دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  فتح‏الله بى‏نياز  
داستان نویس - منتقد   
    

التهاب سرد   
 فتح‏الله بى‏نياز     


از جمع روانشناسان، روانكاوان و روانپزشكانى كه اكنون شمارشان از بيماران روانى جهان بيش تر است، فقط خانم پروفسور    
جانت پاتريك آرلينگتون را قبول دارم كه در شناخت روح بشر، همسنگ كسانى همچون شكسپير، ماكياول و داستايفسكى است؛     
.كسانى كه يك سر و گردن بالاتر از وونت، فرويد و آدلر بودند    
،خانم آرلينگتون در بيست و سه جلد اثر كم‏نظيرش تمام تقسيم‏بندى‏هاى خسته‏كننده را دور مى‏ريزد و تعريف تازه‏اى از انگيزش    
هوش، شخصيت و رفتار انسان به دست مى‏دهد؛ خصوصاً در كتاب بيست و يكمش، به‏نام "شيوه‏هاى كارآمد در فروريزى    
ديواره‏هاى دفاع روحى" خلاقيتى نشان مى‏دهد كه گوستاو لوبون نتوانسته است در كتاب "روانشناسى توده‏ها" بروز دهد. اما    
بيست و چهارمين كتاب خانم آرلينگتون، به‏نحو تأسف‏آورى به كارنامه ی درخشان او لطمه زده است. البته تا فصل سوم خوب    
پيش مى‏رود و خواننده را ميخكوب مى‏كند، اما در فصل چهارم، براى اثبات نظريه‏اش به حاشيه مى‏رود، مثالى مى‏آورد و با    
استناد به گفته‏هاى پرت و پلاى يك خرافه‏پرست چينى به نام "يائو يوئه شنگ" سعى دارد حقيقت را كشف كند. صحبت بر سر    
خودِ نمونه و مثال نيست؛ آن‏چه باعث قطع اميدم از بانوى فرهيخته‏اى در حد و اندازه‏هاى پروفسور آرلينگتون شد، دورى او از    
.استدلال علمى و دقت هميشگى، و رويكرد جديد متافيزيكى‏اش است    
 مثال كتاب، خوب و سنجيده انتخاب شده است و مثل هميشه از حساسيت منحصر به فرد نويسنده حكايت مى‏كند: روزى از ماه    
فوريه، زمانى‏كه برف سراسر ايالت مينه‏سوتا را پوشانده بود، در كوچه سومِ خيابان دهمِ شمالى شهر مينياپوليس، بچه‏هاى شاد و    
شلوغ تا تاريكى هوا، سرگرم بازى بودند. مى‏دويدند، گلوله برفى به طرف هم پرتاب مى‏كردند و هياهو راه مى‏انداختند. چنان    
ذوق و شوقى داشتند كه بعضى از پدر و مادرها، از جمله خانم ديانا و شوهرش ادى گلدينگ، ايستاده بودند و با لبخند، نگاه‏شان    
مى‏كردند. دخترهاى زيباى پنج و هشت‏ساله‏شان در جمع بچه‏ها بودند و شاد و سرخوش، كنار آدم برفى وسط كوچه به هوا    
.مى‏جستند و به همبازى‏هاى‏شان برف پرت مى‏كردند    
 هوا كه تاريك شد، بچه‏ها به خانه رفتند و هياهو جايش را به سكوت داد، اما كسى دچار ترس و وحشت نشد، چون قرار نبود    
جنايت هولناكى اتفاق بيفتد. با اين حال، حدود ساعت نه و نيم كه ديانا و ادى جلوى ميز شام ايستاده بودند و اندام‏شان از پنجره    
ديده مى‏شد، هر دو با شليك اسلحه‏اى كه پليس در بررسى‏هايش آن را موزرى قديمى تشخيص داد، به قتل رسيدند. گلوله‏ها به    
.مغزشان اصابت كرد و دو دختر خردسال در مدت چند ثانيه، با سر و صورت غرق در خون پدر و مادر مرده‏شان روبه‏رو شدند    
خانم آرلينگتون كه هميشه وارد جزئيات مى‏شد، در اين فصل به‏نحو عجيبى به "حداقل‏گرايى" رو مى‏آورد و به‏تبعيت از    
نويسندگانى كه اين روزها در نقدهاى ادبى به آنها استناد مى‏كنند، حادثه را به شيوه مينى‏ماليستى مى‏نويسد و از دخالت سريع    
پليس و سرعت عمل كارآگاهان خبره حرف مى‏زند. شهر غرق ماتم و اندوه مى‏شود. مرگ ديانا كه عضو هيأت‏مديره پنج    
مؤسسه خيريه بود، و ادى كه سابقاً رئيس پليس شهر و تا روز گذشته عضو هيأت منصفه دادگاه و يكى از خوش‏نام‏ترين مديران    
.شهر بود، بيشتر ساكنان معتبر و محترم شهر را به كليسا و گورستان كشاند    
بازى در سومين كوچه خيابان دهم شمالى متوقف شد و جايش را به همدردى و اندوه همسايه‏ها داد؛ با اين‏حال، بچه‏ها بعد از    
سه روز باز هم بازى را از سر گرفتند و سر در پى هم گذاشتند. آدم برفى مى‏ساختند، خرابش مى‏كردند و با همين بهانه‏ها به    
جان هم مى‏افتادند. تا اين كه ده شب بعد از آن خونريزى، باز هم صداى شليك شنيده شد. اين‏بار، مقتول دكتر والتر بانز، استاد    
ممتاز دانشگاه و مدير مركز رياضيات مدرن بود كه تأليفاتش در زمينه "گسيختگى فضاهاى چند بُعدى" و "مقوله‏هايى چند    
.درباره صفحات تعقيب‏كننده"، زبانزد خاص و عام است    
دكتر بانز كه تنها زندگى مى‏كرد، چند ماه پيش به كوچه سوم نقل مكان كرده بود و خانه‏اش تقريباً روبه‏روى منزل گلدينگ    
.بود. با مرگ او، بار ديگر بخشى از شهر در ماتم فرو رفت. اين‏بار، مركز ثقل تأثر و ماتم، دانشگاه و محافل علمى شهر بود    
،چه اتفاقى داشت مى‏افتاد؟ چه كسى در اين كوچه كمين كرده و كمر به قتل ساكنان آنجا بسته بود؟ براى جواب‏دادن به اين سؤال    
.پاى پليس فدرال هم به ميان كشيده شد. بيش از پانزده افسر و كارآگاه ورزيده، مأمور پيگيرى اين جنايت‏هاى عجيب وتكان‏دهنده  شدند    
بيست مظنون دستگير شدند كه پس از تحقيقات اوليه، تعدادشان به هشت نفر رسيد. صد و پنجاه و چهار صفحه از بهترين    
صفحات كتاب خانم آرلينگتون به "تحليل دگرگونى در رفتار مظنون‏ها به‏علت تغيير ناگهانى شرايط زندگى" اختصاص دارد. او    
توضيح مى‏دهد كه ديدن ميله‏هاى زندان يا حتى "احساس وجود ديوار و دست‏هاى پنهان"  چگونه مى‏تواند"خفقان" ايجاد كند و    
انسان را از توش و توان بيندازد و به‏اصطلاح، خُردش كند. اين بانوى نابغه پس از تشريح "تأثير مخرب نيروهاى سركوبگر و    
عملكرد ويران‏كننده اراده غير" نتيجه دگرگونى فعل و انفعالات گوارشى، هورمونى، و پسيكوسماتيك مظنون‏ها را در جدولى    
ثبت مى‏كند و دليل كم‏اشتهايى، اسهال و استفراغ، انقباض شديد اندام‏هاى گوارشى - خصوصن معده - احساس سوزش در    
اثنى‏عشر، به هم ريختن وضعيت قاعدگى مظنون‏هاى زن و انزجار كوتاه ‏مدت كليه مظنون‏ها از روابط جنسى، ناتوانى در انجام    
دادن كارهاى روزمره ی ادارى و خانه‏دارى، بروز افسردگى و حتى خودكشى را، با دقتى به‏مراتب بهتر از مارسل پروست در    
اختيار خواننده مى‏گذارد؛ با اين تفاوت كه آقاى پروست - كه به هزار و يك دليل بسيار دوست اش دارم - سرش را با مسائل    
.انتزاعى گرم مى‏كرد و خانم آرلينگتون با واقعيات    
در همين‏جا مجبورم حاشيه بروم و بگويم كه گرچه در فرهنگ بعضى ملل، زن‏ها را نصف مرد به حساب مى‏آورند و براى    
،نمونه خانمى در حد و اندازه‏هاى پروفسور آرلينگتون، براى ازدواج بايد از پدر بيسوادش اجازه بگيرد و در صورت نبود پدر    
از پدربزرگ فرتوتش مجوز كسب كند و در صورت نبود چنين پدربزرگى، از عموى بالغ اش ( مثلن عمويى بى‏سواد كه لات    
بى‏سر و پايى بيش نيست ) اجازه بگيرد؛ بله، به‏رغم چنين برخوردهايى با زن‏ها، اگر آن ها بتوانند خود را از دامچاله ی مسائل    
خاله‏زنكى آزاد كنند، در حد معمول باقى نمى‏مانند و كسى مى‏شوند در حد و اندازه‏هاى "ويرجينيا وُلف"، "مارگريت دوراس" و    
."ژوليا كريستوا" يا همين خانم آرلينگتونِ خودمان    
    بارى، پس از اين موشكافى‏هاى روانكاوانه كه در نوع خود كم‏نظيرند، خانم آرلينگتون از تحقيقات چهار ماهه ده‏ها پليس قطع    
اميد مى‏كند و در كمال ناباورى، بحث "متافيزيك انتقال" را به‏ميان مى‏كشد و نقل قول‏هاى مكررى از "يائو يوئه شنگ" مى‏آورد    
تا خواننده را متقاعد كند كه روح مى‏تواند از نقطه‏اى به نقطه ی ديگر نقل مكان كند؛ براى نمونه، مى‏خواهد ثابت كند روح مقامِ    
اولِ كشورى كه مدارس دخترانه مملكت اش را تعطيل، و كار زن‏ها را در كارگاه‏ها متوقف و پياده‏روها را زنانه و مردانه كرده    
است، مى‏تواند چند لحظه‏اى در جسم "يورگن هابرماسِ"بلندانديشه و همتاى سياسى‏اش "نلسون ماندلا" نفوذ كند كه از مفاخر    
"تمدن بشرند؛ يا روح لطيف "مهاتما گاندى"  - طبق گفته‏هاى "گوتفريد ويلهم لايبنيتس" در كتاب "گفتار در مابعدالطبيعه    
مى‏تواند در وجود انبوهى از مردها و زن‏هاى باند مافياى روسيه و ايتاليا حلول كند. شنگ و استادانش به اعتبار همين افكار    
".معتقدند كه انسان خوب و بد معنى ندارد، بلكه "خوبى و بدى معناهايى انتقالى‏اند    
"اين خِرَدگريزى و خرافه‏پرستىِ قرون وسطايى، شايد در قالب طنز امبرتو اكو نويسنده ايتاليايى در رمان "نام گل سرخ    
مّوجه باشد، ولى در حوزه علم جايى ندارد؛ با اين وصف، هنگام خواندن اين خرافه‏ها نمى‏توانستم بانو آرلينگتون را به    
سهل‏انگارى و تنزل مرتبه علمى متهم كنم. فكر مى‏كردم چيزى در چنته دارد و مى‏خواهد به‏موقع آن را رو كند؛ حتى اگر از    
زبان شنگ و استادانش كانگ و تِنگ باشد. اتفاقاً همين‏طور شد: در صفحه سيصد و هجده، استاد شنگ بعد از مقدمه‏چينى‏هاى    
چندين صفحه‏اى‏اش اعلام كرد كه قاتل كسى نيست مگر يك آدم برفى؛ اما نه يك مشت برف معمولى، بلكه برفى كه يك "روح    
.زخمى" در آن حلول كرده است    
اين نتيجه‏گيرى، خانم آرلينگتون را فريب نداد و او را مانند سياستمدارهاى خام، به مصاحبه با خبرنگاران روزنامه‏ها و    
راديو و تلويزيون وا نداشت، برعكس، باعث شد كه با كمك پنج نفر از بهترين شاگردانش و مراجعه به بايگانى‏ها، اسناد و    
مدارك مربوط به "روح زخمى" را جمع كند. آنها روزها و شب‏ها جست‏وجو كردند، نام‏ها ديدند و نشانه‏ها يافتند تا بالاخره    
به‏اتكاى اسناد و شهادت سه نفر از كارمندان مركز رياضيات مدرن و آقاى ريچاردز كه سال‏ها پيش معاون ادى گلدينگ رئيس    
.پليس شهر بود، مداركى به‏دست آوردند كه آشنا و غريبه را به حيرت مى‏انداخت    
    ده سال پيش، ديانا همسر شخصى به‏نام فردريك جانسون بود. طبق گفته خواهر ادى و آقاى ريچاردز معاون سابق رئيس    
پليس شهر، ديانا و ادى با هم رابطه داشتند. دكتر والتر بانز كه آن‏زمان معاون فردريك بود و مقالاتش در مقايسه با مقاله‏هاى    
،فردريك به سياه‏مشق شبيه بودند، و در آرزوى كسب مقام و مرتبه فردريك در مركز رياضيات مدرن و دانشگاه مى‏سوخت    
منتظر فرصتى بود كه او را از سر راه بردارد. بئاتريس، همسر سابق والتر به خانم آرلينگتون گفت: "اگه والتر مرگ فقط يه    
"نفرو آرزو مى‏كرد، اون يه نفر فردريك جانسون بود    
    آقاى ريچاردز اعتراف كرد كه يكى دو بار والتر و ادى را با هم ديده بود، اما همه‏چيز به نظرش عادى مى‏رسيد؛ تا اين‏كه    
دختربچه‏اى به نام جنيفر مارشال در تقاطع خيابان واشنگتون و هنپين با يك كاديلاك نقره‏اى رنگ، تصادف مى‏كند و چند دقيقه    
بعد مى‏ميرد. پيرزنى كه در رستوران "غاز طلايى" كار مى‏كرد، اين صحنه را ديده بود. طبق مندرجات پرونده‏ها، والتر و ادى    
هم ديده بودند. ساعتى بعد، فردريك كه كاديلاك نقره‏اى‏رنگى داشت و به ادعاى خودش چند دقيقه قبل از آن محل عبور كرده    
.بود، دستگير و به‏جرم فرار از محل وقوع تصادف و تبديل قتل غيرعمد به قتل عمد، زندانى مى‏شود    
    ريچاردز اعتراف كرد كه در لحظه حادثه به‏وسيله بى‏سيم با ادى گلدينگ تماس داشته و ادى گفته بود كه در خيابان امرسون    
است. ريچاردز به خانم آرلينگتون گفت: "آره، من يه كم آلوده شده بودم. بعضى وقت‏ها يه چيزهايى اختلاس مى‏كردم. ادى    
"!.مى‏دونست، ولى به روى خودش نمى‏آورد. من، هم روز دادگاه و قبلش يادش نياوردم كه ساعت تصادف و كشته‏شدن جنيفر كجا بوده    
    بئاتريس به شكل ديگرى اعتراف كرد: "مدت زيادى از اون حادثه گذشته؛ ولى درسته خانم آرلينگتون! خداوند هيچ گناهى    
،رو بدون عذاب نمى‏ذاره! اون‏روز، موقع تصادف من و والتر داشتيم دعوا مى‏كرديم. راستشو بخواى تقصير من بود. با جرج    
پسر پونزده ساله همسايه رابطه داشتم. والتر همون روز مچ ما رو گرفت. داشت ديوونه مى‏شد. سيگارى روشن كرد و رو تخت    
".دراز كشيد. داشتم آماده مى‏شدم از خونه بزنم بيرون كه تلفن زنگ زد. شنيدم كه اونو ادى صدا مى‏زد    
    بئاتريس هم مثل ريچاردز در دنياى خودش سير مى‏كرد و كارى به دادگاه و سرنوشت فردريك نداشت. فردريك به سه سال    
.حبس محكوم شد و بعد از طى دوران محكوميتش، شهر مينياپوليس را براى هميشه ترك كرد    
    او كجا رفت؟ اين سؤال را خانم آرلينگتون در كتابش مطرح كرده است؛ اما نه خود نه دستيارانش كلامى از اين پرس و    
جوها به كسى نگفتند. اصولاً خانم آرلينگتون اعتقادى به موضوع‏هاى شفاهى ندارد و معتقد است كه سه‏چهارم مردم به مطالب    
.شفاهى گوش نمى‏دهند و اگر هم بدهند، چيزى در خاطرشان نمى‏ماند    
    اين بحث ربطى به اين ماجرا ندارد؛ خصوصاً به اين دليل كه پروفسور و همكارانش علت تحقيقات را از همه پنهان    
مى‏كردند. پروفسور با نفوذ معنوى زيادى كه در دستگاه پليس فدرال داشت، با همكارى اينترپول فهميد كه فردريك جانسون    
نگون‏بخت، چهار سال پيش آمريكا را ترك كرده، همه افتخارات و توانايى‏هايش را ناديده گرفته و در حال حاضر دبير ساده    
.رياضيات يكى از دبيرستان‏هاى شهر بى‏در و پيكر مكزيكوسيتى است    
    خانم آرلينگتون و زن و شوهرى كه هوشمندترين دستيارانش بودند، به مكزيكو رفتند. پروفسور زرنگ‏تر از آن بود كه به    
،دبيرستان برود و با فردريك روبه‏رو شود. طبق يكى از آن ترفندهاى نوآموزان رشته سينما كه در سريال‏هاشان مى‏گنجانند    
خانه آقاى خوزه موتيس رئيس دبيرستان را پيدا كرد و به ملاقات او رفت. آقا و خانم موتيس وقتى نام مهمان ناخوانده را شنيدند    
و كارت شناسايى او را ديدند و سر و وضع ظاهرى‏اش را برانداز كردند (خانم آرلينگتون شباهت عجيبى به آنجى ديكنسون    
هنرپيشه بلندقد و زيباروى آمريكايى دارد - ناگفته نماند كه آنجى ديكنسون پس از پير شدن مارلن ديتريش بهترين ساق پاى دنيا    
را داشت) به‏گرمى از او پذيرايى كردند؛ حتى خانم موتيس دست به كار شد تا خوراك ژامبون و چيپس، غذاى مكزيكى مورد    
علاقه خانم آرلينگتون را درست كند. البته اين غذا، با آن چيزى كه زن‏ها و مردهاى نوكيسه در رستوران‏هاى كشورهاى تازه به    
.دوران رسيده سفارش مى‏دهند، زمين تا آسمان فرق مى‏كند    
صحبت فردريك كه پيش آمد، چهره آقاى موتيس درهم رفت و با لحن غمناكى گفت: "اون يه نابغه‏س، ولى يه نابغه افسرده؛    
".آدمى شبيه پاسكال، لئوپاردى و كافكا    
"...خانم آرلينگتون درباره وضعيت كنونى فردريك سؤال كرد. آقاى موتيس گفت: "مشكل خاصى نداره، فقط    
"ساكت شد. پروفسور پرسيد: "فقط چى؟    
فقط تو چند ماه گذشته، دو دفعه تا پاى مرگ پيش رفت؛ حتى از او قطع اميد كردن. نزديك بود جسدشو بفرستن تو -    
.سردخونه كه دوباره به هوش اومد. معلوم شد كه ايست كوتاه قلبى داشته    
كى اين اتفاق پيش اومد؟-    
آقاى موتيس فكرى كرد و گفت: "گمونم، چهار يا پنج ماه پيش ... درسته، بعد از ژانويه بود. هوا خيلى سرد بود. يادم هست    
"با پالتو رفتم عيادتش    
 از كى مى‏تونم اطلاعات دقيق‏ترى بگيرم؟-    
خب، معلومه! از دكتر گونزالس رئيس بخش قلب بيمارستان مركزى!-    
    روز بعد، دكتر گونزالس حين نوشيدن قهوه از "پديده خارق‏العاده‏اى" حرف زد كه در عمرش نديده بود. او اين پديده را    
.بازگشت غيرقابل تحليل" خواند"    
پرونده پزشكى فردريك جانسون، گفته‏هاى دكتر گونزالس را تأييد مى‏كرد و همين‏طور دو تاريخ شگفت‏آور را: شنبه هشتم    
.فوريه و سه‏شنبه هجدهم فوريه سال هزار و نهصد و نود و هفت؛ يعنى درست همان روزهاى حادثه    
هر دو بار كامپلا همسر فردريك او را به بيمارستان برده بود؛ زنى دلسوز، مهربان و به‏قول دكتر گونزالس، كم‏نظير - زنى    
.در حد و اندازه‏هاى پنه‏لوپه    
آيا اثبات نظريه "انتقال روح" آقاى يائو يوئه شنگ به دليل قاطع‏ترى نياز داشت؟ خانم آرلينگتون چنين نيازى نمى‏ديد، ولى    
.حاضر نمى‏شد به‏اتكاى يك نظريه متافيزيكى، مردى را به‏عنوان قاتل معرفى كند كه به‏اندازه كافى از مقتول‏ها لطمه خورده بود    
. هر چند قسمت دوم استدلالش به‏دليل انسانى بودنش قشنگ‏تر است، اما قسمت اول آن بيانگر روح علمى اوست    
    يك حادثه باعث شد كه خانم آرلينگتون، هشت ماه بعد رازدارى‏اش را ناديده بگيرد: روزنامه‏هاى مكزيك نوشتند كه مرد چهل    
و دو ساله‏اى به نام "آرتورو پالاسيوس" در مكزيكوسيتى ادعا كرده است كه در دو نوبت، روح يك مهاجر آمريكايى به اسم    
فردريك جانسون را از اندامش آزاد كرده تا هرجا دلش مى‏خواهد برود. پالاسيوس - كه از جنايت كوچه سوم خيابان دهم شمالى    
.بى‏اطلاع بوده - احتمال داده است كه فردريك هر دو بار دست به‏كار خلاف زده است    
    آرتورو پالاسيوس هم، يك پديده است. روزنامه‏هاى مكزيك از او با عنوان "خطيب و جادوگر نوانديش" ياد كرده و مدعى    
"شده‏اند كه بر كتاب‏هاى پست‏مدرنيستى”زيستن روى خطوط مرزى« اثر "ژاك دريدا" و "تصوير زمان" نوشته ی "ژيل دلوز    
.نقدهاى شاخصى نوشته است؛ چنان نقدهايى كه دريدا و دلوز نتوانستند به انتقادات او جواب دهند    
    به هر حال پالاسيوس در مصاحبه با خبرنگاران گفت: "از نظر من فردريك جانسون يك استثنا بود. وقتى فهميدم استعداد    
خيلى زيادى داره و پسر ده‏ساله‏ام هم دست‏كمى از لاپلاس و كپلر نداره، من و زنم ماريا به فكر افتاديم از او به‏عنوان معلم    
سرخونه كمك بگيريم. كم‏كم دوست شديم و بالاخره تسليم خواسته‏اش شدم و دو بار روحش را از بدنش آزاد كردم. نمى‏دانم در    
.اين دو دفعه چه اتفاقى افتاده، فقط مى‏دانم كه اين شارلاتان چند وقت پيش ماريا را از راه به‏در كرد و خانواده‏ام را متلاشى كرد    
".چند روز پيش هم بعد از طلاق‏دادن زنش كامپلا، با زن سابق من ماريا ازدواج كرد    
    پالاسيوس به خبرنگارها زل زده و اضافه كرده بود: "خب، حالا حق من هست كه به دنيا اعلام كنم اون دو دفعه فردريك    
"جانسون چه دسته گلى به آب داده، يا نه؟    
    با چنين پايانى، بار ديگر، نبوغ كم‏همتاى پروفسور جانت پاتريك آرلينگتون را تحسين كردم و او را بارها ستودم؛ با اين‏حال    
باز هم به خودم لعنت فرستادم كه چرا به نصايح شارل بودلر گوش ندادم و با يك زن دانشمند ازدواج كردم، تا حالا كارهاى    
خانه را روى سرم بريزد و حين ظرف‏شويى، چشمم به ظرف‏ها باشد و گوشم به استدلال‏هاى بى‏پايانش - حتى اگر به‏طرز    
.بيمارگونه‏اى اين زن را دوست داشته باشم    

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی