دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

  فرزانه رحمانی  
داستان نویس    
    

تابلو را دریا با خودش برد   
 فرزانه رحمانی     


شاید عادت كرده ای به این راه كه هر روز از خانه ات شروع می شود و می رسد به میدانگاهی وسط روستا . دل     
ام می خواهد روستا را در دامنه ی یك كوه بكشم از آن ها كه تا كمر در مه فرو رفته اند . با این چند خط تیره كه     
برای كوه می كشم و سفیدی كاغذ باید در بیاید . كلبه ات را در كمر كش كوه می كشم جایی كه آمد و شد اهالی اش     
را نبینی . از كشیدن دیواره های سنگی لذت می برم خصوصن وقتی برای نشان دادن عمق سنگ چین ها ضربه     
های عمیق و تیره می زنم . بهتر است توی دیواره ی سنگی كلبه ات دو تا پنجره ی چوبی بكشم كه هر وقت باد     
بوزد لق بزند و تلق تلق صدا كند . در شانه ی راست كلبه ات هم یك شاه بلوط می كشم كه با خاكستری تیره ای كه     
به تنه اش می دهم چیزی از جذابیت اش كم نكند ، به زنی می ماند كه اغواگرانه مردان را به خود جلب می كند و     
طوری وانمود می كند انگار آنها فریفته اش شده اند و او روح اش هم خبر ندارد . باید یك جاده ی خاكی هم باشد     
برای این كه هر صبح بلند شوی ، پوتین هایت را بپوشی كلاه برك چهار خانه ات را سر بگذاری و چوب دستی را     
كه از تنه ی درخت غان تراشیده ای دست بگیری و بزنی بیرون . در حاشیه ی راه بوته های آویشن می كشم با یك     
خاكستری روشن كه روی تیرگی راه ، خودش را نشان بدهد . به این فكر می كنم بد نیست سر راه ات چیزهایی     
بكشم تا راه خسته ات نكند ، مثل همین ردیف درخت های صنوبر یا نه این صخره كه برای دیدن بخش نور خورده     
اش باید قسمت های جلویی اش را تیره تر بزنم و شكاف هایش را سیاه تر . چرا تعجب كردی ؟ دیدن یك خانوم     
توی این صبح دل انگیز روی این صخره چرا باید متعجب ات كند ؟ ! شاید یكی از اهالی ست كه مثل تو عادت به     
پیاده روی دارد و نشسته تا كمی خستگی بگیرد ؟ شاید هم مسافر است ، چه اهمیتی دارد ، این كوهستان ملك     
شخصی ات كه نیست . می توانی كلاه ات را به نشانه ی احترام برداری یا نه خودت را بزنی به آن راه و نبینی     
اش . می دانم كنجكاوی ات را تحریك كرده است اما باید بگذری . كم كم فرشته ای را روی تخته سنگ بزرگ     
وسط میدان از پشت تیرگی درخت های كاج می بینی . تا به حال باید فهمیده باشی كه یكی از اهالی آن را به یاد     
دخترش كه دریا با خودش برده گذاشته این جا . شاید از فروشنده ی همین مغازه ی سمت راست میدان شنیده باشی     
، حتمن گفته با این كه می داند مجسمه سنگی ست اما مطمئن است كه بوی كاغذ كاهی می دهد . از روزی كه آمده     
ای هر چه خواسته ای داشته از پنیر خامه ای صبحانه ات تا زغال طراحی برای آن خانوم ، همان كه نشسته بود     
روی صخره ها . نگو كه ندیدی اش . كاغذهای كاهی روی پایش بود و دست های كشیده و سفیدش را رویشان     
حركت می داد . می توانی وقتی برگشتی دقیق تر نگاه اش كنی . اصلا برو به بهانه ای سر صحبت را با او باز كن     
. اهمیت نده . اجازه بده دیگران راجع به تو فكر بد هم بكنند . از این زاویه و این كه پشت به آفتاب نشسته می توانی     
طرحی از اندام اش را ببینی . به فرشته ی وسط میدان می ماند ، اگر جلوتر بروی شاید طرح چهره اش را در     
صورت اش ببینی . بهتر است غرور لعنتی ات را كنار بگذاری ، نگو كه برای دیدن طرح هایش وسوسه نشده ای     
. بارها دیده ام كه به تابلوی توی فروشگاه چطور زل می زنی . با خودت است می توانی مثل همین ردیف     
.درخت های صنوبر از كنارش بگذری و حتی نگاهش نكنی اما باور نمی كنم اگر بگویی به او فكر نمی كنی     

**     

فقط این راه برایم مانده است . از پیچ این جاده ی خاكی كه می گذرم تا برسم به ردیف درخت های صنوبر فقط تو     
را می بینم . شب هایی كه ماه كامل است راه صدایم می كند . از خیلی وقت پیش این طور بوده آن وقت ها كه تو     
.نبودی . باد سر می گذاشت توی خانه و صدایم می كرد ، دل می كندم از گرمای ملحفه و رو به راه ماه می شدم     
این جا ماه همیشه كامل است و من دلتنگ . دلتنگ گرمای دستی ، نوازشی ، صدایی كه بخواندم . جاده ی خاكی را     
می گیرم و می رسم به این صخره كه دل ام می خواهد ادامه اش دریا باشد ، بنشینم رویش و كفش هایم را در آورم     
. آب از پاهایم بالا بكشد و خنكایش بدود زیر پوست ام و در من جان بگیرد ، آن قدر كه كم كم خواب بگیردم و آب     
هی بالا برود ، هی پایین بیاید . نمی دانم از ماه آمده ای یا از آب ، اما این جایی درست روی این صخره ی رو به     
دریا . شاید داری به امتداد بازوان مردی فكر می كنی كه ابعاد مشخصی ندارد . كافی ست سر بر گردانی تا تمام     
خطوط نقاشی هایت بشوم . لابد تا به حال مردهای زیادی به تو فكر كرده اند اما تو برای من یگانه ای ، مثل ماهی     
،ای كه از آب بیرون افتاده . دریا چیزهایی را كه می برد پس نمی دهد .من هم تو را پس نخواهم داد . تو با منی     
این جا ، توی هر قطره ی ودكایم ، توی ملحفه هایم ، توی قاشق غذایم ، حتی توی كف خمیر ریش روی صورت     
ام . نمی دانم تا كی می توانم پنهان ات كنم . اگر صاحب آن دست ها بودم ، می آفریدم ات . آن وقت مالك تابلویی     
می شدم كه هر روز طلوع آفتاب را بر اندام اش می دیدم ، درست مثل تابلویی كه دارد گوشه ی فروشگاه ورودی     
روستا خاك می خورد . بعد می توانم كنارت بنشینم ، با تو از جوشانده ی این آویشنهای چند روزه بخورم ، سیگار     
دود كنم و برایت از بازوی خواب رفته ام بگویم كه زیر سر تو بوده ، از عطر تنم كه از تو به مشام می رسد ، از     
نوشته هایم كه فقط برای تو می نویسم ، از موهای همیشه مرطوب ات كه این سطرها را خیس می كند . من هر     
بار از تو می گذرم مثل ردیف درخت های صنوبر و فكر می كنم به این راه كه تو را از من می گیرد . بعد به كلاه     
حصیری ات فكر می كنم ، به عینك آفتابی ات ، به كاغذهای كاهی روی پایت كه دست های كشیده و سفیدت تند تند     
رویشان حركت می كند ، به این كه كاش وقتی بر می گردم ببینم ات كه آمده ای به كلبه ام ، كنار اجاق خیال ات     
می كنم ، بوی آویشن دم كرده گرفته ای ، كنار پنجره كه چشم به راه آمدنمی ، كنار در كه توی پیراهن گلدارت     
،برایم دست تكان می دهی . دل ام پر از حظ می شود و می خواهم تمام این كوهستان را با تو غلت بزنم . می بینی     
.این نوشته ها هم مثل من دارد توی شیشه ی ودكایم می لرزد     

***     

 اهل اینجا نبود )     
… مثل من ، بعد از این همه سال اهالی هنوز می گویند اهل این جا نیست نمی دانیم از كجا … می گفت به خاطر     
بیماریش بوده كه آمده این جا . نگفت بیماریش چه بوده اما … رفتارش عادی نبود … هر روز صبح می آمد این     
جا ….برای خرید ، توی این یك ماهه هر روز سر یك ساعت . تازه دست ام آمده بود چه چیزهایی را دوست دارد     
. بعضی وقت ها خیره می شد به چیزی و نمی شد فهمید به چه … به این تابلوی … می دانید یك جوری بود … از     
كجا فهمیدم ؟ …كافی بود به انگشتان اش ، بوی تند چرم پوتین هایش و تعداد مدادهایی كه می خرید توجه كرد     
….پول زیادی داشت … فكر نمی كنید به خاطر پول هایش بوده كه رفته ام به كلبه اش ؟ … چند روزی خبری     
ازش نبود ، فكر كردم رفته …باید به من می گفت …نباید می گفت ؟…. دكترش گفته بود با یك خانوم ….نباید     
بگویم …اما كسی كه روابط خصوصی اش را … خوب آدم شك می كند ….این اواخر خانومی حواس اش را     
پرت كرده بود …می گفت هر روز می بیندش . می نشسته و نقاشی می كرده …از این تابلوهای با زغال ، چیه     
اسمش ؟ مثل همین تابلوی … می گفت از وقتی دیدم اش دوباره كابوس هایم آمده اند سراغ ام … من نمی دانم چه     
كابوسی اما باید ردی از بیماری مثل او … به آدم های بیمار …. كسی چه می داند …. همین من …. شما چی     
فكر می كنید ؟ … رفتارم شاید عادی نباشد ولی سالم ام… بعدش بود كه رفتم به كلبه اش …باید می فهمیدم چه     
طور زنی توانسته این همه روز مشغول اش نگاه دارد …. همه چیز همان طور بود كه می گفت …. پیش تر هیچ     
.وقت از این راه نگذشته بودم . وقتی رسیدم پنجره ها باز بود و از نرمه بادی كه می وزید ، تلق تلق صدا می كرد     
همیشه دلم می خواست آن جا را ببینم … چیز با ارزشی نداشت … باور كنید . به چیزی دست نزدم فقط… طرح     
ها عالی بود . نوشته ها هم … هنوز فنجان روی میز بوی آویشن می داد ، انگار تازه رفته باشند … فكر كردم     
برای یادگاری برشان دارم … فقط برای یادگاری … آنها با هم اند …. شك ندارم …. وگرنه طرح های آن خانوم     
…     
.همیشه به او فكر می كنم . می بینم اش كه آمده و دارد توی شیشه ی فروشگاه نگاه ام می كند     
… همان طور است كه می گفت . باید ببینیدش به خطوط بدن اش نگاه می كنم …. به دست های كشیده و سفیدش     
كه روی گل های وحشی پیراهن اش می كشد …انگار بخواهد خودش را بفهمد … كسی چه می داند شاید دو تایی     
...زده اند به دریا … درست مثل تابلو ، وقتی كه به آب دادم اش … انگار دریا آماده بود تا بریزد توی چشم های     
این صخره نشان او را …. دریا كه با خودش بردش آبی تر شد …. تیره تر … چی ؟ این دور و برها تا كیلومتر     
(.ها یك بركه هم پیدا نمی شود ؟ … می دانم …. نمی دانم … من اصلن چیزی نمی دانم …. فقط فكر می كنم     
   

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی