دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی


 حسن قائمیان    
Frantz Kafka
 فرانتس کافکا   
 Frantz Kafka    
داستان « پزشک ده » نمونه تأثر آوری است از کوشش بی ثمر انسان در راه نیکوکاری ، و شاهد رقت    
انگیزی است از درمان ناپذیری یک درد پنهان که انسان با خود به این دنیا می آورد و محکوم است تا پایان    
حیات خویش از آن رنج ببرد . این داستان یکی از لطیف ترین و حزن انگیزترین صفحه های آثار کافکا را    
تشکیل می دهد و از لحاظ شکل نیز یکی از موفقیت های بی نظیر کافکاست که درجه ی عالی رشد او را در فن    
نویسندگی می رساند . صحنه ها که با روابط استعاری بهم پیوسته اند با حدت و تندی فوق العاده ای از برابر    
. چشم می گذرند و در همان حال نرمی و آرامشی در بر دارند که خواننده را به رؤیا و تفکر وا می دارد    
 جمله ها عمومن کوتاه و محکم است و دو معنی دارد : ضمنی و صریح . این سبکی است که کافکا در    
. شعرهایی که در جوانی سروده بکار برده ولی در این داستان سبک مزبور به مرحله عالی تکامل خود رسیده است    

حسن قائمیان 							

پزشک ده   

:
 خلاصه داستان 
من در مشکل بزرگی گیر کرده بودم : میبایستی به مسافرت فوری بروم . بیمار سختی در دهی که ده میل از 
 آنجا فاصله داشت چشم به راه من بود . بوران شدید برف فضای فاصل بین من و او را پر می کرد . من 
. کالسکه سبکی داشتم که دارای چرخهای بزرگ بود، درست از همان نوعی که برای جاده های ما لازم است 
.پالتو خزم را به روی شانه انداخته کیفم را در جیب گذاشته بودم و در حیاط منتظر ایستاده آماده حرکت بودم 
 ولی اسب کم بود ... اسب من شب پیش در حین کار از پا در آمده بود . خدمتکار من سراسر ده را زیر پا 
.گذاشت تا مگر اسبی به عاریت بگیرد ولی محکوم به ناکامی شده بود 
من این را می دانستم ، و بیهوده در زیر برف همچنان سر پا ایستاده بودم . خدمتکار تنها، در حالیکه فانوس را 
به این سو و آن سو تکان می داد ، دم در ظاهر شد . واضح است ... که امروز اسبش را برای چنین سفر 
. درازی به عاریت می دهد ؟ من دوباره از حیاط عبور کردم . هیچ وسیله ای نمی یافتم . گیج و ناراحت بودم 
:پایم را به در متحرک آغل خوکان ، که سالها بود از آن استفاده نمی شد ، زدم . در چندین بار باز و بسته شد 
 یک بوی مخصوص اصطبل به مشامم خورد . فانوس کدری به روی طناب تلو تلو می خورد . مردی در آن 
کنج چمباتمه زده بود . در حالیکه چهار دست و پا از آنجا بیرون می آمد پرسید : « اسبها را ببندم ؟ » من 
ندانستم چه بگویم . خم شدم تا باز آنچه در آغل هست ببینم . خدمتکار من پهلویم ایستاده بود .گفت : « آدم هیچ 
نمی داند چه چیزها در خانه اش پیدا می شود » و هر دو خندیدیم . مهتر فریادی زد و و دو اسب نیرومند با 
کفل های چاق – که پاهایشان را به بدن چسبانیده و سر زیبایشان را چون شتران خم کرده بودند – با خزش ساده 
، از دهانه دری که کیپ تنشان بود ، یکی پس از دیگری خارج شدند . همین که به بیرون رسیدند از نو 
.برخاستند . از تنشان بخار بلند می شد 
گفتم : « کمکش کن » و خدمتکار حرف شنو زین و یراق را شتابان پیش مهتر برد . ولی هنوز درست به 
نزدیکش نرسیده بود که مهتر او را گرفت و چهره اش را به چهره خود فشرد . خدمتکار فریادی کشیده به من 
. پناه آورد . به روی گونه اش جای دو ردیف دندان به رنگ سرخ نقش بسته بود 
من خشمگین شده مهتر را تهدید کردم . ناگهان بیادم آمد که او بیگانه است و نمی دانم از کجا آمده و هنگامی 
که دیگران ترکم گفته اند او خود بخودی به یاری من شتافته است . گوئی او نیز فکر مرا می دانست زیرا 
بجای اینکه تهدید مرا به بدی تلقی کند همان طور که سرگرم کار اسبها بود فقط رویش را به سوی من گردانید 
. سپس گفت : « سوار شوید » همه چیز خود بخود مهیا بود . دیدم من تا کنون هرگز با اسبهایی که چنین زین 
و یراق زیبایی داشته باشند سفر نکرده ام . خوشحال سوار شدم . گفتم : « اسبها را من می برم ، تو راه را بلد 
نیستی » . گفت : « من با شما نمی آیم ، با روزا خواهم ماند . » روزا فریاد کرد « نه » و در حالی که بخوبی 
احساس می کرد که سرنوشتش احتراز پذیر نیست به درون خانه گریخت . من صدای زنجیر در و حرکت 
 زبانه قفل را می شنوم و میبینم که روزا چراغ راهرو و سپس چراغ همه اتاقها را خاموش می کند تا نشود او 
را هرگز یافت . به مهتر گفتم : « تو باید با من سوار شوی وگرنه هر چند این مسافرت بسیار ضروری است 
از آن صرف نظر خواهم کرد » . ولی مهتر دستهایش را بهم زد و کالسکه چون یک تکه چوب که در میان 
سیلابی باشد به حرکت در آمد . من هنوز صدای در خانه ام را که زیر لگد مهتر دارد خرد می شود می شنوم 
، سپس گوشهایم از صدای دم کرده ای که به همه حس های من راه می یابد انباشته می شوند . ولی فقط برای 
یک لحظه ، زیرا گوئی در خانه بیمار دم در خانه خود من باز می شود : هم اکنون به آنجا رسیده ام . اسبها 
 بی حرکت می ایستند . برف بند آمده و مهتاب همه جا را فرا گرفته است . پدر و مادر بیمار و خواهرش که 
بدنبال آنهاست از خانه بیرون می دوند و با شتاب هر چه تمامتر مرا از کالسکه به زیر می آورند . من از 
. اظهارات مبهم آنها چیزی نمی فهمم . در اتاقیکه بیمار خوابیده است هوا را به دشواری می شود تنفس کرد 
 بخاری که به حال خود واگذاشته شده است دود می زند ، باید پنجره را باز کنم ولی نخست می خواهم بیمار را 
 ببینم . جوانی نحیف ، بی تب ، نه سرد نه گرم ، با چشمهای تهی ، بی پیراهن ، از زیر لحاف بر می خیزد و 
«به گردنم می آویزد و نفس زنان بیخ گوشم می گوید :  « دکتر بگذار بمیرم 
من به دور و برم نگاه می کنم ، کسی حرفش را نشنید . پدر و مادرش خمیده و ساکت ایستاده در انتظار اظهار 
نظر من هستند . خواهر بیمار یک صندلی پیش آورده که من کیفم را روی آن بگذارم . کیفم را باز می کنم و 
.میان ابزارها پی چیزی می گردم 
جوان دستهایش را پیوسته دراز می کند تا درخواست خود را به یاد من بیاورد . من انبری برداشته جلوی 
روشنی خفیف شمع آزمایش کردم و دوباره سر جایش گذاشتم . درست در همین موقع است که به یاد روزا می 
افتم . چه بکنم ؟ چگونه نجاتش بدهم ؟ با ده میل فاصله و با اسبهایی که نمی توانم آنها را به زیر فرمان خویش 
در آورم ؟ اسبهائی که زین و یراق خود را باز کرده اند و نمی دانم چگونه پنجره های بیرون را گشوده هر 
یک به درون اتاق سر می کشند و بی آنکه از فریاد اهل خانه آشفته شوید بیمار را تماشا می کنند . مثل اینکه 
اسب ها مرا به حرکت دعوت کرده باشند گفتم : « همین الان میآیم » ولی خواهر بیمار که می پندارد از گرما 
کلافه شده ام پالتوی خز را از تنم بدر می آورد و من مانعش نمی شوم . یک گیلاس روم برایم می آورند ، پیر 
.مرد دست به شانه ام می زند . این هدیه او اظهار خصوصیتش را توجیه می کند . من سرم را تکان می دهم 
داشتم در حلقه تنگ افکار او خفه می شدم و فقط به همین دلیل است که از نوشیدن امتناع می کنم . مادر که 
پهلوی تختخواب ایستاده است مرا به بالین فرزندش می خواند . درخواستش را می پذیرم و سرم را به روی 
سینه جوان که ریش تر من باعث چندشش می شود می گذارم . آنچه می دانم تأیید می شود : جوان کاملاً سالم 
است . شاید اندکی کم خون باشد و بر اثر شتاب اضطراب آمیز مادرش جسم او قدری زیاد به قهوه آغشته شده 
.است ، ولی تندرست است . از این ها گذشته شاید جوان حق داشته باشد . من نیز خواهان مرگ هستم 
در این زمستان بی پایان در اینجا چه می کنم ! اسبم از پای در آمده است  و کسی در ده نیست که بخواهد اسب 
خود را به عاریت به من بدهد . من باید اسبهائی را که برای کالسکه خود لازم دارم از آغل خوکان بیرون 
بکشم . اگر دست تقدیر اسبی در آغل نبسته بود من ناگزیر بودم کالسکه ای را به خوکان ببندم . سری به افراد 
خانواده تکان می دهم . آنها چیزی از آن نمی دانند و وقتی بدانند باور نخواهند کرد . نوشتن نسخه آسان است 
.ولی تفاهم با مردم کار دشواری است . عیادت من در اینجا پایان یافته است . باز بیهوده مزاحم من شده اند 
من به این چیزها عادت کرده ام ؛ همه مردم این حوزه با زنگهای شبانه مرا شکنجه می دهند ولی این بار 
علاوه بر همه اینها روزا را هم از دست داده ام ، این دختر زیبائی که سالهاست در خانه ام بسر میبرد بی آنکه 
توجه چندانی به او کرده باشم . وقتی کیفم را دوباره بسته اشاره کردم پالتویم را بیاورند به افراد خانواده نگاه 
می کنم میبینم پدر گیلاس روم را با یک دست تا دم بینی بلند کرده بخار آنرا بالا می کشد ، مادر که شاید از من 
.نومید شده است گریان لبهای خود را می گزد و خواهر هوله خون آلودی را به این سو و آن سو تکان می دهد 
...فکر کردم نکند جوان واقعاً بیمار باشد . بسوی او رفتم برویم لبخندی زد 
حالا فهمیدم : آری ، جوان بیمار است . در پهلوی راستش در ارتفاع لگن خاصره زخم بزرگی مانند دهانه چاه 
معدن باز شده است . زخمی صاف و سرخ رنگ که خون در آن با بی نظمی متراکم گردیده است . ته زخم 
تیره است ولی به تدریج که به لبه آن نزدیک می شوید رنگش بیش از پیش روشن می شود ، از دور چنین می 
نماید ولی از نزدیک باز بدتر است . کرمهائی به کلفتی و درازی انگشت کوچک من ، سرخ رنگ ، آلوده به 
خون ، در ته زخم در هم میلولند و سرهای سفید کوچکشان را به هوا بلند می کنند و پاهای ریز بیشماری را 
در روشنائی می جنبانند . جوانک بیچاره ! دیگر کاری برایت نمیتوان کرد . من زخم بزرگ تو را کشف کرده 
ام . تو از این زخمی که در پهلو داری جان بدر نخواهی برد . اهل خانه از اینکه مرا سرگرم کار می بینند 
خرسندند . جوان که شیفته حیاتی بود که در زخمش میلولید ، پرسید : « آیا مرا نجات خواهی داد ؟  » اینهایند 
مردم حوزه من ، همیشه از پزشک چیز محال درخواست می کند . در این موقع افراد خانواده و پیران ده می 
آیند و لباسهایم را از تنم بدر می آورند . اینک لخت و عور در حالیکه انگشتهایم را در ریش خود فرو برده و 
سرم را به پهلو خم کرده ام آرام به آنها نگاه می کنم . آن ها دست و پای مرا گرفته به درون رختخواب می 
.برند و بغل دیوار پهلوی زخم می خوابانند . سپس همه شان از اتاق بیرون می روند و در را دوباره می بندند 
ابرهائی از برابر ماه می گذرند . لحافها مرا گرم در بر گرفته اند . اسبها ، مانند شبح ، دم دو پنجره ، سر خود 
.را از پائین به بالا تکان می دهند 
چنین به گوشم می رسد : « می دانی ، من اعتماد چندانی به تو ندارم . تو را نیز همین جوری بهر جا که شد 
.«پرت کرده اند . تو با پای خودت نیامده ای . بجای اینکه به من کمک کنی بستر مرگ مرا تنگ تر می کنی 
گفتم : « راست می گوئی ، این شرم آور است . ولی من پزشک هستم . چه باید بکنم ؟ باور کن شغل من برای 
خود من هم آسان نیست » گفت : « آیا باید با همین عذر خودم را راضی کنم ؟  افسوس ! کاملاً مجبورم . من با 
زخمی بزرگ به دنیا آمده ام ، این است آنچه با خود آورده ام . » گفتم : « خطای تو این است که راه عقب 
نشینی نداری . من که تا کنون به بالین همه بیماران سر کشیده ام به تو می گویم : که زخم تو آنقدرها وحشت 
آور نیست . » گفت : « آیا واقعاً چنین است و یا تو در حال هذیان مرا فریب می دهی ؟ » گفتم : « واقعاً چنین 
.است . گفته یک پزشک سوگند خورده را باور کن و آنرا با خود به آن دنیا ببر . » و برد و خاموش شد 
وقت آن شد که در فکر رفتن باشم . اسبها هنوز آنجا بودند . با عجله لباسها و ابزارهایم را جمع کردم . نمی 
.خواستم وقتم را با پوشیدن لباس تلف کنم . بسته کوچک خود را به درون کالسکه انداختم 
پالتوی خز دورتر رفت و از یک آستین به قلابی آویخت . به روی اسب پریدم . دو حیوان که تسمه باز شده 
مالبندشان را به روی زمین می کشیدند ، تقریباً از یکدیگر جدا شده بودند . کالسکه بی هیچ مقصدی حرکت می 
کرد . گفتم : « تند ! » ولی ما تند نمی رفتیم و در این بیابان پر برف همچون پیران راه می پیمودیم . با این 
ترتیب من هرگز به خانه نخواهم رسید . مشتریهای روز افزون من از دست رفته اند . جانشین من مقام مرا 
غصب کرده است ولی او را چه فایده ، زیرا نخواهد توانست جای مرا بگیرد . مهتر خود سرانه وارد خانه ام 
شده و روزا قربانی او شده است ، نمی خواهم به این موضوع فکر کنم . لخت و عور در معرض سردی این 
.سن نامساعد ، با ارابه ای زمینی و اسبهای فوق طبیعی من که مردی سالخورده ام دور زنان در حرکتم 
پالتویم پشت کالسکه آویزان است ، و دستم به آن نمی رسد . هیچ یک از این بیماران بی همه چیز کمترین 
کمکی به من نمی کنند . فریب خورده ! فریب خورده ! یکبار کافی است : خطا کردم به زنک شبانه پاسخ دادم 
.و این تا ابد جبران نشدنی است 

مرجع : مجله ی سخن – دوره ی چهارم – اول آذر 1331 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی