« لحظه ی اسیری »
جمال میرصادقی
آقای وثاقی از صدای یک ریز زنگ تلفن از خواب می پرد ، بلند می شود و روی تخت می نشیند
. همه جا تاریک است . آقای وثاقی به سختی اطراف خود را می بیند . زن اش روی تخت خوابیده
.است و صدای نفس های آرام و عمیق اش در خاموشی اتاق افتاده است
آقای وثاقی بی سر و صدا از تخت پایین می آید و خودش را به اتاق مجاور می رساند و چراغ را
روشن می کند . تلفن همچنان زنگ می زند . آقای وثاقی به طرف تلفن می رود و گوشی را بر می
دارد . صدای آشنایی تند و شتابزده ، چند کلمه ای را توی گوشی فریاد می زند و تلفن قطع می
شود . هنوز گوشی را سر جای خود نگذاشته است که تلفن دوباره زنگ می زند . صدای آشنای
.دیگری همان چند کلمه را بلند و دیوانه وار می گوید و صدایش می برد و تلفن از صدا می افتد
.آقای وثاقی گوشی را می گذارد و به طرف پنجره می دود و پنجره را باز می کند
از نیمه های شب می گذرد ، خیابان خلوت است ، نور چراغ برق تاریکی را می شکافد و جا به جا
، خیابان را روشن می کند . آسمان تاریک است . ستاره ها درخششی خیره کننده دارند ، مثل این
.است که چشمه هایی از روشنایی در تاریکی آسمان می جوشند
آقای وثاقی حس می کند که چیز شوم و مرموزی در تاریکی است ، صداهای غریبی از دور به
گوش او می رسد . تلفن خانه ی همسایه یک ریز زنگ می زند ، پنجره های خانه ها ، یکی یکی
روشن می شود ، سرها بیرون می آید و به تاریکی خیره می شود . مثل این است که تاریکی منجمد
Tشده است و همه چیز در آن ، از حرکت بازمانده است . دیوارها و خانه ها ، با سایه هایشان
.گودال های سیاهی ساخته اند و نورهای چراغ برق هاله های سیاهی به خود آویخته اند
آقای وثاقی برمی گردد و روی صندلی کنار تلفن می نشیند ، لرزه های درد و وحشت سراپای او
را می گیرد . حس می کند که در حوزه ی فعالیتی افتاده است . سعی می کند فکر کند . با دست
های لرزان گوشی تلفن را بر می دارد و شماره می گیرد . آن طرف سیم، تلفن زنگ می زند اما
کسی گوشی را برنمی دارد . دوباره شماره می گیرد و باز کسی جواب نمی دهد . شماره ی
:دیگری می گیرد . صدای بم و مضطربی از آن طرف سیم می گوید
« آلو ؟ آلو ؟ آلو ؟ »
:آقای وثاقی می گوید
« ...آلو »
:صدای ضجه ی دردناکی میان صدایش می دود
«.... برادر ، آآ ن ن هاها »
.صدا خاموش می شود
:آقای وثاقی با صدای لرزانی فریاد می زند
« آلو ؟ آلو ؟ آلو ؟ »
کسی ، دیگر به او جواب نمی دهد . تلفن از صدا افتاده است . آقای وثاقی به طرف پنجره می دود
. در تاریکی چیز شوم و درنده ای پیش می آید و مثل سرطانی به همه جا ریشه می دواند و تمام
میدان و سراسر خیابان را می پوشاند ، صداهای دلخراشی ، شکستن و خرد شدن ، از هر طرف
.بلند شده است
آقای وثاقی در عمارت روبرو ، دو برادر را می بیند که تازه از خواب بیدار شده اند و سراسیمه به
.طرف پنجره آمده اند و به سروصداهای دردناکی که از ته خیابان بلند شده است ، گوش گرفته اند
در طبقه ی پایین عمارت ، زن و شوهر مهمان دارند . مهمان ها خوش و سرحال دور میزی نشسته
.اند و پنجره ها را بسته اند و به سلامتی یکدیگر گیلاس به هم می زنند
،ناگاه به نظر آقای وثاقی می رسد که در ته خیابان آن ها را دیده است ، انگار به هم حلقه شده اند
می چرخند و چون اشباح متحرکی پیش می آیند و لکه های سیاه پررنگی به کف خیابان می اندازند
و صداهای غریبی به اطراف خود پخش می کنند . درخت ها را از جا می کنند . سایه ی تاریک
.شان به شکل لاشخور در فضا بلند می شود
صدای فریادهای وحشت زده از خانه های ته خیابان بلند شده است . صدای شکستن و خرد شدن
همه جا را برداشته است . پنجره ای باز می شود و زنی با موهای آشفته ، سر از پنجره بیرون می
.آورد و دیوانه وار جیغ می کشد . خیابان از صداهای شوم و پیوسته ای پر شده است
پیش چشم آقای وثاقی خانه ای آتش می گیرد و آتش به آسمان زبانه می کشد . فریادهای دلخراشی
.از توی خانه بلند می شود
آقای وثاقی به سرعت بر می گردد و به طرف اتاق خواب می دود . زنش همچنان خواب است و
صدای نفس های آرام اش در اتاق پیچیده است . پنجره اتاق روشن می شود . آقای وثاقی می بیند
.که خیابان یکپارچه آتش شده است و صداهای نفرت انگیز و سرسام آوری فضا را برداشته است
آقای وثاقی برادر کوچک تر را می بیند که با برادر بزرگ تر گلاویز شده است . هر دو سخت به
هم پیچیده اند و همدیگر را می زنند ، می افتند و روی هم می غلتند . از هم جدا می شوند و باز به
.هم می پیچند . آقای وثاقی برق چاقو را زیر نور چراغ می بیند که بالا می رود و پایین می جهد
.برادر بزرگتر دست به سینه می برد و روی زمین می غلتد
در طبقه ی پایین مهمان ها خوش و سرحال اند . مردها با عینک های آفتابی در زیر نور چراغ
می رقصند . زن های زیبا ، با لب های سرخ و موهای آرایش شده ، مثل ماهی های یخ زده توی
بغل مردها افتاده اند . پنجره ها بسته است ، صورت ها و نگاه ها آسوده و بی خیال است . مثل این
است که نه چیزی می شنوند و نه چیزی می بینند . از عمارت شعله ور مجاور ، آتش کم کم به
.دیوار عمارت روبرو سرایت می کند
از بیرون ، وز- وز شومی به اتاق نزدیک می شود . آقای وثاقی شتابزده خودش را عقب می کشد
پنجره اتاق به صدا می آید . سایه ای تاریک توی اتاق می افتد و اتاق از وز- وز سرسام آوری پر
.می شود
آقای وثاقی شروع می کند به لرزیدن ، برای این که به زمین نخورد ، میله ی تخت را چنگ می
زند و به خود می پیچد . انگار همه ی تن او را در منگنه گذاشته اند . نیرویی قوی تر از اراده اش
، او را به طرف زن اش می راند و نفرت را داخل مغزش می کند . به زن اش نگاه می کند و
.سراپایش از بیزاری به لرزه می افتد ، دستهایش چنگ می شود و به طرف او کشانده می شود
زن از صدای نفس های او چشم های خود را باز می کند و وحشت زده بلند می شود و روی تخت
می نشیند . دست های آقای وثاقی پیش می رود و دور گردن او حلقه می شود و با لذت فشار می
دهد . اندام کوچک زن زیر فشار دست های او مچاله می شود و به خود می پیچد . دستهایش بالا
می آید و با تکان شدیدی گردن خود را آزاد می کند و پا به فرار می گذارد . پاهای آقای وثاقی به
.دنبال او می رود ، دست ها ، هر چه سر راه اش است بر می دارد و به طرف او پرتاب می کند
.زن به اتاق مجاور پناه می برد و آقای وثاقی به دنبال او به اتاق می آید و به طرف او می رود
ناگاه می ایستد و خیره خیره به تلفن نگاه می کند از دستهایش خون می چکد . بوی گندی به دماغ
.اش می زند و وز- وز شوم و سرسام آور ، گوشهایش را پر می کند
،وحشتی عجیب سراپای او را می گیرد و انگاری بدن اش دوباره در منگنه فشاری افتاده باشد
.احساس درد می کند . سعی می کند که جلوی حرکت دستهایش را که به اختیار او نیست ، بگیرد
دست ها ، خون آلود و متشنج در هوا چنگ می زند . پاهایش به لرزه می افتد . آقای وثاقی به
دیوار تکیه می دهد و به نفس نفس می افتد . دهان اش را بیشتر و بیشتر باز می کند و بلندتر و
.عمیق تر نفس می کشد
پنجره به هم می خورد . سر و صدای شیشه ها بلند می شود . بوی گند ، همه اتاق را برداشته است
. وز- وز سرسام آور هر لحظه بیشتر می شود
زن اش از جا می پرد و به طرف او حمله ور می شود . چشمهایش براق شده است . آقای وثاقی
خودش را کنار می کشد . ناخن های زن صورت او را خراش می دهد . ددی در چشم های زن
.نشسته است
ناگاه صدای زنگ تلفن بلند می شود . زن زیر نور می ایستد و انگشت های چنگ شده اش از هم
باز می شود و هق هق به گریه می افتد . وز- وز سرسام آور کم و کمتر می شود و بوی گند از
.اتاق بیرون می رود
آقای وثاقی به طرف تلفن می دود و گوشی را بر می دارد ، صدای شادمانه ای از آن طرف سیم
فریاد می زند . آقای وثاقی ، شادمانه جواب او را می دهد و صدایش بی اختیار بلند می شود و
:فریاد می زند
« ...تا قطره ی آخر »
زن اش به طرف او می آید و دست های خون آلود او را در دستهایش می گیرد آقای وثاقی از
پنجره به بیرون نگاه می کند ، دانه های شتابزده و درشت باران به پنجره می کوبد . صدای شوم و
وز- وز سرسام آور بریده است . صدای باران همه جا را پر کرده است . نسیم خنکی بوی خاک و
.گیاه را به اتاق می آورد . اتاق مثل باغچه ای پر گل ، پاکیزه و خوشبو شده است
مرجع : سخن – دوره ی 21 – شماره ی 7 – بهمن 1350
|