1
I TRIED TO LEAVE YOU
I DON’T DENY
I CLOSED THE BOOK ON US
AT LEAST HUNDERED TIME
I WAKE UP EVERY MORNING BY YOUR SIDE
صدای بلند موزیک در اتاق می پیچد، اتاقی با یک تخت یک نفره ی چسبیده به دیوار اول و یک میز تحریر کج
ومعوج که به دیوار دوم تکیه داده شده. دیوار سوم یک رادیوی قدیمی را در کنار خود پناه داده که صدای بلند
موزیک اش را می شنویم ، روبه روی رادیو پنجره ای را می بینیم که تمام مساحت دیوار چهارم را پوشانده. صدای
موزیک ما را ازپنجره به بیرون می برد و به حیاطی می رسیم که که نیمی از آن با سنگ سفید درخشانی فرش
شده و نیم دیگرش از درختان پر شاخه ای پر شده که هر کدام، به یک سو قد کشیده اند. به درخت ها نگاهی می
اندازیم درخت اول، تاک کهن سالی ست که روی کف سفید رنگ حیاط خم شده، در کنارش، درخت سیب لاغرو
کشیده ای می بینیم که لختی اش به چشم می آید، هرچند از همه ی درختان پیرامونش بلند تر است ولی پیکر چوبین
درخت برهنه، ترحم ما را بر می انگیزد. درخت سوم نهال پرتقال خردسالی ست که حتی بدون باد هم می رقصد و
ما نمی دانیم که پیکر لاغرش در برابر بادی نه چندان تند خواهد شکست یا نه. ولی ابهت و وقار آخرین درخت به
ما فرصت زیادی نمی دهد که شکستن نهال را تجسم کنیم، درخت چهارم، درخت چنار بلندی ست که با فضای
. مختصر و کوچک باغچه نمی خواند
THE YEARS GO BY, YOU LOSE YOUR PRIDE.
THE BABYS CRYING, SO YOU DO NOT GO OUTSIDE.
صدای موزیک میان آرامش و فراوانی برگ ها، تنها می ماند. تنها صدای پیانو را می شنویم که با صدای
زمخت و غمگین خواننده ای، همراهی می کند. و ناگهان صدای دیگری آغاز می شود، صدای لرزان دختری که
. همسایه ی صاحب اتاق است در میان درخت ها می پیچد، حالا موزیک را فراموش می کنیم
دختر همسایه : مگه تو شوهرم نبودی؟ گه خوردی منو پیچوندی؟ منم الان زنگ میزنم به همون آشغالی که میگی
. گفته
این بار بدون این که از درخت ها چیزی جز مجموعه ای برگ سبز ببینیم به اتاق باز می گردیم، حتی متوجه پرواز
چابک گنجشکی نمی شویم که از شاخه ی درخت تاک جست می زند و دوباره روی آن می نشیند. سریع و بدون
نگاهی دقیق تر از دیدن. مثل کودکی که از ترس غریبه پشت مادرش پنهان می شود. روی تخت چسبیده به دیوار
اول، دختری، یخ زده به ما نگاه می کند، لحظه به شک می افتیم که که شاید ما را می بیند؟ بیست و سه ساله
است، با شکمی برهنه و سین.ه هایی بزرگ که زیر سین.ه بند خاکستری پنهان شده و ملافه ای پایین تنه اش را
پوشانده ولی بزرگی ران ها و کف.ل اش از زیر ملافه پیداست. ژاله به درخت تاک خیره شده، صدای دختر همسایه
لحظه ی آرامش اش را بر می آشوبد، انگار که تازه متوجه وضعیت اش شده باشد، تکان کوچکی می خورد، نگاه اش لحظه
ای به پسری کنارش آرمیده می چرخد و باز به همان درخت تاک خیره می شود، این بار گوش هایش را تیز می کند و
. چشم هایش را رها کرده تا در میان برگهای درخت تاک بازی کند
ژاله: کیه؟ صدا ازکجا میاد؟
. فرهاد: دختر همسایس، ولش کن، زمانی که می خواد کسی نشنودش میاد روی تراس
. فرهاد را می بینیم که بی صدا می خندد، شاید برای آرام کردن ژاله ولی اطمینان دارد که چیز با مزه ای گفته
پسری بیست و دو ساله که پوستی سفید و کم مو دارد که هیکل لاغر و عضلانی اش را پوشانده، رو به پشت ژاله
در تخت یک نفره خوابیده اند . فرهاد دست اش را آرام روی شانه ی ژاله می گذارد. شاید اول می خواسته او را آرام
، کند ولی حرکت اش از نوازش به کشش منتهی می شود وسعی می کند ژاله را به خود بچسباند.چشم های ژاله خیره
. درخت تاک را می پاید و عضلات اش را منجمد می کند
.ژاله: می دونی، می تونه یه نگاهم کلی به آدم حس پرواز بده، یه تماس ساده دست آدمو تا تهش ببره
. فرهاد: آره ، معلومه
فرهاد هنوز ژاله را به طرف خودش می کشد. شاید فکر کنیم که حرف های ژاله را نمی شنود یا توجهی نمی کند
، ولی او آنها را شنیده، نه یک بار، شاید به تعداد عشق بازی هایشان، حتی اوایل صمیمانه به آن ها فکر می کرده
. این مکالمه یک طرفه مثل یک آیین مقدس از آغاز تکرار می شده، از آغازی که هیچ کدام زمان آنرا به خاطر ندارند
برای اولین بار نگاه ژاله از درخت تاک جدا می شود، با ظرافت و لوندی می چرخد و به چشم های فرهاد می
چسبد که هنوز در تقلای چرخاندن بدنش بود. نگاه ژاله کنجکاو می شود، صدای موزیک را نمی شنویم، آیا آن
آهنگ تمام شده؟ چشم های ژاله صورت فرهاد را می بیند، از بالا به پایین مرورش می کند ، دوباره کشف اش می
کند، خط به خط چهره اش را در جایی ترسیم می کند آن چنان که گویی که چیز تازه ای یافته، باد میان درختان می
پیچد، دختر همسایه با سکوت به صدای باد خیره می ماند و گوشی تلفون را ازکنار گوش اش پایین می آورد، فرهاد
به چشم های ژاله خیره می ماند و با سکوت منتظر می شود ، با انگشت اش دایره ای روی پشت برهنه و عرق کرده ی
ژاله می کشد، ژاله لبخند محوی می زند، صدای باد ساکت می شود، فرهاد به لبخند ژاله خیره می شود، گنجشکی
از روی درخت تاک می پرد و پرواز دایره وار کوتاهی می کند و دوباره روی شاخه می نشیند، انگشت فرهاد
دایره آخری را نیمه کاره رها می کند تا خط صافی رسم کند، ژاله لبخندش محو تر می شود ، نگاه اش کنجکاو
می شود ، صدای باد بلند می شود، انگشت فرهاد به کمر ژاله می رسد، حالا هر دو بدن آماده اند، فرهاد دو دست اش
را روی ک.فل ژاله می گذارد، ژاله با حرکتی سریع سرش را عقب می گیرد و سپس آرام دوباره می چرخاندش به
درخت تاک نگاه می کند، فرهاد با دو دست ژاله را به سوی خود می کشاند، ژاله نفس پر صدایی می کشد ولی
نگاه خود را همچنان به درخت دوخته، فرهاد از پایین، تن ژاله را دنبال می کند تا به چشم هایش می رسد، نگاه اش
را دنبال می کند و تا به درخت می رسد، شاخه های درخت را دنبال می کند ولی به آسمان نمی رسد، نگاه اش در
همان درخت تاک زندانی می شود.هر دو بدن را می بینیم در راستای خطی صاف عقب و جلو می روند ، هر دو
برای لحظه ای به درخت تاک چشم دوخته اند و ما نمی فهمیم که گنجشکی که از شاخه ی تاک می پرد و روی شاخه ی
برهنه ی سیب می نشیند آن دو را دیده یا صدای نفس های بلند و ناله های کشدارشان را شنیده یا نه؟ حالا صدای
موزیک دوباره بلند می شود، آهنگ جدیدی شروع شده که شبیه سرودی آیینی ست و فکر نمی کنیم که هیچ کدام از
آن دو آن را بپسندند، پس این بار با صدای جیغ های کوتاه ژاله از پنجره بیرون می رویم و آوازی که خوانده می شود
را نمی شنویم. صدای گریه ی دختر همسایه می شنویم که در میان برهنگی درخت سیب محو می شود. وما نیز در
، آسمان خاکستری دو ساعت مانده به شب که با عظمت اش، دقت و وسواس ما را در آن اتاق کوچک به سخره می گیرد
. محو می شویم
2
دو ساعت بعد به همان اتاق باز می گردیم. از فرش قرمزی شروع می کنیم که کف تمام اتاق را پوشانده ، صندلی
که پشت میز تحریر قرار گرفته بود روی زمین افتاده، یک شلوار جین آبی، زیر صندلی گیر کرده و قسمتی از آن
پشت رو شده. لنگه ی جوراب قرمزی را می بینیم که کنار شلوار گلوله شده، اگر از روی زمین به طرف تخت
حرکت کنیم همان سی.نه بند خاکستری را می بینیم که مرتب تا شده، تعجب می کنیم که چرا تنها لباس های دخترانه در
اتاق پخش شده، شاید هم اهمیتی به این اتاق کثیف و جزییات اش ندهیم، هوا به سختی در اتاق جریان دارد و سنگین و
بد بوشده. اگر شامه ای قوی داشته باشیم می توانیم در میان بوی عرق کسالت، بوی غم انگیز عطری را بشناسیم
که شاید زمانی دور فخر فروشی می کرده. در کنار تخت ملافه های سفید و زردی مجاله افتاده که قبلا هم دیده
.بودیمشان
، این بار می توانیم برهنه ببینیم شان که طاق باز کنار هم به تخت دوخته شده اند، نه لباس، نه ملافه و نه بدن دیگری
هیچ کدام نمی پوشاندشان . شاید اگر به خاطر هوای کثیف اتاق نبود صورت هایشان را به هم چسبانده بودند، ژاله
را می بینیم که به سقف نگاه می کند و انگار چیزی در ذهنش تکرار می شود، چیزی خارج از آن اتاق کثیف، شاید
حتی خارج از آن تن کثیف در اتاق کثیف. صورت فرهاد بر افروخته به نظر می رسد، بر خلاف ژاله بی قرار
جهت نگاه اش را عوض می کند. از سقف به دیوار روبرویی، از دیوار به بینی ژاله، از بینی به انگشت های پای
. ژاله، و از انگشت به سقف
فرهاد: همه چی خراب شده، انگار زلزله شده، انگار جنگ شده، مثه این که یه بمب منفجر شده باشه و همه رو
، بکشه، ما چشمامونو باز کنیمو بفهمیم زنده ییم، کنار هم افتادیم، ولی جرات نداشته باشیم از جا مون تکون بخوریم
از ترس این که بفهمیم ما ام مردیم، از ترس این که بفهیم فلج شدیم، دست و پامون قطع شده باشه، از ترس دیدن بقیه
... مرده ها، از ترس اینکه تا بلند شیم ما رو بزنن از ترس
، ژاله: ااه، بس کن
فرهاد را بهتر بشناسیم، کسی که فکر می کند باید دردناک ترین تصویر ذهن اش را بعد از معاشقه برای همبسترش
.تعریف کند
. شاید از این به بعد بتوانیم خود را جای قهرمانان مان بگذاریم از احساساتشان صحبت کنیم
، فرهاد می فهمد که این بار هم با گذشته تفاوتی نداشته، به اتاق اش نگاه می کند، چه نکبتی از در و دیوار می بارد
ترجیح می داد برای چند ساعت محو شود، شاید یک روز، شاید چند ماه ، شاید برای همیشه، ولی مدت ها بود که
فهمیده بود که این آرزو غم انگیز تر از نکبت اتاق اش است. می دانست که می تواند فراموش کند، می تواند هر وقت
که بخواهد عاشق شود، می تواند ده هزار متر را در نود دقیقه بدود، می تواند فیلم های مزخرف را دوست داشته
باشد و به کمدی ها آن قدر بخندد که اشک اش جاری شود، می تواند از پدرش بترسد، برای مادرش گریه کند، می تواند
... ، نگران غریبه ها شود
. ژاله: بس کن
ژاله به فرهاد نگاه می کند و می خندد، اول لبخندی شیطنت آمیز، بعد قهقه ای نا بهنگام، دست هایش را باز نگه می
دارد، او منتظر آغوش فرهاد است . فرهاد درنگ نمی کند و این دو آخرین باز مانده آخرین انفجار، برهنگی شان را
می پوشانند، شاید برای فرهاد لحظه با شکوهی باشد. آرزوی غم انگیزش حقیقی شده است، دیگر چیزی نمانده که
ملامت اش کند، در آغوش ژاله-شاید در هر آغوشی- نکبت، میزبان همان جشنی است که او آن جا محو میشود. کاش
آسمان هنوز روشن بود می توانست از پنجره درخت ها را ببیند. کاش می توانست خود را در آغوش ژاله به
درخت سیب نشان دهد که گردن دراز بی برگش همیشه به سوی اتاق اش سرک می کشد. مطمئن نیستیم که فرهاد
. عظمت معجزه ای که برایش اتفاق افتاده را درک کرده باشد
آن طرف تر صورت ژاله را می بینیم که روی شانه ی فرهاد قرار گرفته ، ساکت و نگران به دیوار نگاه می کند.فکر می
کنیم که از خودش می پرسد، در آغوش این غریبه چه می کند، تا کجا آمده بود، به چه قیمتی، با چه جراتی، می
، دانست که تنهایش می گذارد، می دانست که هیچ وقت همانی نبوده که باید باشد، هیچ وقت نتوانسته به او تکیه کند
، هر لحظه با آخرین لحظه مشترک شان تفاوتی نداشته، مهم نیست که تا کجا پیش رفتند ولی هنوز به عمقی نداشتند
... می دانست که زود تمام خواهد شد. شاید پس از این دیدار، شاید پس از این آغوش
... ژاله: عزیزم
می توانیم گمان کنیم که این نتیجه گیری برای ژاله آن قدر ناراحت کننده بود که نا خود آگاه می خواست خلاف
، بودن اش را اثبات کند، شاید هم فقط هوس لذت بود ، مگر اصلن چه چیزی آن دو غریبه را کنار هم خوابانده بود
اگر ساعات همبستری را از زندگی مشترک شان حذف می کرد، چه باقی می ماند؟
فرهاد ژاله را به طرف خود فشار می دهد، آن قدر محکم که نه ما که هیچ کس در مهارت او و دلبستگی اش تردید نکند
، می دانیم که دختر همسایه با گریه خوابیده، از گنجشک چندان خبری نداریم و درخت ها هم در تاریکی پنهانند
این بار فکر می کنیم که هر دو انتخاب چندانی ندارند، همه می دانیم که به خواهش تن پاسخ ندادن نیازمند دلیل
محکمی است ، چیزی که فعلن در زندگی هیچ کدام از قهرمانان ما وجود ندارد. فرهاد را می بینیم که موهای ژاله
را با دست عقب می دهد، پیشانی بلندش را دوست داشت حتی اگر پیشانی بلندی را در چهره ی ژاله نبینیم، شاید فکر
می کند با صورت کشیده زیبا تر می شود. چشم های ژاله مثل چشم های هر زنی در انتظار نوازش هستند و باید
تصدیق کنیم که به زیبایی انتظار می کشند، فرهاد به آرامی پیشانی ژاله را می بوسد، سپس طوری که بخواهد آب
دهان اش را قورت دهد لبان اش را می بندد، ژاله به گلوی فرهاد خیره شده، شاید دارد به نفرت اش از زیبایی هم آغوشی
فکر می کند که هیچ گاه آن را درک نکرده است، شاید به مدهوشی زنانه اش که کشف اخیرش بوده و این که چه طور
می تواند صعوبت زندگی اش را نرم تر و سبک تر کند ، شاید هم به معنی پرواز گنجشک از شاخه به هوا و از
هوا به شاخه فکر می کرد، شاید هم آوازی می خواند که ما نمی شنویم، این را هیچ گاه نخواهیم فهمید. ناگهان
احساس کرد پیشانی اش خیس شده، چشم هایش لزج شده. و فهمید که فرهاد روی پیشانی بلندش و چشم های
. زیبایش که بسیار دوستش می داشت، تف انداخته
3
آیت الاخضر موهای بلند و سیاه بسیار زیبایی دارد که گاهی آنها را از پشت می بافد، گاهی هم روی شانه چپ اش
، رها می کند. او را می بینیم که به پوستر شهید محمود المغربی نگاه می کند که پدرش به دیوار اتاق چسبانده
چهره خندان اش در کنار تصویری از مسجد الاقصا به آیت نگاه می کند، آن دو در کنار هم چه قدر زیبایند، دهلان می
گفت که شهدا زیبا ترین صورت های مخلوق خدایند، هیچ وقت باور نکرده بود ولی صورت محمود المغربی زیبا
بود، دوست داشت حامر هم شبیه او باشد، آن وقت بچه هایش هم زیبا می شدند ، آیت شانزده سال دارد ولی پدرش
می گوید هژده ساله است. اتاق کوچک اش آن قدر بزرگ هست که شب ها با شش خواهرش روی زمین آن بخوابند و
چهار برادرش هم صبح ها آن جا بازی کنند. هنور دو ساعت به شب باقی مانده ، هنوز دو ساعت وقت دارد که به
زندگی شانزده ساله اش فکر کند ، به دو ماه پیش که با زینت نزدیک وادی التفاح بازی می کردند،آیت را
، بشناسیم، زیبا ترین چیزی که می شناسد درختان پرتقال وادی التفاح است، از بچگی با زینت به آن جا می آمد
عمویش در آن جا باغ پرتقالی داشت، دهلان می گفت صهیونی ها باغ های ما را دزدیند و گرنه هر کدام از بچه
های الدهیشه یک باغ پرتقال داشتند. هیج وقت باور نکرده بود که صهیونی ها باغ بدزدند. کاش می توانست به دو
ماه پیش اش برگردد، کاش می توانست زینت را پشت درختان پرتقال پنهان کند. کاش می توانست ورد و جادویی
، بخواند تا نفربر های اسراییلی آتش بگیرند. دهلان می گوید که نفربر های صهیونی اسب های فولادی شیطان اند
.آیت اسب ها را دوست داشت، اسب ها زیبا بودند، اسب های پلیس سواره اورشلیم را دیده بود که همیشه مهربان بودند
آیت را می بینیم که لباس هایش را در می آورد، چه تصویری شهوت انگیز تر از بدن برهنه دختری شانزده ساله دو
ساعت پیش از شهادت اش؟با خودش چیزی می گوید، آیا آوازی می خواند که ما نمی شنویم. دهلان گفته قبل از
شهادت غسل کند تا پاکیزه عروج کند، نمی دانست بعد از منفجر شدن اش از اوچه باقی خواهد ماند؟ در آینه ی جیبی
اش به چشم هایش نگاه کرد، یاد نگاه یخزده زینت افتاد، که بعد صدای رگبار زیر درخت پرتقال به او چشم
.دوخته بود ، شاید می خواست جیغ بکشد ولی از حنجره ی پاره پاره اش خرناسی بیرون آمد، مثل سرفه ای چرکین
دست اش را جلوی چشمان اش گرفت، یاد انگشت های برادرش افتاد که چشمان اش را گرفته بود و نمی گذاشت تا بدن پاره
، پاره زینت را ببیند، دست برادر دیگرش را به یاد آورد که گردن زینت را فشار می داد تا خون اش بیرون نپاشد
یاد مچ دست زینت افتاد که دایره وار می چرخید، آیا او هم آوازی می خواند که آیت نمی شنید، دست جوانی را به
یاد آورد که مسلسلی را در راستای خطی راست بالا و پایین می آورد و الله اکبر را فریاد می زد، یاد دو انگشت
فیلم برداری افتاد که دایره وار می چرخاند تا آیت که به دوربین خیره شده بود، به خواندن وصیت اش ادامه دهد، یاد
انگشت سبابه ی خودش می افتاد که با شور بالا و پایین می آورد " بیدار شوید اعراب ، شرمتان باد که دختران
، فلسطین بجنگند و شما در خواب و خوشی..." . یاد انگشتان خواهر نوزادش افتاد که در خواب بازو بسته می شد
. حالا می فهمد که می خواهد صد سال بخوابید
با او به حمام می رویم، بدن برهنه اش را می بینیم که خم شده تا آب سرد روی سر و صورت اش بپاشد، کف حمام از
سرامیک های سیاه و زبر فرش شده ، و به او نگاه می کنیم، به پنجه ی پاهای کشیده اش با انگشتانی کوچک و
باریک ، به ساق های لاغر و بچگانه اش ، میانه ی تنه ی پهن وکف.ل های گردش ، به زنانه گی نمناک اش که سیاهی موهای
تنک آن ما را به یاد نا شناخته ترین غارها می اندازد، به شکم فرو رفته اش ، به سینه های کوچک اش که جهان
متعادل نگاه می دارد، به صورت اش که در پرده ای از موهای سیاه پنهان مانده. چشم هایش را بسته و با انگشت اش
دایره ای را روی شکم اش می کشد، شاید به غروب خورشید پشت برگ های پرتقال فکر می کند؛ شاید به چهره ی
.زنان و مردان که باید شاهد انفجارش باشند، شاید به کف صابون که در جریان آب محو می شود
، دو ساعت بعد به اورشلیم باز می گردیم ، دختری را می بینیم که با عجله به سمت سوپر مارکت دیوهین می شتابد
هوا کاملا تاریک شده ، صورت دختر را نمی بینیم، امشب از ماه هم خبری نیست، قیافه آدم ها زیر نور زرد
.چراغ های شهر نگران تر به نظر می رسد. ماشین ها پشت هم قطار شده اند و انگار بیش تر از همیشه عجله دارند
دختر نزدیک در سوپر مارکت می شود. حالا او را بهتر می بینیم ، هفده ساله به نظر می رسد، موهای کوتاه
قرمزش که طرف راست سرش ریخته، رنگ پریده تر نشان اش می دهد، تی شرت سفیدی پوشیده که روی آن به
عبری چیزی نوشته شده که ما نمی توانیم بخوانیم ، دختر با تعجب به چیزی نگاه می کند، نگهبان سوپر مارکت با
دخترکی گلاویز شده و انگار می خواهد به او تجاوز کند. دختر مو قرمز می ترسد، دخترک مو های سیاه بلند و
زیبایی دارد ، دختر مو قرمز آرام نزدیک تر می شود. دست هایش را مشت می کند، آب دهان اش را جمع می کند و
با خشم و احتیاط به نگهبان نگاه می کند. نگهبان آیت را هل می دهد ، آیت روی زمین می افتد، بلند می شود و چند
قدم به عقب می دود ، به آن دو نفر کنارش ایستاده اند، نگاه می کند، یک دختر رنگ پریده مو قرمز، یک مرد
. شکم گنده ی کچل ، دست اش را زیر لباش می برد و منفجر می شود
چند لحظه بعد ، آیت کنار راشل مو قرمز افتاده ، پلک نمی زنند، از ترس این که بفهمند مرده اند، از ترس دیدن بقیه
... مرده ها، از ترس
4
به اتاقی باز می گردیم که از آن جا آمده ایم، دو ساعت به سحر مانده، فرهاد روی تخواب یک نفره خوابیده یا شاید
جرات ندارد از جایش تکان بخورد ، نمی دانیم ژاله کجاست ، آیت چهار سال است که در یک گورستان نظامی در
اورشلیم زیر سنگ قبری بدون اسم دفن شده و خانواده اش هم از اورشلیم اخراج شده اند و راشل در همان
نزدیکی زیر سنگ قبر با شکوهی ، در حالی که عکس بزرگ اش، به همراه ستاره ی داوود بر فراز قبرش خود نمایی
می کنند مدفون است. اکنون ساکت ترین ساعت شب است و انتظار چیزی جز سکوت را نداریم ، ولی صدای بلند
کوبیده شدن در می شنویم، کسی وارد ساختمان شد، صدای بالا رفتن کسی را از پله ها می شنویم، صدای باز
کردن در و بستن آن، کسی وارد خانه ی همسایه شده . آیا باید آن داستان را هم دنبال کنیم؟
دختر همسایه خواب نیست، چشم هایش را باز می کند و بی حرکت نگه می دارد، مرد آرام به اتاق بچه ها می
رود ، نگاه بی حرکت دختر همسایه می لرزد، شاید با زحمت وضعیت اش را حفظ می کند و به در اتاق اش خیره می
ماند ، دستگیره در می چرخد ، دختر همسایه چشم هایش را می بندد، با باز شدن در، سایه مردی را می بینیم که بی
حرکت ایستاده ، صدای پرنده ای را می شنویم که از صبح خبر می دهد، دختر همسایه شجاعانه چشم هایش را باز
می کند، مرد را می بیند که پشت به او، در را آرام می بندد. دختر همسایه با شیطنت دخترانه چشم هایش را می
، بندد و نمی فهمیم چرا او خوشحال است. دوباره صدای همان پرنده می شنویم ، فرهاد در اتاق ایستاده، کلافه است
با حرکتی سریع رادیو را روشن می کند، گوشی تلفون را از کنار تخت اش بلند می کند ، شاید نمی خواهد به ما
فرصت محکوم کردن اش را بدهد. شماره ی ژاله را می گیرد، به شماره ی گرفته شده نگاه می کند ، شاید اشتباه باشد، قبل
از آن که بوق آزاد را بشنود دوباره آن را قطع می کند. حدس می زنیم که این حرکات چند بار تکرار شده باشد، حالا
کمی آرام تر به نظر می آید ، همراه فرهاد از پنجره به درخت چنار نگاه می کنیم که رد روشنایی ضعیف پیش از
. سحر به آن ابهتی آسمانی می دهد ، دوباره از رادیو صدای زمخت همان خواننده را می شنویم
GOODNIGHT, MY DARLIMG, I HOPE YOU ARE SATISFIED
BED KIND OF NARROW, BUT MY ARMES ARE OPEN WIDE,
AND HERE IS A MAN STILL WORKING FOR YOUR SMILE.
|