. خواب بود كه زنگ، سكوت خانه و شب را شكست. زن ترسيد. بچهها بيدار شدند و گريه كردند
صدای استوار در فضا اتاق پيچيد: «خفهشين ديگه! تف به اين كار و زندگی!» روی تخت نشست و
.توی فكر رفت. زن گفت: «بچهها كه گناهی ندارن، چرا سرشون داد میكشی؟ خُب، ترسيده ن ديگه
منم ترسيدهم.» با استوار كه ازدواج كرد هميشه در غربت بود. از فاميل و آشنا دور بود. دلش به
بچههايش خوش بود. بچهها رنج غربت را كمتر میكردند. موهايش سفيد شده بود و صورتش چين
خورده بود. استوار گفت: «مگه تازگی داره؟ اين اولين بار نيس، آخرين بارم نمیتونه باشه. ديگه از
همه چيز خسته شدهم. زندگی كلافهم كرده.» زن گفت: «تنها تو نيستی كه خستهای؛ هركس از
زندگی خودش باخبره.» غربت زن را پخته كرده بود. سعی كرد بچهها را بخواباند. آن كه بيدار بود
گفت: «چيزی شده؟» چهرهی استوار در آيينه بود. آيينه واقعيت چهرهاش بود. باز هم صدای زنگ در
حياط پيچيد. دلش شور افتاد. گفت: «حتماً چيز مهمی اتفاق افتاده. میشنوی؟ ول كن نيست.» در
آن لحظه دلش برای زن و بچهاش سوخت. آيا زن و بچهاش گناهی داشتند كه آنها را گرفتار كرده
بود. به چهرهی زنش نگاه كرد. غبار پيری در صورتش نشسته بود. بيرون هوا مهتابی بود. بهار در همه
جا بود. عطر گل در فضای خانه و شب پيچيده بود و همراه باد میرفت. استوار با خستگی از تخت
پايين آمد. «لعنتیها! نصفه شبی هم نمیذارن راحت باشم.» شب گذشته هم نخوابيده بود. تا صبح
روی يك پرونده كار كرده بود. از اتاق بيرون آمد. نزديك در رسيد. پايش از درد تير كشيد. به ديوار تكيه
.داد. بعد پرسيد: «كيه؟» «منم. خيلی دير كردهی.» صدای هوشنگ را شناخت. با هم كار میكردند
استوار، هوشنگ را خيلی دوست داشت اما با خشم در را باز كرد و گفت: «چی شده كه نصفه شبی
اومدهی درِ خونه؟» هوشنگ زير نور چراغ بود. سايهاش به ديوار نقش شده بود. خيابان سوت و كور
بود. هوشنگ گفت: «دزد تو يه خونهای... .» «خونهی كی؟» «خونهی يه زنیيه.» «دزد كيه؟
:گرفتينش؟» «ايازه.» استوار پرسيد: «راس میگی؟!» وقتی فهميد خودش است با ناراحتی گفت
«پفيوز آدم نمیشه.» استوار اياز را می شناخت. در پاسگاه ديده بودش. يك بار هم كه زخمی شده »
بود جلو پاسگاه ولش كرده بودند. استوار خيلی سعی كرده بود تا بفهمد چه كسانی اياز را زخمی
:كرده و جلو پاسگاه انداخته بودند اما بیفايده بود. هوشنگ گفت: «زود باش ديگه.» استوار گفت
«كثافت! حرف حالیش نيس. خستهم كرده، نمیدونم چه مرگشه. هميشه گرفتار كارشم، خيلی
مردمو اذيت میكنه. میدونم چی كارش كنم، بلايی سرش بيارم كه به گه خوردن بيفته.» هوشنگ
گفت: «اينطورم نيست كه تو فكر میكنی. مردم هم ولش نمیكنن؛ تو نمیدونی.» استوار توی فكر
«.رفت. زندگی اش هميشه در ماجرا می گذشت. هوشنگ گفت: «مردم گرفتنش. پاهاشو بستن
:استوار باز جواب نداد. هوشنگ تعجب كرد كه چه پيش آمده كه او را بی تفاوت كرده است. گفت
مگه نشنيدهی؟» «گفتی پاهاشو بستن؟» «بله.» «تو خودت ديدیش؟» «من نديدهم.» «خُب »
می رفتی خودت میآورديش، ديگه بچههامو بی خواب نمی كردی.» هوشنگ گفت: «آخه
می ترسيدم.» «از چی می ترسيدی؟» «آخه حسابی كتكش زدن.» «كی گفته؟» «سرباز گفته. تو
خونه رفته بود.» استوار پرسيد: «تنها رفته بود يا كسی همراهش بود؟» درد پايش را فراموش كرده
بود. هوشنگ گفت: «نمی دونم.» «حالا لباس میپوشم.» «پس عجله كن.» گربهی سياهی روی
ديوار میرفت. چشمش مثل ياقوت میدرخشيد و با ترس هوشنگ را نگاه میكرد. استوار لباس
پوشيد. زنش پرسيد: «چی شده؟» «يه چيزی شده ديگه.» «پس اونای ديگه چه كاره ن؟ ديشبم كه
.خونه نيومدی.» «هر كسی مسئوول كارِ خودشه.» دلش برايش سوخت. در تمام زندگی كنارش بود
زن گفت: «نمیدونم چرا دلشوره دارم. میشه نری؟» «نه، بايد برم.» زن گفت: «زبونم لال اگه
اتفاقی بيفته من با بچهها كجا میتونم برم؟» استوار گفت: «نمی دونم چی می شه.» با خودش
گفت: «معلوم نيس، شايدم برنگشتم.» از پلهها پايين رفت. زن هم پريشان حال دنبالش آمد. استوار
تعجب كرد. برای اولين بار بود كه زنش را خيلی ناراحت میديد. به كوچه كه رسيد، پشت سرش را
نگاه كرد. زنش توی كوچه بود. برگشت و گفت: «ناراحت نباش، زود برمی گردم.» استوار كه رفت، زن
با اندوه آه كشيد. جيپ در دل شب جاده را میشكافت. نورش همراه جاده میدويد. درختان، همراه
.بهار جوان شده بودند. نور ماه روی برگها و شاخهها میشكست. به كوچه كه رسيد جيپ نمیرفت
كوچه تنگ بود. هوشنگ و استوار از جيپ پياده شدند. كوچه در شب بود. صدای پوتين آن ها آرامش
شب را به هم می زد. به خانه كه رسيدند خيلی شلوغ بود. مردم توی حياط بودند و با هم حرف
میزدند. اياز با پاهای بسته و سر و روی خونين گوشهای نشسته بود. چشم هايش باد كرده بود. زن
كه هوشنگ را ديد خنديد. هوشنگ نگاهش را از زن برگرداند. نگاهش به اياز و مرد بود. استوار پيش
.اياز رفت و گفت: «بازم كه كثافت كاری كردهی. چرا مردمو اذيت میكنی؟ همه از تو شكايت دارن
بس نيس، آخه تا كی؟» اياز از بدبختی نگاهش كرد. استوار گفت: «چرا مث غريبه نگام میكنی؟»
اياز گفت: «من گناهی ندارم.» استوار گفت: «تو اين جا چی كار میكنی. چرا تو خونهی مردم
.میری؟» «خونهی مردم!» «آره، مگه كوری؟» اياز سكوت كرد. خانه و آدم هايش برايش بيگانه بودند
فكر كرد چه كسی او را به اين خانه آورده است، ولی فكرش به جايی نرسيد. زن را كه ديد رنگ
باخت. قيافهی زن برايش آشنا بود. فكرش به گذشتههای خيلی دور رفت. زن میخنديد و در حياط
:میگشت. به پيرمرد كه رسيد گفت: «نصفه جون شديم تا تونستيم بياريمش خونه.» پيرمرد گفت
:میدونم.» زن گفت: «تنهايی كه خيلی مشكل بود.» مواظب استوار و هوشنگ بود. پيرمرد گفت »
.«معلومه خيلی زحمت كشيدی. چه جوری آورديش؟» زن گفت: «آهستهتر. ممكنه صداتو بشنون »
پيرمرد گفت: «دست خودم نيس، ديگه عادت كردهم. تازه، مهم نيس.» زن گفت: «بايد خوددار
باشی.» به پيرمرد نگاه كرد كه پير و شكسته شده بود. باز هم زن گفت: «دوستان رسيدن، همه با
هم اونو از كوچه كشيدن خونه.» مردم از زن خيلی حرف میزدند. يكی ميگفت: «از چيزی
نمیترسه.» ديگری گفت: «مث يه مرد میمونه!» «بچههاش هم مثخودش.» صدای پيرمرد ميان
صداها پيچيد: «خدا عمرش بده. جای دخترمه.» اياز هميشه از زن دوری ميكرد. اما تمام وقت
،سايهی زن را به دنبالش میديد. از عاقبت كار وحشت داشت. وقتی زن به او برخورد میكرد
میگفت: «خيال كردی! نمیذارم خونش مفت از دست بره. تاوان خونشو بايد پس بدی. ممكنه دير
.بشه ولی نمیذارم در امون بمونی.» همين كنايهها زندگی اياز را تلخ كرده بود و از او میترسيد
هوشنگ گفت: «خيلی بيچارهس.» استوار گفت: «دهنت بوی گند میده، چه قدر كوفت كردی؟» زن
گفت: «آدم نيس، كثافته!» هوشنگ گفت: «تو ديگه چی میگی؟» زن آهسته گفت: «همون كه
شنيدی. اگه چيزی نگی خيلی سنگينتری.» اياز به زن گفت: «آخر كارتو كردی، بدجوری تو تلهم
انداختی. میدونم كه نمیتونم خلاص بشم. همينو میخواستی.» زن گفت: «بهت گفته بودم
نمی ذارم خونش مفت هدر بره.» هوشنگ به زن گفت: «حيف.» استوار گوش بود. زن گفت: «حيف
كه چی؟» استوار به حرف های زن فكر میكرد. هوشنگ هميشه در تعقيب زن بود. هر جا كه او را
میديد دنبالش میرفت ولی چيزی دستگيرش نمیشد. با خودش گفت: «آخر نفهميدم اين چه
كارهس. همه جا پيداش ميشه.» استوار به اياز گفت: «تو آدم بشو نيستی، مث يه حيوونی!» اياز از
«.درد به خودش میپيچيد. به استوار گفت: «اين جا هيچ كی با من خوب نيس. دارم ديوونه میشم
استوار گفت: «معلومه ديگه، بايدم بشی. برا همين كاراته.» اياز پرسيد: «چه كاری؟» هوشنگ به
استوار گفت: «میبينی چه كارش كردن؛ سر و صورتشو زخمی كردن.» استوار گفت: «كی تو رو
.زخمی كرده؟» «نمیدونم اما يه چيزی يادمه. زير پاشون افتاده بودم.» صدای سگ ها در كوچه بود
«آدم ها در خانه بودند و باز هم میآمدند. يكی پرسيد: «چه كارهس؟» «دزده.» «آدم هم كشته؟
«كسیرو كشته كه همه دوستش داشتن.» «راس میگی؟» «چرا زندونیش نكردن؟» «فايدهش
چيه؟ بايد دارش میزدن.» «شش سالی تو زندون بود.» صدای پيرمرد در صداها بود: «من كه ديگه
«.پيرم، میتونم شاهد مرگش باشم؟» «آره نگران نباش.» «چشام كه ديگه نمیبينه ولی مهم نيس
|