" قطب پنجشنبه "
(1)
حضرت قطب ، پنجشنبه ی گذشته از چاکر ناراحت بودند ، پالوده ای که از سرداب برایشان برده بودم ، زیر دندان شان صدا نمی
داد ، همه می دانند که پالوده گرم ، له می شود ، خود آقا در خوردن تعلل کردند ، حتم حکمتی بوده که تناول پالوده را عقب
انداختند ، ثبت وجوهات متبرک طول می کشد ؛حضرت عادات خاصی دارند ، هر وقت طبع شان چیزی می خواهد ، طفل می
شوند ، پا به زمین می کوبند ، عصبی و بهانه گیر می شوند ، سر پالوده غیظ کردند ، برای برگرداندن ظرف به اتاق خلوت رفتم
، آقا نگهم داشتند ، تا همان وقت گونه خانم ها را بازدید کنند ؛ هر کار کردم منصرفشان کنم ، نشد ، مهمترین کار پنجشنبه ها
،بازرسی صورت زنها است ، اما پنجشنبه دلم گواهی بد می داد ، اوقاتشان تلخ بود، ترسیدم باز بلایی سر یکی از زنها بیاورند
،آقا نگذاشتند ظرف پالوده را ببرم ، به دستور آقا سکه های مسی متبرک را در کیسه ها گذاشتم تا در عوض وجوهات پیروان
.به آنها رد گردد
پنجشنبه ها زنها برای بازدید ردیف می شوند ، آقا روی صندلی روسی شان می نشینند و زنها یکی یکی صورتشان را جلو می
آورند ، آقا با پشت دست ، روی صورتشان می کشند ، وای به حال زنی که درست بند نکشیده باشد ، اولین مو یا حتی پرزی که
به دست آقا بخورد ، غیظ می کنند ،لازم نیست حکم کنند ، خود زن می داند که باید چه کند،دست من را می گیرد تا ببرمش به
مطبخ قدیمی ؛ چاکر هم باید صورت زن را به دیواره دود زده مطبخ بمالم ،دلم رضا نمی دهد ، همیشه می گذارم تا خود زنها
صورتشان را بکشند ،از نوک بینی تا تمام صورت ، خون و سیاهی با هم مخلوط می شوند ، زن ها را باهمان وضع پیش آقا می
.برم ، دستور آقا مشخص است ؛ زن رو سیاه باید تا پنجشنبه بعد با همان وضع بماند ، تا بقیه اهمیت اصلاح صورت را بدانند
بعضی وقتها نمی توانم خراشیدن صورت زنها و گریه هایی که صدای پت پت می دهد را تحمل کنم ، توی اتاق آفتاب نشین
.منتظر می مانم ، بغل سوگل خانم ، تا کار زن خاطی تمام شود
دلخوشی آقا به همین کارهاست ، خودشان به من گفته اند ، دوست دارند زنها به ردیف بیایند برای وارسی کردن ، چه حال خوبی
دارند وقتی زنهایشان مرتب و برق انداخته ، بهشان ابراز علاقه کنند ؛
آقا التفات دارند ، به بنده می گویند ، بچه ... وقتی اینطورصدایم می زنند ، حسرت را می فهمم ، می دانم که آقا بچه دوست دارند
، دوا درمان بی تاثیر است ، آقا نمی توانند ، نمی دانم باید بنویسم یا ... آقا هیچ وقت پدر نمی شوند ، حتم تقدیر اینطور خواسته ؛
:سه شنبه پیش مرا خواستند، در آغوش کشیدند و گذاشتند کنارشان بنشینم ، صدایشان گرفته بود
یادت هست ، روزی که به عمارت ما آمدی ؟ -
فهمیدم که باز غصه دارند ، تا امر به صحبت نکردند ، هیچ چیز نگفتم ، فقط سر تکان دادم ؛
"چند سالت بود؟ ... پنج شش سالی کمتر از من ، 8 سالت بود شاید ، از سر مکتب آمده بودی ؟ آهان ... حضرت ابوی آمدند
پهلوی من که داشتم با دخترها بازی می کردم ، گفتند قرار است تو بیایی تا عمله حرم بشوی ، نظر من را می خواستند ، لباس
مشکی و بلندت و آن کلاه نمدی مشکی سوراخ شده را که دیدم ، گفتم ، عالی است ، برای بازی خوب است ، ریش هم که در
نیاورده ، هیچ وقت نمی فهمد ریشو بودن چه ظلمی است ، آقا نمی دانستند که از من مرد در نمی آید ، گفتند هم عمله حرم می
شوی هم لله بچه هایم، تازه سواد هم یادشان می دهی ؛ خدا بیامرزد پدرت را ، با برادر بزرگت آمده بود ، برادرت چه مرضی
داشت ؟ ... آمده بودند برایش شفا بگیرند .خدا برادرت را هم بیامرزد ، عمرش به دنیا نبود ، حضرت ابوی شفایشان دادند ، اما
پیمانه که پر شود کاری از دست کسی بر نمی آید . پدرت تو را به حضرت ابوی سپرد ،وقت نشد همان وقت با تو صحبت کنم
،فی المجلس تو را برده بودند آهنگری ، ندیدی ، پدرت چند اشرفی را که ابوی دادند ، قبول نکرد ، فقط یکی را برای تبرک
"برداشت ، فکر کنم دیگر سراغت نیامد ...البته اجازه دخول هم نداشت ، خوب آهنگری چه خبر بود که تا دو سه روز پیدایت نشد
آقا دوست دارند هر پنجشنبه قضیه آهنگری را برایشان تعریف کنم ، هر بار مثل اینکه دفعه اولی است که قضیه آهنگری را می
:شنوند با لذت گوش می دهند
" از عمارت بیرون آمدیم ، فاصله اتاق ملاقات تا آهنگری را با قاطر رفتیم، آهنگر تا اسم قطب بزرگ را شنید تعظیم کرد و دهنه
های دکان را روی هم گذاشت ، خجالت کشیده بودم ، تمام لباسهایم را در آوردند ، دو نفر از فراشها که هنوز برایتان کار می
کنند ، بازوهایم رامحکم گرفتند آنقدرکه سیاه شدند ، طاقباز ، روی یک میز پایه کوتاه ، خواباندنم ، آهنگر که تازه کوره را راه
انداخته بود ، کوره را دست شاگردی داد و آمد سراغم ، بغض کرده بودم ، داشتم خفه می شدم ، اگر برای جیغ زدن ، جسارت
پیدا می کردم ، نفسم در نمی آمد، یکی دیگر از شاگردها ، سندانی آورد و گذاشت پایین میز ، بالاخره نفسم جا امد ، آمدم فریادی
بزنم که یکی از فراشها دستمال کثیف و چسبناکش را چپاند توی دهانم ، یکی از فراشها دو بازویم را گرفت و دیگری بیضه هایم
".را روی سندان گذاشت ، آهنگر که چکش را بالا برد ، چشمانم را بستم
یادم هست روزهایی که با آن دامن گشاد توی اتاق آفتابی می خواباندنت ، من با تیر کمان سنگی ام ، ورم جلوی دامنت را نشانه
می گرفتم ، الان می دانی که من سنگ می پرانده ام آن موقع فکر می کردی که سوزش طبیعی زخم است ، مگرنه ؟ دمرو می
"افتادی و نیز نیز می کردی
.سری به تایید تکان دادم
روزهای ملاقات که مردم برای دیدن حضرت قطب می آیند ، من از حرم تکان نمی خورم ، مطمئن می شوم که اهل حرم نمی
توانند بیرون را بپایند ، اتاقها که هیچ کدام پنجره ندارند ، سوراخهایی را که زنها توی دیوار در آورده اند را پیدا می کنم و
،پرشان می کنم ، کنار در، روی صندلی روسی می نشینم ، برای اینکه زن ها آرام بگیرند از بیرون عمارت برایشان می گویم
از خیابان و کوچه ها ، پارچه های روز ، آدم های جدید و .... البته حرفها را صد بار گفته ام همین که می فهمند حرفهایم
تکراری است گوش نمی کنند ، آخر خودم چند سالی است که از عمارت بیرون نرفته ام ؛ هیچکس داخل حجله اش نمی ماند ، هر
کسی حجله اش را مرتب می کند و بیرون می زند ؛ زنهای جوانتر که تازه پیشکش شده اند ، به امر و نهی من توجهی نمی کنند
، می خواهند که از کنارم رد شوند و از اتاق ملاقات سر در بیاورند ، می دانند که با هیکل نحیفم نمی توانم جلویشان بایستم ، به
،خواهش هایم وقعی نمی گذارند ، آخر ترکه ام را می تابانم تا بفهمند اوضاع خراب است ، همه به گوشه هایشان فرار می کنند
آنها که وقیح ترند ، فحشی می دهند و چابک می گریزند تا سر ترکه انارم بهشان نخورد ؛
آقا دو سه بار در بین بار عام می آیند به حرم ، دستی در محاسن مشکی شان می کنند . نگاه غضبناکی به همه می اندازند، مرا به
کناری می برند و اسم خاطیان را می خواهند ، دلم رضا نمی دهد ، می گویم همه سرشان به کاری گرم است ، یا بند می
اندازندو یا وسمه می کشند ، آقا باورشان نمی شود ، چارقد گل اشرفی بزرگ را نشانشان می دهم ، می گویم چارقدی می بافند
،که صد بار دور عمارت بپیچد و باز زیاد بیاید ،آقا به سمت مردمی می روند که منتظرشان هستند ،اما هنوز شکشان به جاست
هنوز سایه آقا دور نشده که زن ها دورم می ریزند و دیگر از ترکه هم پروا نمی کنند ، چه رشوه هایی که نمی دهند ، از
کارهایشان عرق سرد می کنم ، حرفهایی می زنند که اگر یک کلمه اش را به آقا بگویم زمین گیرشان می کنند ، هیچ کدام که از
سوگل خانم عزیز تر نیستند ، چه بلایی سرش آوردند و انداختنش گوشه اتاق آفتاب نشین تا بمیرد ،اگر التماس من نبود غذایش هم
نمی دادند ؛ من خبر کار سوگل خانم را به آقا ندادم ، خودشان دیدند ، البته از بلاهت خانم هم بود ، عکس یک مرد فرنگی کافر
را توی اسباب حمامشان قایم کرده بودند ، آقا عکس را پیدا کردند ، شاید یکی از زن ها که به زیبایی سوگل خانم حسد داشته ، به
آقا گفته وگرنه بعید بود که آقا بیخود به وسایل سوگل خانم عزیزش دست بزنند ؛
آقا در یک بازرسی پنجشنبه ، پرزی روی صورت سوگل خانم پیدا کردند ، خودم شاهد بودم که آقا می خواستند از کنار قضیه
،بگذرند ، اما وقتی دیدند همه دارند نگاه می کنند با رنگ زرد به من اشاره کردند ، دست سوگل خانم را گرفتم تا برویم مطبخ
آقا صدایم زدند ، نگاهم کردند، از نگاهشان فهمیدم که باید فقط صورت خانم را سیاه کنم و نگذارم آسیبی بهشان برسد ، حتی اگر
آقا نمی گفتند محال بودم بگذارم زخمی به صورت بی خط خانم بیفتد ، به مطبخ که رسیدیم ، خانم دست من را رها کرد ، نتوانستم
جلویشان را بگیرم ،گریه می کردند و مثل دیوانه ها صورتشان را به دیوار زبر و سیاه می کشیدند ، خون نمی گذاشت سیاهی به
صورتشان بماند ، نمی دانستم چطور باید جواب آقا را بدهم ، خانم خودشان آرام شدند ، خون و سیاهی به یقه پیراهنشان نشت
کرده بود ، خانم را بلند کردم تا به طرف حرم ببرم که آقا پیدایشان شد ، دهانشان پرکف بود ، غضبناک نفس می کشیدند ، فکرم
به هر جا رفت الا اینکه آقا توی اثاث خانم ، عکس یک مرد فرنگی پیدا کرده باشند ، عکس پیش من است ، تبلیغ یک کلاه
فرنگی است ، مرد کافر ، با سبیل چرب کرده ، تکیه داده به حصار یک پل زیبا وکلاه ماهوتی اش را دست گرفته ، آقا هنوز
عکس را از پر شالشان بیرون نیاورده بودند ، با غیظ به خانم نگاه کردند ، خانم با اینکه خون ازروی مژه هایشان می چکید به آقا
خیره شدند
. حضرت قطب برای شما هر کاری می کنم -
آقا به چشم های خانم خیره شدند ، کاش جرات داشتم و جلوی آقا را می گرفتم ، حضرت قطب دو مشت محکم به گردن و شانه
.خانم کوبیدند ، چشمان خانم سفید شد و از حال رفتند
خانم کتفشان شکست ، اما آقا نگذاشتند برای خانم طبیب ببرم ، آقا بغض کرده بودند ، اما حتی نگذاشتند گردن و شانه خانم را با
پیه شتر بمالیم ، اما مرحمت کرده به خواهشهای چاکر توجه کردند و از خون خانم گذشتند ؛ البته خانم هم کارهایی می کردند ، آقا
برای همه زنها کتاب هزار و یکشب تهیه کردند ، هر دختری که تازه به حرم می آید غیر از وسایل و البسه یک جلد هزار و یک
شب هم می گیرد ، یک روز آقا بی خبر به حرم آمده بودند ، تا سوگل خانم در حرم بودند ، آقا بارها به حرم می آمدند ، مرا
خواستند ، صورت آقا سرخ شده بود ، دیدم آقا کتاب هزار و یکشبی را که شخصا برای سوگل خانم توشیح کرده بودند را نشانم
دادند ،دست آقا می لرزید ، سو گل خانم آن سوتر سرافکنده ایستاده بود ، کتاب را گرفتم ، جلد کتاب هزار و یک شب بود، اما
داخل آن کتاب سفرنامه ابراهیم بیک راچپانده بودند ، سو گل خانم هیچوقت نگفتند که کتاب را از کجا تهیه کرده بودند، آقا هم
.کظم غیظ کردند و حرف خانم را قبول کردند که کتاب سر جهازشان بوده است
شانه خانم در هم پیچیده ، با گردن کوتاه افتاده اند گوشه اتاق ، برایشان که غذا می برم ، دلم نمی خواهد نگاهشان کنم ، دوست
دارم همان چهره زیبا در خاطرم باشد ، نه حالا که با سبیل و ریش و ابروهای کلفت و گردن کوتاه کناری می نشینند و همیشه
مبهوت هستند ، آقا دیگر سراغ خانم را نمی گیرند ، آخر حال خانم خوش نیست ، چهار پنج روز نتوانستند از روی زمین بلند
شوند ، حتی برای قضای حاجت بیرون نیامدند ، ترسیدم کرم بزنند ، آخر حتی شب ها هم می نشینند و صم و بکم ، تکان نمی
،خورند ، هفته پیش برایشان لگن بردم ، نگذاشتند نزدیک بشوم ، لگن را پس زدند ، از آن روز تا حالا هیچ جیز نمی خورند
حتی به کوزه آب نگاه نمی کنند ، دیروز باز برایشان لگن بردم ، نگذاشتند، بهشان دست بزنم ، از میان ابروهای انبوهشان نگاهم
.کردند
(2)
،آقا یکی از فراشها را دنبالم فرستاده بودند ، صدای امر آقا را شنیدم ، آخر از اتاق بنده تا اتاق خلوت آقا دو سه قدم راه است
همین که شنیدم خواستم به خدمتشان برسم ، اما نمی توانستم راه بروم ، به طرف اتاق خلوت آقا خزیدم ، آقا مثل معمول به مخده
اشان تکیه زده بودند و امور پیروان را تدبیر می کردند ، نخواستم زحمتی برایشان ایجاد کنم ، می دانستم که حالم عیششان را
خراب می کند ،فراش به طرف اتاقم آمد و دید که من کنار در افتاده ام ، کمک کرد تا به اتاقم برگردم و به آقا گفت که توان
شرفیابی را ندارم ، بعضی پنجشنبه ها حالم بد می شود ، از زیر شکمم تیر می کشد و درد می رسد به نافم و در منفذ ناف می
ماند ، آنقدر بیچاره می شوم که مجبورم با سوزت جوالدوز داخل ناف بپیچم ، سوزن تاثیر می گذارد و چرک و عفونت بیرون
می زند ؛
دولا شدم ، از درد غلت می زدم ، ذکری که آقا تجویز کرده اند هم افاقه نکرد ، فراشها دنبال طبیب نرفتند ، آقا موقوف کرده اند
،پزشک درس خوانده شهر ، غیر از خودشان را ببینند ، حتم سری دارد ، تا حالا پای هیچ مردی به اندرونی نرسیده است
جوشانده کشکدان را خوردم تاثیری نگذاشت ، دست در گودی شکم کردم ، پوست به شکم رسید ، اما هنوز درد امانم را گرفته
بود ، غیر از تنکه ام همه لباسم را بیرون آوردم ، زانوهایم را گرفتم و خودم را داخل خمره ای در سرداب چپاندم ، درد کمی
.تسکین یافت
(3)
آقا پا به حرم نمی گذارند ، غیر از بازرسی پنجشنبه و چند نظر کوتاه به اندرونی نمی آیند ، پنجشنبه گذشته هم نیامدند ، سری به
مطبخ زدند و دستور دادند که داخل مطبخ خار آتش بزنند تا دود تازه بگیرد ، دنبال آقا راه افتادم، آقا همه جای عمارت را بازدید
،کردند ،اتاق بنده ، سرداب ، نمی توانستم به آقا برسم ، آقا سریع راه می روند و ملاحظه بنده را نمی کنند که باید دنبالشان بدوم
،آقا روبروی حرم ، ستیغ آفتاب نشستند ، خانه زاد هم ریشهای مشکی و انبوه شان را شانه زدم ، کلاه دو گوششان را پاک کردم
گرد گوشه لباده اشان را گرفتم ، به آقا گفتم لا اقل برای چند لحظه ، در حرم بگردند ، آقا به درخواستهای بنده وقعی نگذاشتند و
امر کردند که زنها برای بازرسی هفته بعد آماده شوند ؛
دخترهای تازه مدام سرک می کشیدند تا آقا به حرم بروند ، اما بعد از ساعتی ، مثل اینکه پیرترها قضیه را برایشان گفتند ، توی
،حجله اشان آرام گرفتند ، آقا به اتاق خلوت رفتند تا برای ارادتمندان ، ذکر مخصوص بنویسند ، بنده هم حسب الامر به حرم رفتم
چراغ نفتی همه حجله ها روشن بود ، گوشه زربفت چند حجله گاه را بالا زدم دخترهای جوان با چشمان سیاه کرده بالای حجله
،اشان نشسته بودند و از من آقا را می خواستند ، همه اشان دعوتم می کردند تا در حجله کوچکشان بنشینم و از عادات آقا بگویم
داخل حجله برای من نحیف هم جا نیست ، نمی دانم چطور می خواهند از آقا در آن جای تنگ پذیرایی کنند ، تا می آمدند از من
قول بگیرند که آنها را به آقا معرفی کنم ، بهشان گفتم که طبع آقا متلون است ، شاید چهارشنبه یا سه شنبه یا حتی شنبه ، به حرم
بیایند و حسابی در کار نیست ؛
البته چند وقتی است که طبع آقا میل پیدا نکرده ، روشن کردن دخترهای جدید سخت است ، به همه گفته ام آقا آداب مردی را بر
خودشان حرام کرده اند ، تا از امور مردم غافل نشوند ، همه دخترها تا اسم حضرت قطب آمد تعظیم کردند ، فقط یکی از آنها
.گفت ، به حضرت بگویید که فرض کنند ما هم یکی از مردم ، گره کار ما هم دست آقا است ؛ دخترک لاابالی خندید
(4)
،دیشب حال آقا بد بود ، قسمم دادند ؛ به همه مقدسات قسم خوردم که نمی توانم ، اینها ریا نیست ، من همه وجودم برای آقاست
این مکتوبات را که نمی خوانند ، راست است ، پا به پایشان گریه کردم ، درد آقا را می فهمم ، نمی خواهند بی نتیجه بمانند ، حق
دارند ، نباید سلسله اقطاب قطع شود ، نمی دانم چرا فکر می کنند آهنگر درست کارش را انجام نداده ، مطایبه هایی می کنند که
خجالت می کشم، دیشب برای اولین بار گفتند که قطب بزرگ وقتی فهمیده آقا از مردانگی بی بهره اند ، قلبشان از کار
. افتاده است
اول گمان کردم تاثیر شرابی است که میل کرده اند ، اما از شب تا سحر چندین بار به جد ازمن خواستند یک نفر را برای
ادامه ی نسل پیدا کنم ؛
بارها به آقا گفته ام که طفل یکی از چاکران را بیاورند و به عهده اش بگیرند ، اما آقا می گویند کل سلسله به ابتذال می کشد ، می
...خواهند که حتما یکی از زنهای داخل حرم بچه ای بزاید ، آقا اصرار می کنند یکی از ارادتمندان را بیاوریم تا با یکی از خانم ها
. چه بگویم؟ آقا می گویند بلا اشکال است ، مهم سلسله اقطاب است
هیچ کس نمی فهمد ، زن ها که از عمارت بیرون نمی روند و هیچ کسی هم حق ملاقات شان را ندارد ، یکی از فدایی های مرد را "
می آوریم ، بعد هم که کارشان ثمر داد ، هر دوشان را توی چاه می اندازیم و یا زرنیخ به خوردشان می دهیم ، البته زن را بعد
از طی شیر خوارگی بچه ،همه هم قبول می کنند که من جانشین حقی پیدا کرده ام ، کاش تو می توانستی ، هیچکس هلاک نمی
"شد ، اگر می توانی بگو ، در امانی ، از این همه سال خیانتت می گذرم ، می توانی ؟
من برای آقا مضایقه نمی کنم ، درست است ، بعضی وقت ها به عددی از خانم ها میلم می کشد ، اما بلافاصله خنده ام می گیرد
فقط آن موقع که سوگل خانم داخل حرم بودند ،مبهوتشان می شدم و بارها مثل مجانین می خندیدم. کاش می توانستم خون دو نفر
را بخرم ، اما چطور ؟
(5)
این پنجشنبه ناخوش بودم ، باید از میان خیل باکره های حرم یک نفر را انتخاب می کردم ، ازدحام شد ، همه شمعدانی های حجله
اشان را روشن کرده بودند ، حریر های قرمز ، نو و کهنه اشان را آویزان کرده بودند ، اول فکر می کردند ، آقا خودشان می آیند
، پیر و جوان آمده بودند، همدیگر را عقب می زدند ،گیسوهای هم را می کندند ، چنگ می کشیدند ، زمین می زدند ، حتی
بعضی ها برق اشرفی و لیره هاشان را نشانم می دادند ، وقت کوتاه بود ، یکی را انتخاب کردم ، تصمیم آقا این بود که قطب
،بعدی سفید و بلند قد باشد ؛ دوید و آمد ، گفتم که سریع اثاثش را جمع کند و با من بیاید ، صدایش می لرزید ، نمی دانست چه کند
فرز شمعدانی ها و هزار و یکشب و لباس توری سفیدش را آورد ، دو تا سکه تعارف کرد ، قبول نکردم ، به صورت سفید
...دخترک دست کشیدم ، صاف صاف |