درباره ی جواد مجابی
جواد مجابی متولد ماه مهر ۱۳۱۸ در شهر قزوین شاعر, نویسنده, نقاش, طنزپرداز و روزنامهنگار
ایرانی است. از او آثار متعددی به چاپ رسیدهاست. همچنین برای مدت کوتاهی سردبیر مجله ادبی
.دنیای سخن بود
وی شاعر، نقاش، محقق ادبی-هنری، روزنامه نگار، طنز پرداز و داستان نویس است و بهتر است
گفت یکی از شناخته شده ترین روشنفکران و هنرمندان معاصر که نامش همیشه در میان بزرگان
آمده. از او تا به حال دهها کتاب تأثیرگذار و پرطرفدار در زمینهٔ داستان منتشر شده است و عموماً
.کتابهای او با اقبال خوبی از سمت خوانندگان، علی الخصوص خوانندگان حرفهای، مواجه میشود
مجابی بارها از سوی مجامع اروپایی و آمریکایی برای سخنرانی دربارهٔ هنر و ادبیات ایران دعوت
.شده است و یکی از نمایندگان شاخص ادبیات معاصر ایران محسوب میشود
زندگینامه
اوایل دههٔ چهل لیسانس حقوق و دکتراى اقتصاد را از دانشگاه تهران گرفت. ۱۹ سال کارمند
دادگسترى و بعد کارشناس فرهنگى وزارت فرهنگ و هنر بود. هم زمان روزنامه نگارى حرفهاى
را در فاصلهٔ بین سالهاى ۱۳۴۷-۱۳۵۸ در روزنامهٔ اطلاعات با عنوان دبیر فرهنگى روزنامه
ادامه داد. بعدها با مجلات ادبى ایران از جمله فردوسى، جهان نو، خوشه، آدینه و دنیاى سخن
.همکارى داشت که مدتى نیز سردبیرى مجلهٔ اخیر را به عهده داشت
چهل سال از فعالیت ادبى او مىگذرد که ۲۰ سال اخیر را به طور حرفهاى و فارغ از دغدغههاى
شغلى، صرف نوشتن رمان و شعرها و تحقیقاتش کرده است. نوشتههاى او بیش از پنجاه اثر چاپ
شده است که عمدتاً شامل هشت مجموعه شعر، چهار مجموعه داستان کوتاه، نه رمان، چندین نمایش
نامه و فیلم نامه و داستان کودکان وآثار طنز و طرح هاى هجایى و چند مجموعه مقالات و چند
شناخت نامه ى ادبى درباره ى نویسندگان و شاعران ایران است. علاوه بر انتشار شعرها و رمانها
و داستانها، کار عمدهٔ او در این سالها، تحقیق دربارهٔ نوپردازان هنرهاى تجسمى ایران است که
بالغ بر شش جلد مىشود، که تاریخ تحلیلى زندگى و آثار نقاشان و مجسمه سازان پنجاه سال اخیر
است. همچنین پژوهش مفصلى در زمینهٔ تاریخ طنز در متون ادبى ایران را ادامه مى دهد که سیر
شوخىهاى ادبى را در کتابهاى نظم و نثر ایران طى هزار و اندى سال بر پایهٔ تحولات اجتماعى
ترسیم مىکند. او همسر و دو فرزند دارد و در کوى نویسندگان زندگى مىکند و اوقاتِ به خواندن و
نوشتن مىگذرد. به عنوان طنز پرداز مدرن شهرت دارد و طنز را در شکلهاى مختلف کلامى و
تصویرى تجربه کرده است. نقاشى مدرن را به تفنن تجربه و چند نمایشگاه از کارهاى خود عرضه
.کرده است
کتابشناسی
شعر
(فصلى براى تو (دی ماه ۴۴
(زوبینى برقلب پاییز (۴۹
(پرواز در مه (۵۶
(بر بام بم (۷۱
(سفرهاى ملاح رویا (۷۲
(پوپکانه (۷۴
(شعرهاى من و پوپک (بهار ۷۹
(درى به شاد خویى (دی ۷۹
(سفرهاى ملاح رویا (۵ کتاب) (۸۱
(سال هاى شاعرانه(۳ کتاب) (۸۲
(شعر بلند تامل(۴ کتاب) (۸۲
طنز
(یادداشتهاى آدم پرمدعا (آذر ۴۹
(آقاى ذوزنقه (آذر ۵۹
(یادداشتهاى بدون تاریخ (فروردین ۵۸
(نیشخند ایرانى (۴ کتاب) (۸۲
پژوهشها
(شباهتهاى ناگزیر (۵۱
(فلزکارى در ایران (آماده چاپ
(طنز ادبى ایران (زیر چاپ
(متن پیشگامان نقاشى نوین ایران (۷۹
(به علاوه شش جلد دیگر این تاریخ تحلیلى (آماده چاپ
(مقدمه نقاشىهاى حجت الله شکیبا (۷۱
(مقدمه یادسبز( حاجى زاده)(۷۱
(مقدمه ایران سرزمین مهر (۷۳
(مقدمه نقاشى على اکبر صادقى(۷۷
(مقدمه نقاشى پروانه اعتمادى(۷۷
(مقدمه نقاشى علیرضا اسپهبد (۷۷
(مقدمه شیرزن ها و خورشید خانم ژازه (۷۸
(مقدمه مینیاتورهاى سیاه (آماده چاپ
(مقدمه آثار پرویز تناولی (۷۸
(مقدمه آثار ژازه طباطبایى (۸۲
(مقدمه آثار پرویز کلانتری (آماده چاپ
(مقدمه آثار على اکبر صفائیان (زیر چاپ
(تدوین کتاب بهجت صدر (زیر چاپ
داستان کودکان
(پسرک چشم آبى (اسفند ۵۱
(سیبو و سار کوچولو (۵۵
(پنیر بالاى درخت (بهار ۵۷
(پنج داستان کودکان (آماده چاپ
صفحه و کاست
(نوار صدا و صفحه پسرک چشم آبى (۵۶
(نوار شعر بر بام بم (۷۲
(نوار شعر با موسیقى بیان و صداى ساکو (منتظر مجوز
داستان کوتاه
(من و ایوب و غروب (۵۱
(کتیبه (۵۶
(دیوساران (تیر ۵۹
(از دل به کاغذ (تابستان ۶۹
(قصهٔ روشن (۸۰
(کتیبه و ایوب (۱۳۸۴) (کاروان (انتشارات
رمان
(شهر بندان (۶۶
(شب ملخ (۶۹
(مومیایى (۷۲
(فردوس مشرقى (۷۲
(عبور از باغ قرمز (۷۲
(عبور از باغ قرمز (۷۷
(ج (۷۷
(برجهاى خاموش (۷۸
(لطفاً درب را ببندید (۷۹
(باغ گمشده (۸۱
(یکى و آن دیگرى (آماده چاپ
نمایشنامه
(شبح سدوم (بهار ۵۷
(روزگار عقل سرخ (۷۸
(چند نمایش نامه (آماده چاپ
فیلمنامه
(دیوانگان بر ساحل/ مهمان کش/ جنایت پنهان (آماده
سفرنامه
(اى قوم به حج رفته (آبان ۵۹
شناختنامه و مجموعه مقالات
(شناخت نامه احمد شاملو (۷۷
(شناخت نامه ساعدى (۷۸
(سخن در حلقهٔ زنجیر (۵۷
(سایه دست (تابستان ۷۸
(آینه بامداد (بهار ۸۰
مرجع : ویکیپدیا، دانشنامه ی آزاد
« اعتراف به زندگی در طبقه ی پنجم »
جواد مجابی
«...آقای افسری بعدازظهرهای خود را در فاصله ی لحاف و تشک می گذراند »
به افسری گفتم یک ماه گذشته است و من فقط یک سطر را درباره ی تو نوشته ام. گفت:خواهش
.کرده بودم درباره ی من چیزی ننویسی
در چهره اش از عصبانیت نشانه ای نبود. سر راسوئی اش روی تنه ای سیاهپوش چرخید، چشمان
میشی اش کدر شد و با یک ریتم طبیعی ابرو و سبیل در صورت چرمین راسو بالا پرید. افکار تلخی
...از پشت پیشانی قهوه ای رنگ رد می شد
بعد همکار اداری من که بین صندلی و میز قوز کرده و منتظر حادثه ی غیر مترقبه ای بود، یله شد
ودر صندلی فرو رفت. در این لحظه اگر در اتاق شماره ی 13 را در طبقه پنج ام باز کنید،روی میز
به یک جفت کفش ملی رنگ و رو رفته برمی خورید، تخت های ساییده و یک جفت نعل اسب بر
.پاشنه ها
از کفش تا ستونهای کاغذی پرسشنامه روی میز و تا آقای افسری راهی نیست.خطی به اندازه ی یک
کارمند متوسط الفامت که مچاله شده باشد. به او می رسید که سر راسویی اش را با مظلومیت به
گوشه ی صندلی تکیه داده و به جایی خیره شده است. من منتظرم آن گوشه ی سقف روزی طبله کند
.و بریزد
وقتی به او نگاه می کنید، انگار یک گوسفند میانسال به شما نگاه می کند. کفش ها آرام از روی میز
.گم می شوند.آقای افسری مداد قرمزش را پیدا می کند و با احتیاط عددی روی پرسشنامه می نویسد
ضعیف و بی مخاطب مثل این که در خواب حرف بزند می پرسد:چای میل دارید؟
اگر بگویید آری و یا نه، او زنگ را فشار داده است گرچه مستخدمی نداریم که چای بیاورد. گفتم
آقای افسری بعدازظهرها چه می کنی؟
.گفت: اجازه نمی دهم درباره من چیزی بنویسی
.گفتم: تو حالا می توانی قهرمان یک «داستان» باشی.چیزی خیلی بهتر از کارمند بودن
.گفت: مرده شور داستان را ببرد. من حتا یک داستان هم نخوانده ام. مرا چه کار به قهرمان شدن
گفتم: این اولین باری است که یک سوژه جسارت می ورزد.تو قهرمان من هستی،حتی اگر خودت هم
.نخواهی
گفت: تو یک کلمه از زندگی من نمی دانی جز ظاهر یک آدم که ممکن است خودش را در اداره
.مخفی کرده باشد
.گفتم: تمام پیش از ظهرهایت را می شناسم. خیالات صبحگاهی، چرت ها، تلفن ها و دوستان ات را
گفت: دیگر از جان من چه می خواهی؟
.گفتم: به خاطر داستان ام،بعدازظهرهایت را
.کفش هایش روی میز می آید.می گوید: نمی توانی حدس بزنی.نمی گذارم
می گویم: من بعد از ظهرهایی را می خواهم که می تواند مال تو باشد. آن قدر می دانم که تمام
.زندگی ات درازکش می گذرد
.دماغش تیر کشید وکمی پایین تر دور دندان های تیزش، لب های بنفش در صورت چرمینه جنبید
کلماتی را می جوید اما فشار فک پایین ،انگار که بخواهد فندقی را بشکند، ترکیب صورتش را در
.سکوت، به هم میزد
.یک اتاق داری با دودست رختخواب ، لحاف پنبه دوزی با رویه ی ساتن قرمز -
.می گوید: بنفش
.می گویم : یک فرش که نیمی از اتاق را می پوشاند
.می گوید: یک زیلوی 90 تومنی که به همه ی اتاق ها می خورد
گفتم: قالیچه؟
.گفت: سال اول فروختمش
گفتم: چیزی به دیوارها زده ای؟
.گفت : فقط عکس دیل کارنگی و تهمینه
گفتم: آلبرت شوایتزر را فراموش کرده ای؟
.گفت: نه عکس خوبی ازش پیدا نکردم
.گفتم: رخت های چرک، بشقاب ها، کتاب ها،جانورها
تشت بزرگی گذاشته است روی تاقچه. یک پرده ی قلمکار آن را به کلی می پوشاند. وقتی نیمرویش
تمام شد، بشقاب با یک حرکت سریع افقی می خورد وسط پرده و پرده تا می شود و بشقاب می افتد
.بین ظرف های دیگر در آب تا روز جمعه
.گفتم: جانورهایت
گفت: اصلن کاریشان نمی شود کرد، مدت ها پنچ تا سوسک توی اتاقم بود، یک روز عصبانی شدم و
،همه شان را کشتم.عصر همان روز پنچ تا سوسک در اتاقم بود،ازجایی آمده بودند یا همان ها بودند
در اتاق می همیشه دوتا مارمولک هست که هر روز چاق تر و زردتر می شوند.نروماده هستند، اما
زن وشوهر نیستند. چون همیشه با هم اند. یک روز یک جانور عجیب پردار توی اتاق من پیدا شده
بود که خیلی شباهت به دلدل داشت.دلدل را دیده ای؟
گفتم: بله.گفت همان طور شکیل و پردار. اندازه ی موش بود اما سر نترسی داشت. می آمد دم سفره
با من ماست ونیمرو می خورد. یک روز فکر کردم اسم این حیوان چه می تواند باشد؟ چیزی بروز
نمی داد. بعدازظهرها که می خوابیدم، می آمد بالای سرم، کنار موهایم می خوابید، بی آن که شیهه
.بکشد یا فکر گاز گرفتن گوش ام باشد
شد که چند روزی به خانه نیامدم، وقتی به خانه آمدم، دلدل به پیشواز من آمد. با زن اش و بچه اش
که از او زیباتر و کوچک تر بودند. دلدل ها از بازوی من بالا آمدند. آمدند روی سینه ام وبه چشم
های من نگاه می کردند. به دلدل گفتم این ها کجا بودند، چرا تا حالا به من نگفته بودی؟ دلدل ها به
.لب های من نگاه می کردند. زیر انگشت های من تن کوچک شان می لرزید. گرم و لرزان بودند
.بچه ی دلدل را بوسیدم. شیهه موش واری کشید
گفت رفیق همدرسم باور نمی کرد او را آورده ام که دلدل ها را به او نشان بدهم. اما دلدل ها رفته
بودند. رد پاهای آن ها بر سقف مانده بود تا جایی که توفال ریخته بود و هر جانوری از آن جا به
.اتاق من می آید
.گفتم: چیزهایی را برای من تعریف کن که کسی باور کند
گفت: دراز کشیده بودم، توی کوچه زنی چادری ایستاد. پشت پنجره ام. یک چشم اش از چادر
مشکی پیدا بود. فکر کردم شاید این بهانه ی آشنایی است. به من نگاه می کرد. بعد هر دو چشم
اش را دیدم. ریزه بود و تابدار، اما بازویش چاق بود. به هم نگاه کردیم، سرم را پایین انداختم تا
خوب این آدم محجوب را ورانداز کند. تا حرف آخرش را بزند. کی و کجا؟
.سرم را بلند کردم.زن رفته بود و لیوان نبود
گفتم: چرا پنجره ات را نمی بندی؟
.حرفی نزد.رگی در گیجگاه اش تند می زد.کبود و کج و مرتب
.گفتم: مگس های پاییزی، درباره ی مگس ها نگفتی
.می گوی:د مگس ها به من کاری ندارند
.گفتم: من می دانم که بعدازظهرهای تو زیر سلطه ی مگس هاست
گفت: تابستان بود، از شهریار برایم دوغ آورده بودند، توی کوزه. چند روزی فقط دوغ می
خوردم تا این که از رمق رفتم. سست شدم. خوابهایم سفید وسنگین شده بود. وقتی در تاریکی
.بیدار می شدم نمی دانستم همان شب است یا فردای آن شب
.گفتم: آقای افسری سعی کن فقط حقیقت را بگویی
گفت: من برای کسی که زندگی ام را باور نمی کند حرف نمی زنم. به پشت پرسشنامه کاغذی
.پناه برد و تا صبح حرف نمی زد
وقتی از اداره بیرون می رود، گردش کنان از وسط پارک رد می شود.و به یاد می آورد: یک
بار ایران کوره آمد و گفت: آقای افسری خانه هستید، جواب ندادم. آمد توی اتاق، دماغش را
.گرفت. گفت: مریضید. گفتم: نه، سلام، بفرمایید، ببخشید
دست گذاشت روی پیشان ایم.پستان هایش را دیدم. گفت تب دارید. گفتم نه. گفت دارید. قرص
داری، نداشتم.گفتم بله. گفت: کجاست؟ بلند شد.کفل پهن اش لرزید. پیدا نکرد.گفت لیوان آب
.کجاست؟ رفت قرص و آب آورد
خواستم بگویم ایران خانم. اما زبان ام پربار به سق ام چسبیده بود. گفت: می خواهی بخوابی؟
دست اش را گذاشته بود پشتم، غلتیدم روی پستان هایش،گفت چطور شد بیمار شدی؟ خواستم به
.او نگاه ملاطفت باری بیافکنم ،چشمم به پشه ها افتاد که دور سرش چرخ می زدند
.فردا به آقای افسری گفتم :حرف مان ناتمام ماند
گفت: پشه ها هر روز زیادتر می شدند. روزها می رفتم بیرون تا سر بازارچه کباب می گرفتم
تا قوت بگیرم. وقتی در را باز می کردم هرم پشه روی صورت ام می خورد. اتاق جولانگاه
پشه بود. مثل ابر بالای سر من تلاطم داشتند. شب ها نمی توانستم بخوابم. همه با هم می
.خواندند. انگار یک پشه ی بزرگ بود به اندازه ی سقف
رفتم سراغ ایران کوره و گفتم ایران خانم اتاق شما پشه دارد؟
.گفت: آقا بفرمایید تو و خود را جمع و جور کرد
.گفتم: این پشه ها مرا خیلی اذیت می کنند
گفت: آقا پشه کش می خواهید؟
گفتم: مگر می شود یک سقف پشه را کشت؟
.گفت: خودم می آیم برایتان پشه بند می زنم
وسط اتاق ایستاده بودم و به عکس دیل کارنگی که از نشانه های پشه سیاه شده بود، نگاه می
.کردم که یک دفعه شست ام خبردار شد
.به بقال گفتم ماست ترش داری؟ گفت نداریم. گفتم شوخی نمی کنم. گرفتم آوردم در پستو ریختم
شب که شد چراغ را روشن نکردم. پشه ها با بوی ماست ترش همه در پستو جمع شدند. با
پارچه در پستو را بستم. پشه ها سرگرم تغذیه بودند که پستو را سه کوچه آنطرف تر، روی
.سکوی یک خانه گذاشتم
***
آقای افسری امروز سر حال است. چای خورده و یک بیسکویت ترد و خوشمزه را ریز-ریز
.مثل یک موش گاز می زند. دایره ای که زیر چشم اش سیاهی می زند امروز بنفش شده
.گفتم: زیر چشمت دارد خوب می شود
.گفت: اصلن درد ندارد
گفتم: توی پارک و توی کوچه به کسی چیزی گفته ای؟
گفت: مگر می شود چیزی گفت؟
گفتم: شوهر ایران خانم کبودت کرده؟
.گفت: شوهرش مریض است. طبقه ی بالا خوابیده.سه ماه ست که از داربست افتاده
بنا است؟
.می گوید این را می دانم که بنا نیست
می گوید ایران چاق است.چهل سال دارد، بعدازظهرها توی راهرو می خوابد. درست پشت در
.اتاق من. وقتی که شمد از روی ران هایش رد می شود می بینم که لباس تن اش نیست
.آقای افسری دیگر حرفی نمی زند
.در این فاصله یادداشت هایم را درباره ی او مرور می کنم
.ران هایش کلفت است به رنگ مس، قرمز و سیاه پر از خال های آبی
تشک همیشه پهن است. ران های سیاه و قرمز روی تشک آبی، ایران می نشیند راسوی 35
.کیلویی را در بغل می نشاند. می گوید عزیز جان همیشه تب داری
سر راسو لق و چرتی روی پستان های گنده و گرم می افتد. تن ایران کش می آید، بزرگ می
شود. از تشک آبی فراتر می رود. باد کرده و کشدار پروار با عضلات پر ضربان. نبضی که
در تمام تن سیاه و قرمزش می زند. دست های استخوانی راسو روی پستان های عرق کرده
چنگ می زند. لیز می خورد و نمی تواند حجم لیز و سبز پستان را مهار کند. پستان ها هر یک
.در سویی از وسط سینه تلمبار شده می افتد این سو و آن سو
.تن زن با حرکات دورانی اش استخوانهای نازک کارمند را در چنگالی از گوشت می بلعد
مچاله و در خود له کرده. بستر گوشت در سراسر کف اتاق کش می آید.مرد هر لحظه کوچک
.تر می شود.جایی که روی حجم کف و باد دون اشل زوزه کشان در چاه افتاده
پدرت که در چاه افتاد وقتی بیرون کشیدند بنفش شده بود و آن بار که از داربست افتاد، شوهر
...دزد از داربست
افسری یادت هست چطور پدرت همسایه تان را کشت؟چون کاری کرده بود که بچه شبیه همسایه
.شده بود
بچه! بچه! نکند شبیه من بشود؟ ایران می گوید قرص، قرص خورده ام. قرص به شکلی متجاوز
.در اتاق می چرخد، از تن آن دو عبور می کند
افسری! پس این حرف ها راست است که مردانی مخفیانه زن ها را فریب می دهند بدون این که
.قادر باشند به آن ها تجاوز کنند.سر مرد غرق عرق روی چین های مخملی شکم زن می افتد
افسری! یادت بماند با دخترهای لاغر طرف بشوی، زن صد و پنجاه کیلویی روح ات را کسل
.خواهد کرد
.زن می گوید خیلی ضعیف شده ای. ماهی صد و پنجاه تومان که بدهی غذایت را مرتب می کنم
افسری! با صد و پنجاه تومان، تو وابسته دنیایی شده ای که راه برگشت نداری . می توانی از
. این خانه برو
.مرد استخوانی روی چین های مخملی شکم زن می غلتد
.آقای کارمند شرافت ات همین بود؟ تنها تجاوز نکردن کافی نیست
مرد مثل عضله ای از تن پروار جدا شد. رفت لباس اش را بپوشد . زن که فقط با یک چادر
آمده بود از اتاق آرام و پوشیده بیرون رفت و در لحظه ی گرم بعدازظهر خودش را توی حوض
.کوچک سبز انداخت
کسی در خانه نبود. به جز دزدی که از داربست افتاده بود و مردی که از پشت پنجره به آبتنی
شیرین نگاه می کرد. زیر آفتاب شهریور تن زن قهوه ای و قرمز آتش گرفته بود. مرد مچاله و
نیمه لخت به حوض نیمه پر، به اندام پر چربی و کف زن خندید و آرزو کرد زن آن قدر کوچک
.بود که او می توانست کنارش خوشبخت باشد
.گفتم: آقای افسری سکوت زیبنده شما نیست
.از جایش پرید و در خشم شد، لب اش لرزید
گفتم: در خانه به جز تو و ایران کسی نیست؟
،ساعتی گذشت تا گفت ایران یک برادر دارد که چشم اش چپ است. درست معلوم نمی شود
.شاید آن چشم راست اش چپ باشد
زیر چفته بندی انگور زن این آدم با صورتی که در آن با زغال چشم و ابرو نشانده اند می نشیند
کنار تشت و با لباس های زیر شوهرش ور می رود واین تنها موقعی است که خانه آرام است. تا
جعفر از دوچرخه سازی بیاید و داد بزند خواهر جون و ایران بگوید:مرض، باز چته.جعفر
بگوید بده. به زبان خودش اونو بده و ایران از کوره بدر رود که خجالت بکش. جعفر می گوید
.اعصاب ام خراب است ایران معطل نکن
.ایران کوره بگوید جعفر اعصاب من از تو خراب تر است بیخود دعوا راه نیانداز
که یکباره جعفر دست کند به گلدان کنار حوض و ببرد بالای سرش.ایران مچ دست اش را
.بگیرد
داد بزند کره خر این گلدان شعمدانی است. گلدان را از دست اش می گیرد و خم می شود تا با
.احتیاط آن را لبه حوض بگذارد و در همین موقع لگدی می خورد
جعفر می گوید استغفرالله. ایران با زبان خوش می گویم یک کمی پول به من بده شب سه شنبه
.است
...زن جعفر می گه آخه ایران خانوم راست می گه دیگه. دو ساله که پولشو
.ایران یک باره براق میشود که تو خفه شو لگوری
جعفر که در مواقع عادی به کمک ایران زن اش را کتک می زده است این بار ترجیح می دهد
که همکارش را عوض کند. می آید جلو و شرق می کوبد وسط پستان های ایران که زنکه ی بی
حیا به زن من چیکار داری و ایران دست اش را از پشت اش بیرون می آورد با انبر می کوبد
.وسط فرق جعفر به شرطی که جاخالی نداده باشد
.در این مرحله توله های ایران دور حوض می چرخند و به دعواکننده گان آب می پاشند
در یکی از این جنگ و گریزها یا پایه چفته بندی در می رود و برگ های تلمبار با گرد وغبار
می ریزد بر سر مبارزین یا یکی از گلدان ها می شکند. با صدای شکستن همه از دعوا باز می
ایستند. ایران می نشیند و گلدان شکسته اش را نگاه می کند، به سر وسینه اش می کوبد و نفرین
.می کند
جعفر را با دندان کلید شده از صحنه ی نزاع به اتاقک خودش می برند، لگوری چشم زغالی
جعفر را می برد توی اتاق که دیوارهایش کاهگلی است و بنای اولیه چند آخور در آن بسته
است. حالا در این آخورها وسایل خانه را جا داده اند. همیشه بوی کاهگل و حلوا از آن اتاقک
.می آید و بوی لباس های شسته که طعم صابون اکبرپور دارد
***
مردی که از داربست افتاده بود بالاخره از پله ها پایین آمد.اصلن مرا ندیده بود. ایران آرام به
.من گفت:باید احتیاط کنم، اصغر آقا دوباره راه افتاده
.من گفتم باید رابطه را قطع کنیم؟ ایران گفت نه ،همین که احتیاط کنیم بهتر است
جعفر آقا و زن چشم ذغالی کنار حوض چیزهایی به اصغر آقا می گویند. شاید رابطه ما را به
.دقت شرح می دهند. من از پشت پرده مثل بید می لرزم
.در را از پشت قفل کرده بودم و پنجره میله های آهنی داشت
اصغر آقا داد کشید ایران بیا بیرون. ایران از بالا گفت بله آقا آمدم. از پله ها به سرعت آمد
پایین.اصغر آقا که حالا از سوراخ در می دیدمش به ایران حمله کرد. داد زد هرزه نانجیب! اما
ایران با انبر کوبید بر فرق سرش.اصغر آقا روی پاهای علیل اش تا شد.گفت می کشم اش.این
.را به در اتاق بسته ی من خطاب کرد و بیهوش شد
ایران گفت کدام بی ناموسی پشت سر من صحبت کرده. این دیوث را فردا می برم می اندازم
.بیمارستان، شما را هم بیرون می کنم
.جعفر آقا با دندان کلید شده روی گلدان خورد زمین و پنجمین گلدان را در این هفته شکست
.ایران رفت بیرون، با یک گاری دستی آمد.خودش آمد اثاثیه من را بست روی گاری گذاشت
اصغر آقا به هوش آمده بود اما قادر نبود مرا که از ترس می لرزیدم، بکشد.یک بار گفت اینهم
...آدم بود که
.ایران با لگد زد به وسط پاهای شوهرش که تا آخر اسباب کشی ساکت و مچاله ماند
گفتم دو روز مانده که برج تمام بشود اما این اجاره تمام ماه است.خودش را لوس کرد و گفت چه
.شب هایی بود. گفتم حساب کردم. پشت گاری راه افتادم و غروب رسید
***
.آقای افسری خمیازه می کشد و زیر میز می رود.کفش هایش با نعل اسب می آید بالا
فردا که به اداره آمد چشم هایش بی خواب بود و رنگ اش زرد، مثل گربه ی مسلول، عاجز
.شده است
.گفت: فقط خواهش می کنم ننویس
فراموش کرده بودم، گفتم چه چیز را ننویسم؟
.گفت: آن بعدازظهرهایی را که دیگر وجود ندارد
.گفتم: من این روزهایت را می خواهم ، این بعدازظهرها که درباره آن چیزی نمی گویی
.گفت: همان ست که نوشته ای،بعدازظهرهای من دیگر درازکش می گذرد
تهران- مهر 1350
مرجع: رودکی- سال اول- شماره ی پنج ام- بهمن ماه 1350
|