب ام به سینه می کوفت و صدایم خسته بود
« پدر ، تو حالا پیری . هر کار که می خواستی کردی . حالا دیگه بر گرد ، دیگه احتیاجی نیست
ادامه بدی . برگرد ، همین حالا ، هر وقت دلت می خواد ، اگه می خوای من حاضرم جات رو تو
«.قایق بگیرم
.وقتی حرف هایم را زدم قلب ام آسوده شد
او صدایم را شنید ، بر پا ایستاد و پارو را میان آب گذارد و به سوی من آمد ، انگار حرف ام را
قبول کرده بود و آن گاه ناگهان بر خود لرزیدم : قبل از حرکت دست اش را به نشانه ی قبول بالا
آورد – و این پول پس از این همه سال نخستین علامت بود و من نتوانستم ... وحشت زده ، در
حالی که موهایم سیخ شده بود ، دویدم ، فرار کردم و مثل دیوانه ها دور شدم . آخر او داشت
.نزدیک می شد : از ماوراء می آمد و اینک چه نیاز ژرفی به نبخشوده شدن دارم
سردی ترس سراپایم را فراگرفت : بیمار شدم . می دانستم که دیگر از او سخنی نخواهم شنید . آیا
پس از این شکست شایسته است نام خود را انسان بگذارم ؟ من همان ام که هرگز نبوده ام ، باید
خاموش ماند . می دانم دیگر خیلی دیر شده است ، می ترسم رشته ی حیات ام را در این برهوت
زندگی قطع کنم . اما آرزو دارم که دست کم ، شاید در موقع مرگ مرا میان قایقی حقیر بر روی
آبی بگذارند که همواره از کنار ساحل های بی انتها می گذرد و من در این سوی رود ، در آنسوی
.رود ، در میان رود – در رودخانه
مرجع : سخن – دوره ی 21
|