دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
سایت ادبی دیگران ، شعر فارسی
سایت ادبی دیگران ، داستان
سایت ادبی دیگران ، ادبیات جهان
سایت ادبی دیگران ، نقد ادبی
سایت ادبی دیگران ،مقاله
سایت ادبی دیگران ، خبرهای ادبی
سایت ادبی دیگران ،ارسال اثر از شما
 « یک روز بازیافته »   
گراهام گرین    


به قول معروف مثل سایه به دنبال اوبودم. اما این حرف بی معنی است من سایه نیستم شما  می 
 توانید مرا لمس كنید ، صدایم را بشنوید ، می توانید مرا ببوئید من «رابینس» هستم. من روی میز 
پهلویی نشسته بودم. آن وقت بلند شدم و به فاصله ی بیست پا دنبال او راه افتادم. خیابانی كه رفت 
من هم رفتم وقتی از پله ها بالا می رفت من در پائین منتظر او  می ایستادم در آن حال من واقعأ 
.مثل یك سایه بودم گاهی جلو و گاهی پشت سر او حركت می كردم 

 او كه بود ؟ هرگز اسم اش را نفهمیدم. آدم كوتاه قدی با یك ظاهر معمولی. چیزی به دست اش 
بود. كلاه لبه داری به سر داشت و یك جفت دستكش قهوه ای هم پوشیده بود. فقط حس می كردم او 
برای من مهم است در او چیزی بود كه من صمیمانه و ناامیدانه  می خواستم. چیزی كه زیر لباس 
اش بود: شاید یك كیسه ی كوچك یا یك كیف كه به پوست بدن اش آمیخته بود. چه كسی می داند كه 
یك آدم معمولی چه قدر بزرگ و آب زیر كاه می تواند باشد. جراح ها با تر دستی ، می توانند حتا 
اشیایی  داخل بدن آدم جا  بدهند. شاید او آن چیز را از پوست و از جلد خارجی خود به قلب اش 
.نزدیك تر نگاه می داشت 

 البته این چیزی بود كه من هرگز از آن سر در نیاوردم. فقط می توانم حدس بزنم همان طور كه 
در باره ی اسم اش می توانم حدس  بزنم :  جونز، داگلس، ویلز ، كبنی یا فوترنیگی ، یك دفعه در 
یك رستوران در حالی كه سرم توی سوپ خودم بود، صدا كردم: «‌فوتر نیگی  » و فكر می كنم 
كه او سر برداشت و دور و برش را نگاه كرد. نمی دانم. فقط از این بابت وحشتی در وجودم 
هست كه نمی توانم چاره اش كنم. از او هیچ چیز نمی دانم. نه اسم اش را نه چیزی را كه با خود 
دارد و نه این كه چرا من تعقیب اش می كنم و این چه میلی است كه من به این كار دارم. آمدیم تا 
به یك پل راه آهن رسیدیم. زیر پل او به دوستی برخورد. دوباره دارم كلمات را بدون دقت به كار 
.می برم. از این پس سعی می كنم دقیق تر باشم . به یاری خدا 

 تنها آرزویی  كه دارم این است كه چیزی از او دستگیرم شود. مثلن وقتی می گویم او به دوستی 
برخورد، مطمئن نیستم كه آن شخص واقعن رفیق اش بود. فقط می دانم كه شخصی بود كه با 
محبت آشكاری سلام اش كرد. دوست اش پرسید: «چه وقت حركت می كنی ؟» و او جواب داد 
ساعت 2 از ایستگاه « داواژ » راه می افتم. به شما اطمینان می دهم كه من  بلافاصله شروع به 
:جستن جیبهایم كردم كه مطمئن شوم آیا بلیت ام سر جایش هست یا نه. بعد دوست اش به او گفت 
« اگربا طیاره بروی یك روز باز یافته خواهی داشت ». و او سری تكان داد و تصدیق كرد. حالا 
.می رفت تا بلیتی را كه خریده بود فدا كند و به دنبال یك روز بازیافته راه بیافتد 

 از شما می پرسم یك روز بازیافته چه دردی را از او یا ازشما  دوا می كرد؟ بازیافته از چه ؟ 
شما به جای این كه یك روز را در سفر بگذرانید، پیش از وقت رفیق تان را می بینید و آن وقت 
دیگر نمی توانید بلاتكلیف در یك شهر بمانید. تصمیم می گیرید بیست و چهار ساعت زودتر به 
زادگاه تان برگردید. شما با طیاره سفر می كنید كه یك روز بازیافته داشته باشید ولی فایده اش 
چیست ؟ گرفتم یك روز زودتر به سر كارتان برگردید، شما كه تا ابد نمی توانید كار كنید معنی 
اش این است كه یك روز زودتر از كار دست خواهید كشید بعد چه ؟ شما كه نمی توانید یك روز 
زودتر بمیرید . بنابراین وقتی فهمیدید از چنگال همان بیست و چهار ساعتی كه بازیافته اید رهایی 
.ندارید تصدیق خواهید كرد كه در یك روز بازیافته حرف زدن چقدر بی معنی است 

شما می توانید روزها را ذخیره كنید اما سرانجام وقت گذران آن ها فرا می رسد. آن وقت است كه 
«آرزو می كنید كاش آن ها را به یك طرز خوب و سالم مثلن در قطاری كه از ایستگاه « استند 
حركت می كند، گذرانیده بودید. اما این فكر هر گز به مغز او راه نیافت. به دوست اش گفت: « بله 
درست است می توانم یك روز بازیافته داشته باشم طیاره را انتخاب می كنم.» این دیگر 
،خودخواهی یك آدم را می رساند. زیرا روزی كه فكر می كند برایش یك فرصت بازیافته است 
.ممكن است درسال های آینده روز ناامیدش بازشد 

عجالتن آن روز روز ناامیدی من بود. چون بیش از آن لحظه همه اش به نشستن در یك كوپه ی 
خلوت و مسافرت با قطار فكر كرده بودم. فصل زمستان بود و قطار تقریبن خالی از مسافر و 
كمترین فرصتی كافی بود كه ما را به یكدیگر نزدیك كند. نقشه ی همه چیز را كشیده بودم. تصمیم 
داشتم سر صحبت را با او باز كنم. چون هیچ چیزاز او نمی دانستم به طور معمول شروع می 
كردم و از او می پرسیدم آیا موافق است پنجره كمی بالاتر و یا پایین تر باشد. این خودش به او 
می فهماند كه به زبان یكدیگرحرف می زنیم و احتمالن او را به صحبت، سخت راغب می كرد و 
از آن جا كه او خود را در كشور بیگانه می یافت هر گونه كمك من مثل ترجمه كردن این یا آن 
لغت برایش مغتنم بود. البته من معتقد نبودم كه صحبت تنها كافی باشد.  می بایست چیزهای زیادی 
.در باره ی او بدانم 

اما به من الهام شده بود كه پیش از تدارك این مقدمات او را خواهم كشت ، من می با ید او را بكشم 
و این كار را به شب در فاصله ی دو ایستگاه كه از همه ایستگاه های دیگر به هم دورتر بود 
موكول كرده بودم. بعد از این كه اثاثه ها در در گمرك بازرسی و گذرنامه هاما ن در مرز مهر 
می شد و كركره ها را برای فرار از نور می كشیدیم، من دست به كار می شدم. من حتا فكر این 
.كه با جسدش و كلاه لبه دارش و دستكش هایش چه كنم، كرده بودم 

معهذا این نقشه فقط برای وقتی بود كه او به اراده من تسلیم نمی شد و برای من راه دیگری باقی 
نمی ماند. من آدم آرام و افتاده ای هستم و به این زودی ها از كوره در نمی روم. او تصمیم گرفته 
بود با طیاره سفر كند و دیگر هیچ كاری از دست من ساخته نبود. البته باز از تعقیب اش دست بر 
نمی داشتم. در صندلی پشت سرش می نشستم و هول و تكان نخستین پرواز را در او تماشا می 
كردم. می دیدم كه چگونه تا مدت درازی از نگاه كردن به دریایی كه زیر پایمان بود خودداری 
می كرد. چه طور كلاه لبه دارش را روی زانوهایش می گذاشت و وقتی بال خاكستری رنگ 
هواپیما مثل پره آسیای بادی كج می شد و به نظر می رسید خانه ها را بر لبه پرتگاهی بنا كرده 
اند، نفس او به شماره می افتاد. آنگاه بدون شك لحظات بیشماری پیش می آمد كه او از این كه 
.خواسته بود یك روز بازیافته داشته باشد، دچار افسوس می شد 

 با هم از هواپیما پیاده می شدیم. كار او در گمرك مختصر گیری پیدا می كرد. من مترجم اش می 
شدم. با كنجكاوی به من خیره می شد و می گفت متشكرم . او خرفت و خوش طینت بود اما ناگهان 
نسبت به من سوء ظن پیدا می كرد – باید توضیح بدهم كه همه ی این ها را من از رفتار و طرز 
صحبت اش حدس می زدم – به فكرش می رسید كه مرا در جای دیگر هم دیده است در یك 
اتوبوس ، در یك حمام عمومی ، زیر پل راه آهن و روی بسیاری از پلكان ها ،بعد من از او وقت 
را می پرسیدم و او می گفت: « این جا عقربه ها را یكساعت باید به عقب  كشید .» چهره اش از 
خوشحالی موهومی می درخشید. چون او یك ساعت بازیافته ی دیگر داشت. مشروبی با هم می 
.زدیم و او در برابر كمك من حق شناسی بیهوده ای نشان می داد 

در یك جا آبجو زده بودیم  ،جای دیگر جین و جای دیگر به اصرار او ،یك بطری شراب را با هم 
تمام كرده و یكباره با هم رفیق از آب درآمده بودیم. با او بیشتر از هر كس دیگری كه می شناختم 
احساس صمیمیت می كردم. مثل عشقی كه میان زن و مرد به وجود  آید. البته علاقه ی من به او 
بیشتر از  روی حس كنجكاوی بود. به او می گفتم كه اسم ام « رابینسن » است و او تصمیم می 
گرفت كارت اش را به من بدهد. اما در همان حال كه در جستجوی یك عدد كارت بود ،گیلاس 
دیگری می نوشید و ظاهرن فراموش می كرد كه چه كاری می خواست بكند. هردوتایمان كمی 
سست می شدیم ،آن گاه من او را به اسم « فوترنیگی » صدا می كردم. او هیچ انكار نمی كرد، اما 
من به یاد می آوردم كه باید به اسم  «داگلس » ، «ویلز» ،« كبنی » هم بدون این كه اطمینانی 
.داشته باشم صدایش  كنم 

.او مرد دست و دلباز باشهامتی  از آب در می آمد و صحبت  من با او به آسانی كرك می انداخت 
آدم های خرف غالبن خوش مشرب و خوش صحبت هستند. به او می گفتم كه آدم ناامیدی هستم و 
.او مقداری پول بیرون می آورد و به من تعارف می كرد. نمی توانست بفهمد من چه می خواهم 
می گفت: « امشب مجبورم با قطار حركت كنم .» از شهری كه می خواست به آن جا برود نام می 
برد و وقتی كه می فهمید من هم عازم آن جا هستم غرق تعجب می شد. سرشب همه اش  به 
صحبت می گذشت. من نقشه می كشیدم كه اگر لازم شود یك جوری كلك او را بِكَنم. با كمال 
.صمیمیت در فكر بودم كه چه طور او را از عواقب یك روز بازیافته خلاص كنم 

 قطار كوچك و محلی بود. از ایستگاهی به ایستگاه دیگری می خزید و در هر ایستگاه، دسته ای 
سوار و دسته ای پیاده می شدند. به اصرار او با درجه ی سه مسافرت می كردیم و كوپه یك لحظه 
خالی نمی شد. از زبان مردم چیزی سرش نمی شد و به زودی  در  گوشه ای كز می كرد و 
خواب اش می برد. این من بودم كه بیدار می ماندم و به پرحرفی ها و غیبت های خسته كننده 
گوش می دادم: نوكری كه با خانم اش بگو مگو داشت ، زن دهاتی كه از بازار روز بر می گشت 
،،سربازی كه از كلیسا می آمد و مردی كه فكر می كنم دلال محبت بود ،مثل آفت های گیاهی 
.خاطرات گذشته شان را می كاویدند 

دو ساعت بعد از نیمه شب سفر به پایان می رسید من و او به طرف منزلی كه محل زندگی 
دوستان اش بود راه می افتادیم – خانه ی آن ها به ایستگاه خیلی نزدیك بود و فرصتی برای طرح 
نقشه من باقی نمی ماند. در باغی باز می شد و او مرا به داخل شدن ترغیب می كرد. من جواب 
می دادم : نه به مهمانخانه می روم .و او می گفت كه رفقایش خیلی خوشحال خواهند شد كه بقیه ی 
.شب را با من بگذرانند و من در نرفتن پافشاری می كردم 

در یكی از اتاق های طبقه ی پایین چراغ روشن بود. پرده ها را هم نكشیده بودند. مردی كنار یك 
بخاری بزرگ روی صندلی به خواب رفته بود. در یك سینی چند گیلاس ، یك تنگ ویسكی ،دو 
بطری آبجو و یك بطری كوچك شراب راین دیده می شد. من برمی گشتم و او داخل می شد. لحظه 
ای نمی گذشت كه اتاق پر از آدم می شد و من از چشم ها و حركات دست شان می فهمیدم كه 
دارند به او خوشامد می گویند. آن جا زنی با لباس خانه و یك دختر كه زانوهای لاغرش را تكیه 
گاه چانه اش كرده بود و سه مرد كه دوتاشان پیر بودند دیده می شدند. آن ها پرده ها را نمی 
كشیدند. هر چند كه او بدون شك حدس زده بود كه من دارم تماشایشان می كنم. مثل این كه می 
.خواستند اتحاد و هماهنگی شان را به رخ من بكشند 

 رفیق من – او را رفیق من خطاب می كنم، در حالی كه فقط آشنای زودگذری بود و تنها در خلال 
میخواری با هم اندك احساس رفاقت كرده بودیم – در میان آن ها می نشست و من از جنبش لب 
هایش می فهمیدم كه مشغول گفتن چیزهایی است كه هرگز برای من نگفته بود. ناگهان از حركت 
لب هایش كشف می كردم كه دارد می گوید : « توانستم یك روز بازیافته داشته باشم .» او آدم 
خرف ،خوش طینت و  خوشحالی بود. نمی توانستم این منظره را مدت زیادی تحمل كنم. این 
.حالت برایم بیهوده و بی معنی بود 

 از آن روز به بعد دعای من همیشه این است كه آن روزی كه بازیافتی او شد ،آن قدر طولانی 
شود كه او از دقایق پایان ناپذیرش به ستوه  آید . و او در حالی كه ناامیدانه آرزوی گذشتن آن 
دقایق بی پایان را دارد ،شخص دیگری درست مثل من آن چنان از نزدیك او را تعقیب كند كه 
گفتی سایه ی اوست. تا جایی كه آن تعقیب كننده نیز مانند من ناچار شود لحظه ای بایستد و 
موجودیت خود را یكبار دیگر تأكید كند « من یك سایه نیستم . شما می توانید مرا لمس كنید ،مرا 
«.ببویید ،من فوترنیگی ،من ویلز ، من كبنی ، من رابینسن هستم 

مرجع : رودکی – شماره 20 - خرداد ماه 1359 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی