درباره ی جعفر صادقی مدرس
در سال ۱۳۳۳ خورشیدی در شهر اصفهان متولد شد. تحصیلات دبیرستانیاش را در اصفهان به
پایان رسانید و برای ادامه تحصیلات به تهران رفت (۱۳۵۱). اولین داستان کوتاهش در شماره
-تیرماه ۱۳۵۲ ماهنامه «رودکی» به چاپ رسید. اولین کتابش که مجموعه هشت داستان کوتاه بود
بچهها بازی نمیکنند» - در سال ۱۳۵۶ منتشر شد. در همان سال، داستان بلندی نوشت به نام»
«نمایش» که در تابستان ۱۳۵۹ به چاپ رسید. بهجز این دو کتاب اول، چهار مجموعه داستان کوتاه»
:و یازده رمان از این نویسنده به چاپ رسیدهاست که فهرست آنها از این قرار است
مجموعهها: «قسمت دیگران و داستانهای دیگر» (۱۳۶۴)، «دوازده داستان» (۱۳۶۹)، «کنار
(۱۳۶۲)«دریا، مرخصی و آزادی» (۱۳۷۷)، «آنطرف خیابان» (۱۳۸۱). و رمانها: «گاوخونی
، (۱۳۷۸)«بالون مهتا» (۱۳۶۸)، «ناکجاآباد» (۱۳۶۹)، «عرض حال» (۱۳۷۶)، «شاهکلید»
(و سه رمان کسرا که اجزای یک تریلوژی را تشکیل میدهند: «سفر کسرا» (۱۳۶۸
کلهی اسب» (۱۳۷۰) و «شریک جرم» (۱۳۷۲). آخرین رمان هایی که از این نویسنده منتشر»
شدهاند عبارتاند از: «من تا صبح بیدارم» (۱۳۸۲) و «آب و خاک» (۱۳۸۴). این نویسنده، علاوه
.بر داستاننویسی، در دو حوزه دیگر هم کار کردهاست: ترجمه و ویرایش متون کلاسیک
،مجموعهای از ترجمههای او، شامل ترجمه هفت داستان کوتاه از شرلی جکسون، آن تایلر، آن بیتی
جان آپدایک، ریموند کارور، توبیاس ولف و کازوئو ایشیگورو، به نام «لاتاری، چخوف و
داستانهای دیگر» منتشر شدهاست (۱۳۷۱). و از مجموعه «بازخوانی متون»، شامل ویرایشهای
جدیدی از آثار منثور ادبیات کلاسیک فارسی، هشت کتاب تاکنون به چاپ رسیدهاست: «ترجمهی
«تفسیر طبری»، «مقالات مولانا»، «مقالات شمس»، «تاریخ سیستان»، «سیرت رسولاللَّه
عجایبنامه»،»قصههای شیخ اشراق» و «تاریخ بیهقی». ویرایش جدیدی از ترجمه میرزا حبیب»
اصفهانی از کتاب «سرگذشت حاجیبابای اصفهانی» (۱۳۷۹) و ویرایش جدیدی از «تفسیر عتیق
نیشابوری» (۱۳۸۰) خارج از مجموعه «بازخوانی متون» به چاپ رسیدهاند. و نیز برگزیدهای از
.(داستانهای کوتاه صادق هدایت به نام «صادق هدایت داستاننویس» (۱۳۸۰
:رمان «گاوخونی» به انگلیسی ترجمه شده و در سال ۱۹۹۶ در آمریکا منتشر شدهاست
The Marsh [Gavkhuni], a novel by Jafar Modarres-Sadeqi, translated
from the Persian by Afkham Darbandi. Introduction by Dick Davis.
Mazda Publishers, Costa Mesa, California, ۱۹۹۶.
رمان «کلّهی اسب» هم به انگلیسی ترجمه شدهاست. فصلی از ترجمهی این رمان در سال ۱۹۹۸ در
: به چاپ رسید Pen & Ink مجلهی
"The Horse’s Head”, by Jafar Modarres-Sadeqi, translated by Mani
Haghighi and Carl Wilson. Pen & Ink, Book IV, ۱۹۹۸. pp. ۱۱۴-۱۲۰.
بر اساس رمان «گاوخونی» این نویسنده فیلمی به کارگردانی بهروز افخمی ساخته شد که در سال
.۱۳۸۳ در بخش «دو هفته با کارگردانان» جشنواره فیلم کن به نمایش درآمد
مرجع: ویکیپدیا، دانشنامه ی آزاد
« بچه ها بازی نمی كنند »
جعفر صادقی مدرس
«...آقای افسری بعدازظهرهای خود را در فاصله ی لحاف و تشک می گذراند »
ما یكشنبه ها بعدازظهر خانه رفعتی بودیم. بعدازظهر كه می گویم یعنی از ساعت سه – چهار تا نیمه
شب یا چند ساعتی بعد از نیمه شب. پسته می شكستیم و بادام می خوردیم وصحبت می كردیم تا اینكه
ساعت هشت می شد. آن وقت كریم آقا شام را و رفعتی بطری ها را می آورد و می نشستیم به سور
.. تا دو سال پیش – یا شاید یكی دو ماه كم و زیاد- درست ده سال از تكرار این برنامه می گذشت
اوایل زن من ایراد می گرفت كه چرا دیر می كنی و چرا تا این وقت شب این جا می مانی ؟ و من
حسابی جلویش در می آمدم كه ای بابا با این همه گرفتاری نمی شود یك شب استراحت كرد؟ یك شب
عرق خورد ؟ و او كه وقتی با من ازدواج كرده بود خیال می كرد با یك آدم مذهبی مقرراتی ازدواج
كرده حالا راضی بود كه فقط یك شب – فقط یك شب از هفت شب هفته – مست كنم و خوش باشم و
با رفقای قدیمی و همكلاسی های قدیمی گپ بزنیم و از روزگاری سخت بگیم كه زن نداشتیم و جوان
.بودیم صبح زود بلند می شدیم می رفتیم كوه صفه، می رفتیم شنا، ورزشكار بودیم
زن من زن خوبی بود. خیلی خوب. راستش را بخواهید خوشگل هم بود . اما فقط سرزنده نبود. با
حال نبود. مثل بیشتر زن های همسن و سال اش كه می شناختم هر وقت بیكار می شد زود می رفت
سراغ كتاب دعا یا هر وقت جایی روضه بود توی خانه بند نمی شد. می رفت پای منبر ساعت ها می
نشست مثلن بعضی روزها می شد كه غروب من توی خانه بودم و حوصله ام سر می رفت و طوری
می شد كه فكر می كردم الان می میرم. انگار یك چیزی بیخ گلویم گیر كرده بود. هر چه به زنم می
گفتم مهین جون بیا برویم دنبال رودخانه قدم بزنیم. دست بچه ها را بگیر تا برویم گشتی بزنیم. می
گفت كار دارم حتا وقتی كه ماشین خریده بودم باز همین را می گفت كاری كه نداشت. فقط باید می
نشست روی صندلی پهلوی من. بچه ها پشت سرمان از سر و روی هم بالا می رفتند و بازی می
كردند. با ماشین پارك فرح رفتن خیلی كیف دارد. برای بچه ها بستنی می خریدیم، بادبادك می
خریدیم .... مهین اصلن اجتماعی نبود. این كه چیزی نیست. یك وقت می شد یكی از مدیرکُل ها
دعوتمان می كرد مثلن یك مهمانی شام داده بود بانو می گفت : مریض ام یا لباس ندارم. هر جا می
رفتم به هر مجلسی وارد می شدم می پرسیدند پس خانم تان ؟ و من فقط می توانستم بگویم مریض اند
.این خیلی بد بود به من برمی خورد
اما انصافن وقتی كه مهمان داشتیم مهین گل می كاشت. آدم دیگری می شد. مهربان ، سرحال پر
حرف ، و با چه ظرافتی پذیرایی می كرد. تعارف می كرد. حالا اگر مهمان ها قوم و خویش های من
بودند یا قوم و خویش های خودش. رفقای من بودند یا رفقای او فرقی نداشت. با مهمان جماعت
همیشه همین طور بود وقتی مهربان بود دل ام برایش غش می رفت. دل ام می خواست بغل اش كنم
.و سیر ببوسم اش. اما حیف كه هیچ وقت اجازه نمی داد چنین كاری بكنم. یك چیز دیگری هم بود
من مرد بودم حالا هم هستم. بعضی شب ها دلم می خواست پیش زن ام باشم. شب تا صبح پیش او
باشم اما مهین تعارض می كرد. اِبا داشت. البته همیشه كه همین طور نبود. ما سه تا بچه لنگه در
داشتیم. اما همین ناز و اداها برای من خیلی ناراحت كننده بود. پدرم در می آمد. یكشنبه ها شب
ساعت دوازده یك بعد از نصف شب با كلید در خانه را باز می كردم. پاورچین پاورچین می رفتم
توی اتاق مهین. یك گوشه ای نشسته بود مجله می خواند. شرح حال پیغمبر را و چشم هایش سرخ
بود. می گفتم : چرا نخوابیده ای ؟ من كه كلید داشتم .هیچ وقت تا من نمی آمدم نمی خوابید. همین
طور كه لباس هایم را می كندم غر می زد یا حتا داد می كشید كه چرا عرق می خوری ؟ خودت را
.بدبخت می كنی مرد
وقتی از مستراح برمی گشتم و می رفتم كه بخوابم صدای ناله اش را از پشت دیوار می شنیدم و
گاهی صدای گریه اش را و می خواستم بمیرم. خواب ام نمی برد. حیف كه ما هیچ وقت پهلوی هم
نمی خوابیدیم و شب هایی را كه راضی می شد قبلن باید قرار می گذاشتیم و وقتی بچه ها خواب می
.رفتند بی سر و صدا می آمد و توی اتاق من و می خزید توی رختخواب
با خود رفعتی شش نفر بودیم. رفعتی اشراف زاده بود و زن نداشت. هر چه داشت تمام ملك ها و
خانه های اجاره ای و شخصی و باغ های میوه همه را از پدرش به ارث برده بود. از فرط بیكاری
برای این كه حوصله اش سر نرود مستخدم دولت شده بود. از همه ی ما وضع اش بهتر بود و تا می
توانست خوشگذرانی می كرد. كریم آقا آشپز رفعتی روزهای یكشنبه خدمت ما را می كرد و شام
.خوشمزه ای برایمان می پخت. من چند بار وقتی كه می خواستم اتفاقن سوری بدهم خبرش می كردم
.اما مهین قبول اش نداشت. وقتی كه می رفت همه ی آشپزخانه را زیرورو می كرد و آب می كشید
.رفعتی می گفت چندین سال خدمت پدرم را كرده
ثروت سالاری بیشترش پول نقد بود و مرتب به این آن قرض می داد و زیادترش می كرد. خود من
مبلغ زیادی به او بدهكار بودم. اگر چه بچه هایش را می دیدید خیال می كردید پدرشان كارگری
چیزی است. طفلك ها توی كثافت غلت می خوردند اما خودش لباس مرتب و متوسطی می پوشید و
توی اداره و یا هر جا كه چند نفری از رفقا دور هم جمع شده بودند لوده گی می كرد مسخره بازی
.در می آورد روی هم رفته آدم خنده داری بود
شبنگیز – رئیس اداره – دو سال اول جزو ما نبود. یك روز صبح دوشنبه وقتی كه وارد اداره می
شدم صدایم كرد و گفت ببخشید آقای مهندس ممكن است بدانم روزهای دوشنبه چرا دیرتر از معمول
می آیید ؟ من هم جریان روزهای یكشنبه را برایش گفتم و عذر خواهی كردم. بعدن به خواهش من
رفعتی محرمانه از شبنگیز دعوت كرد و او پذیرفت و تمام یكشنبه ها می آمد. البته دیر می آمد و
زود می رفت ولی همین سبب شد كه میانه مان با رییس روزبه روز بهتر شود. از همه ی ما كمتر
.حرف می زد و خیلی مهربان و خوش قلب بود. بیشتر از همه سلماسی و احسان حرف می زدند
منظورم روزهای یكشنبه است. به سالاری بند می كردند و به قول خودشان او را می گذاشتند وسط و
با صدای بلند می خندیدند. یك ماجرای عشقی هم در كار بود كه بد نیست یادی بكنم. زن احسان توی
اداره ی ما كار می كرد. زن اجتماعی و سر زبان داری بود و شایع بود كه با سلماسی سر و سری
دارد. زن سلماسی چند بار آمده بود خانه ی ما – وقتی كه من اداره بودم پیش مهین درددل كرده بود
كه من دیگر صبرم تمام شده وهمین امروز و فردا ول می كنم می روم. اما با این همه سلماسی و
احسان میانه شان خوب بود. زن ها هم همین طور. من كه سر در نمی آوردم. از مهین می پرسیدم
.می گفت : همه زیر سر آقا احسان است
ما شش نفر مدرسه ی علیه هم كلاس بودیم. دبیرستان با هم بودیم و وقتی هم همكار اداری شدیم یك
.جا استخدام شدیم. رفعتی قبول كرد هفته ای یك باربرایمان سور ترتیب بدهد تا باز هم با هم باشیم
باز هم دوست بمانیم. همه خاطرش را می خواستیم. برایش احترام قائل بودیم و هوایش را داشتیم. با
این همه یادم هست روزی كه قرار شد زن ها هم باشند با خودم فكر كردم كه اگر او چنین پیشنهادی
كرده بود غیر ممكن بود مخالفت نكنم. احسان و سلماسی هم كه وضع شان معلوم بود. اولی به قول
مهین بی غیرت و دومی زن باز و هیز. پیشنهاد این دو را سریعن رد می كردم. سالاری هم كه غیر
ممكن بود چنین حرفی بزند. زن او را می شناختم. صد بله از زن من امل تر و بی بخارتر بود. اما
زن شبنگیز خانم بود. نه به زن احسان می خورد نه به زن سالاری. یك خانم باوقار و با متشخص
بود كه وقتی نزدیك می شد آدم بی اختیار دل اش می خواست تعظیم كند و پشت دست های سفیدش را
ببوسد. شنگیز می گفت : چرا زن ها را توی قفس كرده اید ؟
و پس از این كه مقدمه ی ادبیاتی قشنگی چید، پیشنهادش را مطرح كرد: از یكشنبه ی بعد زن ها را
با خودمان بیاوریم. آن شب وقتی كه مهین در را باز كرد به چشمهایش نگاه نكردم و فقط آهسته گفتم
سلام و رفتم توی اتاق لباسهایم را می كندم كه صدای در آمد و فهمیدم كه باز مهین در را محكم به
.هم زده و حالا عصبانی است و شاید گریه می كند. بی سرو صدا پیژامه پوشیدم و رفتم دستشویی
بعد از عرق خوری عادت داشتم دندان هایم را خوب مسواك بزنم و دهان ام را بشویم. روزهای
دیگر معمولن صبح ها مسواك می زدم كه توی اداره دندانهایم سفید باشند. وقتی كه بر گشتم صدای
زن ام از توی اتاق می آمد كه غر می زد. با صدای بلند غر می زد. حرفی نزدم. صدایم در نیامد
فردا هم خودم را گرفته بودم. مثل معمول دیر بیدار شدم. مهین آمد صبحانه را چید و رفت توی
.آشپزخانه. یعنی كه تا چند روزی با هم براق هستیم. صبحانه را كه خوردم ریش ام را كه تراشیدم
وقتی كه می خواستم بروم بیرون رفتم توی آشپزخانه. مهین ظرف می شست پشت سرش ایستادم
.گفتم : یادت باشد یكشنبه ی دیگر هم زن ها دعوت دارند
.باز هم گفتم. موضوع را كاملن برایش توضیح دادم. مخصوصن حالی ش كردم كه حتمن باید بیایی
.برنگشت
انگار نه انگار كه با او حرف می زنم فكر می كردم جا می خورد داد و فریاد می كند حرفی نزد من
هم از خانه آمدم بیرون. حتمن شنیده بود. تا یكشنبه ی بعد مدام فكرم این بود كه چه طور بود مهین
فریاد نكشید، توی سر و مغزش نزد. سه روز بعد هم كه به حرف در آمد و به اصطلاح آشتی كردیم
.از زبان خودش شنیدم كه باشد می آیم
روز پنجشنبه سالاری خبر داد زنم زاییده. رفقا مبارك باد گفتند چند نفری لب های نازكش را
.بوسیدند. نزدیك ظهر سالاری آمد پیش من شروع كرد به درددل كردن. گفت حال زن ام خوب نیست
خانم سالاری هشت تا شكم زاییده بود. هفت تا پسر یك دختر. آخری همین یك دختر بود بعدها كه
سالاری از فكر زن اش بیرون آمده بود می گفت نمی دانی چه دختر نازی است. هر وقت توی
چشمهایش نگاه می كنم خنده ام می گیرد. همان روز پنج نفری آخر وقت قرار گذاشتیم كه عصر
.شنبه با دسته گل برویم دیدن سالاری. شبنگیز داد زد با خانم ها
این جا دیگر اشكالی در كار نبود. معلوم بود كه مهین خیلی زود راضی می شود به عیادت بیمار
بیاید. البته عیادتی در كار نبود. سالاری گفته بود خانم اش بستری است و كسی اجازه ندارد به اتاق
اش برود. اما باز هم خدا نخواست كه اوضاع كاملن وفق مراد باشد. شنبه دیدم مهین چادر به سر دم
.در ایستاده است گفتم با چادر كه نمی شود زن گفت: باز هم ایراد گرفتی
.هر كاری كه كردم چادرش را بر نداشت. عاقبت دیدم كم كم دارد دیر می شود. از خانه آمدیم بیرون
میان راه دسته گل خریدیم و وقتی كه رسیدیم همه آمده بودند. بچه های سالاری تو ی حیاط بازی می
كردند. سر و صدایی بود كه نگو. سالاری ما را برد تو و تعارف كرد. نشستیم. خانم سلماسی و خانم
احسان درست روبروی ما نشسته بودند. سالاری نشست بین احسان و سلماسی. بالای اتاق شبنگیزها
بودند. مهین با همه احوالپرسی كرد. چادر نازك اش را محكم به خودش پیچیده بود. تا داشت از
سالاری احوال خانم اش را می پرسید دیدم یكی از بچه ها سرش را از پنجره بیرون آورده تو و نگاه
.می كند. رفعتی یادم نیست كجا نشسته بود. داشت در مورد امور اداری با شبنگیز بحث می كرد
خانم ها با هم حرف می زدند. خانم سلماسی پای راست اش را انداخته بود روی پای چپ اش. دامن
.اش رفته بود بالا. هر جای دیگر نشسته بودم ران های خوش تركیب اش را به این خوبی نمی دیدم
یادم هست یك روز آمده بود خانه ی ما. نشسته بود توی اتاق پهلوی مهین. من توی حیاط باغچه را
آب می دادم. گل های پژمرده را می كندم. همین طوری خودم را سرگرم می كردم. نزدیك غروب
برگشتم توی ساختمان. می خواستم لباس بپوشم برم بیرون گشتی بزنم. بی خیال آمدم توی راهرو دم
اتاق كه رسیدم دیدم پسرم دولا شده و از سوراخ كلید نگاه می كند. شاید یك دقیقه ای پشت سرش
ایستاده بودم و نگاه اش می كردم. وقتی مرا دید یك مرتبه جا خورد و هیكل اش را راست کرد و
صورت اش سرخ سرخ شد. فهمیده بود كه بو برده ام. گفتم چكار می كنی ؟ گفت : هیچی .و دوید و
رفت. چیزی نگفتم. تا كه رفتم تو دیدم بله خانم سلماسی باز هم ولنگ و واز نشسته. زود خودش را
جمع و جور كرد و چادرش را انداخت روی پاهایش. لباسهایم را پوشیدم و رفتم توی خیابان. چند
ساعتی قدم زدم و وقتی برگشتم پسرم خوابیده بود. فردا ظهر هم وقتی از اداره بر گشتم رفته بود
مدرسه. شب یادم نیست چه چیزی را بهانه كردم. جلوی چشم مهین چند تا سیلی محكم خرج اش
كردم. نره خر گریه می كرد و رفت توی اتاق و در را محكم روی خودش بست. چهار سال می شد
.كه دست روی او بلند نكرده بودم و بعد از آن هم هرگز
خانم احسان از مهین احوال بچه ها را می پرسیدند. خانم سلماسی با صدای بلند با خانم شبنگیز حرف
می زد. ما پنج نفر هم گوش می دادیم و گاه به گاه لابه لای صحبت شبنگبز چیزی می گفتیم كه
ناگهان صدای وحشتناكی بلند شد و من دیدم كه سر آن پسر توی چهار چوب در پیدا نیست. اول از
همه سالاری از اتاق بیرون آمد. پسر با صندلی زیر پایش افتاده بود روی زمین و خون از زیر
موهایش بیرون می زد. سالاری او را كه گریه می كرد بغل زد و به سرعت به طرف در دوید و
توی راه داد می زد دكتر . دكتر . سلماسی دنبال اش كرد و فریاد كشید من ماشین دارم .و رفت
بیرون ما حیران مانده بودیم به همدیگر نگاه می كردیم و نمی دانستیم چكار كنیم شبنگیز پرسید پسر
سالاری بود ؟
هیچ كدام نمی دانستیم. دور و بر خود را نگاه می كردیم. دیدیم بچه ها دیگر بازی نمی كنند. یك گوشه
ی حیاط نشسته اند به ما نگاه می كنند و در گوشی با هم حرف می زنند. صدای ناله ی ضعیفی از
توی یكی از اتاق ها می آمد. بعدن كه از مهین پرسیدم صدا را شنیدی یا نه گفت نه به پیر و پیغمبر
قسم خورد كه نشنیده است. عاقبت صدای دور شدن ماشین سلماسی از بین رفته بود كه از خانه آمدیم
بیرون و خداحافظی كردیم و هر كدام از طرفی رفتیم. به خانه كه رسیدیم باز یك جر و بحث حسابی
.سر چادر سر نكردن،با زن ام داشتم . شب هم – به كوری چشم اش – یك عرق خوری مفصل كردم
وقتی كه برگشتم ساعت یك بود. با كلید در را باز كردم و رفتم تو. چراغ اتاق خاموش بود و در را
.كه باز كردم دیدم هیچ كس نیست. ترس برم داشت. رفتم توی راهرو، در آن اتاق را باز كردم
كورمال كورمال رفتم جلو، دیدم زنم خوابیده، خیلی راحت.خیلی آرام نفس می كشید. دست خودم
نبود، سرم را جلو برده و پیشانی بلندش را بوسیدم . درست نمی دانم چه مدت بالای سرش ایستاده
بودم . وقتی كه بر می گشتم ملتفت نبودم ، پایم را گذاشتم روی یكی ازبچه ها، جیغ زد.مهین از جا
پرید.نشست روی تختخواب.گفت: چه خبر شده؟ و تا كه فهمید، فقط گفت:مواظب باش ،بابا. و
خوابید. فردا صبح،دیر از خواب بیدار شدم. مهین صبحانه را چید و نشست پای سفره. گفتم : یادت
نرود امروز یكشنبه است. گفت: نه، یادم نمی رود. گفتم: بدون چادر. گفت: باشد. ساعت نه بود كه به
اداره رسیدم.سالاری نیامده بود. ظهر تلفن زد كه حال پسرش بهتر شده و قول داد كه بعد از ظهر را
فراموش نكند. ساعت سه قرار شد كه آن جا باشیم، البته با خانم ها. بعد از ناهار، مهین لباس هایش
را پوشید، و وقتی روبروی آینه ایستاده بود از لای در نگاهش كردم، دیدم درست مثل شب عروسی
پوست صورت اش از سفیدی برق می زند. دست در دست هم از خانه آمدیم بیرون. هنوز خیلی زود
بود و احتیاجی نبود با ماشین برویم. از این گذشته، فرصتی بهتر از این هرگز پیش نمی آمد كه با هم
باشیم و از پیاده رو كنار رودخانه تا خانه ی رفعتی حرف بزنیم و تازه مهین چادر سر نكرده باشد و
روی لب های قشنگ اش ماتیك كم رنگی مالیده باشد و بخندد.درست یادم نیست از چی حرف می
زدیم. به نظرم درباره ی پسرمان و این كه او حالا دیگر بزرگ شده و فكر می كنم كه همان روز
بود كه من پرسیدم چرا هر وقت تنها می ماند خوشحال می شود؟
اول چهار باغ، ماشین سلماسی را دیدم .خانم احسان و خانم سلماسی جلو نشسته بودند. خانم احسان
وسط بود و هر سه می خندیدند. خوب شد كه ما را ندیدند. اگر می دیدند حتمن تعارف می كردند كه
بفرمایید بالا. و دیگر نمی توانستیم خودمانی حرف بزنیم و مجبور بودیم كه ساكت گوشه ای بشینیم و
به حرف های خنده دار آن ها گوش كنیم كه بیشتر از همه خودشان می خندیدند. از این به بعد
موضوع گفتگوی ما حتمن درباره ی آن ها بوده. مهین همیشه از خانم سلماسی دفاع می كرد، در
حالی كه من فكر می كردم همه زیر سر آن زن است. خود مهین برای من تعریف كرده بود كه او تا
حالا سه تا شوهر عوض كرده و من حدس می زدم كه با این كار – به دامن زدن به دوستی آقای
سلماسی و خانم احسان- می خواهد رد گم كند و روی روابط اش سر پوش بگذارد. خانم سلماسی
خودش می گفت كه تا با زن من آشنا نشده بود نماز نمی خوانده و اصلن سر و كاری با مذهب و این
حرف ها نداشته و این مهین بوده كه او را به راه آورده و تحت تأثیر حرف های او –از قول سلماسی
می گویم – در دوسه سال اخیرنماز خانم ترك نشده. برای همین خانم سلماسی خودش را نسبت به
مهین مدیون حس می كرد و هر چه بود برایش می گفت. حتی یك بار تعریف كرده بود كه یك روز
.سر زده وارد اتاق می شود، می بیند كه سلماسی و خانم احسان لخت لخت بغل همدیگر خوابیده اند
:می خواهد جیغ بكشد كه سلماسی انگشت اشاره اش را می گذارد روی لب هایش ومی گوید
هیس!بیا تو عزیزم! بیا تو! آن ها تكان نمی خورند ، خانم سلماسی قسم خورده بود كه به او اشاره می
كردند و با لبخند می گفتند : در را ببند جانم . كجا بودی زن؟ مهین می لرزید . هیچ به چشم های من
.نگاه نمی كرد. مثل همیشه می خواست از توی تاریكی حرف بزند
كریم آقا در را باز كرد و با سلام تعارف كرد كه آقای رفعتی منتظر بودند. خانه ی رفعتی خیلی
بزرگ بود . تا به ساختمان برسیم ، باید از خیابان درازی كه در دو طرف اش درخت های بلند چنار
صف كشیده بودند رد می شدیم . رفعتی بالای پله های ایوان ایستاده بود. با مهین دست داد و رفتیم
تو. هیچ كس نبود. اتاق پذیرایی را به طرز زیبایی مرتب كرده بودند، نشستیم و كریم آقا چای و پسته
آورد و شروع كردیم به شكستن ،رفعتی تشكر كرد كه چه خوب كردید سر وقت آمدید و پرده ها را
پس كشید و مدتی درباره ی سالاری حرف زدیم تا این كه شبنگیز و خانم اش آمدند .بچه ی سرخكی
شان را سپرده بودند دست كلفت و از این كه دیر كرده بودند یك دنیا معذرت می خواستند؛ شبنگیز
گفت: شما كه می دانید خانم ها چقدر طول اش میدهند . خانم شبنگیز پیراهن یقه بازی پوشیده بود كه
.قسمتی از خط میان پستان هایش را نشان می داد – پستان های كوه مانندی كه آدم را می ترساند
تا وقتی كه سلماسی و احسان آمدند ، تقریبن ساكت بودیم. شبنگیز و زن اش روبروی پنجره نشسته
بودند . یك مرتبه شبنگیز داد زد : آمدند . آن دو تا پهلو به پهلو پیش می آمدند و از دور دست تكان
می دادند . درست از همان وقتی كه پایشان به اتاق رسید ، سروصدا شروع شد . رفعتی پرسید : پس
خانم ها ؟ سلماسی گفت : رفته اند خرید . همین الان پیدایشان می شود . سلماسی رفت روبروی
شبنگیز نشست و احسان دم در پهلوی رفعتی. احوالپرسی كه تمام شد ، تعریف كردند كه : چند دقیقه
پیش خانه ی سالاری بودیم. مادر سالاری توی حیاط بود . گفت سالاری رفته بیمارستان ، پسرش را
:بیاورد . زن اش توی حیاط خوابیده بود. می خواستیم برویم عیادت اش ،پیرزن اجازه نداد . گفت
حال اش خوب نیست. مرتب حرف می زدند. وقتی احسان خسته می شد سلماسی ، وقتی سلماسی
خسته می شد احسان و گاهی شبنگیز صحبت می كرد ، شمرده شمرده و آرام . رفعتی سر تكان می
داد و گاه به گاه بر می گشت از پنجره بیرون را نگاه می كرد. آن سه تا گرم گفتگو بودند كه من به
رفعتی گفتم : آواز نمی خوانید ؟ آن ها هم شنیدند . برگشتند و به او نگاه كردند . رفعتی سرخ شده
.بود پا به پا می مالید . سلماسی گفت : بعد از شام . حالا به این جوك دسته اول گوش كنید
تمام جوك های سلماسی را قبلن شنیده بودم . توی اداره از رفقا ،یا توی مهمانی ها . همه تكراری و
مزخرف بودند. هیچ یكشنبه ای غیر از این آخری یادم نمی آید هیچ كدام از ما این طور خود شیرینی
كرده باشد . احسان بیشتر از همه می خندید. روی مبل نمی توانست بند شود . اشك توی چشم هایش
جمع می شد و نعره ی خنده اش پرده گوش را پاره می كرد. بعد زن من ، نمی توانست خودش را
نگه دارد. قاه قاه می خندید و بعد خجالت می كشید و سرش را زیر می انداخت. خانم شبنگیز لبخند
خفیفی می زد . اصلن تكان نمی خورد . از همان اول تا وقتی كه بلند شد رفت ، همین طور بی
.حركت نشسته بود ما را نگاه می كرد
شبنگیز گفت : بچه مریض شده ، خانم حتمن باید بالای سرش باشد . با یك یك ما دست داد و رفت
بیرون . شبنگیز تا در خانه با نگاه دنبالش كرد – بعد اول شب بود دیگر – رفعتی رفت گرامافون
آورد و صفحه گلپری جان را گذاشت . من به صورت مهین نگاه كردم . به نظر نمی آمد خسته باشد
:با این همه سرم را جلو بردم و گفتم
میهن جون ،اگر خسته ای ..... گفت نه اصلن .رفعتی به تقلا افتاده بود . رفت سینی مشروب را -
با یخ آورد . استكان ها را یكی یكی روی میزها چید. مهین گفت : آقای رفعتی كمك لازم ندارید ؟
رفعتی گفت : نه خانم ، خواهش می كنم .اما زن من بلند شد . رفت بطری های پپسی را از كریم آقا
گرفت و گذاشت پهلوی استكان ها . احسان داد زد : دست شما درد نكند. كریم آقا سفره را آورد سر
میزها را گرفتیم جا-به-جا كردیم تا فضای بازی میان اتاق درست شد. مهین یك طرف سفره، كریم آقا
طرف دیگر را گرفتند و پهن كردند روی زمین . رفعتی گفت : شروع كنید . تا كریم آقا و مهین
داشتند سفره را می چیدند ، ما عرق را با پپسی قاطی كردیم و سر كشیدیم . احسان گفت : خانم نمی
خورند ؟ و رفعتی جواب داد : نه خیر . مهین دولا می شد بدن ش را كش می داد تا مثلن دیس پلو را
.بگذارد درست میان سفره
من یك مرتبه متوجه شدم به رفعتی گفتم : پس سالاری ؟ خانم ها ؟
رفعتی گفت : سالاری تلفن كرد كه نمی تواند بیاید خانم ها هم رفته اند خرید . اگر بیایند برای آن ها
هم غذا هست . استكان های عرق را بردیم سر سفره و بنا كردیم به خوردن. مهین پهلوی من نشست
. كفگیر دست او بود و همه ی بشقاب هایشان را جلو می آوردند تا برایشان بكشد . احسان روبروی
ما نشسته بود و بعضی وقت ها دزدكی نگاهی به پاهای مهین می انداخت . مهین درست مثل این كه
مهمان داشته باشیم مهربان بود. می خندید. حرف می زد و همه به او نگاه می كردند اما دیگر – با
این كه می توانستند خودم را به مستی بزنم – دل ام نمی خواست او را در آغوش بگیرم اصلن دل ام
نمی خواست كه مهین این طور بخندد. با این همه غذا به دهان ام خیلی مزه كرد . بیشتر و تندتر از
.همه خوردم و زود تمام كردم نشستم روی مبل. سلماسی رو كرد به رفعتی كه : شروع كن
رفعتی كمی من من كرد . گفت : با اجازه ی خانم . و شروع كرد . رفعتی همیشه وقتی آواز می
خواند اول كار صدایش به نعره می ماند مثل این كه از درد فریاد می كشید یا می خواست كسی را
صدا كند . نمی دانم اما بعد چند دقیقه ای كه می گذشت جا می افتاد گرم می شد . اگر صورت اش
سرخ بود بیرنگ می شد و دیگر هر چه صدایش می كردیم جواب نمی داد. هر طور می شد محل
.نمی گذاشت تا این كه از زور خستگی صدایش می برید و می افتاد روی مبل و قاه قاه می خندید
همه گوش می دادند. سفره همان وسط دست نخورده باقی ماند و همه عقب عقب رفتند و روی مبل ها
لمیدند . مهین نشسته بود جای خانم شبنگیز. سلماسی جای شبنگیز ، شبنگیز جای احسان ، احسان
جای سلماسی . رفعتی روی دسته مبل نشسته بود. كریم آقا آمد دم در ایستاد و ما را نگاه كرد. این
بار نفس رفعتی خیلی دیر بند آمد . یك مرتبه فریاد كشید و صدایش مثل اول نخراشیده شد و خودش
را انداخت توی مبل و خندید. ماهم خندیدیم و دست زدیم. كریم آقا آمد توی اتاق و شروع كرد به جمع
.كردن سفره. مهین رفت كمك. من از اتاق آمدم بیرون رفتم توی حیاط میان درخت ها یه گشتی زدم
برگشتم ایوان. از پنجره توی اتاق را نگاه كردم. دیدم احسان خم شده روبه روی مهین استكان عرق
.تعارف اش می كند. مهین با خوشرویی سرش را تكان می داد مثل این كه می گفت : نه نمی خواهم
نصف شب بود. باز برگشتم توی حیاط به در خانه كه رسیدم ایستادم زنگ زدم طولی نكشید كه كریم
آقا دوان دوان آمد می خواست حرفی بزند كه مهلت ندادم گفتم حاضری برای من كار كنی ؟اول دست
و پایش را گم كرده بود تكرار كردم بزحمت حالیش كردم كه شوخی نمی كنم گفت : آقای رفعتی چی
چند دقیقه ای جلوی در ایستاده بودیم حرف می زدیم. كریم آقا از رفعتی نمی ترسید اما فقط جوش ؟
می زد كه آقا هیچكس را ندارد و تنهاست. تكلیف خورد و خوراك اش چه می شود. با این همه هر
.طور بود با هم توافق كردیم گفت از كی ؟ گفتم همین حالا. می خواست برود اثاثیه اش را بیاورد
.گفتم نمی شود و دست اش را محكم گرفتم
كریم آقا لاغر بود قد بلندی داشت و چندتار موی نازك و بلند تك و تك روی چانه باریكش روییده
بود. كاری به كسی نداشت. بی سروصدا از توی اتاق اش در می آمد می رفت توی آشپزخانه بر می
گشت توی حیاط. هیچ نمی خواست كسی از زاد و رودش چیزی بپرسد. نمی خواست كسی كاری به
كارش داشته باشد. ماهیانه اش را مرتب كردم اما هیچ وقت ندیدم كفشی یا لباسی چیزی برای خودش
بخرد. همیشه همان رخت های قدیمی با لباس كهنه های من را می پوشید. وقت بیكاری با باغچه ها
.ور می رفت و چیزی نگذشت كه خانه پرگل شد. جوری كه دیگر آدم دل اش نمی آمد بیرون برود
لب ایوان كه می نشستم یك حالی می شدم – بی اختیار یاد روزهایی می افتادم كه با مهین می رفتیم
پارك فرح با ماشین بچه ها بازی می كردند. داد می كشیدند. بستنی می خوردند. مهین ساكت نشسته
.بود آن ها را نگاه می كرد
مرجع: رودکی- شماره ی 22- مرداد ماه 1352
|